صفحه‌ی اول | تماس | RSS


تعداد عناوين: 9    فهرست به ترتيب تازگی     فهرست به ترتيب الفبايی

ديو لنگه و كوكبه | يوسف عليخاني
" تَش ِ برق كه بزنه، كرك لنگه در مياد، لاكواي ميلك مي رن دنبالشان. كرك لنگه و كوسيره و سبزه جمع مي كنن و حين وارش برمي گردن."
مي پرسم: كسي اصلا ديده تا حالا؟
مي گويد: ها! لاكواني كه رفته بودن دنبال كِركِ لنگه.
مي گويم: كدام شان؟
جواب مي دهد: همه.
بعد تعريف مي كند:
" كبل نرگس بوده با مشدي تهمينه و كوكبه و دختر مشدي قباد. كبل نرگس پيش تر بوده، تا مي بيند يه چي از توي مه دارد از گون ِ كول تاخت، النگ مي اندازد و مي آيد طرفشان، اول دست دستمالش را برمي دارد و بعد هو مي كشد:
- هووووي! دنبال سره.
مطلب کامل

اژدهاکشان | يوسف عليخاني
این مهم نیست که حالا زرشکی ها سوار گاوهاشان نگاه کرده باشند به جنگ حضرت قلی با اژدهایی که کوه ها را خط انداخته بود تا برسد میلک. این هم مهم نیست که حالا سنگ شده اند و هر کسی وقتی از گردنه ی نرسیده به زرشک، رد می شود می تواند ببیند که سنگ هایی روی کوه دست چپ مانده اند و کوه دست راست خون آلوده ی اژدهایی است که حضرت قلی کشته است. این هم قبول که اژدها از توی دره ضربه خورده و تا برسد به قله، خط انداخته و مارپیچ کشیده شده است به آن بالا.
مطلب کامل

... و قابيل هم بود | يک داستان بلند
يوسف عليخاني
ماندگار ميلکم – مادرزمين،
و به او که خواهر نگاهم بود
و
پيشکش به زنده ياد ساعد فارسي رحيم آبادي
که تمام آن شب بهاري، در خوابگاه سنايي، نشست و به اين داستان گوش داد.
مطلب کامل

خیرالله خیرالله | يوسف عليخاني
قيماق را دو لميزي مي خورد كه گفت :
- دو دقيقه ديگه.
عليخان پشت بندش جار زد:
- تا دو دقيقه ديگه يكي ديگه مي ميره.
مطلب کامل

سيا مرگ و مير | يوسف عليخاني
شبانه دفنش مي كردند و وقتي عزيزالله تابوت را كه نه، قاليچه اي كه جنازه ي مش دوستي روي آن بود، ‌پايين آورد و شروع كرد به سوال و جواب كردنش، ‌جواب داد. چشمانش همان طور بسته بود، ‌ولي انگار تكه ذغالي گر گرفته باشد، صورتش سرخ شده بود و حرف مي زد. وقتي پرسيد كه دوستي بنت فلان…
مطلب کامل

آن كه دست تكان مي داد، زن نبود | يوسف عليخاني
مرد بازنشسته شده بود. زن پير نشده بود. مرد مي خواست برگردد به ميلك. زن مي گفت من پير نشده ام اما ديگر نمي توانم برگردم. مرد مي گفت كه من ديگر كاري ندارم در شهر. زن مي گفت خب پيدا كن. مرد نشسته بود توي خانه و داشت پيرتر مي شد. زن گفت پس برو بيرون تا جوان بماني.
مطلب کامل

كرنا | يوسف عليخاني
يكي راننده بود. دو نفر هم جلو، جاي شاگرد راننده نشسته بودند كه اولي كلاه شاپو داشت و دومي محاسن پرپشتش را وقتي داشت پياده مي شد، دست كشيد. از پشت ماشين هم چهار نفر پياده شدند. يكي شان آشنا بود. ازآن سه نفر ديگر ...
مطلب کامل

رعنا | يوسف عليخاني
هنوز اگر زنده باشد، لابد مي نشيند توي تلار و رو مي كند به باغستان پايين خانه كه درخت هايش از كوچه بين خانه و چپر باغچه اول شروع مي شود و مي رود پايين. درخت هاي باغچه حالا ديگر آمده اند بالا و وقت فندق چين كه برسد، مي شود فندق ها را از نوك شاخه ها كه برابر پشت بام هستند، ديدار كرد.
مي ديد كه روي هر تك شاخه اي يكي نشسته و دارد به بچه اش شير مي دهد. بعد هم زل مي زده اند به تلار و پوست تخت كه او رويش مي نشسته...
مطلب کامل

يه لنگ | يوسف عليخاني
تنها گلپري مي دانست كه تبريزي هاي گلچال بيست وسه تا نيستند. حتي از سوراخ مطبخ كه نگاه كرده بود، توانسته بود دوباره وسه باره و چند باره درخت ها را بشمارد.
كبريت كه كشيد، تيغ هاي خشك گون شعله آتش را به چوب هاي ريز و درشت فندق كشاند كه داخل كله جا داده بود. ستون نوري از باجه گرد سقف بالا رفت و پيچيد و رفت طرف آبي بيرون.
مطلب کامل

 
 
نقل مطالب تنها با لینک مستقیم و ذكر نام و آدرس مجله ادبي قابيل، آزاد است