صفحه‌ی اول | تماس | RSS


تعداد عناوين: 94    فهرست به ترتيب تازگی     فهرست به ترتيب الفبايی

اولنگ | رضا خسروزاد
ماه هاست که گزارش اتفاقات روزانه ام یکنواخت شده است.حالا تمام زندگی برایم فراغتی بعد ازشام، نوشیدن لیوانی چای و بیدار نشستن بی دلیل تا اذان صبح شده است. به نظر کار خودم را کرده ام،بارم را بسته ام. حقوق اعمال نیک و بدم هم که محفوظ است بعید به نظر می رسد که کنجکاوی هم بتواند نگاه داردم.
هر شب با خود به گفتگویی بی پایان می پردازم تا از شبهای این لکنته پوسیده دنیای دیگری بسازم که چهره اش کمی قابل تحمل تر باشد. پی هرزه گردی خیال از واقعیات دور می شوم اما کمی آنطرف تر از رفتن باز می مانم. ...
مطلب کامل

فرهادکُشان | احمدرضا تخشید
فرهادکُشان 2
::
از خواب که بیدار شد ذهن‌ش پر از شیرین بود. باد در بوته‌های کوهسار می‌پیچید و غربتی بر می‌انگیخت در تنهایی‌ش و دل‌ش را به درد می‌آورد‌. هر چند روز آخر بود ولی خودش هم نمی‌دانست چرا دل‌گیر است.
شیرین اما در بزم خسرو، سرخوش از لذت و شادمانیِ زندگی، سرگرم مجلس‌آرایی بود.
مطلب کامل

تا دنيا دنياست | ماه منير كهباسي
صداي رفعت توي وزوز گوشي سخت به گوشم مي رسد."ديشب كشيك بودي ؟"
دخترم با دسته چاقو مي زندروي دكمه بلندگوي تلفن.
مي گويم" آره "
مي گويد" دكتر را نديدي ؟ "
مي گويم " نه " مي گويد " انترنه كه چشمهاي زاغ داره مجرده؟ "
مطلب کامل

کاش اسمم آیدا بود | مریم یوشی زاده
محبوبه گشت توی کیفش پی چیزی. خرت و پرت ها را زیر و رو کرد. بوی عطر و پودر می آمد. قوطی کبریت را برداشت. سرش را کج کرد. قوطی را تکان داد. زیپ کیف را بست. لبخند زد. روی گونه هایش چال افتاد. گفت: چه خبر؟ کبریت سوخته را انداخت تو نعلبکی قهوه اش. گفتم: دیشب تا صبح خوابم نبرد. چیزی هم ننوشتم. فکرهای مزخرف می کردم. فکرهای بی سر و ته. گفت: چی مثلا؟ گفتم: دنیا مثل یک اتوبوس پره یا خودت را می چپانی بین جمعیت و جا می شوی یا هولت می دهند بیرون، می افتی و دیگر نمی توانی بلند شوی.
مطلب کامل

لطفا‍‍‍ً بيدارم نكن! | محسن حكيم معاني
زن گره ي روسري اش را كه گل نارنجي بزرگي وسط آن بود، شل كرد واز آينه به مرد زل زد. مثل هزاربار ديگر فكركرد: "پشت لب مرد نبايد اين جوري خالي باشد" و ازفكر خودش خجالت كشيد.
ازپمپ بنزين به بعد زن رفت عقب.گفت:
ــ حالا شد.
مرد داشت سيگارش را روشن مي كرد كه متوجه شد آسمان ديگرآبي نيست، سبزبود شايد، يا چيزي شبيه سبز. هرچه بود، آبي نبود. چند بار"آسمان آبي" و "آبي آسماني" ازذهنش گذشت. بعد نوبت "گنبد اخضر" رسيد و با خودش فكركرد : "اين قدما چه قدرآسمان دارند". آينه ي روبه رو را كه تنظيم مي كرد، گوينده ي راديو ساعت ده را اعلام كرد. نگاهي به ساعتش انداخت و دوباره مشغول آينه شد. حالا نيم رخ صورت زن ميان قاب آينه پيدا بود. نگاهش را برگرداند و درامتداد نگاه زن چشم اش به آسياب هاي بادي افتاد كه سمت چپ جاده صف كشيده بودند.
زيرلب گفت: "آسمان × زمين".
مطلب کامل

قبر چهارم | عزیزالله نهفته
شام، وقتی تاریکی سراسر باغ را می پوشید، ماهنوز هم زیر درختان توت، زردآلو و قیسی باآن که شاخه ها و برگ های درختان هربار به شکلی در مقابل ما هویدا می شدند و ما با گفتن " جن آمد!جن آمد!" یک دیگر را می ترساندیم، بازی می کردیم و از تنهء ستبر و شاخه های آنها بالا می رفتیم. آن گاه اکبر که از همه بزرگتر بود، به دستور ننه بزرگ، در باغ پیدا می شد. نخست از پشت درختها صدا های عجیب و غریب می کشید و بعد نزدیکتر می آمد و با فریاد می گفت: " مرده ها برخیزید، زنده هارا بگیرید!" و ما همه فرار می کردیم.
مطلب کامل

خانه | خالد رسول‌پور
پدر می‌گوید که می‌دانسته دارند سنگ‌ها را پس می‌زنند. صدایشان را به ‌خوبی می‌شنیده و حتا باریکه‌ی نوری را هم به یاد دارد که از لای انبوه سنگ و خاک، از بغل ِ گوش راستش رد می‌شده و به جایی روی کف ماشینش می‌تابیده است. این‌ها را مثل دورترین خاطره‌ی زندگی‌اش به یاد دارد. بعد، دیگر تاریکی بوده و سکوت. همین سکوت را هم به یاد دارد. آن‌ها که داشتند خاک و سنگ روی ماشین را کنار می‌زدند دو نفر بوده‌اند: زن و شوهری که بعدها برای پدر تعریف کرده‌اند که شب پیش را، هر دو، خواب ِ نوزادی نورانی دیده‌اند؛ و صبح در آغوش هم، بر کوری ِ ده ساله‌ی اجاقشان گریسته‌اند و همه‌ی آن روز را در انتظار حادثه‌ای بزرگ بوده‌اند، بی‌که هیچ‌کدام‌شان دل به کار ِ مزرعه بدهد؛ تا وقتی که صدای ریزش کوه را روی جاده شنیده‌اند و زن داد زده که: "یک ماشین زیر کوه مانده. خودم دیدم. سفید بود." و هر دو دویده‌‌اند و مرد در حال دویدن داد زده که: "خواب دیشبی را خدا به‌خیر کند."
مطلب کامل

همه، اما به نوبت | نادر ساعي ور
وقتي پدر مرد، اتفاق خاصي نيفتاد. فقط چهل كيلو گوشت و پوست و استخوان از كنار بخاري در گوشه ي اتاق حذف شد. وقتي پدر مرد، باز همه مثل سالها قبل دور هم جمع شديم. همه ي خواهر برادرها و عمه ها و عموهاو.... بعضي را سالها بود كه نديده بودم. آن پيرها اصلا مرا نمي شناختند. به نوه ي كوچك پدرم، فوت پدرش را تسليت مي گفتند. چون شنيده بودند كه پدرم يك پسر كوچك هم دارد.
مطلب کامل

قمري ها | رسول آباديان
بي خيال لم داد روي راحتي و چشم دوخت به صفحه تلويزيون كه داشت چند پلنگ را در حال پشتك و وارو زدن در يك سيرك نشان مي داد.
توي دلش فكر كرد كه بعضي پلنگ هاي اين دور و زمانه درست مثل بعضي آدم ها تعريف ها و چارچوب ها را شكسته اند و حيثيت تمام پلنگ ها را لگدمال مي كنند.
با خودش گفت پلنگي كه براي يك تكه گوشت آن همه ادا و اصول در بياورد بايد اسم ديگري داشته باشد.
مطلب کامل

رجعت به جوار رفتگان يا «حيف بُوَد مردن بي‌عاشقي» | فريدون حيدري مُلك‌ميان
سرانجام، از پس سالها آوارگي در دياران و اقاليمِ دوردست، خسته شده بود و آخرش هم ـ چنان كه خواسته بود پا در گِل كند ـ هرگز هيچ جايي را در پشت دنيا به نواخت نيافته بود كه در آن بود و باش كند تا وقتِ مرگ و حتي پس از آن، ديگر به اين نتيجه ناگزير رسيده بود كه عليرغم تمايلش برگردد و در ده زاد بومي‌اش بميرد تا كنار مردگانش در همان يك وجب جايي كه هميشه انتظارش را مي‌كشيده، دفن شود.
مطلب کامل

امیلی | فریده خردمند
از پشت پنجره کوه های راکی را تماشا می کند.مه غلیظی کوه ها را پوشانده. نمی داند چندمین بار است که با هم تلفنی حرف می زنند ولی از پس گفت و گوهای چند ماهه حالا یکدیگر را بیشتر می شناسند وبا اولین کلمه صدا ی هم را تشخیص می دهند.
مطلب کامل

زن | سعيد شريفي
گرگ‌زاده‌ام برای همین وقتی می‌بینم کسی کنارم اشک می‌ریزد بی‌خیال سیگارم را دود می‌کنم. مردی را می‌بینم که نشسته و گریه می‌کند. می‌گوید گریه نکرده. داد می‌زند که هیچ‌وقت به‌خاطر یک زن گریه نکرده. اصلن عادت ندارد برای یک زن گریه کند. ایستاده روبه‌روم و دارد داد می‌زند. از این صداش که گرفته و خش برداشته یک طورهایی خوشم می‌آید. به‌خاطر همین بیشتر داد می‌زند. عاشق داد زدنم. داد می‌زند.
مطلب کامل

گمشده در آفريقا | حميدرضا نجفي
بيافتد آفتاب به رديف سوم سيم خاردار سر ديوار، نزديك آمار است و حكومت شام. نيم‌ساعت جلوتر از وقت هواخوري زدم و ملت را ريختم بيرون. گفتم خير سرم دو تا بزنم تو سر خودم چهار تا توي سر اين دندانه‌هاي سين و شين. اسب- سوار، بنشان، بنشين. هميشه يكي اضاف يا يكي كم. مي‌نويسم- اسب، سوار.
هوار هوار از توي هواخوري مي‌آيد. لابد دو سه‌تايي باز پريده‌اند به هم. سر بالا مي‌كنم، هيچ! كرم مي‌ريزند. حواس‌ام دوباره مي‌رود پي‌دندانه‌هاي اسب و سوار.
آفتاب به لب ديوار زير سيمها برسد سيخ مي‌افتد روي تخت «دولت» حمامي. دوباره هوار صلوات هوا مي‌رود. لابد دو تا را آشتي داده‌اند. مخ‌شان چت شده از بس اين تو مانده‌اند. يا دعوا يا آشتي. مي‌نويسم آشتي. در هشتي كليد مي‌افتد و تلقي مي‌كند. حكومت‌ شام است و بعد هم آمار. بر اين شانس، مهلت نمي‌دهند. اما چرا حالا؟ كوتا افتادن آفتاب به تخت دولت! نكند!؟
مطلب کامل

قسمت هاي من| ميترا داور
او خواب است كه بلند مي شوم .
از دو يا سه ساعت قبل از بيدار شدن ، مدام چراغ كوچك ساعتش را روشن مي كند تا خواب نماند . بيدار مي شود در حالي كه پتو را دور سرش پيچانده .
جسمم طبق ر وا ل هر روزه اش در ساعت پنج و پنجاه و پنج دقيقه تو دست شويي در حال مسواك زدن است .
مطلب کامل

باد ، باد خرداد | جواد پويان
اگر اين سه روز در اواخر خرداد تعطيل مي‌شد، وقتي كه امتحانات بچه ها تمام شده بود و مدرسه‌ها تعطيل بودند، شهرك ساحلي از جمعيت موج مي‌زد . روزها ماشينهاي شيك گران قيمت با رنگهاي متاليك و برق آفتاب روي سپرهايشان در دو سه خيابان اصلي و بولوار شهرك بالا و پايين مي رفتند و شبها آدمها با شيكترين و خوش دوخت‌ترين لباس، از معروف ترين ماركها و پوستهاي سفيد و شاداب زير آلاچيق‌هايي كه كنار ساحل ساخته بودند با قهوه و شكلات خارجي و پيتزا و جوجه‌‌كباب پذيرايي مي‌شدند...
مطلب کامل

نارون هاي خشك شده | فري رز جلال منش
دوشنبه شده. ساعت پنج و چهل دقيقه . پس از سال ها پرده ها شسته شده ، موسيقي ملايمي به فضاي خانه روح داده . موهايم را رنگ كرده ام . پشت در ايستاده ام . زنگ مي زنند سه بار كوتاه ، منظم و بي فاصله .
مطلب کامل

روزگارِ ليلی | محمد شریفی نعمت‌آباد
::
بچه‌ها سينه‌كش ديوار نشسته بودند. پاهايشان را توي جوي آب گذاشته بودند و هيچ نمي‌گفتند. ناگهان دخترك وارد ميدان شد. هراسان به اطراف نگاه كرد، آمد و وسط ميدان ايستاد. بچه‌ها نگاهش كردند، هيچ نگفتند. لحظه‌ای به هم نگاه کردند، ناگهان فریاد کشیدند: "بچا، دخترو!" به طرف دخترک دویدند، دور او حلقه زدند ، دخترک ترسید، دور خود چرخید، خیره به آن‌ها نگاه کرد. لب‌هایش می‌لرزید و گوشه‌ی پلک‌هایش می‌پرید. جلالو آهسته به طرف‌ش رفت، دست به موهایش کشید، به بچه‌ها نگاه کرد، گفت:
"بچا نگا کنین چه موهای شلالی داره!"
مطلب کامل

ميلاد | منيرو رواني پور
گفت : ما در مرحله گذار هستيم...
زن گفت : مقصودت مرحله غارت است ؟
پشت پنجره ايستاده بود. گوشي به دست تقلا مي كرد ميان دود وكثافت برج ميلاد را ببيند. پيدا نبود. روبرويش پايتخت مثل زني بدبخت و فلك زده زني كه با آخرين تقلاها به چشمان چلقيده و كورش سرمه كشيده باشد نشسته بود. دماوند پيدا نبود و نه هيچ كوه ديگر...
مي گفت : همه كشورها اين لحظات را تجربه كرده اند
مي گفت همه جا لندن پاريس...
زن گفت : حالا نوبت تجربه مونگلاست اونم تو قرن بيست ويكم.
مطلب کامل

یک جای خوب | معصومه ضيايي
آسمان پیدا نبود. تنها سایه‌ی محوی از شتاب گذرنده‌ی آدم‌ها از پشت شیشه‌های خیس مه‌زده به دید می‌آمد. پچ‌پچ گنگ مشتری‌ها و بوی هشیار کننده‌ی قهوه در هوا پراکنده بود. پشت میز کنار مرد جوانی نشسته بود.
مطلب کامل

خواب‌نما | کسرا عنقايـی
وقتی افتان و خیزان از دالان امام‌زاده بیرون آمد، مردم دورش را گرفتند. دست هریک قیچی یا چاقویی بود، پیراهنش را تكه‌تكه كردند. او همچنان آرام و عرق‌كرده روی پله سنگی امام‌زاده نشسته بود و كاری نداشت كه چه‌كارش می‌كنند. وقتی پیراهنش كاملاً تكه‌پاره شد، همه راهشان را كشیدند و رفتند. آنوقت دوباره همان صدا را شنید...
مطلب کامل

ببين زانوم ورم كرده! | محمدرضا گودرزی
- آقاي دكتر، پول ندارم، بچه‌هام ولم كرده‌ن، رفته‌ن. خيلي زرنگ باشم شكممو سير كنم. دكتر علفي هم ازم پول نگرفت.
- مادر! بذار ببينم داروهاتون رو داريم يا نه. ماشالا دو سه قلم هم كه نيست!
- امروز ظهر نون و خيار خوردم! جون ندارم.
...
مطلب کامل

از رمان منتشر نشده « کما » | ساسان قهرمان
رانده وو

« ساعت نه و نيم. کنار در اصلی ايستگاه متروی يانگ و دانداس. من کت و شلوار قهوه‌ای می‌پوشم. با يک بارانی کِرِم. عنيک هم می‌زنم. يک کيف قهوه‌ای هم دستم می‌گيرم. دير نکنيد.»

 اين قراری بود که مریم رازی با ليو لوچنکو گذاشته بود. يا در واقع، ليو لوچنکو با او گذاشته بود و توضيح زيادی هم نداده بود...
مطلب کامل

تكلم تاریك | رضا خسروزاد

مدتی است حقیقت از میان دستانم لیز می خورد. همواره می نویسم، اما مگر نباید در این هجوم كلمه و كلام، به انفجارنور در پشت تنها یك كلمه ایمان داشت؟ نمی خواهم از شعاع مبهم یك واقعه، نظامی فلسفی استنتاج كنم. از همیشه همیشه ترم. این نوشتن به جهان امنی بدل شده كه من و تو بی هیچ وقفه ای در مدارهم قرار می گیریم. ..

مطلب کامل

گريز از ماهی | آرش توكلي

زير نور تير برق در سياهي بي کران آسمان که به درونِ چاه عميقي مي مانست ، باران از هم باز مي شد و با شتاب از آسمان مي گريخت و سراسيمه و پراکنده به زمين مي خورد انگار قطرات آب از ماهي معلق در آسمان پيشي گرفته باشند و روي پالتوي مشکي که همين زمستان پارسال خريده بودم و مرد برتن داشت،...

مطلب کامل

connect | علی خدایی
يک روز زمستاني بود که ما را گروه بندي کردند. هر گروه موظف بود در روزهاي تعيين شده برود کلاسي که اسم ساده آن آموزش کامپيوتر بود. زمستان سال گذشته بسيار سرد بود. باران مي باريد. برف مي آمد. سوز سردي به صورت و دست ها مي خورد. همه جا گلي يا يخ زده بود اما ...
مطلب کامل

سمعك | جابر تواضعي
وقتي پيرمرد دومي را ديد كه تنها روي نيمكت نشسته، يك پايش را روي پا انداخته و همانطور كه گيوة پاشنه خوابيده اش را نوك شست پايش بازي مي‌دهد، از پشت عينك كائوچويي ته استكاني‌اش به باغباني نگاه مي‌كند كه در حال هرس شمشادهاست، خوشحال شد.
مطلب کامل

فرد بي‌شماره | فرشته ساري

آن سال هر شب پيش از اخبار سراسري، اين اطلاعيه پخش مي شد: " با عرض تبريك به مناسبت تكميل طرح شماره ملي، از هم وطن گرامي ... تنها فردي كه از درخواست شماره ملي خودداري كرده و موجب خلل، هر چند ناچيز، در طرح باشكوه ما شده است، دعوت مي شود هرچه زودتر براي گرفتن شماره ملي اقدام كند. "

مطلب کامل

فاخته | معصومه ضيايي
هر شب مي آمد. شب به شب. از كنار پنجره ي اتاق بال مي كشيد. پرپركنان مي رفت آنسوتر. ميان قاب پنجره. روي درخت. نرماي بال هايش را او مي شنيد. نرم و مخملي. انگار مخمل بال ها را بر شيشه بكشد و رد شود. مي رفت. از ميان پنجره، پيدا و ناپيدا يك دور به دور درخت تاب مي خورد. مي رفت سر جاي هر شب اش. روي يكي از شاخه هاي پُر و دَرهمِ درخت. وسط حياط
مطلب کامل

داستان عشرت خانم | نسرین رنجبر ایرانی

عشرت خانم اول از جا پرید و یک دور کامل دور سالن چرخید. به یاد آورد که جائی خوانده یا شنیده است که یک وقتی کسی توی حوض یک حمام چیزی پیدا کرده بوده و از شادی همانطور لخت و پتی از حمام زده بوده است بیرون و توی در و برزن دویده بوده و هی فریاد کشیده بوده است: "یافتم. یافتم."

مطلب کامل

سفيدترين مرد دنيا | فرخنده آقائي
صداي موتور هواپيما مسافران را خسته و كسل كرده بود. همگي در انتظار پرواز و اجازه پرواز از برج مراقبت بودند. مسافري به صداي بلند خميازه كشيد. بعضي روزنامه مي خواندند و بعضي چرت مي زدند. مسافري روي پاكت مخصوص تهوع نقاشي مي كرد. نقش يك بز را مي كشيد...
مطلب کامل

ابرهاي سفيد کجا رفتند؟ | عزیزالله نهفته
رفته بودي روستا و اين را بي بي که تمام روستا مي گفت "مادر جان" درجانش حلول کرده است، برايت ياد داده بود. گفته بود: بر آخرين شاخهء بلند ناجو که رسيدي، اولين پاره ابر را محکم بگير و بعد آن گونه که زواله را هموار مي کنند، ابر را مانند پله ، هموار کن.
مطلب کامل

سمت غبارآلود شهر | فتح‏الله بى‏نياز
در يكى از خيابان‏هاى شهر، دختر نازيبايى كنار افسر بلندقد و خوش‏سيمايى راه مى‏رفت. افسر، درجه ستوان‏دومى داشت و جوان‏تر به‏نظر مى‏رسيد. دختر، همچنان‏كه بازوى افسر را گرفته بود و به‏جلو نگاه مى‏كرد، با دقت به حرف‏هايش گوش مى‏داد و گاهى سرش را بالا مى‏گرفت و...
مطلب کامل

شب / نادر ساعي ور

شب از نيمه گذشته بود. اما خواب به چشمم نمي آمد. باز هم گرفتار آن شب هاي هولناك تنهايي شده بودم. شب هايي كه قرص خواب و مطالعه و زل زدن به برفك تلويزيون هم حريف آنها نمي شد. به خصوص اگر زمستان بود و سوز سرما فرصت قدم زني هاي بي هدف را در پياده روهاي خلوت نمي داد كه شب از همان شب هاي زمستان بود.

مطلب کامل

زیر باران | ميترا الياتي
زن از پياده رو به خيابان پر از ماشین نگاه كرد و گفت: «بگو ببينم بدجنس ناقلا ديشب دلت برام تنگ نشد؟»
پسرك چيزي نگفت. از بغل اش گردن كشيده بود به خيابان شلوغ و براي ماشيني كه دور و دور تر مي شد دست تكان مي داد.
مطلب کامل

اِشكال | علی‌اکبر کرمانی‌نژاد

هيچ كس باور نمي كند . باور كردني هم نيست كه يك اِشكال روبروي شكارچي‌اش بايستد و نگاهش كند و اصلا نترسد! اما باور كنيد كه يک اِشكال روبروي نعيم ايستاده بود و بر بر نگاهش مي‌كرد و اصلا نمی ترسيد .
اِشكالی که از يك گاو بزرگتر و چاقتر بود . اِشكالي كه اصلا تكان نمي خورد . نمي ترسيد . انگار در اين گوشه‌ي كوهستان ، جايي كه هيچ كس نيامده و نمي‌آمد ، در كمين نعيم ايستاده بود . انگار منتظرش بود و داد مي‌زد « بيا منو شكار كن ! »
...

مطلب کامل

آبیدر | علی اشرف درویشیان
زیر بغل اش را می گیرم. گرما در دست های سردم می دود. نوک انگستانم گرم می شود و گرما کشیده می شود به سینه و قلبم. او هنوز این گرما را در تن اش نگه داشته است؛ گرمای انتظار. زنده ماندن برای دیدار کسی که سال ها زانو به بغل در گوشه ای منتظرش بوده است. آرام می برمش تا بخوابانمش.
مطلب کامل

قصه‌نويس‌ | محمد رمضانی
بچه‌ بودم‌. مردي‌ با گوني‌ بزرگي‌ بر دوش‌ توي‌ كوچه‌مان‌ راه‌ مي‌رفت‌ و دنبال‌ مشتري‌ مي‌گشت‌.
ـ «مي‌فروشم‌. مي‌فروشم‌. آهاي‌...»
جلو رفته‌ و روبرويش‌ ايستاده‌ بودم‌.
ـ «چي‌ مي‌فروشي‌؟»
مطلب کامل

آن كه دست تكان مي داد، زن نبود | يوسف عليخاني
... و قابيل هم بود
اژدهاکشان | سيا مرگ و مير
كرنا | رعنا | يه لنگ
آن كه دست تكان مي داد، زن نبود
مطلب کامل

هم‌خوانگی در قاب | محسن بنی‌فاطمه

روی‌مان را که برگرداندیم؛ روی‌ش را این‌طرف کرده‌بود. موهاي طلائيِ كم‌رنگي داشت با ابروهاي مشكي. مردمك یک چشم‌ش سبز و يكی دیگر آبي و پوست‌ش كه به مهتابي مي‌زد. پرسيد: "تعطيلات نوروز چند روز است؟" و بعد بدون اين كه منتظر جواب بماند يك برش هندوانه برداشت و دندان زد. ما یکديگر را نگاه كرديم. يكي‌مان سریع جواب داد: "پنج روز!"، يكي ديگر: "سيزده روز" و يكي كه از همه دست‌پاچه‌تر بود گفت: "يعني مي‌خواهيد بگوئيد شما نمي‌دانيد تعطيلات عيد چند روز است؟"

مطلب کامل

قالی طرح شکارگاه | خسرو پرهوده
فقط میزی میان من و ببر است.
کتلت‌های ماسیده‌ء توی بشقاب نظرم را جلب می‌کند که درست وسط میز است .
می خواستم غذا بخورم که بایک نگاه شروع شد وبعد آرام ازتوی قالی درآمد.اگر بتوانم با وجود هشیاری‌اش،که همه چیز رامی پاید،کتلت‌ها راجلویش بیندازم، شانس زنده ماندن پیدا می‌کنم. هر حرکتی ممکن است تحریکش کند. دسترسی به کتلت‌ها آخرین شانسم است.
مطلب کامل

پس از پنجاه سال | عزیزالله ایما
صدای در که بلند شد، صدای پایی از زینه های تختبام کنار سراچه نیز بلند شد. صدای پا از زینه ها به سوی درآمد. در گشوده شد.
ـ سلام کاکا!
ـ سلام!
ـ نی که نشناختی، مه اسحاق استم!
ـ اوو... چشمایم روشن ... بیا بیا...!
چنان بغلش را باز کرد ولرزیده مرا فشرد که چوب دستش به زمین افتاد و نوعی گرمی و آرامش تن وجانم را فراگرفت. از همو جوانی باآن که چند سالی بزرگتر ازاو بودیم ـ جز پدرم ـ همه عادت کرده بودیم که اورا کاکا نیکو بگوییم.
...
مطلب کامل

گزارش ورزا يا عبور از سرعت متن | کرامت یزدانی
"من ورزا پسر فرشيد پسر لهراسب هيربد هستم ،پدرم نويسنده بود ومن نويسنده هستم. شصت و دوسال دارم، يك زن ويك بچه در خانه دارم، املاك و احشام مراغارت كرده اند، پدرودو برادرم را بي گناه كشته اند، من بيچاره هستم، من ديوانه هستم، اگر در آئين من گناه بزرگ نبودبا كارد پهلوي خودم را پاره مي كردم، من مي‌دانم تا چند روز ديگر از گرسنگي مي‌ميرم يا كشته مي شوم، من خط خوب دارم، خيلي كتاب خوانده ام وخيلي كتاب نوشته ام
...
مطلب کامل

جايزه | سعید توکل
پيش از يكماه از آن روز مي گذرد. ساعت پنج و نيم بعد از ظهر روزي مانند تمام روزهاي ديگر زندگي من در آمريكا ، تازه از سركار خسته و مانده برگشته و خودم را در مبل ولو كرده بودم و تمام هوش و حواسم متوجه اخبار تلويزيون شده بود. نه حوصله فكر كردن به تعميرات جزيي اطراف خانه را داشتم و نه حال نگران شدن براي كارم را.
مطلب کامل

درست در ساعت سه‌ی نیمه‌شب | مهدی مرعشی
می دانم . شاید باور نکنید .مثل همان سال ها که من حرفی می زدم و شما باور نمی کردید، فقط به من زل بزنید و من به چشم های شما خیره شوم . به شما حق می دهم . آخر باورش سخت است که یک نفر چهارسال مدام ، از ساعت ده شب تا چهار پنج صبح ، همین طور بی حرکت پشت این میز بنشیند و در نور کمرنگ چراغ مطالعه ، ردیف کتاب های دورتادور اتاق شش متری اش را ببیند و گوشش به زنگ تلفن دم دستش باشد تا کی زنگ بخورد و کی شما پشت خط باشید .
مطلب کامل

کارگاه شعر و داستان قابیل
تعبیر "کارگاه" برای شعر یا داستان را ظاهرا معلوم نیست اول‌بار چه‌کسی استفاده کرده، و آیا این کسی که آن را ساخته تعریفی هم برای آن به‌دست داده؛ یا نه. این می‌شود که ما مجبور می‌شویم با توجه به عین عبارت و مصادیق کلمات آن از ظن خود یار آن شویم و برای آن تعریفی این‌چنینی صادر کنیم:
"محلی برای جمع‌خوانی و نقد حرفه‌ای یا آماتورِ یک اثر ادبی با روی‌کرد آموزشی"
البته به این تعریف می‌توان؛ محلی...
مطلب کامل

سبک‌باران ساحل | منصور کوشان

در جشن عروسی‌ِ بیش‌تر مجذوب مادر شدم. بالای صخره‌ی پوشیده از صدف‌ها ایستاده بودم تا بر همه جا مسلط باشم. نمی‌خواستم حرکت یا اتفاقی نادیده گرفته شود. ماه در آسمان یک‌دست آبی می‌درخشید و پرتو آن، صورت مادر را در هاله‌ای از وهم و واقعیت پوشانده بود. هر چه بیش‌تر او را نگاه می‌کردم، بیش‌تر یقین می‌یافتم از گذشته‌های دور می‌شناسمش. حتا در نخستین دیدار احساس کردم که او را در وطنم دیده‌ام.

مطلب کامل

خطب | فروغ کشاورز - داستان

من حروف اول از سه کلمه ی "خانم طبقه ی بالا" را به هم چسبانده ام و اسمش را خطب گذاشته ام .ما همسایه هستیم. ساختمان ما فقط دو طبقه دارد. طبقه ی اول من به تنهایی و طبقه ی دوم او و شوهرش زندگی می کنند. ما شباهت های ظاهری و رفتاری زیادی باهم داریم. هر دو رنگ پریده و لاغر با چشمانی مورب و نگاهی گیج.. هر دو صبح به صبح با زنبیل های سبز و بزرگمان راه می افتیم و می رویم خرید.
....

مطلب کامل

دست شیطان | عزیزالله نهفته
خیرو روی گرد و خاکی که روی یگانه شیشه ء اتاق را پوشیده بود، نقش یک دست را کشید و بعد در حالی که به برادرزاده و پسرش می دید به سایه اش گفت:
"دردم درد دیدن این هاست. حسینی و حسنی را می گویم. پدر حسنی در جهاد مرد. مادرش رفت ایران عروسی کرد. حالا من مانده ام و او. کاش دستش می بود.
...
مطلب کامل

جیب‌های بارانی‌ات را بگرد | پیمان اسماعیلی
آن وقت‌ها من این‌جا نبودم . یعنی اصلا پرستار نبودم. آن وقت‌ها (درست پنج سال پیش اوایل بهار وقتی که نرمه باد خنکی توی تن آدم می پیچید و هوا بوی باران می داد) توی شرکتی کار می کردم اطراف میدان تجریش. شرکت صادرات و واردات. از ایران صنایع دستی (گلیم و گبه و خیلی چیزهای دیگر) صادر می‌کرد به کشورهای عربی. یکی دوتا کشور اروپایی هم بود .آن وقت‌ها آدمی بودم شاداب با پوستی صاف و کشیده ...
مطلب کامل

دو لنگه‌کفش آویخته، معلق در خلاء ترس‌انگیز | جهانشاه آل‌محمود
دولنگه ی کفش های اسپرت خارجی،پنج سال بود هرجا که پروانه میرفت ،آویخته میششدند،از دو بند به هم گره خورده شان. و همیشه هم جائی که وقت دراز کشیدن جلوی چشمش باشند.آن وقت میدیدشان : معلق در خلاء . انگار آدمی نامرئی پوشیده گام زنان در بیکرانه ی فضا. بی انتهای سیاه . برهوت ترس انگیز
مطلب کامل

بيرون كجاست؟ | زهرا ميمندي پاريزي
روبروي قنادي گل‌ها؛ پسرها نشسته‌بودند توي سايه و داشتند پيازهاي كبابي‌مراد را پوست مي‌كندند. از چشمان‌شان دانه‌هاي اشك گلوله‌گلوله پايين مي‌چكيد و صداي فين‌فين‌شان بلند بود. زن آنها را ديد, چادرش را پايين‌تر كشيد و به سمت‌شان رفت.
نورخورشيد از پوست‌طلايي پيازها رد مي‌شد. و جا به جا زمين را طلايي مي‌كرد.
...
مطلب کامل

غلامحسین‌ساعدی | علی‌مؤذنی
ساعت بيست دقيقه به سه است و تا مسجد هم همين مقدار زمان راه است . بهتر است ديگر برگردد. ناگهان چرخيد و با زني سينه به سينه شد . زن نرم بود ، و گرم . سرخي لب هاي زن را بيشتر از جاهاي ديگرش ديد و بعد هم به بوي او معطر شد . گفت ، دستپاچه : معذرت مي خواهم .
مطلب کامل

داستانی منتشر نشده از غلامحسین‌ساعدی
داستانی منتشر نشده از ساعدی
مطلب کامل

مرگِ شاملو - داستان | علیرضا محمودی ایران‌مهر

پيش از اين اولين تلفن دور صندلي‌ام مي‌دويدم. قبل از آن دست‌هايم را لب تخت گذاشته بودم و وزن خود را تحمل مي‌كردم. بيست و پنج بار شنا رفتم. كف اتاق دراز كشيدم و آن قدر نوك انگشت‌هايم را به شست پايم رساندم كه شكمم ازعرق خيس شد. مطمئنم با اين كار رسوب سيزده نخ سيگار كه ديشب كشيدم همراه عرق از تنم بيرون مي‌زند.چطور مي‌شود بدون اطمينان‌هاي احمقانه زندگي كرد؟
...

مطلب کامل

داستانی از محمد تقوی
محمد تقوی در آبان ماه سال 1342متولد شده است. از او تعدادی داستان و مقاله در نشریات ادبی منتشر شده.
مطلب کامل

قصه و غصه | بهناز علی‌پورگسگری - داستان
اينجا چه طوره؟ نپرس , دختر عسلي يه كوچيكم؛ بد , بدون تو همه جاي دنيا بد از بدتره. از لاي اين ديواراي شيري رنگ يه عالمه چشم مشغول پاييدن من اند .تازگي ها زل مي زنم بهشون , اون وقت مجبور مي شن سرشونو فرو كنن تو گردنشون و به خودشون بد و بيراه بگن . توي غذام چيزي مي ريزن كه وقتي مي خورم خيلي خسته مي شم ..
مطلب کامل

غروب | فرزانه کرم پور

فنجان قهوه اش را روی تاقچه مقابل پنجره گذاشت و پرده ها را کنار زد. آسمان خاکستری تیره بود و ابرهای بارانزا پشته در پشته از سمت کوه های شمالی پیش آمده و روی شهر را پوشانده بود. اتوموبیل ها مانند لکه های رنگ زمینه خاکستری را نقش می زدند. خیابان های پایین دست در مهی رقیق شناور بود. از انتهای کوچه شرقی که به بزرگراه می رسید،
...

مطلب کامل

پروانه لای کتاب | کامران محمدی - داستان
موهای رها رها می شود توی باد. دست هایش را مثل دو بال پروانه به هم می زند. باد به اندام برهنه اش
می پیچد و پایین می رود. از میان دو پایش عبور می کند تا روی ساقه های شالیزار.
من دست دراز می کنم. پروانه می پرد. از خواب می پرم.
مطلب کامل

سايه‌ها | غلام‌عباس موذن
درِ سلول كه باز شد صدايي به شدت آهن به گوشم خورد و سايه اي كلفت كه حالا ديگر روي سرم خراب شده بود. تمام آن چيزي كه فلاسفه و روحانيون گناهش مي نامند درآن سايه يك جا جمع بود. زنجيري به پا كرده و كفش هايي از جنس فولادي كه از آب گذشته مي نمود. بايد از معيارهايي كه آدميان ضعيف دوستش دارند و دائم ستايشش مي كنند زجري مداوم را متحمل شده باشد...
مطلب کامل

داستانی از محمدحسین محمدی
عمده‌ی جذابیت قصه‌ی امروزِ افغانستان برای ما فارسی‌زبانان زبان زیبای آن است. استفاده از کلمات و ترکیب‌هایی اصیل و جان‌دار و استفاده از لحنی که نوطرح است. بیش‌تر از این که فضای خاص و عمدتا تجربه‌شده قصه‌های افغان برای ما جالب باشد، نوع روایت و تازگی غافل‌گیرکننده‌ی زبان آن‌ست که جلب توجه می کند. بگذریم از این موضوع که بسیاری از قصه‌های آنان به لحاظ تکنیکی نیز از خیلی قصه‌های ایرانی جلوتر اند. بیوگرافی محمدحسین محمدی را از زبان خودش بخوانید که خودش داستانی‌ست:
مطلب کامل

يك‌بار ضاد يا كسي با هيأتي ضد و نقيض | لیلا صادقی - داستان
ضاد آدم احمق و پرتي است. احمق نه به خاطر اينكه چاق بود و وقتي پفك مي خورد، دور دهانش نارنجي مي شد. پرت نه به خاطر اينكه از پنجره پرت شده باشد بيرون، بلكه به خاطر اينكه آن قدر با ب گرم گرفت و توي سر و كله اش زد كه زنش از او جدا شد...
مطلب کامل

چتر | ساناز سیداصفهانی
وقتي گوشي تلفن را گذاشت ..كف دستش خيس بود. نگاهش به باران كه به پشت شيشه ميخورد و پايين ميامدبود.به فكر رفت كه در اتاق زده شد.
_ مرسي ايران خانم.
ايران خانم يك ليوان آب و قرص آورده بود و روي ميز شيشه اي جلوي كاناپه گذاشته بود."گلاره خانم.ميخوايدزنگ بزنم دكتر بيادسرم بهتون وصل كنه؟حتمي فشارتون اومده پايين.رنگتون شده عين گچ سفيد."
مطلب کامل

بخشی از رمانِ زیر چاپِ محمد حسینی
متولد 1350 ، قزوین. نویسنده کتاب های: - ده داستان نویس - ریخت شناسی قصه های قرآن - یکی از همین روزها ماریا.
محمد حسینی برای روزنامه ها هم مطلب می نویسد و در حال حاضر ویراستار انتشارات ققنوس است.
مطلب کامل

پله‌هاي دفتر مجله | علیرضا پیروزان - داستان
چرا يادم مي‌رود، چرا اينقدر بي‌حواس شده‌ام، قبلاً هم اينجوري بودم؟ نه، تا جايي كه يادم مي‌آيد... نه، شايد مادرم راست مي‌گويد، شايد همه‌اش از بي سر و همسري باشد، چرا اينقدر آشفته‌ام، بايد كاري كنم، بايد يك مقدار سر و سامان...
مطلب کامل

چکمه | داستانی از علی آرام
اذان ظهر بود که پسرک را آوردند به کلانتری، ديگه برف نمی باريد. برف از صبح يکريز باريده بود، تا اينکه نزديکی های ظهر وقتی همه جا را کفن پوش کرد وايستاد، اما بجايش سوز گزنده ای تو هوا پيدا شد که تا مغز استخوان نفوذ مي کرد.
پسرک پيش ازظهر که هنوزبرف ميباريد، از سرما رفت تو تعزيه ای در مسجدی که بين چهارراه زرينه و چهارراه آزادی بود. کارش همين بود، وقتی سرما بهش فشار می آورد، راه می افتاد و تعزيه و مجلس عزايی پيدا مي کرد و مي رفت تو، آنجا هم گرم بود و هم ميتوانست چای و قهوه بنوشد يا ميوه و حلوا بخورد.
مطلب کامل

داستانی از صادق کرمیار
نویسنده، فیلمنامه نویس و روزنامه نگار. انتشار كتاب های: «فرياد در خاكستر» مجموعه داستان هاي جنگ. سال 69. «انتقام در اردوگاه» مجموعه داستان نوجوانان. سال 70. چاپ مجموعه داستانهاي كوتاه در نشريات ادبي نظير «ادبستان» «ادبيات داستاني» و ...
مطلب کامل

داستانی از خسرو دوامی
متولد 1336 در تهران، از سال 1361 ساكن لوس‌آنجلس بوده است. از او جدا از دو مجموعه داستان «پرسه/1377» و «پنجره /1380/ري‌را» داستان‌ها، ترجمه‌ها و مقالاتي در نشريات داخل و خارج به چاپ رسيده است. دوامي همچنين مدتي جنگ ادبي كتاب نيما را منتشر مي‌كرد.
مطلب کامل

داستانی از پاکسیما مجوزی
متولد 1356 ، تهران. داستان نویس و روزنامه نگار. مجوزی در حال گذراندن دوره دکتری رشته جامعه شناسی ادبیات در دانشگاه دهلی نو است. از او تاکنون دو کتاب " طرح وهم " و "روي ديگر سکه هدايت" منتشر شده است. وی مجموعه داستان دومش تحت عنوان " آسمان می شوم" را زیر چاپ دارد.
مطلب کامل

حرومزاده | نادر ساعي ور
دانشجوي ادبيات نمايشي هستم و به صورت تجربي داستان مي نويسم. يكي از داستان هايم اخيرا در جشنوارهء داستان كوتاه" ارديبهشت" اول شد.
مطلب کامل

داستانی از یلدا معیری
متولد 1360 در تهران.شروع فعالیت نوشتاری از سال 1377.چاپ داستان در نشریاتی چون: کارنامه-عصر پنجشنبه-شرق
مجموعه داستان "معشوق مرده" از یلدا معیری توسط نشر باران در سوئد زیر چاپ است.
مطلب کامل

داستانی از محسن فرجی
در سال 79 مجموعه داستان " یازده دعای بی استجابت" را منتشر کرد. داستان "کجایی؟" از این مجموعه به عنوان یکی از داستان های برگزیده سال 79 بیناد گلشیری انتخاب شد. فرجی هم اکنون مجموعه دوم خود را با عنوان " چوب خط" آماه چاپ دارد
مطلب کامل

داستانی از مدیا کاشیگر
نويسنده و مترجم آثاری چون،«وقتي مينا از خواب بيدار شد»، «تكنيك كودتا» و «ابر شلوار پوش» و «خاطره‎اي فراموش شده از فردا» و... كه هر يك در زمان انتشار بحث‎هاي بسياري درمحافل ادبي و فرهنگي برانگيخت.
مطلب کامل

داستانی از حجت بداغی
متولد بهمن 57. به عنوان نویسنده ترجیح می دهد لات باشد تا یک روشنفکر. سالها کنار دست سیروس طاهباز آموخته است چطور با نوشتن، نفس بکشد. مجموعه قصه ی "من فکر می کنم من" را در سال 77 منتشر کرد.
مطلب کامل

داستانی از فريبا چلبي ياني
فريبا چلبي ياني متولد تبريز است.او در زمينه علوم تربيتي با گرايش مديريت و برنامه ريزي آموزشي تا مقطع كارشناي ادامه داده است.در سال ۱۳۷۷ در كلاس هاي كارگاهي داستان كوتاه در تبريز شركت كرده و ...
مطلب کامل

داستانی از ناصر غیاثی
متولد 1336 در خمام. بيش از بيست سال است كه در آلمان زندگي مي‌كند. مجموعه‌ي چند طرح و داستان رقص بر بام اضطراب فروردين امسال (83) توسط نشر كاروان منتشر شده است.
مطلب کامل

داستانی از علی قانع
متولد 1340 ، رودبار زیتون. علی قانع سالهای‌ زيادی‌ است‌ كه‌ داستان‌می‌نويسد اما اولين‌ مجموعه‌ داستان‌ او اخيرا با نام‌ "وسوسه‌های‌ارديبهشت‌" توسط انتشارات‌ دشتستان‌ منتشر شده‌ است.
مطلب کامل

داستانی از مریم رییس دانا
متولد آذر 1346 خورشيدي , تهران . مریم رییس دانا تعدادي از داستان هایش در فروردين ۱۳۸۲ با نام "عبور" در ۱۲۷ صفحه توسط انتشارات نگاه منتشر کرد. درحال حاضر نیز روي ديوان اشعار ژاك پره ور , شاعر فرانسوي , كار مي كند.
مطلب کامل

داستانی از رویا شاپوریان
متولد 1345 تهران و پزشک متخصص بیماری های کودکان. یک فرزند دارد . شاپوریان نویسندگی را از سال 1364 آغاز کرده و تاکنون از رویا شاپوریان دو مجموعه داستان " " و " مثل صورت سمیرا" منتشر شده است.
مطلب کامل

داستانی از عزیزالله ایما، داستان نویس افغان
از وی داستان بلندی به نام « شنگری» به چاپ رسیده است. رمانی به نام « برجهای فروریخته» وداستانهای کوتاهی آمادهء نشر دارد. عزیزالله ایما اکنون به عنوان پناهنده در کشور سویس به سر میبرد.
مطلب کامل

من دختر نيستم شیوا ارسطویی
صاحب آثاری چون : او را که دیدم زیبا شدم، نسخه اول، آمدم با دخترم چای بخورم، آسمان خالی نیست.
ارسطویی سال 1382 بخاطر مجموعه داستان "آفتاب و مهتاب" برنده جایزه یلدا و گلشیری شد.
مطلب کامل

داستانی از یاشار احدصارمی
متولد 29 دسامبر 1972 در تبريز . از او تاکنون دو مجموعه داستان " خانه نویسنده" توسط نشر ری را و " کوارتت یاشار" توسط نشر نارنجستان در لس آنجلس منتشر شده است.
مطلب کامل

داستانی از رضا زنگی آبادی
بيستم مهر سال 1347 همان جايي به دنيا آمدم که داستان هاي "سفر به سمتي ديگر" در آن اتفاق مي افتد. اتفاقا راجع به تولدم لابه لاي همان داستانها چيزهايي نوشته ام. بعد مجموعه دومم را با نام "گاه گرازها" نوشتم که در سال 1381 نشر همراه آن را چاپ و نشر کرد.
مطلب کامل

داستان و شعری از پروین پژواک
متولد 1345 خورشيدي در شهر باستاني کابل. در حال حاضر به همراه همسر و فرزندانش در ايالت انتاريوي کانادا زندگي مي کند. از پروین پژواک تاکنون مجموعه داستان "نگينه و ستاره" و رمان "سلام مرجان " و مجموعه شعر " مرگ خورشید" منتشر شده است.
مطلب کامل

داستانی از مهدی مرعشی
به سال 1354 خورشیدی در خرمشهر ، شهری که بود ، متولد شده ام . از خیلی ها دیده و نادیده چیز یاد گرفته ام که از آن همه حق احمدمحمود و ابوتراب خسروی ،ویژه است ودیگر این که داستانی که می خوانید با حذف و تعدیل برای مجموعه ای بانام " نفس تنگ " کنار گذاشته شده که ...
مطلب کامل

داستانی از علیرضا محمودی ( ایرانمهر)
متولد 1353مشهد. از دهَ پونزده سال پيش مي نويسم و مي چاپم، ولي هنوز كتاب ندارم. توي هرسوراخي يه بار انگشت كردم. يك دو جين جوايز ريز و درشت بردم. داستان ماهي ها رو سال 75 نوشتم تا...
مطلب کامل

داستانی منتشر نشده از ناتاشا امیری
متولد 17 شهريور سال 1349. داستان نويسي را از سال 74 بعد از آشنايي با غزاله عليزاده شروع كردم، اولين مجموعه داستانم هولا... هولا سال 80 چاپ شد و برنده اول داستان اولي‌هاي خانه داستان شد و نامزد جوايز بنياد گلشيري و يلدا.
مطلب کامل

داستانی از سودابه اشرفی، داستان نویس مهاجر
21 آذر سال 1338 در تهران زاده شده و نویسندگی را از سال 1990 در آمریکا شروع کرده است. برخی از آثارش در مجلات داخل و خارج از کشور به چاپ رسیده است. از او تاکنون مجموعه داستان " فردا می بینمت" در سال 1378 (1999) توسط نویسنده در آمریکا منتشر شده است.
مطلب کامل

داستانی از مهین میلانی
میلانی روزنامه نگار است و در ایران با مجلات آدینه و دنیای سخن و جامعه ی سالم همکاری داشته و هم اکنون با تعدادی نشریات و سایت های کانادایی و ایرانی همکاری دارد. گزارشات و قصه ها و برخی اشعارش به زبان فارسی در کیهان لندن، بی‌بی‌سی، فرهنگ و ادبیات و سایت اخبار روز و بسیاری نشریات دیگر منتشر شده اند.
مطلب کامل

داستانی منتشر نشده از منصور یاقوتی
متولد 1327 کرمانشاه.
خالق آثار ماندگاری چون: گل خاس،داستان های آهو دره، چراغی بر فراز مادیان کوه، کودکی من و ....
پاکسازی شده شهریور 1358 یا به قول خودش ...
مطلب کامل

داستانی منتشر نشده از ناهيد طباطبايي
متولد 1337 تهران. فارغ‌التحصيل رشته ادبيات دراماتيك و نمايشنامه نويسي از مجتمع دانشگاهي هنر. از او تا کنون سه مجموعه داستان ( بانو و جوانی خویش ، حضور آبی مینا و جامه دران ) و سه رمان ( چهل سالگی ، خنکای سپیده دم و آبی و صورتی )منتشر شده است.
مطلب کامل

داستان منتشر نشده ای از سیامک گلشیری
متولد 1347، اصفهان. فوق لیسانس زبان و ادبیات آلمانی. آثار او : از عشق و مرگ ( مجموعه داستان)، همسران(مجموعه داستان) ، کابوس(رمان)، مهمانی تلخ( رمان)، شب طولانی(رمان) ، نفرین شدگان(رمان) و اندوه عیسی( ترجمه). سیامک، پسر احمد گلشیری ، مترجم و برادرزاده هوشنگ گلشیری، داستان نویس فقید است.
مطلب کامل

داستانی از محمدآصف سلطانزاده، داستان نویس افغان
با دو مجموعه داستانش " در گریز گم می شویم" و " نوروز فقط در کابل با صفاست" نشان داده نویسنده ای است قدرتمند و صاحب سبک با دنیایی تازه. "در گريز گم ميشويم"در سال 1379 به عنوان بهترين مجموعه داستان اول جایزه گلشیری انتخاب شد.
مطلب کامل

داستانی از سپیده شاملو
با انتشار رمان " انگار گفته بودی لیلی" به عنوان چهره ای قابل تامل در عرصه داستان نویسی مطرح شد. این رمان در سال 1379 برنده بهترین رمان اول جایزه بنیاد گلشری شد. شاملو همچنین مجموعه داستان " دستکش های قرمز" را روانه بازار کتاب کرد.
مطلب کامل

داستانی از مهرنوش مزارعی
سه مجموعه داستان از او در خارج از ايران به چاپ رسيده است: بريده هاي نور، كلارا و من و خاكستري
كتاب "غریبه ای در اتاق من" كه برگزيده اي از سه كتاب قبلي اوست اخيرا بوسيله نشر آهنگ ديگر در تهران منتشر گرديده است.
مطلب کامل

 
 
نقل مطالب تنها با لینک مستقیم و ذكر نام و آدرس مجله ادبي قابيل، آزاد است