www.aamout.com
..............................
Free counter
Powered By: Pars Palette
تعداد عناوين: 94 فهرست به ترتيب تازگی فهرست به ترتيب الفبايی
مدتی است حقیقت از میان دستانم لیز می خورد. همواره می نویسم، اما مگر نباید در این هجوم كلمه و كلام، به انفجارنور در پشت تنها یك كلمه ایمان داشت؟ نمی خواهم از شعاع مبهم یك واقعه، نظامی فلسفی استنتاج كنم. از همیشه همیشه ترم. این نوشتن به جهان امنی بدل شده كه من و تو بی هیچ وقفه ای در مدارهم قرار می گیریم. ..
زير نور تير برق در سياهي بي کران آسمان که به درونِ چاه عميقي مي مانست ، باران از هم باز مي شد و با شتاب از آسمان مي گريخت و سراسيمه و پراکنده به زمين مي خورد انگار قطرات آب از ماهي معلق در آسمان پيشي گرفته باشند و روي پالتوي مشکي که همين زمستان پارسال خريده بودم و مرد برتن داشت،...
آن سال هر شب پيش از اخبار سراسري، اين اطلاعيه پخش مي شد: " با عرض تبريك به مناسبت تكميل طرح شماره ملي، از هم وطن گرامي ... تنها فردي كه از درخواست شماره ملي خودداري كرده و موجب خلل، هر چند ناچيز، در طرح باشكوه ما شده است، دعوت مي شود هرچه زودتر براي گرفتن شماره ملي اقدام كند. "
عشرت خانم اول از جا پرید و یک دور کامل دور سالن چرخید. به یاد آورد که جائی خوانده یا شنیده است که یک وقتی کسی توی حوض یک حمام چیزی پیدا کرده بوده و از شادی همانطور لخت و پتی از حمام زده بوده است بیرون و توی در و برزن دویده بوده و هی فریاد کشیده بوده است: "یافتم. یافتم."
شب از نيمه گذشته بود. اما خواب به چشمم نمي آمد. باز هم گرفتار آن شب هاي هولناك تنهايي شده بودم. شب هايي كه قرص خواب و مطالعه و زل زدن به برفك تلويزيون هم حريف آنها نمي شد. به خصوص اگر زمستان بود و سوز سرما فرصت قدم زني هاي بي هدف را در پياده روهاي خلوت نمي داد كه شب از همان شب هاي زمستان بود.
هيچ كس باور نمي كند . باور كردني هم نيست كه يك اِشكال روبروي شكارچياش بايستد و نگاهش كند و اصلا نترسد! اما باور كنيد كه يک اِشكال روبروي نعيم ايستاده بود و بر بر نگاهش ميكرد و اصلا نمی ترسيد .اِشكالی که از يك گاو بزرگتر و چاقتر بود . اِشكالي كه اصلا تكان نمي خورد . نمي ترسيد . انگار در اين گوشهي كوهستان ، جايي كه هيچ كس نيامده و نميآمد ، در كمين نعيم ايستاده بود . انگار منتظرش بود و داد ميزد « بيا منو شكار كن ! »...
رویمان را که برگرداندیم؛ رویش را اینطرف کردهبود. موهاي طلائيِ كمرنگي داشت با ابروهاي مشكي. مردمك یک چشمش سبز و يكی دیگر آبي و پوستش كه به مهتابي ميزد. پرسيد: "تعطيلات نوروز چند روز است؟" و بعد بدون اين كه منتظر جواب بماند يك برش هندوانه برداشت و دندان زد. ما یکديگر را نگاه كرديم. يكيمان سریع جواب داد: "پنج روز!"، يكي ديگر: "سيزده روز" و يكي كه از همه دستپاچهتر بود گفت: "يعني ميخواهيد بگوئيد شما نميدانيد تعطيلات عيد چند روز است؟"
در جشن عروسیِ بیشتر مجذوب مادر شدم. بالای صخرهی پوشیده از صدفها ایستاده بودم تا بر همه جا مسلط باشم. نمیخواستم حرکت یا اتفاقی نادیده گرفته شود. ماه در آسمان یکدست آبی میدرخشید و پرتو آن، صورت مادر را در هالهای از وهم و واقعیت پوشانده بود. هر چه بیشتر او را نگاه میکردم، بیشتر یقین مییافتم از گذشتههای دور میشناسمش. حتا در نخستین دیدار احساس کردم که او را در وطنم دیدهام.
من حروف اول از سه کلمه ی "خانم طبقه ی بالا" را به هم چسبانده ام و اسمش را خطب گذاشته ام .ما همسایه هستیم. ساختمان ما فقط دو طبقه دارد. طبقه ی اول من به تنهایی و طبقه ی دوم او و شوهرش زندگی می کنند. ما شباهت های ظاهری و رفتاری زیادی باهم داریم. هر دو رنگ پریده و لاغر با چشمانی مورب و نگاهی گیج.. هر دو صبح به صبح با زنبیل های سبز و بزرگمان راه می افتیم و می رویم خرید.....
پيش از اين اولين تلفن دور صندليام ميدويدم. قبل از آن دستهايم را لب تخت گذاشته بودم و وزن خود را تحمل ميكردم. بيست و پنج بار شنا رفتم. كف اتاق دراز كشيدم و آن قدر نوك انگشتهايم را به شست پايم رساندم كه شكمم ازعرق خيس شد. مطمئنم با اين كار رسوب سيزده نخ سيگار كه ديشب كشيدم همراه عرق از تنم بيرون ميزند.چطور ميشود بدون اطمينانهاي احمقانه زندگي كرد؟ ...
فنجان قهوه اش را روی تاقچه مقابل پنجره گذاشت و پرده ها را کنار زد. آسمان خاکستری تیره بود و ابرهای بارانزا پشته در پشته از سمت کوه های شمالی پیش آمده و روی شهر را پوشانده بود. اتوموبیل ها مانند لکه های رنگ زمینه خاکستری را نقش می زدند. خیابان های پایین دست در مهی رقیق شناور بود. از انتهای کوچه شرقی که به بزرگراه می رسید، ...