|
|
نظر خوانندگان
|
|
zahra
|
8/26/2005 4:21:52 AM
|
ای ميل:
iran_uk200@yahoo.com
|
نشانی اينترنتی:
|
man ke chizi sar dar nayovordam
|
|
| |
|
AMIRREZA
|
4/2/2005 1:21:18 AM
|
ای ميل:
ar_eagleious@yahoo.com
|
نشانی اينترنتی:
dearbuddha.persianblog.com
|
سلام... نقدو خوندم و داستان رو.....داستان به نظر من يك حسن داشت و اون ايجاد فضا است..من البته در زمينه ي داستان بي سوادم!!!!
|
|
| |
|
هرکی
|
3/29/2005 1:46:11 PM
|
ای ميل:
ALI_FIROOZ_KH
|
نشانی اينترنتی:
YAHOO
|
خوب بود
|
|
| |
|
|
3/28/2005 1:49:26 AM
|
ای ميل:
|
نشانی اينترنتی:
|
به نظر من نظراقاي غياثي فقط در مورد داستاناي كلاسيك صدق مي كنه يه جور نگاه سنتي به داستانه.
|
|
| |
|
Ana Maria Zacagnino
|
3/16/2005 1:34:14 PM
|
ای ميل:
anamaz@advancedsl.com.ar
|
نشانی اينترنتی:
http://www.zacagnino.com
|
It is an excellent work. I wish the best of the successes you for so a beautiful page, Congratulations!!! God Blesses you!!! I wait for your visit in my website and your commentaries in my Guestbook, Ana Maria Es un excelente trabajo.De todo corazón te deseo el mejor de los éxitos por tan tan bella y hermosa página, Felicitaciones!!! Dios te Bendiga!!! te invito a visitar mi HP y mi libro de visitas, Ana María http://www.zacagnino.com/misbanners/bannerana12.jpg
|
|
| |
|
هدا
|
3/7/2005 3:40:44 PM
|
ای ميل:
hodako@gmail.com
|
نشانی اينترنتی:
Hodak.persianblog.com
|
دو دیوار روبروی هم.. دو قاب روبروی هم ..دو صحنه روبروی هم .. دو آدم روبروی هم .. دو پاراگراف روبروی هم ! که نه ../ هر پاراگراف روبروی پاراگراف دیگر .. مرد از این قاب برای دختر در قاب روبرو تعریف می کند و .. اگر آرامش دختر را مرد یا اطمینان به حقیقت تخیل مرد را دختر داشت نیازی حتی به جستجو برای یافتن یک داستان تک شخصیتی قهرمان پرور نبود .. ! به قول پروین داستانی از اول شخص جمع و دنیای محصور بین دو قاب دنیای تماشاچی ماست ! ممنون از قلمتون من وقتی که چیزی رو می خونم که خیلی بهتر از کلماتش می تونم فضاش رو تصور و تجسم کنم خیلی احساس خوبی بهم دست میده حتی اگه این احساس یه احساس تاحدودی گنگ مه آلود باشه ! موفق باشین ! هدا .
|
|
| |
|
ناصر غیاثی
|
3/2/2005 8:16:54 AM
|
ای ميل:
|
نشانی اينترنتی:
|
گرچه بسیاری از دوستان می گویند: « حساب ِ دوستی و کار جداست.» اما در عمل نمی شود گفت، بالای چشم داستان شان ابروست. ناراحت می شوند و اسم ِ هر نقد و نظر نامساعدی را غرض ورزی می گذارند. و چون من ترا از این دسته دوستان نمی دانم، قدری برایت از داستان (ات) می نویسم. اول: عنون داستان « همخوانگی در قاب » هم خوانگی یعنی چی محسن جان؟ خُب، می توانم به عنوان خواننده به خودم بگویم: « صبرکن! داستان را تا آخر بخوان، چه بسا در متن داستان این کلمه توضیح داده شود، شاید پس از خواندن داستان ، بتوانی معنای اش را بفهمی.» اما دریغ! داستان را تمام می کنم، دوباره می خوانم. نه! هنوز معنای «هم خوانگی» برای من مجهول می ماند. من معتقدم، عنوان داستان زایده ای بر داستان نیست، فشرده ای از داستان نیست، خلاصه ی از داستان نیست، راهنمای داستان نیست. شاید بشود گفت: نقشه ی شهر ِ داستان است؛ جزو بافت داستان است، اشارتی ست برای لذت بیشتر از داستان؛ بر گیرایی داستان اضافه می کند، کنجکاوی خواننده را برمی انگیزد. و دو دیگر: درباره ی خود داستان میدانی سید؟ برای من داستان باید در وحله ی اول سرگرم کننده باشد. ممکن است با شنیدن کلمه ی «سرگرم کننده» اخم هایت برود توی هم که: - من داستان سرگرم کننده نمی نویسم. در اینصورت ناچارم بگویم: - پس من خواننده ی داستان ِ تو نیستم. - من می خواهم خواننده در بازسازی متن یا داستان شرکت کند. - منظور ِ من از سرگرم کننده، همین بازسازی داستان توسط خواننده است. یعنی کله اش بکار بیافتد و از خودش بپرسد: « این کی بود؟» و وقتی کشف اش می کند آن «کی» را، هم سرگرم شده و لذت برده باشد و هم به این ترتیب با نویسنده در ساختن داستان همکاری کرده. اما...و اما شرط اش این است که نویسنده با تردستی و – به قول ِ زنده یاد گلشیری – با بکاربردن صنعت، نشانه ها یا اشاراتی در متن داستان گذاشته باشد. در یک کلام می خواهم بگویم: من وقتی داستان می خوانم، نمی خواهم معما، مسئله یا چیستان حل کنم. بگذریم از اینکه گاهی جواب معما یا چیستان هم در خودش هست. وقتی پس از خواندن ِ اثری، می بینم هیچ داستانی گفته نشده، می مانم معطل که: چی شد؟ گاهی وقت ها هم فکرمی کنم: به دقت نخواندی، دوباره بخوان! دوباره می خوانم و با دقت ِ بیشتر. وقتی این بار هم می بینم باز چیزی دستگیرم نشد، می گویم: پس من داستان نخوانده ام. بعد از دوبار خواندنِ کارت، از خودم پرسیدم: چی شد؟ و کلی سئوال برایم بوجودآمد که متن هیچ جوابی برایش نداشت. مثلن: ربط این آدم داستان یا آن یکی آدم چیست. می توانی، البته، بگویی - ربط دارد! تو ندیدی! آن وقت من می گویم: - آخر قربان ات گردم، چگونه در متن جاسازی شده اند که، منی که داستان خوان ِ حرفه ای هستم، نباید بتوانم پیداش کنم؟ منی که وقتی حرف از داستان می شود، ادعاهایم کم نیستند؟ بازهم اگر اصرار کنی که: - نخیر! ربط دارد و تو نتوانستی ببینی. آن وقت من می گویم: - نه دیگر، محسن جان! یکباره بگو باید معما حل کنی و خیال مان را راحت کن دیگر. اما من می خواهم داستان بخوانم. داستانی که پس از خواندن آن یکی دو دقیقه ذهنم آشفته یا فعال بشود. وقتی پس از خواندن ِ اثری، می بینم هیچ داستانی گفته نشده، می مانم معطل که: چی شد؟ گاهی وقت ها هم فکرمی کنم: به دقت نخواندی، دوباره بخوان! دوباره می خوانم و با دقت ِ بیشتر. وقتی این بار هم ببینم که بازهم چیزی دستگیرم نشد، می گویم: من داستان نخوانده ام. بعد از دوبار خواندنِ کاری که برای من فرستادی، از خودم پرسیدم: چی شد؟ و کلی سئوال برایم بوجودآمد که متن هیچ جوابی برایش نداشت. مثلن: ربط این آدم داستان یا آن یکی آدم چیست. و سه دیگر یکی از وجوهات ِ زبان ِ داستان یکی از مشخصات زبان فارسی یا تفاوت اش با این دو سه زبانی که من می شناسم، این است که شما مجازی ضمیراشاره را بیاوری یا نیاوری. این برای خواننده یا نویسنده فارسی گاه خوب و گاهی بد است: وقتی خوب است که خواننده، از طریق ارتباطات یا اشارتی که در متن داستان خوابیده، یعنی نویسنده اش آن را با تردستی در لایه های پنهان و آشکار ِ داستان جاسازی کرده، خودش ضمایر را حدس بزند. این لذت دارد. می دانی چرا؟ چون نویسنده، اول حس ِ کنجکاوی خواننده را برمی انگیزد و بعد ارضایش می کند. و این لذت دارد؛ هم برای خواننده و هم برای نویسنده بد است وقتی که تو به دلیل فقدان ِ همین ضمایر گُه گیجه بگیری و هرچه بکوشی نفهمی: این کیست که با ظرافتِ مثالزدنیاش که معمولا با صفت خرامان بیان میشود؛ توي خانه ميچرخيد و انگار روي ديوارهاي لخت تالار قابهایی با تابلوي پر نقش باشد؛ ميايستاد و خيره ميشد. یا بگیر مثلن این: ما رویمان آنطرف بود و نمیدیدیم که دستش را گذاشت توي دهانش و مثل پستانكي شروع به مكيدنِ آن كرد. به ديوار روبهرو خيره ماندهبودیم. می پرسم: اگر : ما رویمان آنطرف بود و نمیدیدیم پس چطور می دیدیم: که دستش را گذاشت توي دهانش و مثل پستانكي شروع به مكيدنِ آن كرد؟ آیا حکمتی هست در این که چیزی را نبینیم اما بتوانیم از آن گزارش بدهیم یا توصیف اش بکنیم؟ اگر هست، یا من نمی دانم و یا داستان چنین حکمتی را در خودش ندارد. فضا در بند ِ ماقبل آخر ِ کار ناگهان، باز بدون علتی که در داستان باشد و یا اصلن داستانی باشد، سورئالیستی می شود: دقت كه كرديم، ديديم داريم سعي ميكنيم ببينيم چه خواب ميبيند یا این یکی: يادمان نيامد كه او کداممان بود.
|
|
| |
|
ماهور
|
3/2/2005 2:17:03 AM
|
ای ميل:
|
نشانی اينترنتی:
|
خيلي جاهاي قشنگي داشت .ولي من چسبيدم به اونجايي كه ميرفت و زنگ ميزد .من هم ميرم و بي هدف زنگ ميزنم بدون اينكه بدونم دنبال كي هستم
|
|
| |
|
پروین
|
2/28/2005 10:29:49 PM
|
ای ميل:
|
نشانی اينترنتی:
|
من هنوز داستان از زبان اول شخص جمع نخواندم يا اينکه خواندم و يادم نيست برايم غريب و قشنگ بود. زبان ايجاز داستانهایت زیباست. اما در مورد این داستان منظورم این نیست که آنرا خوب فهمیده باشم. فضای داستان و گوناگونی دو اتفاق را خوب توصیف کرده اید اما برایم غریب و نا آشنا بود. .... ميدانيد من فکر می کنم ما هرگز دیگر * مسجدی را كه حياط بزرگي دارد و کنارش يك باغ است، آن هم بزرگ، با درختهاي بلند. يك حوضِ كاشيِ آبيِ بدون ماهي ... * نخواهیم دید، و حتی با جایزه و شیرینی *جعبه شيريني مال كسي كه آنجا را نشانم بدهد* هم موفق نخواهیم شد. ... اما نبايد ايمان را از دست داد. مگر نه؟ بيشتر از اين ها می خواستم بنويسم اما خط فارسی را در کامپيوتر محل کارم ندارم و در ضمن از سايت پيام پاکسيما برای این يادداشت کوتاه استفاده کردم و برخی از واژه ها را هم پيدا نمی کنم و از خير استفاده از آن کلمات گذشتم. کلن، پروین
|
|
| |
|
نارنج
|
2/27/2005 10:19:44 AM
|
ای ميل:
naarenj8@yahoo.com
|
نشانی اينترنتی:
naarenj8.persianblog.com
|
من این چند روزه که این داستان رو خوندم، یهو حواسم جمع شده و دارم می بینم که خیلیا یه جعبه شیرینی دستشونه. که تا به حال من ندیده بودمشون. و همینطور به اون روشنایی ته کوچه چشم دوختن. و تازه دیدم که او آقا هم مثل من فکر می کنند که توی آن باغ، آب، آرام می رود و می رسد به ته دشتی که آسمانش افق ندارد. و توی این فکر هستم که توی آن دشتی که آسمانش افق ندارد، چقدر جوی های پاک روان است...
|
|
| |
|
maziyare neyestani
|
2/25/2005 5:34:17 PM
|
ای ميل:
pashiliha_poem60
|
نشانی اينترنتی:
pashiliha.persianblog.com
|
سلام خواندم ولذت بردم تنها برای یک داستان خوب همین را میتوانم بگویم
|
|
| |
|
دوست
|
2/24/2005 12:42:31 AM
|
ای ميل:
|
نشانی اينترنتی:
|
آقای بنی فاطمه داستان شما را چندبار خواندم. از آن لذت بردم .بعد ، به دنبال اتفاقاتی در داستان بودم که باعث ایجاد چنین لذتی در من شده اند. اما آنچه یافتم : در داستان شما شخصیت ها ، حوادث ، زمان و روایت در شبکه ای به هم پیوسته گرد آمده اند تا ایجاد داستانی را سبب شوند که به نظرم باید خاص زمانی فکر بکنیم که داستان بعد از تجربه های بیشتر به آن رسیده است. و آن زمانی است که داستان در عین گریز از ثبات ظاهری پدیده های پیرامون که ثبات دروغینی را به نمایش گذاشته اند ، وصف و نمایش موقعیتی برای انسان و همه آن هستی ی است که نه چهره ای ، بلکه و همزمان ، چهره ای بیشماری را نشانگر می کند. به عبارت دیگر ، داستان شما در حال گزارشی از یک موقعیتی است که در آن هر چیز مشارکت کننده در آن ، دارای قابلیتی شده تا با اتفاق خوانش ، شکل و کیفیت ارائه داده خود را بلافاصله و بدون ایجاد درگیری ذهنی ، انکار کرده و به چیزی دیگر و چیزی دیگر تبدیل شود. هرچه دیده شده از خاطر خواهد رفت .هر نامی فراموش خواهد شد . صداها خاموش می شوند. آنچه در نهایت و اگر یا دآوری از ان صورت بگیرد ، به یاد می آید ، مجموعه فراری از روایات تکه تکه خواهد بود. متنی اینگونه در حال تسری آشفتگی خود به مخاطب ( نه خواننده) است. یعنی مخاطب با درک انطباقی رضایت بخش از خود با متن روبرو خواهد شد. عجیب اینکه همین اتفاق ، بیانگر آن نتیجه غیرقابل انتظار از داستان است که برای نهی واقعیات برخاسته بود اما اکنون منجر به واقعیتی می شود که گویا در پس ازدحام واقعیت های خرد گم شده بوده است. اگر این تصور را داشته باشیم ، گویی باید به خاطر بیاوریم که متن در پی انعکاس وجوهی از عناصر شرکت کننده واز بیرون از خود بوده است. اما برداشتی اینگونه فریبننده خواهد بود . چون متن در عین اشاعه چنین تصوری ، به حد ارضاء کننده ای قائم به ذات خود عمل کرده است . به این معنی که اتفاق بزرگ را وابسته چگونگی ساختار خود ساخته ، چنان که نفی متن منجر به نفی جهانی خواهد بود که از آن خبر داده است. این چند سطر ، برداشت کوتاه من از داستان شماست . اما فکر می کنم زمانی و در فرصتی راجع به آن و داستان اینگونه بیشتر صحبت کنم.
|
|
| |
|
مرتضا
|
2/23/2005 3:02:09 PM
|
ای ميل:
|
نشانی اينترنتی:
|
سلام. چيزي كه نوشتي تصوير داشت. زيبا بود. داستان نبود. دست كم من نفهميدمش. شايد فراتر از فهم امثال من است... هرچه فكر كردم اسمش را هم نفهميدم. راستي «واگويه» يعني چه كه داود پنهاني دوستش دارد؟ به ما هم بگوييد.
|
|
| |
|
محمد رمضاني
|
2/23/2005 2:22:07 PM
|
ای ميل:
ramazani43@yahoo.com
|
نشانی اينترنتی:
tatata.persianblog.com
|
بايد صادقانه اعتراف كنم كه با يك بار خواندن داستان چيزي از آن نفهميدم. اگر نويسنده معتقد است داستانش بايد بيش از يك بار بايد خوانده شود، بگويد تا اين كار را برايش بكنم. (واقعاً هم اين كار را خواهم كرد.) اما من هم اعتقاد خودم را بگويم كه معتقدم داستاني را ميشود دوباره يا سهباره و يا... خواند كه در بار اول يا... احساس كني چيزي به دست آوردهاي و ميتواني بيشتر هم به دست بياوري. (من برخي از نمايشنامهها شكسپير و يا آرتور آدامف را بارها و بارها خواندهام. در مورد داستان اين كار را در مورد بوف كور انجام دادهام.) واقعيت اين كه در مورد فهم قصه، به موفقيتي نرسيدم. اما اين كه قصه به من حس و حال و هواي خاصي بدهد، در آن مورد هم موفق نبود. يعني هيچ جاي قصه احساس همذاتپنداري نكردم. با اين وصف ميگويم كه من در مورد اين قصه موفق نبودم و نتوانستم وارد دنياي قصه بشوم. برخي مواقع هم از قصه چيزي نميفهميم اما يك لذت موهوم و ناشناخته به ما دست ميدهد كه در اين قصه اين حس را نيز نداشتم. (مثلاً در مورد قصه اعتصاب تلفنها نوشته دينو بوتزاتي اين حس را داشتم و آن را هم بارها و بارها خواندهام.) در نهايت شرمندهام كه نتوانستم دين خودم را به اين قصه ادا كنم. تنها جايي كه خوشم آمد (و بنابر سليقه خودم خوشم آمد) قسمتي بود كه ميگويد: دقت كه كرديم، ديديم داريم سعي ميكنيم ببينيم چه خواب ميبيند. در خاتمه حرفهايم باز هم از نويسنده معذرت ميخواهم كه نتوانستنم قصه را بفهمم. اميدوارم در قصههاي بعد توان بيشتري از خود نشان بدهم.
|
|
| |
|
عباس محمودیان
|
2/23/2005 12:27:08 AM
|
ای ميل:
mahmudian@gmail.com
|
نشانی اينترنتی:
dastan-dastan.blogfa.com
|
اگه هنوز داره دنبال اونجا می گرده من هم میام کمک. اون جعبه شیرینی خیلی با ارزشه.
|
|
| |
|
علی قانع
|
2/22/2005 2:28:24 PM
|
ای ميل:
alighane20022002@yahoo.com
|
نشانی اينترنتی:
www.ghane2002.persianblog.com
|
باید دوباره متن را بخوانم. باید دوباره بخوانم. دوباره. آدم را بفکر وامیدارد . در مورد آدم. در مورد فرشته . در مورد زندگی. واما حرف آخر در مورد این داستان باید بگویم خود من به عنوان کسی که سالهاست مشق نوشتن داستان میکنم به غلط یا درست گاهی فکرم میرود سراغ ترجمه ای که شاید از داستان بشود و تکلیف خواننده ای نا آشنا با این فضای آشنا.... . قربان قدمت.
|
|
| |
|
ترانه جوانبخت
|
2/22/2005 1:04:17 PM
|
ای ميل:
tjavanbakht@yahoo.ca
|
نشانی اينترنتی:
www.taraneh-javanbakht.persianblog.com
|
سلام. مرد با جعبه شيريني سئوال مي كنه و ديگران در تعجبن و دختري كه در بطن داستان همه محو او شدن و حتي نمي دونن كيه. دو شخصيت خيالي كه در وجود خوانندگان اين داستان ميان و ميرن و داستان شما حس مشترك فرامتن رو به خواننده ها منتقل مي كنه. سبز باشيد.
|
|
| |
|
Ana Maria Zacagnino
|
2/22/2005 11:59:55 AM
|
ای ميل:
anamaz@advancedsl.com.ar
|
نشانی اينترنتی:
http://www.zacagnino.com
|
Es un excelente trabajo.De todo corazón te deseo el mejor de los éxitos por tan tan bella y hermosa página, Felicitaciones!!! Dios te Bendiga!!! te invito a visitar mi HP y mi libro de visitas, Ana María desde BUENOS AIRES - ARGENTINA ------------------------------------------------------------------------- It is an excellent work. I wish the best of the successes you for so a beautiful page, Congratulations!!! God Blesses you!!! I wait for your visit in my website and your commentaries in my Guestbook, Ana Maria. http://www.zacagnino.com/julio04/anarosa.gif
|
|
| |
|
حميد رضا احمدي
|
2/21/2005 10:13:19 PM
|
ای ميل:
hasmic_khan@yahoo.com
|
نشانی اينترنتی:
www.nard.persianblog.com
|
سلام . منتظر حضور گرمتان هستم . بدرود
|
|
| |
|
زهرا میمندی پاریزی
|
2/21/2005 2:05:50 PM
|
ای ميل:
|
نشانی اينترنتی:
|
دو روایت که همراه و موازی با هم حرکت میکنند. زمان در هر دوی این روایت ها گم شده است. شخصیت ها محدود و بیرنگند. فقط گاهی در روایت مرد که همراه با توصیف فضای اطرافش اتفاق می افتد شخصیتی کم رنگ شکل می گیرد. حتی از ان دختر مو طلایی که توی خانه راه می رود و و قابهای نامرئی را می بیند هیچ خبری نیست. چیز دیگری که شاید در مرحله بعد به چشم بخورد نحوه ادای دیالوگ هاست که با نوع پردازش خود متن یکی شده اندیعنی زبان روایتی هر دوی انها یکی ست. البته نمی دانم که این عمد نویسنده است یا نه؟ اما چیزی که هست این است که یک نوع جدایی آشکار را نشان می دهد. همه چیز در نوعی ابهام و سردر گمی غرق است. مرد سرگردانی که به دنبال مکانی رویایی می گردد (مدینهی فاضله شاید!) یا آرزویی محال. این سرگردانی در کنار روایت دیگر البته زیبا قرار گرفته، اما آیا این دو نوع در کنش و واکنش قصه ای مکمل هم هستند یا نه جای سوال است. گلهای محمدی با گلهای صورتی روی کیک، دیدن تصویر قابهای نامرئی دختر توسط مرد سرگردان، در قسمت آخر شعرگونه شدن فضا چه فضای ذهنی مرد و چه رفتن کل متن به سمت فضایی شاعرانه و فرو رفتن در خلسه ای تمام نشدنی. و چیز زیبایی که در آخر قصه اتفاق می افتد خواب رفتن مرد و دختر در یک زمان و این که کدام یک از این ها خواب دیگری را می بیند؟ یا اصلا هیچ کدام خواب می بینند؟ یک سوال: قصه در کجای این متن اتفاق می افتد؟ در فراروایت؟ در فراذهنیت؟ در فراشخصیت؟ البته شاید بشود به ضدقصه بودن این متن فکر کرد. در رابطه با موضوع کار گذشته از ساختار پیاده شده توسط نویسنده، به نوعی فضای فلسفی که همراه با سوالات تکراری قرون می توان رسید این که از کجا آمدهام و آمدنم بهر چه بود. البته این تفکر مولانایی در سطحِ سطحِ کار اتفاق می افتد نه این که در آن زیرِ زیرِ زیرها دنبال چیزی بگردیم. اما نکته جالبی که این قصه برای من داشت تفکر دوباره درباره آن و چندباره خوانی آن بود که می تواند از موفقیتهای این کار باشد. اما من هنوز تشنه قصه ای هستم که شاید می توانست در در فضایی قصه ای تر اتفاق بیافتد، هست بشود، رشد کند و جای خود را در دل ادبیات داستانی باز کند.
|
|
| |
|
azar
|
2/21/2005 12:24:48 PM
|
ای ميل:
hi_hoy@yahoo.com
|
نشانی اينترنتی:
|
مي خوام يه حرفي بز نم ... اون دختره فرشته ي نجات نيست فقط يه بازنده است .
|
|
| |
|
marayam bastani
|
2/21/2005 4:23:57 AM
|
ای ميل:
maryammmmi@yahoo.com
|
نشانی اينترنتی:
http://maryami.blogfa.com
|
منم خوشم اومد از اين ولي هيچ توضيحي دربارش ندارم . بيشتر به نظرم مياد يه نقاشي مينياتور ديدم تا قصه خوندم
|
|
| |
|
مهدی مرعشی
|
2/20/2005 2:13:00 PM
|
ای ميل:
marashi.blogspot.com
|
نشانی اينترنتی:
|
راستش این که یه مرد با یه جعبه شیرینی چپه سرشو رو زانوهاش گذاشته باشه یه جوراییه که نمی شه چیزی راجع بهش گفت . فقط باهاس نشست و سر رو گذاشت رو زانوا. قربانت ... مهدی
|
|
| |
|
داود پنهاني
|
2/20/2005 7:09:02 AM
|
ای ميل:
|
نشانی اينترنتی:
davoodpenhani.persianblog.com
|
آقاي بني فاطمه عزيز از داستانتان لذت بردم.علاقه خاصي به روايت هاي اينگونه دارم. واگويه، لحن دلنشيني دارد.مي توان نشست و اثر را در يک ساختار اجتماعي بررسي کرد،مي توان در يک دور هرمنوتيکي گرفتار شدو با ناديده گرفتن همه آن چيزهايي که به توانايي نويسنده در باز پرداخت يک اثر مربوط مي شود ساعت ها سخن سرايي کرد و نوشت. به نظر من اما هيچ کدام از اين فعاليت ها،آنجا که مخاطب از خواندن يک اثر لذت مي برد ارزش چنداني ندارند.فارغ از رعايت ملاحظات ويرايشي در يک نوشته،نگاه منتقدانه به يک اثر آنجا که در دل مخاطب جاي گرفته است،حاشيه هايي برآن نوشته است.آقاي بني فاطمه من از داستان شما لذت بردم.بيرون از اين چيزي براي گفتن نيست.
|
|
| |
|
مجيد شفيعي
|
2/20/2005 4:16:03 AM
|
ای ميل:
zshmajid@yahoo.com
|
نشانی اينترنتی:
|
دوست عزیزم به خاطر تمام زحماتي كه براي نشر فرهنگ وهنر وادبيات ایران در سراسر جهان انجام ميدهي ازتو تشكر مي كنم چرا كه حالا سايت قابيل سايتي جهاني است وبازديدكنندگانش هرروز بيش از پيش زيادتر ميشوند يوسف هم كه جاي خود دارد . ما چون دو دريچه روبه روي هم اگاه زه هر بگو مگوي هم
|
|
| |
|
dyako
|
2/20/2005 2:39:03 AM
|
ای ميل:
dyako1367@yahoo.com
|
نشانی اينترنتی:
hamnavayi.persianblog.com
|
آنجا در باغ هیچ چیز تکان نمی خورد. ولی مرد حواسش نیست که تکانی در کوچه هم نیست. کوچه هست اما کوتاه. خانه ها هستند اما صدا های نا آشنا و آدم هایی که نیستند. شاید این دختر فرشته ی نجات است؟ قرار است همه چیز تکان بخورد... بعد از تکان اما باز از اول... کوچه... جعبه ی شیرینی... مسجدی که نیست... رویای ساکن... فرشته مرد. لحظههای کوتاه و طولانی.
|
|
| |
|
علی رضا سیفالدینی
|
2/20/2005 1:31:47 AM
|
ای ميل:
|
نشانی اينترنتی:
|
دوست عزیز قصه شما را خواندم .باید بگویم ازآن نوع کارهایی است که دوست دارم.هذیانی است.نوشتن قصه هذیانی بسیار دشواراست.این جا قطعه ها را یک راوی هوشیار بازگومی کند.راوی، اگرقصه هذیانی است،باید زبانی هذیانی داشته باشد.یعنی شگردی بایستی بکاربست که آن قطعه ها حرکت قصه های رئالیستی رانداشته باشد.ساختاری مدورداشته باشد. باید بگویم که پاراگراف «دخترروی صندلی خواب رفته بود.....»حالم را دگرگون کرد.آفرین. این قصه باید طوری نوشته شود که این قسمت برود پشت قصه قرار بگیردوآن را تسخیرکند.ودراین صورت راوی لحنیهذیانی ودرعین حال یکدست خواهدداشت. و همین طورپرسش های مرد - نحوۀ پرسش- بایستی طوردیگری نوشته شود. گمگشتگی اورا می توان بهترازاین کارکرد. به هرحال ،کاری است متفاوت.و شایدبتوان گفت بیشترشعراست تا قصه. واین مختص قصه های غیررئالیستی است. جمله های پاراگراف اول به نظرمی آید بایستی ویرایش شود.
|
|
| |
|
یاشار احد صارمی
|
2/18/2005 12:32:06 PM
|
ای ميل:
azarfilm@yahoo.com
|
نشانی اينترنتی:
http://yashar.persianblog.com/
|
دوست عزیزم به رای من یکی از ویژگی های قصه های تو این است که تو خوب بلدی کاغذت را تذهیب کنی .یعنی در کاغذت، دور نقاشی زنده ات، که شاید تنها به تو نویسنده ی ایرانی مختص است تذهیب می کشی . از رویای قصه ات خوشم آمد و از اتفاق و سوال هایی که در آن جا آفریده ای . ای کاش همه ی موسول ها این طوری نرم و دلپذیر بود دوست زیرک من ! آرزوی شادی و آبادی تو را دارم .
|
|
| |
|
|
|
| |