
صميمي است و مهربان. خوش قلب است و آرام. گويي كينه اي از كسي به دل ندارد، مدام از گلشيري و تمام كساني كه داستان برايشان يك دغدغه بوده به بزرگي ياد مي كند. امروز بعدازظهر خانه اش بودم، رفته بودم براي مصاحبه و با دو تا نوار شصت دقيقه اي برگشتم ، پر از خاطرات و دانسته هاي مردي كه از سال 1358 داستان نوشته و داستان و كلمه دغدغه اصلي اش بوده چه زماني كه داستان كوتاه نوشته چه زماني كه رمان نوشته و چه زمان نمايشنامه نويسي و چه وقتي كه فيلمنامه نويسي كرده ، علي موذني از جلسات پنجشنبه هاي گلشيري شروع كرده است .
من كه از خواندن مجموعه داستان اولش" كلاهي از گيسوي من " لذت بردم و اميدوارم تمام داستان نويسان با چنين مجموعه اي پا به اين عرصه بگذارند... دارم پرحرفي مي كنم و حرف هايش را به زودي در اين مصاحبه خواهيد خواند ولي مهم تر اينكه به همه بروبچه هاي وبلاگ نويس سلام رساند و گفت كه از يك سال و نيم قبل همه را دنبال مي كرده و حالا خودش هم ....
علي موذني يك پا وبلاگ نويس شده است..... وبلاگ علي موذني
.........
اول پشه را زیر پایم له می کنم و به جای اینکه بنویسم خدا لعنت کند حسن محمودی را می نویسم خدا لعنت نکند حسن محمودی را که با نقدش بر ایرج رحمانی باز داغ دلم را تازه کرد و اینکه چقدر دوست داشته ام کارهای رحمانی را بخوانم و هنوز نتوانسته ام چیزی از او به طور کامل بخوانم.
مدتی قبل ایرج رحمانی نوشته بود برایم که چند بار کتاب هایش را برایم پست کرده اما هنوز به دست من نرسیده و اینکه اگر دوست داشتی زنگی به علی موذنی بزن که گویا کتاب هایش به دستش رسیده است.
علی موذنی را مدتی است در فضای اینترنت هم می دیدم که نقدی نوشته بود روی داستانی از مهرنوش مزارعی و ساقی قهرمان و حسین نوش آذر و یادداشتی درباره هوشنگ گلشیری.
زنگ زدم، گفتم علیخانی هستم؛ یوسف. گفت چرا وبلاگت را بسته ای؟ گفتم نبسته ام و رفته ام به سایت کارگاه. گفت که وبلاگم را می خواند. گفتم که سال نو مبارک اولا و دوم اینکه رحمانی گفته که کتابش را از شما امانت بگیرم. گفت بیا بگیر. بعد از همه چیز گفتیم و برایم جالب بود که علی موذنی که همیشه از او یک ترس پنهانی داشتم و هیچ وقت سراغش را نمی گرفتم من را می شناخت و صدایش مهربان بود، ساعت هفت و نیم بود و قرار گذاشتم که بروم خانه اش؛ آدرس هم گرفتم.
حالا هم تازه از خانه موذنی آمده ام؛ ساعت دوازده و نیم است و به عبارتی بامداد روز یک شنبه. رفته بودم که کتاب رحمانی را بگیرم و کتاب های خودش را؛ خیلی خجالت دارد که به نویسنده ای بگویی که به طور جدی ازت کتاب نخوانده ام، کتاب هایت را امانت بده که اگر مایل بودی بعدش درباره شان با هم گفتگو بکنیم؛ برای روزنامه جام جم و سایت سخن.
وقتی که رسیدم به خانه اش، علی موذنی ای که می شناختم نبود؛ سبیل چخماخی اش روی لب هایش نبود، گفت که دو سالی است که سبیل هایش را زده ، چون سفید شده بوده و حس خوبی برایش نداشته است. گفتم که آقای موذنی ، فکر نمی کردم اینطور خانه ای داشته باشید، گمان می کردم که این سال ها از راه فیلمنامه نویسی پول خوبی توی جیب زده باشید و کاروبارتون سکه باشد. فقط خندید و از نامرادی های فضای ادبیات و جماعت روشنفکر و مذهبی گفت.
علی موذنی و عباس معروفی در کلاس های گلشیری معروف بوده اند به دو قلو و بعد که کتاب موذنی توسط نشر برگ درمی آید مغضوب می شود و همیشه با این حال دوست داشته مستقل بماند.
از رضا جولایی گفت که از دوستان صمیمی اوست و از محمدعلی و بیجاری و معروفی و گلشیری و کوشان و فرخنده آقایی و صفدر تقی زاده و ... دلتنگ بود ...
کمتر پیش آمده که از جماعت نویسنده جدا از نویسنده بودن شان ، از انسان بودن شان لذت ببرم و خودم باشم؛ یوسف علیخانی میلکی، اما پیش موذنی که بودم احساس کردم که می توانم راحت باشم و کیف بکنم و خجالت نکشم از کتاب هایی که نخوانده ام و ...
دوست دارم خیلی چیزها بگویم از موذنی و اگر تنها مجموعه گفتگوی تلفنی و بعد حضوری ام را حالا بنویسم خودش می شود مثنوی... اما دوست دارم که این ها بماند و باهاش گفتگویی انجام بدهم و خیلی چیزها را آنجا از زبان خودش بشنوید که علی موذنی کیست و چکار می کند و چگونه نویسنده ای است.
اینجا هم تنها به این نکته بسنده می کنم که علی موذنی به هیچ وجه شبیه عکس هایی نیست که از او دیده ایم و درباره اش شنیده ایم؛ او نویسنده ای است انسان، جدی می گویم انسان به تمام معنا. تنها نویسنده ای است که با کسی خرده برده ای ندارد و صریح نظراتش را درباره جماعت می گوید با استدلال و برهان و به کسی نان قرض نمی دهد؛ شاید همین هم باعث شده که سال ها مغضوب تمام جریانات ادبی قرار بگیرد...
بگذریم. به زودی با هم به دیدارش خواهیم رفت...