صفحه‌ی اول | تماس | RSS



سيا مرگ و مير | يوسف عليخاني

شبانه دفنش مي‌كردند و وقتي عزيزالله، شوهر خدابيامرز مشدی دوستي، تابوت را كه نه، قاليچه‌‌اي كه جنازه ي مشدی دوستي روی آن بود، ‌پايين آورد و شروع كرد به سوال و جواب كردنش،‌ جنازه جواب داد. چشمانش همان طور بسته بود، ‌ولي انگار تكه ذغالي گر گرفته باشد، صورتش سرخ شده بود و حرف مي‌زد. وقتي پرسيد كه دوستي بنت فلان‌،‌ شنيد:

- گردنم درد مي‌كند. من مرده ام. به عمران گفتم حالم بده، ‌من را ببر سرپل ، ‌دكتري چيزي ببيندم.

مادرم هم بود،‌ گفت:

-          جوانمرگ شده طوري حرف مي‌زند ، ‌آدم انگار نمي‌كند مرده است.

 

مشدی دوستي التماس كرده بود:

- فقط توبه نخوانده ام، ‌پاشقه را صدا كنيد من را توبه بدهد، دعا هم بخواند.

عمران، عموي من خنديده بود كه سيا مرگ و مير مگه افتاده كه.

گفته بود:

- پاشقه را صدا كنيد.

پاشقه گوگلبان بوده آن روز؛ گاو و خر اين و آن را برده بوده صحرا.

عزيزالله پرسيد:

- توبه خواندي آخر؟

مشدی دوستي همان طور با چشم‌‌هاي بسته حرف زد،‌ حتي مي‌شد احساس كرد سوزن پر جليقه اش را درآورده و دارد پوست سربند انگشت شستش را بازي مي‌دهد. بند بالايي شستش را داس بريده بود و انگشت ناقص و كله عمامه‌‌اي اش ترس توي دل ما مي‌انداخت. نمي‌دانستيم بريده و گوشت بد جوش خورده. كله ي انگشت هم مجال نمي‌داد چيزي بپرسيم و حالا مي‌شد خوب ديد كه پوست وارفته هيچ ترسي نداشته است.

عمران مي‌گويد:

- آمده بودند كنتور برق ما را درست بكنند. با كنتور دوستي اشتباه مي‌انداخت. كارش كه تمام شد، ‌آوردمش خانه پدرم تا چاي بخورد. مشدی دوستي هم بود. مدام چاي مي‌خواست از عنقزي. به من گفت كه توبه نخوانده ام خواهر زاده.

عنقزي، زن پدربزرگ تعريف مي‌كند: بعد از رفتن عمران ،‌ نشست همين جا و پشت بند،‌ چاي خواست. چند تا چاي خورد و باز گفت بريز. عمران با موتورش، كنتورچي را برد برساند سرپل. پاشقه همراه گوگل بود؛ چادرگاه.

عمران مي‌گويد:

- سر چادرگاه پاشقه داشت پيش دخترش،‌ حوري چاي مي‌خورد. اول به حوري گفتم" فندق چين مبارك!"

" سلامت. عروسي بچه‌‌هات."

به پاشقه گفتم " خواهرت ديوانه شده باز،‌ مي‌گه بري توبه اش را بخواني."

پاشقه سواد ندارد اما پدربزرگ پدري ما آخوند بوده؛ شيخ نظرعلي. با پشت خميده انگار شستش بو برده باشد،‌ پا مي‌شود و بقيه چاي نعلبكي اش را مي‌ريزد توي استكان و كف دستش را گودال مي‌كند كه قند نيم آب شده ي دهانش را بيندازد آن تو، بعد پرتابش مي‌كند بيرون باغ؛ توي چپرگاه.

آن وقت عنقزي ديده بعد از چاي خوردن، دراز مي‌كشد و مي‌گويد:

- هم پول دارم هم آرد.

تا عنقزي مي‌رود دست به آب و برمي‌گردد،‌ انگار هزار سال گذشته و مشدی دوستي هزار تا جان داده و چادرنماز عنقزي را كه سرش كشيده بوده، ‌كنار رفته از رويش.

مي‌گويد:

- اين جوري افتاده بود. انگار نه انگار كه چاي خواسته بود قبلش. سرش كج شده بود از روي بالش به زمين و دستش طوري مانده بود كه گويي داشته بلند مي‌شده كه تمام مي‌كند.

عزيزالله پرسيد:

- انت من دين فلان

خبر دوم را وقتي به خاله پاشقه مي‌دهند كه از چادرگاه درآمده بوده و گوگل را سپرده بوده به حوري. عمران از گردنه هم رد شده بوده آن وقت؛ دوستي موقوف شد.

عنقزي مانده بود و جنازه مشدی دوستي و ميلك كه خالي بوده از جماعت؛ مردم رفته بودند باغستان.

- اي خاك عالم! حالا بايد مي‌آمد خانه من. حالا چه خاكي بريزم سرم. هيچ كس هم نيست شاهد باشد كه مرده. كي را خبر كنم كه همه فندق چين دارن.

مي‌زند توي گوش مشدی دوستي كه پاشو خواهرجان! بلن شو! بلن شو! مرگي خوابه مگر؟ پاشو!

پاشقه توي راه بوده و هر چه عنقزي هوار كشيده،‌ كسي نشنيده! تا دست آخر مي‌رود بيرون كه بپرد برود باغستان يك طرف ميلك بلكم بتواند يك كسي را خبردار بكند كه مي‌بيند مشدی خليل خرش را بار كرده بوده و فندق آورده بوده‌ از باغستان.

- داماد جان، بيا قربانت! بيا مشدی دوستي موقوف شد.

مشدی خليل هم مي‌آيد اما پا تو نمي‌گذارد و فقط از همان دم در نگاه مي‌كند و مي‌پرد مي‌رود باغستان پشت ميلك؛ سلكون. خبر مي‌دهد به نظر. نظرعلي، پسر پاشقه خاله كه مي‌رسد،‌ سيلي مي‌زند به مشدی دوستي. هوا مي‌دهد به دماغش،‌ اما افاقه نمي‌كند. دستش را مي‌گيرد،‌ تكان نمي‌خورد. مي‌گويد:

- در خانه اش بازه؟

عنقزي جواب مي‌دهد:

- كليد مليدان را داد به من كه دارم مي‌ميرم اما جد نگرفتم،‌ انگار كردم چون فندق چين تنهاست مرگ خواهي مي‌كنه.

نظرعلي كليد را مي‌گيرد و مي‌رود خانه اش. قاليچه‌‌اي ور مي‌دارد و مي‌آورد. با مشدی خليل جنازه را بلند مي‌كنند و مي‌گذارند روي قاليچه.

عنقزي مي‌گويد:

- مريض نشده بود كه گوشت تنش آب بشود. سنگين بود خدابيامرز. نمي‌توانستند بلندش بكنند. مشدی پاشقه هم رسيد. يكي دو تا عمله كارگر نظرعلي هم بعدش از باغ آمدند. تنش شده بود خروار. توي سرم زدم كه مگر جا قحط بود بيايد اينجا بميرد.

مشدی خليل گفت:

- اينجا نمي‌آمد،‌ تا غروب هم كسي خبردار نمي‌شد. اگر باغستان هم بود كه بدتر، كي مي‌دانست مرده؟ همين خدا رو شكر كه آمده اينجا.

عمران كه برمي‌گردد، خانه شده بوده پر از جماعت. از سر امامزاده مي‌بيند يك عده روي پيش بام و يك عده هم توي ايوان جمع شده اند. مي‌رود توي جماعت: الله اكبر! موقوف شد؟!

همان طور توي تاريكي بلندش كردند و روي دست بردند. مطبخ خانه اش را طوري ساخته اند كه با ديوار خانه پاييني يك قدم بيشتر فاصله ندارد. دروازه‌‌اي هم گذاشته اند و خانه مانده داخل و دو ديوار مطبخ و همسايه ، برايش كوچه‌‌اي ساخته اند.

مي‌برند از دروازه داخل و همان جا،‌ پاشقه توي مطبخ،‌ مي‌شويدش.

مي‌گويند كفني داشته اما سدر و كافور توي ميلك پيدا نمي‌شود. خبر داده بودند قزوين كه پسرانش بيايند،‌ سدر و كافور هم همراه خودشان بیاورند.

تا جماعت برسند مي‌شود سه بعدازظهر. جنازه را غروبي دفن مي‌كنند.

عمران مي‌گويد پشت امامزاده خاكش كرديم. از بس سنگين بود،‌ سه چهار نفري جنازه را داديم توي چاله.

 

توي تاريكي جنازه اش را تشييع مي‌كردند و وقتي عزيزالله، شوهر مرحوم مشدی دوستي از مشدی دوستي پرس و جو مي‌كرد،‌ جواب مي‌داد. عجيب تر اين كه عزيزالله خودش هم سال‌‌هاست مرده.

 

شهريور 82

 

براي خواندن داستان هاي ديگر از اين نويسنده اينجا را كليك كنيد



نظر خوانندگان: 3 نظر
 
 
نقل مطالب تنها با لینک مستقیم و ذكر نام و آدرس مجله ادبي قابيل، آزاد است