صفحه‌ی اول | تماس | RSS

يوسف عليخاني
youssefalikhani@gmail.com

من بودم و هرمز و حبيب و ابراهيم - 2

من بودم و هرمز و حبيب و ابراهيم؛ خيلی وقت ها توی اين وبلاگ از اينا اسم می برم اما چاره ای ندارم چون که زمانی ما با هم شده بوديم خونه يکی که دوره يادگيری هامون بود. هرمز از همه ما بهتر می خوند و می فهميد و در کل زرنگ وسياستمدار بود. اون وقتا تازه اهل غرق منيرو گل کرده بود و سمفونی مردگان معروفی. يک عکسی از منيرو رو هم يادم هست که با يک مجله ای گفتگو کرده بود، مگه چند سالمون بود؛ شونزده يا آخرش هفده سال.

خيلی چيزا از هرمز ياد گرفتيم؛ ما رو کتابخون کرد دست کم. بوف کور صادق هدايت رو وقتی توی يک کتابفروشی با زور هرمز خريدم؛ زمستان ۷۰ ، هيچ وقت يادم نمی ره که با چه دلهره ای شروع کردم به خوندنش که دوست نداشتم من هم خودکشی کنم و خيلی گفته بودند که هر کی اينو بخوونه...

اما اهل غرق رو، يادم نمی ره گالينگور و سمفونی مردگان رو از کتابفروشی معين ، خيابان سعدی، در حال حاضر کنار روزنامه ولايت قزوين خريديم وخونديم و کيف کرديم و کيف کرديم و خونديم و وقتی معروفی و محمدعلی و کوشان و اصغر عبدالهی و رضا جولايی اومدن قزوين برای بزرگداشت جلال آل احمد، اونقدر کوچيک بوديم که رومون نشد بريم جلو و بگيم که آقای معروفی يه امضا می دين به ما و فقط شنيديم که کوشان برای اولين بار خبر از اعلام موجوديت نسل سوم نويسندگان داد که بعد ها جايی خونديم که گلشيری توپيده بود بهش...

بعدها من که اومدم تهران بازم يادم نرفته که توی نمايشگاه کتاب و مطبوعات، جلوی غرفه گردون ، عباس معروفی رو ديدم. داشت سيگار می کشيد، خيلی بهش نمی اومد که سيگاری باشه، هرمز هم همين طوری سيگار می کشيد. شايد دوکلوم بيشتر با معروفی حرف نزدم که کاش زده بودم و کاش...

بعدها من تهرانی شدم و اينجا درس خوندم و سربازی رفتم و مشغول کار شدم و هيچ وقت برنگشتم قزوين اما شنيدم که به هرمز يه تهمتی زدن و از کار بيکار که هيچ، از زندگی ساقطش کردن. بچه های ديگه هم که هيچ، يکی استخدام سپاه شده و يکی نگهبان زندان چوبيندر و ...

نمی دونم چرا اينها را نوشتم اما دوست داشتم که يه جوری بگم که ....دوستتون داريم...



نظر خوانندگان: 1 نظر
 
 
نقل مطالب تنها با لینک مستقیم و ذكر نام و آدرس مجله ادبي قابيل، آزاد است