1
در " آن" نشسته
"آن" و
می خواهد تا
از صدای "آن"
تا شود
تا پشتِ هیچِ ِ بزرگ !
و زوزۀ گرگ
در صدایش
چنان وحشی
و چنان رام
که انفجار ِ بهار !
در "آن" نشسته
"آن" و
می خواهد تا
از صدای "آن"
تا شود
و گرگ ِ پاک
در میان ِ گلها
مشغول ِ انتحار !
2
می آید
از راه ِ پیچاپیچ
می ایستد
در راه ِ هیچ
تا "آن" ی
از درخت ِ "آن"
یا "هیچ" ی
از ماه ِ "هیچ" !
و سکتۀ سکوتی
که در چشمانش
بر سکتۀ بیابان می پاشد؛
و پاس ها می گذرد
بی "هیچ" و
"آن"
تا پارس ِ سگان !
می ایستد در "نیامد"
در خالی ِ خلأ
و باز
باز می گردد
از راه ِ پیچاپیچ
در چشمهایش
چلیپایی از "هیچ" !
3
بی "آن"
به خانۀ "آن"می رسد
در دستهایش
شاخۀ یاس؛
سنگین
از کریاس ِ سکوت
می گذرد
تا باغچۀ داس .
و می نشیند
برهِرۀ سنگفرش ِ سرد
خیره به ختمی ِ خشکی
در خش خش ِ باد؛
چشمان ِ "آن" به یاد
و گیسوان
و بوسه های ِ شنگرف گون ِ ناگهان .
خالی
به خانۀ خالی ِ "آن"
می نگرد؛
خالی
به هوهوی ِ باد.
و در خیا لش
پژواک ِ بوسه های ِ "آن"
و در خیالش
های های ِ "آن" .
بی "آن"
ز خانۀ خالی ِ "آن"
می رود
در دستهایش
خوشه های ِ باد؛
سنگین
از کریاس ِ سکوت
می گذرد
تا ناکجا آباد !
4
از شور ِ شادِ شاعره و
از شاهدِ صبور ِ ماه
می چکد " آن"
در دستهای "آن"
فریاد می کشد:
خدا را !
در دستهای من
بمان !
و از کنارش اما
مکّار ِ بی نشان
بیدار می گذرد
تا دوردستِ " آن" .
و صبح
ناگهان
ردّ ِ صدا میشود " آن"
در ژرفنای ِ خاطره
پنهان .
تنها می آید " آن "
به میدان
فریاد می کشد
و فریاد ِ او
سکوت؛
می چرخد "آن"
به طوافِ " آن"
و ناگهان
احساسِ ِ سرد ِ هبوط !
از شور ِ شاد ِ شاعره و
از شاهد ِ صبور ِ ماه
فریاد می کشد " آن " :
در دام ِ من
نمان !
5
می ریزد "آن"
درون ِ پیاله
"آن" و
سر می کشد
و از سکوت ِ تا
می خوانَد آسمانی
از ستارۀ آفل .
و کودکان ِ کال ِ صدایش
همراه ِ با ل ِ تا
پر می کشند تا
آوازهای ِ دور ِ قوافل .
هُرَََّست ِ هست می شِنَوَد
در شبِ شتاب
و دور از "آن ِ " خویش
تنها میان ِ خویش
از باغهای ِ مست
می گذرَد
مست
از نَهَست .
می ریزد "آن"
درون ِ پیاله
" آن " و
سر می کشد
و از سکوت ِ تا
می خوانَد آسمانی
از ستارۀ آفل ...
مطالب مرتبط
روزگارِ ليلی | محمد شریفی نعمتآباد
بچهها سينهكش ديوار نشسته بودند. پاهايشان را توي جوي آب گذاشته بودند و هيچ نميگفتند. ناگهان دخترك وارد ميدان شد. هراسان به اطراف نگاه كرد، آمد و وسط ميدان ايستاد. بچهها نگاهش كردند، هيچ نگفتند. لحظهای به هم نگاه کردند، ناگهان فریاد کشیدند: "بچا، دخترو!" به طرف دخترک دویدند، دور او حلقه زدند ، دخترک ترسید، دور خود چرخید، خیره به آنها نگاه کرد. لبهایش میلرزید و گوشهی پلکهایش میپرید. جلالو آهسته به طرفش رفت، دست به موهایش کشید، به بچهها نگاه کرد، گفت:
"بچا نگا کنین چه موهای شلالی داره!" مطلب کامل
انتشار تازه ترين كتاب نويسنده باغ اناري