صفحه‌ی اول | تماس | RSS



آب را با چماق نمی توان جدا ساخت - گفتگو با پروین پژواک

ادبيات معاصر افغانستان در معناي عام و داستان نويسي افغان ها، امروزه به دليل پراکندگي نويسندگان و شاعران افغاني در تمام جهان ، درخشش ويژه اي يافته است.
اين پراکندگي اگرچه به دليل يک اجبار افغانستان پر از افغان صورت گرفته و بالطبع با زجر و نگراني و مشکلات بسياري براي آنها همراه بوده است ، اما در حال حاضر به شکل خاصي قابل بررسي است.
از جمله چهره هاي قابل تامل ادبيات معاصر افغانستان يکي پروين پژواک است. از اين نظر نوشته شد از چهره هاي ادبيات معاصر و نه از نويسندگان ، که او هم شاعر است و هم نويسنده.
پژواک متولد 1345 خورشيدي در شهر باستاني کابل ، در حال حاضر به همراه همسر و فرزندانش در ايالت انتاريوي کانادا زندگي مي کند.
وي تحصيلات ابتدايي را در ليسه ملالي و تحصيلات عالي را در رشته طب اطفال انستيتوي ابوعلي سيناي بلخي کابل به پايان رسانده است.
از پژواک ، تاکنون مجموعه داستان «نگينه و ستاره» و 2مجموعه شعر «دريا و شبنم» و «مرگ خورشيد» منتشر شده است و رمان «سلام مرجان » را زير چاپ دارد.
از طريق سايت اينترنتي فردا (Farda) با بخشي از آثار وي آشنا شدم و اين گفتگو حاصل سوال و جوابهاي اينترنتي ماست. اميدواريم در زماني ديگر، گفتگويي اختصاصي درباره آثارش با وي داشته باشيم تا بيشتر و بيشتر با يک نويسنده همسايه و همزبان آشنا شويم.

نويسندگان امروز افغانستان اگرچه بامعضلي به نام جنگ دست به گريبان بوده اند و اين معضل باعث مهاجرت و پراکنده شدنشان شده است ؛ اما باعث شده تا شما و ديگر نويسندگان افغان به قلب ادبيات جهان پرتاب شويد. اين موضوع به سود شما بوده است يا خير؟
براي شخص خود من که ني. ببينيد وطن من از نگاه منزوي بودن از ادبيات جهان ، هر چه بد بوده باشد حتي زنداني از سنگ ، پنجره هايش از شيشه بود.
از آن پنجره ها مي توانستم به جهان ببينم. اما خارج با همه خوبي هايش ، به زنداني از شيشه مي ماند که پنجره هايش از سنگ باشد.
با چنين پنجره هايي نه تنها نخواهم توانست با دنيا ارتباط قايم کنم ؛ بلکه هر دم تصوير بي ريشگي و بيگانگي خود را در ديوارهايش منعکس خواهم يافت.

مهاجرت تنها منحصر به شما نبوده و تمام نويسندگان جهان چنين سرنوشتي داشته اند. چنان که نويسندگان بسياري از جهان عرب در کشورهاي مختلف جهان فعاليت دارند.
برايم سوال است که چرا شما به زبانهاي کشورهايي که در آنجا زندگي مي کنيد، داستان نمي نويسيد؟
يکي از مهمترين عواملي که پنجره هاي ارتباط را برايم سنگ ساخته است ، همين موضوع زبان است.
لسان تنها کلمات نيست که آنها را بياموزيد، روح کلمات نيز است که بايد با روح شما عجين شود.
من با ترجمه نمودن اشعار دري ام براي اطفال ، نوشتن به انگليسي را شروع نموده ام. شايد براي اين که انگليسي را بيشتر با خواندن کتابهاي اطفال آموخته ام.
شعرهايي که تااکنون به انگليسي نوشته ام همه ريتميک اند. عجيب اين که اشعار من به دري شعر سپيداند و در آنها از قافيه اصلا و از وزن کمتر خبري است و خوب حالا چرا اين همه تفاوت شکل بيان ميان اصل نوشته و ترجمه اش؟
چون کلمات به دري براي من جان دارند و نفس مي کشند. وقتي مي گويم مهتاب... اين کلمه مهتاب بال مي کشد و مي رود در آسمان خيال من به در تمام مي شود و در برکه وجودم باز مي تابد.
با تمام خاطرات عاشقانه از شبهاي مهتابي ، با تمام راز و نيازها، اشکها و پيامها....
وقتي مي گويم گلاب.
.. عطر گلاب ، رنگ گلابي اش ، سادگي اش و پرپر شدنش به دست باد... همه را مي بينم ، همه را مي بويم ، چه روح کلمات به دري با روح من يکي شده اند و هر کلمه شعر انگليسي وقتي مي گويم moon هر چه مي گوشم به خود بقبولانم که مهتاب معني مي دهد، نمي شود.
نهايت مهتابک رسامي شده در کتاب ديکشنري مصور به خاطرم مي آيد نه ماهي که در آسمان است ؛ در نتيجه حتمي بايد moon را با soon يا noon پيوند بزنم تا نوشته به نظرم نظم بيايد، مي گويم نظم نه شعر.
در مورد گلاب و ساير کلمات هم همين طور است ، مثلا roseبايد با nose يا rows در سطرهاي بعدي جمع بخورد تا نوشته نيمه جاني بيابد.

و اين براي کسي که تازه مهاجرت هم کرده باشد سخت تر است.
اول ها که مسافر شده بودم وضع بدتر بود. تنها زبان انسانها نه بلکه زبان طبيعت نيز متفاوت بود.
تا مسافر گشته بودم گلهايي ديده بودم و پرنده هايي را به تماشا نشسته بودم ؛ ولي هيچ عطر گلي به مشامم نپيچيده و هيچ صدايي به نشاطم نياورده بود.
صدا و رنگ گاهي همان بود اما زبان نداشتند و يا با زباني غير از زبان شعر سخن مي گفتند. آنچه مرا در مهاجرت مي آزرد، تنها ناآشنايي به زبان آدمها نبود، بيگانگي با طبيعت بود که روحم را مي فشرد.
کنون آهسته آهسته با طبيعت اينجا آشتي نموده ام و شايد روزي خود را با زبان اينجا نيز آشنا بيابم ؛ ولي وقت مي خواهد.
بخصوص که از مهاجرت من کمتر از 10 سال مي گذرد و اين همه سال را بيشتر صرف دست و پنجه نرم نمودن با دهها مشکل ديگر دنياي مهاجرت نموده ام تا آموختن لسان.
به طور مثال پرداختن به وظيفه نخستينم که نه تنها مادر بودن ، بلکه معلم بودن است تا پرورش اطفالم طوري صورت بگيرد که خوبي هاي محيط نو را که بسياراند فراگيرند و از بدي هاي محيط نو که کم نيستند، دور بمانند و در کنارش زبان و فرهنگ مادري خويش را تا حد امکان از ياد نبرند.

به هر حال زبان فارسي ، زباني است که در مرحله بعد براي جهاني شدن بايد ترجمه شود؛ حال آن که اگر شما به يکي از زبانهاي بين المللي بنويسيد يک قدم جلوتر هستيد؟
البته که ادبيات دري - فارسي براي جهاني شدن نه تنها به انگليسي بلکه به تمام زبانهاي زنده دنيا بايد ترجمه شوند؛ ولي آيا وظيفه ترجمه را هم بايد به دوش نويسنده گذاشت؟
تا جايي که من از احوال نويسندگان افغان مي دانم ايشان خود هم کوزه گرند و هم کوزه خر و هم کوزه فروش. به اين معني که سيستم و فرهنگ نشر و خريد کتاب در جامعه ما موجود نيست.
نويسندگان خود مي نويسند، خود مصارف چاپ را مي پردازند، کتاب را خود ايشان پخش مي کنند.
آن هم به صورت اهداييه و با به دوش گرفتن مصارف پستي و در نهايت اميدوارند که خود تنها خواننده کتاب نباشند. نيرو و وقت نويسنده که بايد صرف آخرين آثار تازه و يا پيرايش آثار کهنه اش شود، هدر مي رود و اگر بار ترجمه هم به دوشش افتد که چه مي دانم!
با اين همه همان گونه که شما گفته ايد، يگانه راه معرفي شدن به ادبيات جهاني همانا ترجمه آثار به زبانهاي بين المللي و يا آفرينش مستقيم آثار به يکي از آن زبانهاست.

نوشتن در يکي از سرزمين هاي ادبيات جهان با دنياي اختصاصي اي که داريد تا چه ميزان باعث شده داستان هايتان شاخص به نظر برسد؟
چندي پيش بيست و سومين جشنواره جهاني نويسندگان در تورنتو برگزار شد. از تمام نويسندگاني که دري - فارسي مي نويسند، رضا براهني و عتيق رحيمي در جشنواره حضور داشتند.
بنابراين من از تپشهاي اين قلب تپنده همان قدر دور بودم که ساير نويسندگان دري -فارسي زبان. تا اکنون شاخص داستان هاي من دردهاي مردمم در داخل وطنم اند.
نه اين که دنياي مهاجرت موضوع و درد کمي براي نوشتن دارد؛ اما بازهم مي گويم وقت مي خواهم تا درد ته نشين شود، پوست بشکافد، قد کشد و ثمر دهد.
در آثارم خاطرات و مهر و دردها و ترسهاي دوران زيستم در وطنم ميوه داده اند و از آن است که حاصل برمي دارم. من تا هنوز چون مي خوابم خود را در وطنم خواب مي بينم.
تازگي تغييراتي رخ داده اند. مثلا حوادث روزمره اينجا را خواب مي بينم اما مکانش آنجاست.
يا خواب مي بينم که آنجا در اتاق خوابم هستم ؛ اما گلداني که لب پنجره است ، گلداني است که اينجا در خانه خود در کانادا دارم.
خلاصه که در اعماق ذهنم جابه جايي هايي دارند صورت مي گيرند... دردهاي سالهاي اخير در حال پوست انداختن اند و بزودي در آثارم ميوه خواهند داد.
مخاطبان ايراني پيش از اين که رمان عتيق رحيمي و داستان هاي محمد آصف سلطان زاده و سپوژمي زرياب و کتاب داستان امروز افغانستان گردآوري محمودخوافي در ايران منتشر بشوند ؛ بيشتر با آثار شاعران افغاني و آن هم تعداد معدودي از آنها آشنا بودند. اين کتابها آن طور که بايد نشاندهنده وضعيت داستان نويسي نويسندگان افغاني نبوده اند. حالا اما نگاه مخاطب فارسي زباني که در ايران زندگي مي کند ، نسبت به ادبيات افغانستان تغيير کرده (به دليل نشر کتابهايي که گفته شد و همچنين معرفي نويسندگان ديگري مثل خود شما در نشريات الکترونيکي) ، با اين همه من مي خواستم ببينم باتوجه به سابقه 80ساله داستان نويسي در افغانستان روند داستان نويسي اين کشور چگونه بوده است؟
در اين که متاسفانه مطبوعات ، نشريات و قلم به دستان ايران باوجود امکانات وسيعي که داشته اند، بسيار کم به معرفي قلم به دستان همزبان و همسايه خويش توجه نموده اند، هيچ جاي شکي نيست.
من هنوز هم اطمينان ندارم که جز قشر محدودي ، نگاه فارسي زبان مقيم ايران نسبت به ادبيات افغانستان تغيير نموده باشد. اين البته جاي تامل بسيار دارد. چه در دنيا شايد کمتر بتوان 2کشوري را يافت که از نگاه زبان ، مذهب ، نژاد و گذشته تاريخي آنقدر باهم نزديک و اينقدر باهم بيگانه باشند. همان طوري که نمي شود پرتو خورشيد و رايحه معطر گلها را تقسيم و مرزبندي نمود، دستاوردهاي فرهنگي اين ساحه جغرافيايي را نيز نمي توان و نبايد در محدوده مرزهاي سياسي موجود تقسيم نموده از هم جدا دانست.
افغانستان ، ايران و تاجيکستان چه بخواهيم و چه نخواهيم همه در يک ساحه فرهنگي دري - فارسي ، فارسي - دري ، دري - فارسي ، تاجکي.
..و يا هر نام ديگري که بالايش بگذاريد قرار دارند و ما يک مثل پشتو داريم که مي گويد: «او به په دانگ سره نه بيلژي». آري «آب با چماق از هم جدا نمي شود» و به همين گونه احساس ، عاطفه و فرهنگ مشترک انساني جداناپذير است. در ادبيات کهن دري - فارسي افسانه ها، حکايات و داستان هاي منظوم و منثور پيشينه درخشاني داشته و بخشي از شاهکارهاي ادبيات کلاسيک جهان را مي سازند. اين که روند ادبيات معاصر افغانستان چرا آنچنان که بايد به شکوفايي نرسيده است ، دقت و موشکافي بسيار مي خواهد و ازجمله مي توان تغذيه ضعيف از ادبيات جهاني ، کمبود نقد سازنده و علمي ، فضاي اختناق و سانسور، جنگ و مهاجرت ، اقتصاد ضعيف و نبود مراکز چاپ و نشر را نام برد. البته راه ادامه دارد، چنانچه در سالهاي اخير نه تنها شاهد داستان کوتاه هاي بهتري هستيم بلکه براي داستان بلند و رمان نيز جدي کار مي شود.
براي داستان فارسي که دچار يک نوع تکرار و کليشه در موضوع و زبان شده ، دنياي بکر داستان هاي نويسندگان افغان و کلمات و اصطلاحات افغاني نعمتي است اين فضاي بومي چه ميزان شانس خواندن مي توانند پيدا کنند؟
زبان از کلمات ساخته شده است و توسط کلمات نفس مي کشد. با زنده ساختن کلمات فراموش شده از متون ادبي کهن ، با داد و گرفت کلمات محلي (چه ميان مناطق مختلف کشوري واحد و چه ميان 2کشور همزبان) و با واردنمودن و ساختن کلمات نو علمي و تکنيکي که تقاضاي زندگي مدرن و دانش جديد است ، ما به زبان جان مي دهيم.
شاعر جوان و فوق العاده با استعداد محمد کاظم کاظمي مهاجر افغان در ايران در مقاله (دريچه هاي روبه رو) تاملي در گويش هاي مختلف زبان دري فارسي و تاثير آن بر شعر شاعران معاصر دارد که بسيار جالب و سودمند است و به نظر من ساحه نثر را نيز چون شعر دربرمي گيرد. محترم کاظمي در بخشهايي از مقاله خود به اين اشاره دارد که ما مي توانيم ضايعه تاريخي (پاره پاره شدن قلمرو و حتي نام زبان فارسي) را به بخت تاريخي (داد و ستد با همديگر) بدل کنيم و بدين گونه تنوع زبان را حفظ نماييم...شناخت گويش هاي مختلف زبان فارسي (بخصوص دري ، چون ادبيات کهن در نظام آوايي و معنايي خويش بيشتر با زبان امروز افغانستان نزديک است) نه تنها ما را در خوانش و دانستن متون کهن ادبي ياري مي رساند بلکه ما را در سرايش شعر و نوشتن نثر نيز کمک مي نمايد. مثلا شاعر به مقتضاي وزن و قافيه ، امکان انتخاب بيشتري دارد تا از ميان (پنجره) ، (کلکين) و (ارسي) آن را برگزيند که در شعرش مي نشيند. تناسب هاي لفظي و معنايي نيز چانس تبارز بهتري مي يابند، مثلا 3کلمه (چهار مغز)، (گردو) و (جوز) عين معني را مي دهند اما اگر شکل خارجي اين ميوه مدنظر باشد، گردو بهتر است و اگر شکل داخلي آن ، چهارمغز و اگر غرابت لفظي و ارزش باستاني کلمه مدنظر باشد، جوز مناسب تر است.
پس مي بينيم که در شعر سپيد و نثر نيز کلمات با بار گويشي ، معنايي و دگرگوني ظاهري خويش مي توانند تاثيرات القايي مختلفي را بار بياورند.
جهان امروز جهان تخصص هاست ، با اين همه مي بينيم که بسياري از نويسندگان افغاني جدا از نوشتن داستان و رمان ، شعر هم مي گويند يا نقد هم مي نويسند خود شما در نهايت شاعر هستيد يا نويسنده؟
من قلبا و در ذات شاعر هستم اشيا و کلمات براي من روح دارند و سخن مي گويند. رابطه من با شعر رابطه انسان با آيينه است من در شعر خود را مي بينم رابطه من با داستان رابطه انسان با پنجره است من در داستان مردم را مي بينم.
افغانستان کشور تعددهاست و تعدد طايفه و مذهب و نژاد در اين کشور بسيار است آيا عدم پذيرش يکديگر چنان که در ميان مردم و شخصيت هاي بارز سياسي به چشم مي آيد ، در ادبيات و ميان نويسندگان و شاعران هم وجود دارد؟
در اين سوال شما اشتباه بزرگي وجود دارد که بايد تصحيح شود. عدم پذيرش يکديگر در ميان شخصيت هاي بارز سياسي و يا بهتر بگوييم نظامي درست است ؛ ولي عدم پذيرش يکديگر در ميان مردم سخن نادرست و ساخته شده توسط دشمنان مردم مي باشد که با پيروي از شعار استعماري انگليس «تفرقه بينداز و حکومت کن» از سالها ساحه تبليغاتي وسيع دارد. موجوديت کشوري چون افغانستان که در آن اقليت ها در کنار هم و با همکاري با همديگر به تشکيل اکثريتي چند چهره نايل شوند، براي ما تجربه اي است کهن و آزموده شده و موفق.
اين تجربه تاريخي در مورد خراسان و بعدها افغانستان به ما نشان مي دهد که هر اقليت ديگري هم که بعدها بخواهد به خانواده ما بپيوندد، با آغوش باز پذيرفته خواهد شد. اين سرچشمه قوت ماست ، هر چند بيگانگان در طول تاريخ همواره کوشيده اند به مثابه نقطه ضعف ما از آن استفاده نمايند. دنيا امروز مي کوشد که به سوي خانه مشترک شدن گام بردارد؛ ولي اين وحدت در سرزمين ما با موقعيت خاص جغرافيايي و انديشه خاص عرفاني که دارد، قرنهاست که به صورت طبيعي به وجود آمده است وگرنه با در نظر داشت همه آنچه که در 3دهه اخير در افغانستان اتفاق افتيد، بايد صد پاره مي شديم که نشديم و نخواهيم شد. نويسنده جوان و انديشمند افغان داود شاه صبا در اثر شکافنده و علمي خود (گذر از تگنا) در بخشي از کتاب چه خوب مي گويد: انديشه بنيادي فرهنگ کهن ما «قداست جان» است.
سيمرغ در اين فرهنگ نماد همه جانهاست که به قول عطار با پرهايش جهان را پر مي کند. اين يک تشبيه شاعرانه نيست ، بلکه بنيادي ترين فلسفه کهن سرزمين ماست که محور اساسي آن را «همه جاني» مي سازد. اين فلسفه در حقيقت گسترش انديشه همه جان هاست که سپس به نام «جانان» مطلوب و معشوق عرفاي ما مي گردد و همان دريايي مي شود که همه مي خواهند قطره هاي آن باشند. اين انديشه فلسفي باهسته باورهايش به «همه جاني» ، ايجاد تعهد اجتماعي ، سياسي ، اقتصادي و اخلاقي نسبت به همه افراد ملت را از هر دين و نژاد و زباني که باشند ، تضمين مي کند. راه شاعر و نويسنده آزادانديش هيچ گاه از راه مردم جدا نيست.
و اما براي عده اي «روشنفکر» نام نهاد که از طريق اين بلندگو يا آن رسانه با صدا و طرز فکر تاريکشان بذر نفاق و شک مي کارند، مردم ما جوابي دندان شکن در قالب يک ضرب المثل عاميانه دارند و آن اين که به «عوعو سگ دريا مردار نمي گردد»!.
با ادبيات داستاني معاصر ايران تا چه ميزان آشنا هستيد؟
يکي از صدها مشکل مهاجرت ، آويزان ماندن از ريسماني در ميان زمين و آسمان است.
من نه تنها از جريان زنده روزمره زبان خودم جدا مانده ام و آثار نوشته شده به زبان دري فارسي و يا ترجمه شده به آن چون گذشته در دسترسم نيست ، بلکه در محيط تازه هم هنوز آنقدر جاي نيفتاده ام که بتوانم از منابع دست اول ادبيات جهان به زبان ديگري مستفيد گردم.
خلاصه هم از خرما مانده ام.
هم از ثواب.
من با آثار نويسندگان و شعراي گذشته ايران خوب آشنا هستم ؛ ولي به ادبيات داستاني معاصر ايران و در کنارش ادبيات شکوفاي نويسندگان و شعراي افغان مقيم در ايران بايد توجه بيشتري نمايم چه از تعقيب اين قطار سريع السير بسيار دور مانده ام.



نظر خوانندگان: 1 نظر
 
 
نقل مطالب تنها با لینک مستقیم و ذكر نام و آدرس مجله ادبي قابيل، آزاد است