مجمعی کردنـدمـرغـان جهــان هر چه بودند ̃اشکارا و نهان
جمله گفتند اين زمان و روزگار نيست خالی هيچ شهر از شهريار
از چه رو اقليم ما را شاه نيست بيش از اين بی شاه بودن راه نيست
يک دگر را شايد ار ياری کنيم پادشاهی را طلبکاری کنيم
...
هدهد ̃اشفتهدل پر انتظار در ميان جمع ̃امد بی قرار
حله بود از طريقت در برش افسری بود از حقيقت بر سرش
گفت ای مرغان منم بی هيچ ريب هم بريد حضرت و هم پيک غيب
هم ز حضرت من خبر دار ̃امدم هم زفطرت صاحب اسرار ̃امدم
...
پس شما با من اگر همره شويد محرم آنشاه و آن درگه شويد
وارهيد از ننگ خود يينی خويش از غم و تشوير ييدينی خويش
...
جان فشانيد و قدم در ره نهيد پای کوبان سر بدان درگه نهيد
هست ما را پادشاهی بيخلاف در پس کوهی که هست ̃ان کوه قاف
نام او سيمرغ سلطان طيور او به ما نزديک و ما زو دور دور
...
منطق الطير، فريدالدين عطار، تصحيح حميد حميد، ص ۶ _ ۴۳
سوره الغراب رمانی است از محمود مسعودی، که متن کامل آن برای اولين بار در شماره ۱۲ مجله «زمان نو» در فرانسه به چاپ رسيد. (اخيراً "انتشارات باران" در سوئد آن را به صورت کتاب به بازار فرستاده است.) در باره اين رمان تا کنون دو نقد نوشته شده است؛ يکی توسط خانم "حوری ياوری" که من نخواندهام، و ديگری توسط "پرتو نوری علاء"، که صرفنظر از پارهای نکات، نقد خوبی است و من میکوشم به آنچه که ايشان بدان پرداخته است، کمتر بپردازم تا تکرار مکررات نشود و شما را به نوشته ايشان در«بررسی کتاب»، شماره ۱۳، رجوع میدهم.
„سوره الغراب“ در رماننويسی جديد فارسی - بدرستی- „از جمله آثار مشخص، مهم و استثنائی در يک دهه اخير“ به حساب آمده است.۱ و من بر اين باورم که اين رمان نه تنها در دهه اخير، بل درکل تاريخ رماننويسی ايران، کاری با ارزشهای نوين و درخور توجه است. اين رمان که تنها در ۹۷ صفحه (۸ بخش و ۸۱ بند) نوشته شده است، از نظر فرم بيرونی مجموعهای است از صورتهای گوناگون بيان ادبی و هنری. داستان کوتاه، داستان بلند، گزارش، کاريکلماتور، توصيف ادبی، شعر و تمثيل، سنگهای بنای اين رمان را تشکيل میدهد. و اين همه با هم اما، تنها يک مفهوم واحد را تکرار میکنند و گرد محور پرسش، يا بهتر بگوييم، پاسخی میچرخند که نويسنده، آن را در همان صفحه آغازين يا صفحه عنوان کتاب، با آوردن ترجمه متن آيه ۲۳ از سوره „بقره“ مطرح کرده است. متن اين ترجمه چنين است:
“اگر از آنچه بر بنده خويش نازل کردهايم، به شک اندريد، سورهای مانند آن بياوريد.“
و مسعودی در پاسخ به اين دعوت است که سوره غراب را میآورد. سورهای که جانمايه آن، شک و عدم باورداشت همه باورهايی است که اندوخته ذهنی نه قوم وملت، که اقوام و مللی را در طول قرنها ساخته و پرداخته است. و اين جانمايه، بتکرار و در صورتهای گوناگون بيان، در آن تأکيد میشود. وبا اينهمه تکرار اما، آن را به هر بيان که می شنوی، نامکرراست.
تأکيد بر اين مسئله که «سوره الغراب» در پاسخ به آيه ۲۳ از „سوره البقره“ آورده شده است، نه تنها در محتوا، بل در فرم و صورت اين رمان نيز بروشنی قابل شناسايی است. نام و عنوانگذاری رمان البته روشنترين برهان برای باورداشت اين ادعا است. و برهان ديگر، بخش کردن رمان است به بندهای متعدد، که هر بند به منزله آيهای از اين سوره قابل تلقی است، و نيز آوردن داستان در داستان، که هردو تقليدی است از فرم و قالبندی در قرآن.
اما جالبترين فرم تأکيد بر مضمون اين سوره، اين است که نويسنده درست در بند ۲۳ رمان، متن آيه ۲۳ از „سوره البقره“ را به خطی به نام خط شجری، (صفحه ۱۸۷) میآورد.
لازم است اين نکته را هم بگويم که خط شجری شبيه به نقاشی ساده يک درختزار خشک است و در "بررسی کتاب" نيز، اين بخش به همين عنوانِ „نقاشی ساده يک درختزار“ جزء صورتهای گوناگون بيان در اين رمان، بشمار آمدهاست۲. و در شماره ۱۶ همين دفتر است که „فريدون تنکابنی“ در نامهای مینويسد که: "اين طرح و تصوير، طرحی از درختزار نيست، بلکه نوشتهای است به يک خط قديمی اسلامی موسوم به خط شجری (به خاطر شباهتش با درخت.)۳.
اما به گمان من، نويسنده خود در متن رمان، کليد اين مسئله را که اين نقاشیهای درختگونه، نوعی خط است، بدست دادهاست؛ آنجا که از زبان کارگر چاپخانه میگويد:
“همينطوریها چندی پيش، يکی که نمیشناختمش آمد توی خوابم... بعد نوشت گذاشت جلوم. خيلی نگاه کردم. يک عالمه درخت کشيده بود، میگفت بخوان! بعد نمیدانم چرا نوشتهش را گرفت جلوی آينه. حالا هی میگويد بخوان، من هم به شاخ وبرگهايی که کشيده توی آينه زل میزنم ولی نمیخوانم. عاقبت دلخور شد رفت. حتما رفت سراغ يکی که بتواند درختها را بخواند.“۴
و اما نکته قابل توجه در ساختمان بيرونی اين رمان، دگرسان بودن آن است با ديگر کارهای بظاهر همانند. به اين معنا که اگر چه همآميزی صورتهای گوناگون بيان ادبی مثل شعر و توصيف و شرح و... و حتی نمونههای ديگری مانند فلسفه، منطق، نامه نگاری، و... را در رمانهای ديگری نيز میتوان سراغ گرفت،۵، اما درساختمان «سوره الغراب» اين صورتها در همانحال که هر کدام مستقل و در کنار يکديگر در بخشها و بندهای داستان دنبال میشوند، حلقههای تودرتويی را میسازند و لايههای پيوستهای را که با رشتههايی به يکديگر ودر همانحال با رشتههايی ديگر به درونه رمان پيوستهاند؛ چونان حلقههايی که از پرتاب سنگی در برکه، روی آب پديد میآيد يا گلبرگ های غنچه رزی.
مکان و زمان
مکان رخداد داستان، شهر کلاغان است که نويسنده نقشه و تاريخچه آن را در کتاب آورده است و خواننده آن را آسان باز میشناسد. مکان اصلی و کلی اما، کل جهان است و بويژه در بخش تمثيلی، همه جا و هيج جا؛ ناکجاآباد.
زمان نيز در سوره الغراب چهرهای همانند دارد؛ بدين معنا که اگر چه در بندهائی از داستان، و از جمله برای تراب -کارگر چاپخانه در بخش داستانی- گاه بگونه شناخته شده صبح و شب و امروز و فردا رخ مینمايد، در کل، پراکنده و درهم ودر چرخشی دورانی و ناشدنی در جهانِ راستين، آفريده شده است. در اين رمان از بازگشتهای به گذشته يا به اصطلاح -فلاش بک- يا تکانههای آشنای بين گذشته و حال خبری نيست و زمان در آن گردشی دارد همسو با بافت داستان. گردشی تودرتو و چرخان.
راوی و زبان
بازگو نيز درسوره الغراب از همان گوناگونی وچندگونگی برخوردار است، که فرم ساختمانی داستان. گاه مردی است که از زبان اول شخص مفرد حرف میزند، گاه راوی دانای کل است، گاه سوم شخصی است که رو به دوم شخصی که میتواند خواننده باشد، جريان ساده روشن کردن و براه انداختن اتومبيلی را بخشبهبخش، شرح میدهد و گاه کلاغی که خودش را، يا آنگونه که در بخشی از داستان میگويد، وارونه خودش را در آينه پيدا کرده است و به جهت اين دو گانگی، گاه از زبان اول شخص و گاه از زبان دوم شخص داستان را وامیگويد. درهرحال اما، زبان „سوره الغراب“ يکی از درخشانترين و موفقترين بخشهای اين رمان و نيز رماننويسی اينزمانی فارسی ست. هماهنگی و همگونی زبان در بخشهای گوناگون داستان، با شيوههای گوناگون نوشتاری، با درونه و نيز با بازگوی هر بخش، به ميزانی آفرين برانگيز رعايت شده است. مسعودی در اين رمان نشان میدهد که زبان گزارش، زبان وصف، زبان روايت، زبان طنز، زبان افسانه و تمثيل، زبان شعر و تفاوتهای آنها با يکديگر و کارکرد هر کدام را در پيوند با محتوا و موضوع، بخوبی میشناسد و بدرستی از پس کاربرد آنها بر میآيد. آنجا که بيانيهای همگانی يا گزارشی مطرح است، زبان، ساده، صريح، بی پيرايه و بی تصوير وتوصيف و مطلب کوتاه وموجز و مختصر بيان میشود:
“يک مقام بلند پايه امنيتی در بيانيه ويژهای که از کليه فرستندههای راديوتلويزيونی نيز پخش شد، از همه شهروندان خواسته که مراقب کلاغهای خود، و متوجه غارغار کلاغهای همسايههاشان باشند، و به محض شنيدن غارغارهای غير عادی که مفهومی جز مددخواهی اين پرندگان بی زبان نمیتواند داشته باشد، آنها را در جريان بگذارند.“۶
„قديمیترين قسمت شهر سوره کلاغ، امروزه با جمعيت متراکمش محله فقيرنشينی به حساب میآيد که با وجود اهميت تاريخیش ابتدا محدودهای برايش مشخص شد و بعد، با همه خانههای خشتخام و کوچهپسکوچههای تنگ و طويلش که در زمانی دراز و بدون نقشه قبلی، و بنابه ضرورتهای لحظهای شکل فعلی را به خودشان گرفتهاند، به عمد فراموش شد تا کم کم از نقشه شهر بزرگ حذف شود.“۷
آنجا نيز که زبان توصيف بکارگرفته میشود، نويسنده تنها به اصل توصيف و زبان توصيف ادبی نمیپردازد، بلکه با توجه به درونه و بر اساس مفهوم است که تصوير پردازیها شکل میگيرد. در بند۴، صفحه ۱۷۲، پس از آنکه کلاغ در بند پيشين شرح پرواز دسته جمعیشان را میدهد، توصيف درختزاری میآيد که پرندگان بر فراز آن پرواز میکردهاند. اين توصيف بازگوی خاصی ندارد. در واقع راوی دانای کل است که آن را شرح میدهد. اما زبان آن بگونهای است که گويا پرندهای در حال پرواز آنچه را زير بالهايش ديده است، بترتيب، اما با بيانی زيبا شناسانه، ذکر کرده است. لحن بيان سرعتی هماهنگ با، يا يادآورِ سرعت پرواز دارد. عبارات کوتاه وسريعند و تصاوير تند و پشت سرهم میآيندو میگذرند و در تمام اين بند ۱۵ سطری، فعلی بکار نمیرود، مگر به صورت مصدر. و با اينهمه تصويرها زيبا و بديع هستند و از بيانی شعری برخوردارند و کل متن گويی همراه با پرواز پرندگان اوج میگيرد و اندک اندک از پيش چشم محو می شود:
„وقت بيداری پرندههای روز و بازگشت شب پرهها و شب پرها. خطوط در هم شاخههای لخت، محو، مه آلود، در روشتائی سربی سحر. جوشش يکنواخت چشمه از لابه لای سنگ ها. فرش برگهای خيس در پای ارتفاع غريب درختها. صدای طنيندار بالهای يک دسته جغد از سمتی، و دستهای از سمت ديگر... پرش دسته جمعی قورباغهها، و کمر راست کردن علفهای زيرشان؛ تصوير شکمهای سفيد قورباغهها در آبگينه سبز مرداب... بوبوی بوفها، کوکوی چند مرغ حق، صدای مصمم خروسی از دور، خيلی دور؛ و آواز مردد چکاوکی از نزديک، از همين نزديکی، در زمينه زمزمههای چشمه.
رسيدن آرام تودههای انبوه مه، و غلظت افزاينده آن: ناپديدیِ تدريجیِ شاخهها... درخت ها... درختزار...“۸
درخشانترين نمونه هماهنگی زبان با محتوا و بويژه زبان مناسب با شخصيت گوينده را اما، در دو بخش تمثيلی و داستانی "سوره الغراب" میتوان يافت.
در بخش تمثيلی، آنجا که کلاغی بازگوی داستان است، همه چيز با زبان ساده کلاغی بيان میشود که البته به دليل برخوداری از توانائی پرواز کردن، میتواند از بالا شاهد همه چيز باشد. اما نويسنده فراموش نکردهاست که کلاغ در رابطه با انسانها و زمين نيست که سرگذشتی را بازگو میکند، بل از ميان پرندگان و در دنيای آنان است که سخن می گويد. از دنيائی که پرندگانی بسا بلند پروازتر و بسا داناتر از او در آن میزيند. اين است که زبان او زبان ساده روايت است ونه زبان دانایی همه چیزدان، اما جوری که انگار نويسنده پشت مردمک او نشسته است، از چشم او میبيند و با زبان او شرح میدهد. و همين است که اصطلاحات و ضرب الممثلها نيز، در پوسته ظريفی از طنز، بر اساس ويژگی پرنده بودن است که در زبان او بکارگرفته میشود:
“همه روی پاهامان جابهجا شديم که خون توی چنگالهامان نخشکد و تا شب بمانيم که تو بگويی. هی از سيمرغ برايمان بگويی... جوری که منقارهامان از حيرت وابماند..“۹
„.طوطی و مينا شبپرها را دور خودشان جمع میکردند تا حرفهای شانه به سر و عقاب و ديگران را کرک به کرک برای آنها تکرار کنند... بالهام لقلق میخورد..."۱۰
"بالبال زنان سراغ جای ديگری گشتم. جا برای فضله انداختن نبود...بالت بشکند غراب... نه حرفش را عوض کرد نه حتی سرش را يک خرده لای بالهايش گرفت که دست کم بگوئيم از منقارش دررفته ...“۱۰
در بخش داستانی، تراب، کارگر چاپخانه، راوی داستان است و در بازگويی اوست که هماهنگی زبان و گوينده به اوج میرسد. در واقع اين تراب است که (با همدستی کلاغ) "سوره الغراب" را نازل میکند. و "سوره الغراب" -چنانکه آمد- سوره شک و انکار است؛ سوره نفی همه باورهائی است که «... با آن همه داستان و تاريخ و افسانه و نقل و متل و قصيده و قول و غزل و مثل و سوره و آيه مايه...با هر دانه به حلقمان کرد{ه ا} ند."۱۲ و مسعودی میداند که آدم يا بايد پرندهای، کلاغی، چيزی باشد در تمثيلی، تا بتواند چنين سوره ای نازل کند، يا اگر انسانی است، عقلش بايد پاره سنگ بردارد! پس تراب آدمی میشود «عقل گرد» و «شيرين عقل» و کسی که „عقلش را خورده است“.
„..._تراب چرا باز بی خودی ماندهای توی حياط مثل عقلگردها میخندی؟
...يک روز ديگر هم تهمت زده بود که عقلم نمیدانم کدام پاره سنگی را برداشته. من اصراری ندارم بگويم که عقلم گرد نيست، ولی برای پاره سنگ حاضر بودم هم به سورههای مکی مشت بکوبم، هم به سورههای مدنی. يعنی دو بار مشت بکوبم... من داشتم از گرسنگی تلف میشدم، او به زن تراب خان میگفت که من عقلم را خوردهام...“۱۳
زبان چنين آدمی، بناچار، زبان آدم خل وضعی است که هر چه به فکرش میرسد، می گويد. اينجا نيز مسعودی با توانائی شگرفش در منش تراب رسوخ کرده، از چشم او ديده، با مغز او انديشيده، با تفکر او تحليل و تفسير کرده و در نتيجه، به زبانی که می تواند زبان ويژه او، يعنی زبان ويژه آدمی خل وضع باشد، سخن گفته است. برای همين است که با وجود اينکه ما از راه روايتِ تراب و از ديد اوست که باورها، ويژگیهای قومی، آفتهای اخلاقی و بسياری چيزهای ديگر متعلق به گذشته و حالمان را دو باره نگری میکنيم و زير سؤال میبريم، و اگرچه اين اوست که در باره همه اين مسائل حرف میزند و ما را به اين بازنگری وامیدارد، اما هرگز به زبان فيلسوفان و عالمان و انديشمندان سخن نمیگويد، هرگز به درازگويی نمیافتد، و هرگز گرفتار دانائی نمائی و گندهگويی نمیشود؛ چيزی که مبتلابه بسياری از رمانهای بزرگ فارسی است.۱۴ حتی آنجا که به فلسفه مرگ يا خواب می پردازد يا در مورد زندگی سخن میگويد، اگر چه حرفهايش خواننده را وامیدارد که با نگاهی خلاف عادت به اين پديدهها نگاه کند و در نهايت دريابد که او بگونهای تکان دهنده حق دارد، اما زبانش همچنان زبان ساده، معمول و در همانحال زنده و پرتپش مردی از مردم کوچه و بازار است. آنهم مردی کم عقل و کند ذهن:
“... وقتی که آدم هی بغض کند، همهاش هم بيخ گلويش بماند و بالا نيايد، در نيايد، معلوم است که جمع میشود می شود غمباد، آدم باد میکند میترکد ديگر.
بعدش هم فرقی نمیکند چه کارم بکنند. بکنندم توی مستراح، سرم خرابش کنند يا همانجا يک بارگاه کاشی، از آن هفت رنگهای مطﱠلا، برايم پی بريزند. همينکه ديگر نتوانم خواب ببينم، کارم تمام است...“۱۵
زبان آدمهای "سوره الغراب" (هر چند میشود گفت همه آدمها يکی هستند) ونيز پرندگان در بخش تمثيلی آن، پر است از اصطلاحات، ضربالمثل ها وکاربردهای زبانیِ ويژه مردم کوچه و بازار ايران. واز اين بابت "سوره الغراب" همپايه رمانهايی مثل "سووشون"، "شوهر آهو خانم" و "کليدر"، ويژگیهای زبان امروز ما را به ثبت میرساند. اما گونه ويژه برخورد تراب با اين بخش از زبان، و بازی خاصی، که از سر کم بنيگی عقلی و عدم درک سنت زبانیِ مربوط به ضربالمثل و اصطلاحات، با آنها میکند، در همانحال که جنبه طنز را در اين رمان توانائی میبخشد، و بخش ويژهای را به آن میافزايد، که میتوان با نام معمول "کاريکلماتور" از آن نام برد، جنبه ويژهای از نقطه نظر کاربرد اين عناصر به "سوره الغراب" میدهد که -با قيد احتياط- میتوانم بگويم در داستاننويسی فارسی بی نظير است و اين رمان را از ديگر رمانهای فارسی ـ در زمينه کاربرد زبان ضربالمثل و اصطلاح ـ متمايز میکند:
"... اول گفت
ـ آقای مدير طرفهای يک و نيم بعد از ظهر وفات يافتهاند.
مرا میبينی! خودم را کشيدم سمت تراب خان که پهلوم نشسته بود، يک دستم را گرفتم دم دهنم، درگوشی به ش گفتم:
ـ اين آقای مدير ما عجب آدم خوش شانسی است! همين ديروز، ساعت تفريح، يک سکه توی کلاسمان پيدا کرد وگذاشت توی جيب جليقهش، حالا هم وفات پيدا کرده..."۱۶
"... چند بار به صدای بلند گفتم:
ـ بميرم برايتان ايوب خان. شمشيرتان زير اين آفتاب گر میگيرد، مغزتان را میسوزاند.
تا شايد دور و بریها ... بشنوند و احترامش را که داشت در میرفت، بگيرند نگه دارند. شنيدند، ولی کسی تره هم برايش خرد نمیکرد... کسی تره نداشت که برايش خرد کند. تراب خان هم فهميده بود که هيچکدامشان تره ندارند، از همهشان نا اميد شده بود..."۱۷
"...بعد به گمانم همينطور داشت حرف میزد که خوابم به سرعت آمد و مرا با خودش برد و من هم تندی با خوابم رفتم“.۱۸
اشاره به داستانها، اسطورهها، احاديث و... نيز در "سوره الغراب" روالی زيبا و غير تصنعی دارد. درگفتگويی ميان تراب و يونس شمشير به سر، به نقش پرندگان در اسطوره ها، با زبان و شيوه بيانی خاص تراب، چنين اشاره میشود:
"... چه میدانم؟ خيلی چيزها. مگر يکی از همين پرندهها يک لاک پشت گنده پرت نکرد روی سر آيسخولوس، آيسخولوس بيچاره را که برای خودش قدم میزده کشت؟ پرنده اصلاً شاعر کش است. نمیدانستی؟ اول جگر مخلوقش پرومتئوس راخوردند، بعد هم سر خالق او يعنی آيسخولوس را. البته خوب کاری کردند. حالا نروی همه جا جار بزنی که من گلهای کردهام. بايد هم میخوردند. نوش جانشان. تو چطور اينها را نمیدانستی؟ اين موضوعها که حتی توی سوره الغراب هم آمده.
ـ من هميشه فکر میکردم که آيسخولوس را شقاقولوس کشته.
ـ شقاقولوس، شقاقولوس! در آوردهند آقا يونس. مگر آدم از شقاقولوس هم میميرد؟"۱۹
نقل شعر يا استناد به شعر نيز در "سوره الغراب"، شيوهای ويژه خود دارد. غير از دو مصرع پشت سر هم از شعر «آی آدمها»ی نيما که به صورت تيتر برای دو بخش ۶ و ۵ بکاررفته است، در يک مورد نيز، بنظر میرسد، سروی که در بند ۴۷ صفحه ۲۲۰ از آن سخن رفته است، سرو شعر «خانه دوست کجاست» سپهری است. که اگر اينطور باشد، می توان داوری مسعودی در مورد شعر سپهری را هم از خلال گفتگوی مربوط به اين سرو، چنين دريافت که اين شعر نثر مسجع است:
"حالا هرچه می رويم مگر به سرو وسط کوچه میرسيم؟ مطمئنم که وانايستاده بوديم و عقب عقب هم نمیرفتيم، ولی بهش نمیرسيديم. همچين سياهش کرده بودند که به نظر می آمد همين حالاها با زبان بی زبانی از همان دور داد بزند:
ـ نمیشود يک تکه نثر مسجع هم در باره من بگوييد؟
... هوا آن جور خفه و تا چشم کار بکند سياهی سر و سياهی کلاغها و سياهی همه چيزهای ديگر، يونس خان هم شاعر، معلوم است که آدم خوشش میآيد."
جای ديگری هم تراب، با همان زبان ويژه، به بهانه حرف زدن از خواب، داوریهايی در مورد داستان و گونههای آن میکند که خواندنی است و شايد نقطه نظرهای مسعودی را با زيرکی بيان میکند.۲۰
و اما اين تراب، در واقع همان کلاغ است؛ او خود هم بدرستی نمیداند که آيا کلاغ خواب ديده است که او شده است، يا او خواب ديده است که کلاغی است. هر چه است اما کلاغ وجه ديگری از شخصيت تراب (و همه ما) است. پس همينطور که اسم اصلیاش (چرا که تراب اسمهای ديگری هم دارد و يونس و ايوب و... هم است.) با اسم اصلی(؟) کلاغ يعنی غراب شباهت دارد (جناس تبديل)، زبانشان نيز بايد يکی باشد. مسعودی با هشياری متوجه اين نکته نيز بوده است و از همين روست که زبان تراب و کلاغ به هم نزديک و شبيه يا بهتر است بگوييم، يکی است.
طنز در سوره الغراب
طنز در سورهالغراب دو جلوه يا جنبه خاص دارد: يکی در زبان تراب که مثل کودک يا شاعری با همه چيز و از جمله واژهها و اصطلاحات بگونهای برخورد میکند که گويی جز بر خودشان بر هيچ چيز ديگر، هيچ مفهوم ديگری، نمیتوانند دلالت کنند و نيز پيش از او هيچکس آنها را بکار نبرده است. و از اين جاست که طنز درخشان "سوره الغراب" در پوسته بازی با کلمات و مفاهيم ـ کاريکلماتور ـ رخ مینمايد. که نمونههای آنرا پيش از اين آورديم. جلوه ديگر طنز را، هم در زبان تراب و هم در زبان کلاغ، می توان سراغ کرد: طنزی تلخ، تاريک، گزنده و در عين حال انديشمند و هشدار دهنده. طنزی در قالب کلماتی ساده که گاه، گويی بی هيچ هدف خاصی از جانب مردی نيم ديوانه بر زبان جاری میشود، و گاه کلاغی نوميد و باورباخته، در جريان گفتگويی ذهنی - آنجا که هم سياهکاریهايش برملا میشود، و هم تنهائی تاريخی اندوهناکش- آن را باز هم با همان زبان ساده میپردازد. و این طنز چنان چون هر طنز راستين دیگر، آگاهی میدهد، بر میانگيزد، به انديشيدن وامیدارد و چه بسا که از پس لخندی زود گذر، به گريه می اندازد. اين طنز يکی از زيباترين لايههای "سوره الغراب" است. آنجا که پرندگان به جستجوی سيمرغ (يا چنانکه هدهد گفته است، به جستجوی خودشان) به آبگينه قاف رسيدهاند، کلاغ خود را، يعنی چنانکه در آيينه اتفاق میافتد، عکس يا وارونه خود را، در آبگينه میبيند و میگويد:
"... بی ربط میگفت که میآييم اينجا خودمان را پيدا میکنيم. من کجا دارم خودم را پيدا میکنم؟ من دارم پشت و رو شده خودم را میبينم، نه خودم را. من از چشم چپم خون میريزد: من از چشم راستم. من بال راستم شکسته: من بال چپم..."۲۱
و يا:
"تو که میگويی میرويم خودمان را پيدا کنيم، بگو ببينم:
ـ مگر ما گم شدهايم؟"
و بعد:
"تو آن را که پيدا بوده، گم کردهای؛ بوده را نابوده کردهای. حالا میگويی :
ـ برويم دنبال خودمان بگرديم؟
پس بگو چرا
همهمان گم شدهايم."۲۲
و راستی را مگر واقعيت تلخ جز اين است که کلاغ خونين بال، يا روی ديگر تراب، می گويد؟ مگر جز اين است که هدهد با گفتن اينکه سيمرغی نيست و سيمرغ خودِ مائيم، باوری را که شالوده و اساس تفکر جمعی ما بوده است، در هم ريخته يا به گفته کلاغ، "بودهای را نابوده کرده است." هرچند حقيقت تلختر را نه اين ادعا -که در واقع ادعای تصوف و مثلاً ادعای "عطار" در "منطق الطير" است- بلکه در آخر "سوره الغراب" خودِ کلاغ است که به زبان تمثيل، بيان میکند؛ آنجا که کلاغ، زخمين و يک چشم، نه خودشان، يعنی جمع پرندگان را، که تنها خودش را، يکه و تنها در آينه لانه سيمرغ باز میيابد.
به هر رو طنز تلخ و گزندهای که از آن سخن رفت، نمونههای فراوانی در اين رمان دارد که اين گفتار گنجائی پرداختن به همه آنها را ندارد، از جمله:
"...همچين غمی توی دلم نشست که هيچ جوری نمیشود گفت که چه طوری نشست. همينقدر حالیم شد که پوتين سيخدار پاش بوده."۲۳
و زير همين پوسته طنز و از زبان تراب لست که گاه به مشکلات دردناک اجتماعی نيز اشاره می رود. مثل اعتبار شهادت دو زن به جای يک شاهد:
"... تازه او خودش مگر {عقل مرا} ديده چه شکلی است؟ به فرض ديده باشد. مگر حرفش تنهايی سکه است؟ بايد برود منت زن همسايه ما يونس خان را بکشد که بيايد ببيند، دوتايی با هم ببينند، آنوقت با هم بگويند تا شايد حرفش سکه شد."۲۴
يا:
"من هميشه زن داشتم و هيچوقت سربازی نرفتم. آخر من که نباشم کی خرج زنم را بدهد؟ کی بهش پول بدهد که برود با هزار زحمت روده شانه به سر ـ آن هم به چه گرانی! به قيمت آجيل مشکل گشا! ـ بخرد که بالای در گاهی اتاقمان آويزان کند تا از زيرش که هی رد میشويم، وضعمان بعدها به مرور خوب بشود؟... زنم به بهانه گردی عقل کی دوره میگشت و مخلفات سفره بیبی سه شنبه گدايی میکرد؟ بعد کی کليشه بسازد؟ روزنامه مقدس است. مگرنيست؟ بی کليشه هم که روزنامه روزنامه نيست. اسفالت است. شبنامه است. خطرناک است. بايد جلوش راگرفت."۲۵
يا:
"دروغ نمیگفت. سرو روش خونی بود و کفنش هم همينطور. کف دستش را میزد روی زخم سرش، يک کسانی را صدا میکرد که من اصلا نمیشناختم:
ـ حيدر، حيدر... صفدر، صفدر...
چه میدانم؟ بلکه همانها فرق سرش را شکافته بودند..."۲۶
در"سوره الغراب" به بسياری از باورهای خرافی عامه اشاره میشود؛ اما شايد برای اينکه طرح خرافات با رواج دادن خرافهپرستی اشتباه نشود، بيشتر آنها را از زبان تراب شيرين عقل میشنويم.:
"...وقتی که آدم بنا میکند به ديدن، قلبش میخواهد از جا کنده بشود. جوری که انگار آدم جورابش را گذاشته باشد بالای سر و خوابيده باشد..."۲۷
"بعد ديدم تشنگیم نشکسته. يک ليوان آب هم از کوزه ريخته خوردم، چند قطره تهش را به پشت سرم پاشيده گفتم:
ـ مرده تشنه است." ۲۸
گوشه قابل توجه، يا نمود ديگری از زبان «سوره الغراب»، عبارات و جملههای شعر گونه آن است که در جای خود جلوهای چشمگير دارد بويژه اينکه اين دريافتها و بافتهای شعرگونه از زبان تراب ساده دل و شيرين عقل است که بيان میشود. (يا از زبان کلاغ که روی ديگر تراب است):
"...خوشم میآمد آخر همه بمانم تا مشعلها را ببينم: شب شبتر میشود با مشعل. مشعل هم البته مشعل تر میشود توی شب."۲۹
"... خواب مال شب است، شب هم مال خواب. اين دنيا اگر فقط يک لنگی داشته باشد، لنگیش همين آفتاب است. زيادی همه چيز روشن است. آخر با اين همه نور قرار بوده چه ببينيم که با مهتاب نمیشده ببينيم؟ خواب هم که تا ماه نباشد، نمیآيد. حق هم دارد. بی مهتاب و ستاره بيايد که چه بشود؟ بی کوه و دشت..."۳۰
"... مرا با خودت ببر. مرا با خودت به آن طرفی ببر که بال شکسته آنجا بی درد است، چشم منقار خورده بی سوزش."۳۱
يکی از ارزشهای، اگر نه يگانه، دستکم کميابِ "سوره الغراب"، پيوند استوار اين رمان با ادبيات گذشته فارسی است. اين رمان که از نظر ساختار، بی ترديد در شمار رمانهای مدرن بحسابمیآيد، چنانکه ويژگی هر اثر هنری اصيل و ريشهداری است، بر شالوده آثار ادبی گذشته بنا شده يا به گفتنی، ادامه منطقی آن است، با اينهمه نه بوی کهنگی و واپسگرائی را میتوان از آن حس کرد، و نه نشانههای تقليد را؛ چرا که ادبيات کلاسيک فارسی، درونیِ اين رمان مدرن شده است و در ريشههای پنهان آن جاری است. حلقه پيوند"سوره الغراب" با ادبيات و عرفان فارسی، داستان سيمرغ است و جستجوی حقيقت از راه تمثيلی جستجوی سيمرغ. اما در اين داستان، سيمرغ افسانهای - که در طول تاريخ ادبيات فارسی بارها چهره دگرگون کرده، اما همچنان به حياط افسانه آميز خود ادامه داده است- بار ديگر و اين بار در خدمت يافت و دريافتی ديگر و تازه از حقيقت، دگرگون میشود.
سيمرغ، يا "سَيِنا"، مرغ دانائی و يکی از خدايان قبايل آسيای ميانه و مورد پرستش "سکاها" بوده است که با ظهور زرتشت از بين میرود. اين مرغ در شاهنامه فردوسی، از جايگاه خدائی خويش فرود میآيد و هويتی کمابيش مادی پيدا میکند. میگويم کمابيش؛ چرا که در شاهنامه نيز، سيمرغ، اگرچه ديگر خدا نيست، اما همچنان و هنوز ويژگیهائی فرامادی و حضوری نيمه افسانهای دارد. به گفتنی ديگر، سيمرغِ شاهنامه، هم مرغ است و هم مرغ نيست. او بر بالای کوهی بسيار بلند (کوه قاف) زندگی میکند؛ کوهی که قلهاش را کسی نديده است. و از اين رو افسانهای است، از سوی ديگر، اما اين کوه، دستکم دامنهاش، برای انسان زمينی نيز قابل دسترس است؛ چرا که گماشتگان "سام" میتوانند "زال" نوزاد را بر دامنه آن رها کنند:
....
بفرمود پس تاش برداشتند از آن بوم وبـر دور بگذاشتند
بجائيکه سيمرغ را خانه بود بدان خانه اين خرد بيگانه بود
نهادند بر کوه و گشتند باز برآمد بـرين روزگاری دراز ۳۲
ديگر اينکه سيمرغ، به زبان آدميان سخن میگويد و حتی اين زبان را به "زال" که به جرم داشتن مو و ابروی سفيد بر بلندای کوه تنها رها شده است، میآموزد. از آن گذشته پر او جادو میتواند و زخمها را التيام میبخشد و اگر در آتش افتد، صاحبش را، که همان سيمرغ باشد، حاضر میکند:
...
ابا خويشتن بر يکی پرﱠ من خجسته بود سايه فرﱠ من
گرت هيچ سختی بروی آورند ور از نيک و بد گفت و گوی آورند
بر آتش برافکن يکی پرﱠ من ببينی هم اندر زمان فرﱠ من
که در زير پرﱠت بپرورده ام ابا بچگانت بر آورده ام ۳۳
اما اين مرغ عجيب، هنوز از جهاتی مثل مرغان ديگر است؛ از جمله، مانند همه مرغان آشيانی دارد، هر چند که اين آشيان، چنانکه آمد، بر بالای کوه بسيار بلندی جا دارد، و مثل همه مرغان پری دارد که آن را میشود ديد و لمس کرد، هرچند که اين پر جادويی است. ومثل همه مرغان جوجههايی دارد. و مثل همه آنها برای تأمين غذای کودکانش به شکار میرود، هر چند غذای جوجگانش، نوزاد انسانی نيز میتواند بود:
چو سيمرغ را بچه شد گرسنه بـپـرواز بـر شــد دمــان از بنـه
يکی شير خواره خروشنده ديد زمين را چو دريای جوشنده ديد
فرود آمد از ابر سيمرغ و چنگ بزد بر گرفتش از آن گـرم سنگ
ببردش دمان تـا به البــرز کـوه کــه بودش بـدانجا کنـام و گـروه
سوی بچگان برد تـا بشـکرنـد بــدان نـالـه زار او ننــگرنــد۳۴
سپستر اما، اين مرغ تغيير هويت میدهد و در متونی مثل "عقل سرخ" سهروردی و "منطق الطير" "شيخ فريدالدين عطار نيشابوری" حضوری عرفانی میيابد. بويژه نقش او در "منطقالطير" که در قرن ششم هجری بوجود آمده است، تأثيری پردامنه بر ادبيات فارسی دارد و از آنجا به عنوان سمبل حقيقت و تمثيلی برای يک نظريه همهگير عرفانی جاودان میشود. از "منطقالطير" سيمرغ نيم افسانهای شاهنامه به مرغی تبديل می شود، که نه تنها ديگر هيچيک از خصوصيات مرغانه را دارا نيست، بل نيست، مگر آينهای برای آنان که به دنبال خود میگردند و میتوانند - آنگاه که از هواهای نفسانی آزاد شدند و دنيا و مافيها را رها کرده، در پروازی رهايی بخش از آن دور شدند- خوِد جمعی خودشان را در آن ببينند و حقيقت وجودشان را در آن در يابند.
داستان سيمرغ در منطق الطير - که يکی از زيباترين نمونههای داستانسرائی عرفانی و يکی از شاهکارهای ادبيات تمثيلی و زبان سمبليک در ادبيات فارسی است- از اين قرار است که مرغان جهان مجمعی میکنند تا برای خود پادشاهی برگزينند، و هدهد يا شانه بسر که در واقع پير طريقت است، با توجه به اينکه نامه بر سليمان و مورد اعتماد نوح بوده است، و از اين روست که دانای اَسرار است و افسر حقيقت را بر سر دارد، به مرغان میگويد که او پادشاه را میشناسد. وپادشاه مرغان، همان سيمرغ است که پری از او در کشور چين افتاده است و از اين روست که عالم همه از جلوه پر او پر نقش و نگار است و اگر مرغان میخواهند که اين پادشاه را که جهان از او پر افسانه است ببينند، بايد با او به سوی« قله قاف»، که جايگاه سيمرغ است، پرواز کنند. سپس با آنها از سختیهای راه میگويد و هشدار میدهد که هر سالکی نمیتواند به حقيقت نائل شود و چه بسا مرغان که در مراحل مختلف طی طريق از پا میافتند. وهرگز به انتهای راه نمیرسند. اين هشدار مرغان را میترساند و هر يک عذری برای ماندن میآورد: بلبل مست میگويد:
"...
من چنان در عشق گل مستغرقم کز وجود خويش محو مطلقم
...
طاقت سيمرغ نارد بلبلی بلبلی را بس بود عشق گلی"۳۵
و طاووس میگويد:
...
گر چه من جبريل مرغانم وليک رفته برمن از قضا کاری نه نيک
يار شد با من بيک جا مار زشت تا بيفتادم بخواری از بهشت
چون بدل کردند خلوت جای من تخته بند بال من شد پای من
عزم آن دارم کزين تاريک جای رهبری باشد بخلدم رهنمای
من نه آن مرغم که در سلطان رسم بس بود اينم که در دربان رسم
کی بود سيمرغ را پروای من بس بود فردوس اعلی جای من
من ندارم در جهان کار دگر تا بهشتم ره دهد بار دگر ۳۶
و مرغان ديگر هرکدام عذری ديگر.
اما هدهد همه را پاسخ میگويد و مرغان را مجاب میکند که با او به جستجوی سيمرغ بروند.
پس از آن مرغان برای داشتن رهبری قرعه میزنند و:
...
قرعه افکندند و بس لايق فتاد قرعهشان بر هدهدعاشق فتاد
و به اين ترتيب است که:
صد هزاران مرغ در راه آمدند سايبان ماهی و ماه آمدند۳۷
و سرانجام پس از سالها طی طريق، از آن همه مرغ، تنها سی تن جان سالم به در می برند و به قله قاف می رسند:
...
سالها رفتند در شيب و فراز صرف شد در راهشان عمر دراز
...
آخرالامراز ميان آن سپاه کم کسی ره برد تا آن پيشگاه
زآنهمه مرغ اندکی آنجا رسيد زآن هزاران کس يکی آنجا رسيد
...
عالمی مرغان که میبردند راه بيش نرسيدند سی آنجايگاه
سی تن بی بال و پر رنجور و سست دلشکسته تن شده جان نا درست
حضرتی ديدند بی وصف و صفت برتر از ادراک عقل و معرفت۳۸
و آنگاه که اين مرغان به درگاه راه می يابند، خود را سيمرغ، و سيمرغ را خود می بينند:
هم ز عکس روی سيمرغ جهان چهره سی مرغ ديدند آن زمان
چون نگه کردند اين سی مرغ زود بيشک اين سی مرغ آن سيمرغ بود
... خويش را ديدند سيمرغ تمام بود خود سيمرغ سی مرغ تمام
چون سوی سيمرغ کردندی نگاه بود خود سی مرغ در آن جايگاه
ور بسوی خويش کردندی نظر بود اين سی مرغ ايشان آن دگر
ور نظر در هر دو کردندی بهم هر دو يک سيمرغ بودی بيش و کم
بود اين يک آن وآن يک بود اين در همه عالم کسی نشنود اين
... چون ندانستند هيچ از هيچ حال بی زبان کردند از آن حضرت سئوال
کشف اين سر قوی در خواستند حل مائی و توئی در خواستند
بی زبان آمد از آن حضرت جواب کائينه است آنحضرت چون آفتاب
هرکه آيد خويشتن بيند درو جان وتن هم جان وتن بيند درو
چون شما سيمرغ اينجا آمديد سی درين آئينه پيدا آمديد
گر چل و پنجاه و شصت آيند باز پرده از خويش بگشايند باز
گر چه بسياری بسر گرديدهايد خويش را ديديد و خود را ديدهايد
هيچکس را ديده بر ما کی رسد چشم موری بر ثريا کی رسد
...
ما بسی مرغی بسی اوليتريم زانکه سيمرغ حقيقت گوهريم
محو ما گرديد در صد عز و ناز تا بما در خويش را يابيد باز
محو او گشتند آخر بر دوام سايه در خورشيد گم شد والسلام۳۹
اين فشرده داستان سيمرغ در "منطق الطير" است که چنانکه میبينيم، قرنها پيش از اين با زبان تمثيل، باورها و اعتقادات بنيادی و عمدهای را با بيان شجاعانه اينکه موجودات، همه جلوههای گوناگون وجودی يگانهاند و حقيقتی وجود ندارد جدای از "من" و يا "مای جمعیِ من"، دگرگون کرده است.
(اين نکته را هم بايد يادآور شد که در ادبيات فارسی، در آثار ديگری نيز اجتماع مرغان را میتوان سراغ کرد؛ مثل "اخوان الصفا" و "کليله و دمنه".)
در "سوره الغراب" نيز همين داستان است که بازسازی و دستمايه بيان حقيقت میشود. حقيقتی که البته باز دگرگون شدهاست.
در بخش تمثيلی "سوره الغراب" که میتوان گفت هسته و جانمايه اين رمان را در بردارد، کلاغی زخمی، در گفتگويی با خود و با تصوير خود، حکايت جلسه کردن مرغان را و رفتن آنان را به جستجوی سيمرغ و جان باختن شانه بسر را بر سر فاش کردن اَسرار مگو برای آنان که «اهليت شنودنشان نيست»۴۰، باز میگويد. و به اين ترتيب، آنچه "سوره الغراب" را به کاری درخشان در رماننويسی فارسی بدل میکند، به گمان من بيش از همه، همين است که در اين رمان، داستانی بازسازی میشود، يا بهتر است بگوييم، در هم میريزد، که خود شاهکاری بی مرگ است. و حقيقتی، با گسترش ابعاد هولناکش، دگرگون میشود، که خود قرنهاست باورها و مفاهيمی بنيادی و ريشه دار را دگرگون کرده است. و از راه اين درهمآميزی و در همريزی هنرمندانه است، که شک و انکار، همچنانکه جستجوی حقيقت، يافتن آن و فرياد کردن آن، بار ديگر و اين بار بگونهای دگرگونه، دستمايه کاری هنری و بهانه انديشيدنی ديگر بار در نظام هستی و اساس حقيقت میشود.
و اين دگرگونی داستانی اگر چه هنوز هماهنگ با بافتِ همهزمانی و همهمکانیِ تمثيل است، اما بيشتر همسو و همخوان با جهانی است که امروز ما در آن زندگی میکنيم.
و براستی اگر امروز هدهدی پيدا شود، که با سليمان و نوح همراه بوده است، و دانای اَسراراست، جز آن میگويد که شانه بسرِ "سوره الغراب" گفته است؟ يعنی اينکه بطور کلی سيمرغی وجود ندارد و معنای زندگی و کشش و کوششهای آن، تنها يافتن خويشتن خويش است و ديدن خويش در آينه خويش؛ و جز آن، حتی سيمرغی که تهل تصوف از آن حرف میزنند، معنا و مفهومی ندارد؟! و اگر چنين شد و چنين گفت، بر او جز آن می رود که بر شانه بسر در اين سوره رفته است؟
تغيير داستان سيمرغ در "سوره الغراب" از هنگامه اجتماع کردن مرغان برای جستجوی سيمرغ آغاز میشود. در اين رمان، اما، جهان چنان سياه و بی اميد و گم شده است که کسی به فکر داشتن پادشاهی يا رسيدن به حقيقتی نيست، (آنچنان که مثلاً در "منطق الطير" بود.) اينجا اگر مرغان جلسه میکنند، تنها بر اثر بازی رذيلانه کلاغ است با ساده دلی و پر گويی طوطی. به اين معنی که، کلاغ، طوری که طوطی او را نبيند، به او امر میکند که همه جا تکرار کند که: "همه می رن جلسه کنن."
(واين پيام را کلاغ در بحر رمل به نظم میکشد، يعنی در همان بحر مثنویهای عرفانی مثل مثنوی مولوی و عطار و...و البته با يک رکن اضافی) و اين بدون شک تصادفی نيست.
"... ولی چطور شد که دور هم جمع شديم، اينش را درست نفهميدم. چطور نفهميدی؟ يکهو چو افتاد که جمع شدهاند توی درختزار پشت تپه، دور وبر کهنه خرابه، شور می کنند. هر چه میپرسيدی شور چی، نمیگفتند... قصدی نداشتم. اول مثل طاوس ملائک طوطی را اينطور در بحر رمل صدا کردی:
ـ توتکا، سبزينه پوشا، خيزو اين آواز خوان:
بعد برايش مطربی کردی:
ـ همه میرن جلسه کنن، همه میرن جلسه کنن، همه میرن جلسه کنن.
طوطی هر چه آن گردن کلفتش را به اين سمت و آن سمت چرخاند، نفهميد صدا از کجا میآمده. صدات را عوض کرده بودی. محض شوخی. گقتم میفهمد، میخنديم. فکرش را هم نمیکردم که پيدات نکند، موضوع برايش جدی بشود. چند روزی، گيج، هی از اين شاخه به آن شاخه پريد و هی مثل مرغی که خشکش زده باشد، زل زد به روبروش. از توی لانه نگاهش میکردی. خوب مضحکه خودت کرده بودیش. عاقبت تاب نياورد. انگار که به خيالش رسيده باشد وحی بوده، رفت هر جا نشست گفت:
ـ همه میرن جلسه کنن..."۴۱
و همانطور که اخلاق جمعی ما حکم میکند، با انتشار اين شايعه که: همه میرن جلسه کنن، هر کس برای اينکه از قافله عقب نماند، بی آنکه بداند برای چه منظوری، خود را به محل جلسه میرساند. و بعد، در اين اجتماع است که شانه بسر ـ چنان که در منطق الطيرـ از سيمرغ و کوه قاف سخن میگويد. اما گويا پيش از اين هم راز گشايی کرده بوده و با کسی چون شنقار راز گفته بوده است؛ شنقاری که تاب نياورده و سخن را پيش نامحرم باز گو کرده است ونتيجه:
گفت آن يار کزو گشت سر دار بلند جرمش آن بود که اسرار هويدا میکرد
"... مثلا آخرش هيچ کعلوم شد چرا همه ريختند سر شنقار ريختيم، باشد، ريختيم سر شنقار و رودهش را کشيديم بيرون؟ چيزی که نگفته بود. يک بالش را گرفته بود دم منقارش، دم پوشنه گوش نميدانم کی... گفته بود:
ـ انگار شانه به سر راست میگفته که يارو نيست.
تو هم، قصدی نداشتم، چه قصدی میتوانستی داشته باشی؟ رفتم به رخمه گفتم:
ـ میدانی رخمه؟ از تو چه پنهان. شنقار يک بالش را میگيرد دم منقارش، دم پوشنه گوش من میگويد:
ـ شانه به سر راست میگفته که نيست.
تازه نگفتی که گفته:
ـ يارو نيست.
گفتم رخمه بدش میآيد بفهمد سيمرغ را ديگر صدا میکنند:
ـ يارو.
...باقیش راهم که میدانی. ...همه پشت سر رخمه بالهاشان را مثل خود او باز کردند... در آمديم جلو شنقار. که چی؟ که بی خود گفتی. که نبايد میگفتی ـ که اين جور چيزهارا نمیگويند. نبايد گفت"۴۲
شانه بسرِ "سوره الغراب" هم البته مرغان را به قله قاف دعوت میکند، اما اگر در "منطق الطير" هدهد مرغان را به اين سفردراز دعوت میکند برای يافتن سيمرغ، در "سوره الغراب" هدهد پيشاپيش به مرغان میگويد که به قله قاف میرويم تا خودمان را بيابيم. چرا که او پس از گذشت هشت قرن که از سفر مرغانِ "منطق الطير" به قاف میگذرد، لابد ديگر بايد دانسته باشد که سيمرغی نيست، الا سی مرغ. اما ناگفته پيداست که توده مرغانی که يک عمر با باور به سيمرغ بوده است که همه تلخکامیها، بی عدالتیها و جورو ستمها را تاب آوردهاند و مکافات هر ستمی را ساده دلانه به روز ديدار سيمرغ واگذارده اند و...، نمیتوانند به اين سادگی نبودِ سيمرغ را باور کنند. اين ادعا به قول کلاغ، دانه ای است که سنگدان آنها از پسش بر نمیآيد۴۳
گفتگوی ذهنی کلاغ با خودش و با شانه بسر، در اين بخش، در عين سادگی، چنان تلخ و سرشار از نااميدی و در عين حال، چنان حقيقی و راست است که خواننده سر خوردگی و يأس و اندوه او را با رگ و پی حس میکند و همراه او به طرح پرسشهايی میرسد که بيشتر بی جوابند:
" هنوز حرف اصلیش را نزده بود:
ـ و اما سيمرغ. چه عرض کنم؟
...
ـ اگر از من میپرسيش... چطور بگويم میگويم ـ ماييم.
ماييم؟ کی ماييم؟ چی ماييم؟
ـ سيمرغ ماييم ـ
عجب! ماييم؟ تا مدتی نفسمان در نيامد. دانهای بود که سنگدان ما از پسش بر نمی آمد.
ـ اگر برای قصه جوجههاست، باشد. بگوييم هست. ولی اينکه بگرديم دنبالش، نه.
کی فکرش را میکرد که تو، شانه به سری که میشناختيم، مرغ تمام، در بيايی که مثلا سهره خاک بر سری که فضلهش قد يک ارزن است، سيمرغ است؟ کلی داستان و روايت پشت سرت بود که میگفت هر حرفت قطره شفا بخش نمیدانم کدام درد بی درمانی بايد باشد. آخر حرف که نبايد بزنی تو، شاهدانه بايد بپاشی. جوری که اگر همه هم جمع شوند، همينکه از تو کمک نگيرند، نتوانند يک حرف به خوبی حرفهای تو بياورند. حالا اين چه صحبتی است که میکنی؟ تا گفتی:
ـ و اما سيمرغ.
همه روی پاهامان جابهجا شديم که خون توی چنگالهامان نخشکد و تا شب بمانيم که تو بگويی. هی از سيمرغ برايمان بگويی. ازنقش و نگارش، جا ومکانش خوردوخوراکش. از پر درمانبخشش. جوری که منقارهامان از حيرت وابماند. يک کاره پشتش درآمد که چی؟
ـ چه عرض کنم؟ که خلاصه:
که نيست.
...
آخر اگر نيست،... به فرض من گيجم. خيالبافم. خيال میبافم. ولی تکليف آن همه داستان و تاريخ و افسانه ونقل و متل و قصيده و غزل و مثل و سوره موره و آيه مايه چه میشود که با هر دانه به حلقمان کردند؟
ـ هيچی. قصه بوده. اسطوره و شعر و مقامه و اخبار و حديث و حکايت و روايت بوده"۴۳
"... حتی رو کردم به ماه غارغار کردم:
ـ آمدهای چه کنی؟ میگويند سيمرغ نيست. آسمان دارد باران میريزد. تو در آمدهای که چه بشود؟ سيمرغ که نباشد، تو باشی که چطور بشود؟ که آبگينه دق من بشوی؟
مگر میتوانستم بخوابم؟ توی آن باد و باران رفتم خودم را به بدبختی زدم. کاش شاهدانه گيرت میآمد، می خوردی راحت میخوابيدی. آنقدر توی آن دشت و زير باران تنها و سرگردان، بال کوبيدم که بالهات سنگين شدند. ديگر ازنا افتاده بودی. خيس و خسته. همانجا زير باران و توی مهتاب نشستم. حالا نگاهی به آن ولگرد میکنی، نگاهی به دور وبرم، بنا میکنی به غار کشيدن و ضجه کردن. هرچه بدبختی توی عمرم کشيده بودم، يادت آمد و همه را گذاشتم پای نبودنش، پای دروغی بودنش. پای اينکه اگر بود، حتماً اينطوریها نمیشد که شده. طورديگری میشده. طور بهتری. طور آرامتری. دلم می خواست يکی پيدا میشد، همه زندگيت را تبديل به خواب و رويای خودش میکرد و سنگينی کلاغ بودن را از روی تنم بر میداشت“.۴۴
اين گفتگوی با خود اما، با همه تلخی از مايه طنز نيز بی بهره نيست:
"...حتما تک تکمان به خودمان میگفتيم:
ـ يعنی میشود که تو هم سعادت ديدنش را داشته باشی؟ که تو هم چنگ و منقارت به پر و بال عزيزش برسد تا يک کرکش را هم که شده ازش بگيری؟ بکنی؟
نه به خاطر چيزی. برای روز پيری، عليلی، لنگی..."۴۵
"... هرچه میکردم ببينم دنيا بی سيمرغ و حتی بی آن سی تا مرغ چه جوری میشود، میديدی هيچ جور خوبی نمیشود. هر جور که میشد، باز يک چيزی ش کم بود. سی چيزش کم بود. ننگ نبود که به گنجشک بگوييم سيمرغ؟ حالا میخواست تنهايی سيمرغ باشد يا با بيست و نه لاجان ديگر مثل خودش..."۴۶
و شانه بسر نيز، به سرنوشت شنقار گرفتار میشود و حتی جسدش زير تودهای از سنگريزههايی که پرندگان معتاد به باورهای به ارث برده، به سر کردگی رخمه مردار خوار بر سرش میبارند، مدفون میشود. و روشن است اما که بعد از آن، فرقه شانه بسر پرستی براه میافتد، پرهاش را پنهانی به اين و آن نشان میدهند و سرشان را خيلیها بر سر همان کرکها و پرهای او به باد میدهند» ۴۷ و به اين ترتيب پرندگانِ "سوره الغراب"، بدون هدهد به جستجوی سيمرغ براه میافتند و سرانجام نيز - به گفته کلاغ- آنقدر بدبختند که به چشم خودشان میبينند که نيست.۴۸ و آنوقت است که به جان هم می افتند و کشت و کشتاری براه میافتد که تنها غراب از آن جان بدر میبرد تا بيايد بنشيند توی لانهاش روبری آبگينه و با خودش و با تصويرش حرفها بزند؛ باز هم تلخ و باز هم سياه که تمثيل "سوره الغراب" را ژرفنايی شگرف میبخشد.
و به اين ترتيب است که حقيقت ادعايی در داستان سيمرغ، در "سوره الغراب" میگسترد و تنهايی اندوهناک انسانی را بعدی لرزاننده میدهد. چرا که در آبگينه قاف، اين بار جز تصوير کلاغی يک چشم و زخمين بال نمیماند. سيمرغ افسانهای، ديگر نه حتی سی پرنده طی طريق کرده و به قاف رسيده، بل تنها همان يک کلاغ است، نه حتی "ما"، که "من" است. منِ تنها که با مردنم افسانهام هم با همه گونهگونی باور نکردنیش، تمام میشود؛ چرا که پيش از اينها جوجه هايم نيز پيش از آنکه سر از تخم بدر آرند، تباه شدهاند. و بیبی خوشگل و ننه پيرم را هم که با چنگال خودم چال کردهام. آری در "سوره الغراب" سيمرغ بزرگ، تنها يک کلاغ است؛ آنهم کلاغی يک چشم و شکسته بال. دليلش هم اينکه، آبگينهای که نشان لانه سيمرغ است و در "منطق الطير"، سی مرغ باقيمانده، به جای سيمرغ خود را در آن می بينند و در میيابند که سيمرغ، که حقيقت، تنها خود آنانند، اينجا به ديوار لانه کلاغ آويخته است و درختی که در داستان سيمرغ، هر برگش نشانه حيات کسی است و پس از مرگ موجودات، تنها برگ زندگی سيمرغ بر آن میماند، اينجا، پس از مرگ پرندگان، تنها يک برگ به شاخهاش مانده است و تنها کلاغ روی آن نشسته است:
"...ولی داشت میگفت:
ـ هست. ق هست. البتﱠه که هست. خيلی هم دور است. نشانهش درختی که هر برگش به اسم يکی از ماهاست. تا بميريم، برگمان هم میافتد... نشانه ديگرش سنگی به ديوارهش، به قاعده آبگيری کوچک. آبگير که ديدهايد؟ همانطور هم شفاف. شفاف تر..."۴۹
و اين نشانهها هم که نشانه لانه کلاغ است.کوه قاف -ق- به اعتبار گرديش، وقتی فقط به صورت حرف ق نوشته میشود، همان لانه مدوﱠر کلاغ است. ̃ابگينه هم که همان آينه شکسته روی ديوار لانه است و درخت هم همان درختی که حالا تنها يک برگ روی شاخههايش مانده است:
"... لانه مدوﱠر کلاغ روی سپيدار پای چشمه...کف معقر لانه که با پرهای نرم پوشيده شده، و تکه آينه شکسته نيمدايرهای که به ديوار لانه تکيه دارد...۵۰
و به اين ترتيب شکی نمیماند که سيمرغ، سيمرغ افسانهای که يک پرش شفا بخش همه دردهاست، کسی و چيزی نيست جز همين کلاغ پر شکسته يک چشم که اميد هيچ معجزتی به او نمیرود. و دليل ديگر بر اين ادعا، اينکه اين کلاغ، از ازل وجود داشته است و خود همين کلاغ بوده است که روزی به قابيل برادرکش، راه و رسم دفن کردن مردگان را آموخته است، وقتيکه بیبی خوشگلش را که روی تخمهای فاسد شدهاش از غصه دق کرده بوده است، زير خاک چال میکرده:
„وقتيکه رسيد، هنوز به زمين ننشسته، يکی از همينهايی را ديد که حالا تيربار به دوش میگيرند و میآيند توی درختزار مرغابی میزنند. داشت با چيز براقی که دستش بود میکوبيد توی فرق سر يکی مثل خودش. کوبيد و از پا انداختش و خونش را که ريخت، به دور و بر خودش نگاه کرد و فرياد کشيد... انگار نمیدانست چه کارش بکند. تا او را ديد که با احتياط کنار بیبی به زمين نشسته با ترس و لرز چالهای کنده بیبی را با منقارش توی چاله انداخته و دارد زير خاک مخفيش میکند، بنا کرد با همان چيز براق زمين را کندن. او ديگر از ترسش نماندکه تماشا کند. خوب که اوج گرفت، چرخ کوچکی زد، ديد با پر کردن چاله دارد زير خاک مخفیش میکند."۵۱
اما آيا آن جنازهای هم که در بخش داستانی، با آنهمه طول و تفصيل مشايعت می شود، و همه مردم شهرـ مثل همه پرندگان که به جستجوی سيمرغ میروند، با ̃انکه به آنها گفته شده که سيمرغ نيست، که مرده، که جنازه ای بيش نيست ـ به مشايعتش می روند، جنازه سيمرغ نيست؟! و مگر نه اينکه جنازه در بخش داستانی سرانجام گم می شود؟ مردم به ميدان میرسند و جنازه را نمیيابند. همان وقتی که پرندگان به ق رسيده اند (که گرد است مثل ميدان و میتواند با ميدان يکی باشد. )۵۲ و سيمرغ را نمی يابند
و راز اينکه چرا محمود مسعودی داستان را با بخش هشتم آغاز میکند، که بايد بخش آخر باشد، گشوده میشود:
اين بخش اگر چه ̃اغاز داستان گويی کلاغ و شرح ماجراست و پس آغاز داستان است، اما جايی که کلاغ در اين بخش نشسته و داستان را آغاز میکند، جايی است که نشانههای قاف را دارد: درختی بی برگ و آبگينهای به ديوار لانه پرندهای. و علاوه بر آن کلاغ آنجا تنهاست و دانسته است که سيمرغ نيست و اين پايان داستان سيمرغ است؛ در منطق الطير ودر سوره الغراب. يعنی بخش اول داستان، بخش آخر داستان است. و به همين دليل اين بخش در آغاز رمان میآيد؛ دايره ای در دايره ای. پيوند حلقه در حلقه و تو در توی ساختمان داستان و يکی از نشانههای تناسب و پيوند قالب و محتوا در اين رمان.
و اين حلقه در حلقه بودن و تودرتويی عناصر اما، تنها به ساختمان بيرونی محدود نمی شود. چرا که با دنبال کردن نشانهها و و حلقههای پيوند، مشخص میشود که کارگر چاپخانه همان تراب است و تراب همان يونس و همان ايوب و ايوب همان رانندهای که در تصادفی میميرد و پدر ايوب، همان دايی او و دايی او همان عمويش و از طرفی ديگر کلاغ، همان تراب است که خواب ديده است کلاغی است يا تراب همان کلاغ است که خواب میبيند، انسانی است. پس کلاغ همان ايوب است و همان راننده است و همان يونس است و از طرفی باز کلاغ که پر شانه بسر را لای منقار داشته است، کنار جسد راننده پيدا می شود، که میگويد اُآب مرد و چند تار از موی راننده را لای منقار دارد. پس راننده می تواند همان شانه بسر باشد و در انتها کلاغ که همان تراب و يونس و ... است، خود سيمرغ است. پس همه اين آدمها و پرندگان در نهايت همان سيمرغند. و يعنی همان کثرت در وحدت؛ و حقيقت ادعايی عرفان که موجودات همه جلوههای گوناگون وجودند و همه نيستند جز يکی. مثل آب سيب که افشره سيبهای متعدد است اما در واقع همان سيب است و...۵۴ و اما از آنجا که در اين سير دورانی و کهکشانی، تراب که همان کلاغ است، همان رانندهای میشود که مرده است، و قبل از آن هم کلاغ سيمرغ است و نيز جنازهای که گم شده است، همان سيمرغ گم شده است ، در نهايت آنچه خواننده را به نوميدی و هراسی همپايه نوميدی و هراس کلاغ دچارمیکند_آنجا که در میيابد، سيمرغی نيست_ اين است که در حل اين معادله و نگاه به اين آينههای تودرتو به آنجا میرسد که اين تراب، کلاغ، يونس، شانه بسر، شمشير بسر، سيمرغ، تنها جسدی يا جنازهای بوده است. جسدی يا جنازهای که تازه همان هم گم شده است! و انسان از ازل تنها بوده است و تا ابد نيز تنها خواهد ماند. جستجو بی نتيجه است. هيچ چيز ديگری وجود واقعی ندارد جز خودِ تو. و اين واقعيت در خواب نيز دگرگون شدنی نيست. دنيای خواب و بيداری نيز يکی است و هيچ فرقی با هم ندارد. (در آخر داستان راوی که همه ماجرا را در خواب میديده است، بيدار میشود، برای رفتن سر کار حاضر میشود و از پلهها که پايين میرود، و در را که باز میکند، تراب خان را میبيند با شمشيری در فرق سر و کلاغی در دست؛ همانطور که در خواب میديده است)۵۳
و اما در طرح بندی کار، يعنی آوردن حکايت در حکايت، يا به اصطلاح، "اپيزودهای" متعدد نيز به گمان من نويسنده علاوه بر قرآن، به فرم و طرح "منطق الطير" نيز نظر داشته است شايد برای تأکيد بر اينکه اين سيمرغ، همان سيمرغ "منظق الطير" است که واقعيت وجودیاش را اينجا در میيابيم.
اين نکته را هم بگويم که کلاغ شدن کارگر کليشه ساز چاپخانه و گردشش در آسمان و... مرا به ياد کتاب“ تعليمات دون خوان“ از "کارلوس کاستاندا" میاندازد، که خود ظاهراً شرح سلوک سالکی است که به هدايت "دون خوان"، پير و مرشد سرخ پوست مکزيکی، به مرحله تغيير ارادی صورت جسمانی و پرواز کردن میرسد.
"... به ياد میآورم که بالهايم را باز کرده و پرواز نمودم. احساس تنهائی نمودم. هوا را شکافته و به صورت درد آوری به جلو و خط مستفيم حرکت کردم..."۵۴
"... ودر اين موقع از دن خوان يک سئوال اجتناب ناپذير نمودم:
ـ آيا من واقعا يک کلاغ شدم؟ منظورم آن است کسی که مرا میديد فکر میکرد يک کلاغ معمولی هستم؟
ـ ...اين سئوالات معنی ندارد و تازه کلاغ شدن سادهترين کارهاست..."۵۵
نکته ديگر اينکه:
برای من محمود مسعودی نام ̃اشنائی نيست و سوره الغراب نخستين کاری است که از او میخوانم۵۶. از ديگرانی هم که پرس و جو کردهام، کسی را نيافتهام که او را بشناسد. و اين حدس مرا به يقين نزديک میکند که مسعودی نام حقيقی آفريننده "سوره الغراب" نيست. هرچند اين مسئله چندان مسئله پر اهميتی نيست اما ̃ايا اين نام نامی عاريهای نيست و نمیتواند مثلا متعلق به مسعود محمودی باشد؟! هيچ بعيد نيست؛ چرا که در شهر کلاغان، جائی که سراسر شهر صحنه تشييع جنازهای است و به لب ̃اوردن لبخندی از ياد ̃اوری يک فکر خندهدار، حتی، مايه بيم و هراس ̃ادمی است و تنها کلاغی شايد - ̃انهم "از زور پيسی"- تن به انسان بودن میدهد و باز ̃انهم در خواب، شک آوردن و انکار کردن، معصيتی است که کمترين عقوبتش آنست که بر شانه بسر رفت: زير ضربههای منقار کلاغها و کرکسها به پرپوشی لای منقاری تبديل شدن. و «سوره الغراب» چنين حکايتی است. حکايت شک و انکار. سورهای است که نازل شده است تا خوابِ خواب زدگان را بياشوبد. سورهای که حکايت "گنگ خواب ديدهای" نيست؛ بل شرح بيداری انسانی است که خواب ديده است کلاغ شده است. شايد تا ̃انکه به جای سکوت کردن و شرح يافتها و دريافتها را به رسم ديرين در هزار پرده پوشاندن، قار بزند و زمين و آسمان از هياهو بياکند. هر چند کلاغ خود نيز حتی، در اين رمان تو در تو و پيچاپيچ، و در اين سوره شک، يک بعدی نيست و تنها کلاغ هم نيست و تنها تو يا تنها من هم نيست.
پینوشت:
۱. پرتو نوری علاء،: «شعور شک در مقابل حماقت يقين»، "بررسی کتاب"، لس آنجلس، سال
چهارم، شماره ۱۳، بهار ۱۳۷۲، ص ۱۳۹۸.
۲. "همان"، ص۱۴۰۳.
۳. فريدون تنکابنی: "بررسی کتاب"، سال چهارم، شماره ۱۶، زمستان ۱۳۷۲، ص ۱۷۳۲.
۴. محمود مسعودی: سوره الغراب، "زمان نو"، شماره ۱۲، پاريس ۱۹۸۶.
۵. مثل: راز های سرزمين من از دکتر رضا براهنی و عقل آبی از شهرنوش پارسی پور
۶. مسعودی: پيشين، بند ۴۴، ص ۲۱۸.
۷. همان، بند ۶۲، ص ۲۴۴.
۸. همان، بند ۴، ص ۱۷۲.
۹. همان، بند ۲۶، ص ۱۸۹.
۱۰. همان، بند ۳۳، ص ۱۹۹.
۱۱. همان، بند ۳۰، ص ۱۹۵.
۱۲. همان، بند ۲۵، ص ۱۸۹.
۱۳. همان، بند های ۹،۸،۷، ص ۱۷۵.
۱۴. مثل: شوهر آهو خانم، کليدر
۱۵. مسعودی: پيشين، بند ۱۴، ص ۱۸۰.
۱۶. همان، بند ۵۴، ص ۲۳۰.
۱۷. همان، بند ۶۰، ص ۲۴۱.
۱۸. همان، بند ۹، ص، ۱۷۶.
۱۹. همان، بند ۴۳، ص ۲۱۶.
۲۰. همان، ص ۲۰۶_۲۰۴.
۲۱. همان، بند ۲۸، ص ۱۹۳.
۲۲. همان، بند۴۰، ص ۲۱۳.
۲۳. همان، بند ۱۱، ص ۱۷۸.
۲۴. همان، بند ۹، ص ۱۷۵.
۲۵. همان، بند ۳۲، ص ۱۹۸.
۲۶. همان، بند ۱۹، ص ۱۸۴.
۲۷. همان، بند ۳۶، ص ۲۰۴.
۲۸. همان، بند ۳۹، ص ۲۱۱.
۲۹. همان، بند ۵، ص ۱۷۴.
۳۰. همان، بند ۱۱. ص ۱۷۷.
۳۱. همان، بند ۱۵، ص ۱۸۰.
۳۲. ابوالقاسم فردوسی: شاهنامه، اتحاد جماهير شوروی: اداره انتشارات «دانش»، ص، ۱_۱۴۰.
۳۳. همان، ص ۱۴۵.
۳۴. همان، ص ۱۴۰.
۳۵. فريدالدين عطار نيشابوری: منطق الطير، تصحيح حميد حميد، ص ۴۷.
۳۶. همان، ص ۵۲.
۳۷. همان، ص، ۹۵.
۳۹ و ۳۸. همان، ۱۵۷.
۴۰. شمس تبريزی: خط سوم.
۴۱. مسعودی: پيشين، بند ۱+۱۲، ص ۱۷۹.
۴۲. همان، بند ۲۲، ص ۱۸۶.
۴۳. همان، بند ۳۱، ص ۱۹۵.
۴۴. همان، بند ۳۳، ص ۲۰۰.
۴۵. همان، بند ۲۴، ص ۱۸۸.
۴۶. همان، بند ۳۱، ص ۱۹۵.
۴۷. همان، بند ۶۴، ص ۲۴۷.
۴۸. همان، بند ۲۸، ص ۱۹۲.
۴۹. همان، بند ۲۴، ص ۱۸۷.
۵۰. همان، بند ۱۶، ص ۱۸۱.
۵۱. همان، بند ۵۲، ص ۲۲۹.
۵۲. همان، بند، ۳۷، ص ۲۰۶.
۵۳. همان، بند،۸۱، ص ۲۶۸.
۵۴. کارلوس کاستاندا: تعليمات دون خوان، ترجمه حسين نير، تهران: انتشارات فردوس،چاپ
پنجم، ۱۳۷۲، ص ۲۱۰.
۵۵. همان، ص ۲۱۹.
۵۶. در اين فاصله اما، دو ترجمه و يک مجموعه داستان باغ های تنهائی از محمود مسعودی خوانده ام.