صفحه‌ی اول | تماس | RSS

فصلی از رمان زيرچاپ «حكم مرگ»

حكم مرگ | موريس بلانشو | احمد پرهيزي

نثار برادرم رضا پرهیزی (1369-1383)
كه حضور كودكانه‌اش، فرصت كوتاهي
بود براي تحملِ تحمل‌ناپذيرترين چيزِ
جهان، يعني خودِ جهان...

 اين اتفاقات به سال 1938 برايم پيش آمد. هنگام صحبت كردن از آن‌ها بي‌نهايت احساس تشويش مي‌كنم. تاكنون بارها وسوسه شده‌ام شكلي نوشتاري به آن‌ها ببخشم. من اگر كتابي نوشته‌ام، اميدم اين بوده است كه با نوشتن، نقطه‌ي پاياني بر اين اتفاقات بگذارم و اگر رماني نوشته‌ام، آن رمان در لحظه‌اي زاده شده كه واژگان در برابر واقعيت، عقب‌نشيني آغاز كرده اند. من از واقعيت هراسي ندارم. من از افشاي راز نمي‌ترسم. اما تاكنون واژگان به خلافِ خواستِ من بيش از اندازه ناتوان و دغل‌كار بوده‌اند. مي‌دانم كه اين دغل‌كاري هشداري است. شرافتمندانه‌تر آن كه حقيقت را به حال خود بگذاريم، زيرا نامكشوف ماندن براي حقيقت سودمند‌تر است. اما اينك اميدوارم خيلي زود به اين وضع خاتمه دهم. خاتمه دادن به اين وضع نيز شرافتمندانه و بااهميت است.

 با اين همه بايد يادآوري كنم، يك بار موفق شدم شكلي به اين اتفاقات ببخشم. سال 1940 بود؛ هفته‌هاي آخر ژوئيه يا اوايل اوت. آن روز‌ها كه بهت، رخوت را بر من تحميل مي‌كرد، اين قصه را نوشتم. پس از نوشتن آن را دوباره خواندم و بي‌درنگ دست‌نوشته را نابود كردم. امروز حتا نمي‌توانم به ياد بياورم كه ماجرا را چه اندازه طول و تفصيل داده بودم.

با خيالي آسوده خواهم نوشت، چون مطمئنم اين قصه تنها به من مربوط مي‌شود. به واقع شايد بتوان با ده كلمه سر و ته‌اش را هم‌آورد و به همين دليل ترس‌آور است. ده كلمه بيش‌تر نيست. من نُه سال در برابر اين كلمات ايستادگي كردم. اما در اين صبحِ هشتم اكتبر كه كم و بيش زادروز آغاز اين ماجراهاست (من همين الان اين موضوع را فهميدم و شگفت‌زده شدم)، تا اندازه‌اي مطمئنم گفته‌هايي كه نبايد نوشته مي‌شدند، بالاخره نوشته خواهند شد. به نظرم چند ماهي است كه به انجام اين كار مصمم شده‌ام

اين اتفاق شاهدان بسيار دارد. هر چند تنها يكي (آن كه در بهترين وضعيتِ ممكن بود) تا حدودي حقيقت را دريافت. اوايل بسيار و بعدها كم‌تر پيش آمد به آپارتماني كه اين ماجراها در آن‌جا مي‌گذشت، تلفن كنم. خود نيز در اين آپارتمان كه در خيابان... پلاك 15 قرار دارد، زندگي كرده‌ام. خواهرِ زن جوان هم گمانم مدتي در آن محل روزگار مي‌گذرانيد. اكنون چه بر سرش آمده؟ او خوش مي‌داشت بگويد به زن‌دوستي مردان زنده است. من او را مرده فرض مي‌كنم.

خواهرش در زندگي از اختيار و توانايي ِكامل بهره‌مند بود. خانواده‌ي بورژوا‌مسلك‌شان در نهايتِ درماندگي از ميان رفته بودند. پدر به سال 1916 كشته شده بود. مادر كه مدير يك كارگاه دباغي بود، بي ‌آن‌ كه خود بداند ورشكست شده بود. او بعدها با يك دام‌دار ازدواج كرد و يك‌روز آن‌ها كارگاه و دام‌داري را رها كردند و در خيابان پانزدهم يك دكه‌ي مشروب‌فروشي خريدند. آن‌وقت ديگر به خاك سياه نشستند. در اصل يك دانگ كارگاه سهم دو دختر بود. جنگ و دعوا بر سر پول هميشه داغ بود. راست آن‌ كه خانم ب. طي سال‌ها كمي پول براي بهبودي دختر بزرگش پس‌انداز كرده بود و بابت همين مبلغ در ناخودآگاهش او را سرزنش مي‌كرد.

در اين اتفاقات برهاني «زنده» وجود دارد كه بدون من هيچ چيزي را ثابت نمي‌كند. من آن را نزد خود نگه مي دارم و اميدوارم تا زنده ام كسي به آن نزديك نشود. من كه بميرم، اين برهان چيزي جز صورتِ ظاهري يك معما نخواهد بود و اميدوارم كساني كه مرا دوست دارند، پس از مرگم شهامت نابودي آن را پيش از فهميدنش داشته باشند. كمي بعد جزئيات بيش‌تري از اين موضوع خواهم گفت. اگر جاي اين جزئيات خالي است استدعا مي‌كنم به جستجوي اسرار كوچكم برنيايند. نامه‌هايم را اگر پيداي‌شان شد نگاه نكنند و به‌ويژه آن‌ چه را سربسته مانده، باز نكنند: از آنان مي‌خواهم همه را با ناآگاهي و بي‌خويشي نابود كنند، بي آن كه دريابند چه را نابود مي‌كنند.

اواخر سال 1940، كسي به علت اشتباهي از جانب من، سربسته چيزكي از اين «برهان» فهميد. چون از اين داستان هيچ نمي‌دانست حتا نتوانست گوشه‌ي ‌چشمي بر حقيقت بياندازد. تنها حدس زد چيزي را در گنجه (معلوم شد من در هتلي زندگي مي‌كردم) پنهان كرده‌اند. گنجه را ديد و كوشيد در آن را باز كند. در همين لحظه، بحراني غريب گريبان‌گيرش شد. روي تخت افتاده بود و يك‌ريز مي‌لرزيد. سراسر شب بدون اين كه چيزي بگويد مي‌لرزيد. سحرگاه شروع كرد به خرخر كردن كه ساعتي طول كشيد. سپس خوابش برد و آرام گرفت. (اين شخص جواني بود كه شعورش بر احساسش مي‌چربيد. هميشه از خونسردي خود مي‌ناليد. اما در آن ساعت، خونسرديش را از دست داد. بايد اضافه كنم اين بحران ‌سابقه نداشت و شايد هم از عواقب تلاش ناموفق دو سه سال پيش او براي خودكشي با سم بود؛ سم فعال مي‌شود و به‌سان رؤيايي در تني سخت متزلزل دوباره جان مي‌گيرد.)

تاريخ‌هاي مهم را بايد در دفترچه‌اي يادداشت كنم و در ميز تحريرم بگذارم. تنها تاريخي كه از آن مطمئنم 13 اكتبر است، چهارشنبه 13 اكتبر. اهميت چنداني هم ندارد. در ماه سپتامبر براي مدتي مقيم آركاشون شدم. تنها بودم. زمان ناآرامي‌هاي مونيخ بود. خبر داشتم كه به‌شدت بيمار است. اوايل سپتامبر وقتي از سفر برمي‌گشتم در پاريس توقفي كردم و به ديدار پزشكش رفتم. به نظر دكتر، او سه هفته ديگر زنده مي‌ماند. با اين همه او هر روز بيدار مي‌شد و با تبي طاقت‌فرسا به روال سابق زندگي مي‌كرد. ساعت‌ها مي‌لرزيد تا سرانجام بر تب غالب مي‌شد. گمانم پنجم يا ششم اكتبر همراه خواهرش با ماشين در خيابان شانزه‌ليزه گردشي كرد.

با اين كه چند ماهي از من بزرگ‌تر بود، چهره‌اي جوان داشت كه بيماري نتوانسته بود بر آن دست يازد. درست است كه آرايش مي‌كرد. اما بدون آرايش نيز به طرزي اغراق‌آميز جوان مي‌نمود، آن‌چنان كه مهم‌ترين اثر بيماري به او چهره‌اي نوجوان بخشيده بود. تنها چشمانش بيش از حد معمول سياه، درخشان و گشاده بود، گاه نيز تب انگار آن‌ها را از حدقه به در مي‌آورد و خيرگي‌اي غيرطبيعي داشت. در عكسي كه ماه سپتامبر انداخته بود، چشمانش چنان درشت و جدي بودند كه براي ديدن لبخندش، بايد بر اين حالت‌ چشم‌ها چيره مي‌شدي، اما لبخند هنوز پيدا بود.

پس از ديدار با پزشكش به او گفتم: «به نظر دكتر شما هنوز يك ماه فرصت داريد.» «عجب! بايد به سركارِ عِليه مادرم هم اطلاع دهم، او كه هرگز باور نمي‌كند من بيمار باشم.» نمي‌دانم مي‌خواست زنده بماند يا بميرد. مرضي كه ده‌سال با آن جنگيده بود، چند ماهي مي‌شد كه روز به روز عرصه را بر او تنگ‌تر مي‌كرد. اينك از آن مايه خشونت كه داشت، بهره مي‌گرفت تا به بيماري و زندگي هر دو لعنت فرستد. پيش‌ترها به جد، خيال كشتن خود را در سر مي پروراند. شبي خود نيز چنين پيشنهادي را با او در ميان گذاشتم. همان شب پس از شنيدن حرف‌هايم، با اين كه ناي حرف زدن نداشت، مثل شخصي سالم پشت ميزش نشست و چند خطي نوشت كه مي‌خواست محرمانه بماند. در آخر، يادداشت را از او گرفتم كه هنوز هم پيش من است. در چند كلمه به خانواده‌اش توصيه كرده است تشييع جنازه‌اش را تا آن‌جا كه امكان دارد ساده برگزار كنند و همه را از آمدن به سر قبرش منع كرده ‌است. هم‌چنين براي ا. (يكي از دوستانش، خواهر شوهر رقاصه‌اي كم و بيش مشهور) چيزي به يادگار گذاشته ‌است.

هيچ ذكري از من نبود. دانستم رضايت من به خودكشي‌اش چه اندازه براي او تلخ بوده است. رضايتمندي من چندان توجيه‌پذير نبود، حتي حقه‌بازانه بود؛ بعدها كه در اين باب بيش‌تر تأمل كردم فهميدم از اين فكر ناشي مي‌شد كه بيماري هيچ حقي در تسخير وجود او نمي‌توانست داشته ‌باشد. با بيماري، سخت دست و پنجه نرم مي‌كرد و گرنه به طور طبيعي مي‌بايستي مدت‌ها پيش از اين مي‌مرد. اما نه تنها نمرده بود و هم‌چنان به زندگي ادامه مي‌داد، بلكه عشق مي‌ورزيد، مي‌خنديد و در شهر مي‌دويد، انگار بيماري قادر نبود بر او دست يازد. پزشكش به من گفته ‌بود كه از 1936 او را در شمار مردگان به حساب مي‌آورد. البته اين پزشك كه چندين‌ بار مرا درمان كرده بود، روزي به من نيز گفت: «شما دو سال پيش بايد مي‌مرديد و از اين پس هر چند وقت كه زنده بمانيد ديگر زيادي است.» همان‌وقت گفت شش ماه ديگر زنده‌اي و امروز از اين ماجرا هفت سال مي‌گذرد. پزشك دليل محكمي داشت كه آرزو مي‌كرد من تا حالا هفت كفن پوسانده باشم: او تنها خواست قلبي‌ خود را بيان مي‌كرد. اما درباره‌ي ژ. فكر مي‌كنم واقعيت را مي‌گفت.

درست يادم نيست مسأله به كجا ختم شد. به نظرم دلش مي‌خواست كاغذ را پاره كند. اما لحظه‌اي كه كاغذ را به او برمي‌گرداندم در دل مهري عظيم نسبت به او احساس مي‌كردم و شجاعت و نگاه سرد و جسورانه‌اش را در مواجهه با مرگ مي‌ستودم. هنوز او را مي‌بينم كه پشت ميزش خاموش نشسته است و اين آخرين كلمات غريب را مي‌‌نويسد. اين وصيت‌نامه‌ي كوچك – و متناسب با زندگي شخصي كه از مال دنيا هيچ نداشت و دارايي‌اش را هم از چنگش به در آورده بودند – و اين نحوه‌ي تفكر مرا سخت تحت تأثير قرار داد. در آن‌جا خشونت و رازداري‌اش را بازشناختم؛ او را تا دقيقه‌ي آخر آزاد مي‌ديدم كه حتا با من نيز بستيزد. بسيار مي‌گريست. اما اشك‌هاي‌اش هرگز از سر ضعف نبود. در لحظه‌هاي تندخويي دو سه بار مرا مضروب كرد. من مانع حركاتش مي‌شدم، چون كمي‌ بعد وقتي به ياد اين لحظات مي‌افتاد، پريشان و هراسان مي‌شد كه چرا به من دست زده و كار پستي انجام داده است و وقتي متوجه‌ي هيجان عنان‌گسيخته‌اش مي‌شد كه من در برابرش هيچ دفاعي نمي‌كردم پريشان‌تر مي‌شد. بدين ترتيب احساس مي‌كرد به او اهانت شده است و براي مجازات، او را در مهلكه‌اي گذاشته‌اند. بي‌ترديد اگر ضربات او برايم خطر مرگ را به همراه داشت جلوي‌اش را مي‌گرفتم، چون نمي‌توانستم اندوه او را در مرگ خودم تحمل كنم. يكي دو سال پيش دختر جواني با رولور به من شليك كرد، بيهوده منتظر نشسته بود تا او را خلع سلاح كنم، من آن دختر جوان را دوست نداشتم، هرچند مدتي بعد خود را كشت.

دلايلي كه برشمردم و كلمات غريبي كه در نامه بود، باعث شدند تا من كاغذ را پيش خود نگه دارم. فكر خودكشي از خاطرش محو شد. بيماري ديگر به او مجالي نمي‌داد. آن روزها خواهرش به طور دائم پيش او نبود. وضع زندگي‌اش را گفتم، اغلب روزها غيبش مي‌زد و شب‌ها برمي‌گشت يا برنمي‌گشت. ژ. مستخدمه‌اي داشت كه موقع صرف غذا پيدايش مي‌شد. اما روزهاي تعطيل آخر هفته ديگر نمي‌آمد. بنا بر اين ژ. اغلب روزها تنها بود. سرايدار كه او را بسيار دوست مي‌داشت به او سر مي‌زد. دوستان زيادي نداشت، هرچند پيش‌ترها اهل تفريح بود. حتي ا. كه زماني مشتاق ديدنش بود، اكنون حوصله‌اش را سر مي‌برد. اما چون در تنهايي مي‌ترسيد، هميشه يك نفر را پيش خود نگه مي‌داشت. رفتارش متهورانه بود، اما مي‌ترسيد. هميشه شب‌ها ترس برش مي‌داشت. وقتي با او در هتل محل سكونتم ملاقات كردم، در اتاقكي در طبقه‌ي دوم مي‌خوابيد، من در اتاقِ به نسبت بزرگي در طبقه‌ي سوم زندگي مي‌كردم. او را درست نمي‌شناختم، تنها سلام و عليك مختصري داشتيم. تا اين كه يك شب از خواب پريد، كنار تختش كسي را مشاهده كرد و فكر كرد منم؛ كمي بعد صداي بسته شدن در و گام‌هايي را شنيد كه در راهرو دور مي‌شد. اين‌جا ديگر مطمئن شد كه من خواهم مرد يا تازه مرده‌ام. آمد بالا اتاق من كه تا به حال نيامده بود و از لاي در صدايم كرد. تند پاسخ دادم: «نترسيد.» اما صدايم به جاي اين كه اطمينان‌بخش باشد، غريب و هولناك بود. او هم هول برش داشته بود و فكر كرد من به واقع مرده‌ام. در را فشار داد و چون قفل بود از جا در آمد و باز شد. سوگند خوردم كه در اتاقش نبوده‌ام و اتاق خود را ترك نكرده‌ام. همان‌جا روي تخت دراز كشيد و زود خوا‌ب‌اش برد. به‌يقين مي‌توان به اين رفتار او خنديد، اما از نظر من به‌هيچ‌وجه مضحك نيست. او در آن دلِ شب، نزد شخص ناشناسي رفت و خود را در سايه‌ي امنيت او قرار داد، رفتارش نجيبانه بود و درست و به‌جا عمل كرد. تنها دو نفر را مي‌شناسم كه چنين رفتاري از آن‌ها برمي‌آيد و راستي، تنها از يكي‌شان مطمئن‌ام.

مريضي كه آمد، ترس روزانه جاي خود را به ترس شبانه داد. نمي‌دانم از چه مي‌ترسيد: از مردن نبود، بلكه از چيز جدي‌تري بود. تلفن را دم‌دست گذاشته بود و بدون شماره‌گيري مي‌توانست با سرايدار تماس بگيرد. مادرش هم يكي دو بار در هفته به او سر مي‌زد، اما هنوز نيامده، بهانه‌اي جور مي‌كرد و مي‌رفت. اين كار، او را از كوره به در مي‌برد. اول مادرش را ملامت مي‌كرد و بعد خود را كه گريه كرده بود، عصبي شده بود و بابت پيشامدي كه به نظرش بي‌ارزش بود و شخصي كه چندان دوست نمي‌داشت اشك ريخته بود. تعجب مي‌كرد چرا مادرش به خاطر دختر محتضرش حاضر نبود يك روز از خريدهاي‌اش بگذرد و پيش او بماند. درست به همين دليل از پيش‌بيني دكتر احساس شعف مي‌كرد: از فكر اين كه واكنش مادرش را در قبال موضوعي بسنجد لذت مي‌برد. مادر به‌واقع گريه و زاري كرد، اما راضي نشد عيادتش را دقيقه‌اي كش بدهد. براي ژ. دقيقه‌اي فراغت از ترس و تنهايي، لطفي بي‌حد بود. براي چنين دقيقه‌اي با تمام قوا مي‌جنگيد. به خدعه و نيرنگ يا التماس متوسل نمي‌شد، نبرد در درون او بود، هر چند خود نمي‌پذيرفت. كودكان چنين‌اند: آنان به نيروي خواستي مأيوسانه، خاموش بر جهان حكم مي‌رانند و گاه جهان فرمان‌بَرشان مي‌شود. بيماري ژ. را به كودكي بدل كرده بود كه نيرويي عظيم داشت و نمي‌توانست اين نيرو را صرف چيزهاي كوچك كند، بلكه تنها صرف چيزهاي بزرگ، بزرگ‌ترين چيزها مي‌كرد.

وقتي عازم آركاشون شدم، تصميم بر اين بود كه درمان جديدي را روي ژ. انجام دهند. اين شيوه‌ي درمان را جراحي اهل ليون كشف كرده بود و رواج چنداني نداشت و به نظر مي‌رسيد بر روي امراض جزئي بسيار مؤثر باشد، اما بيماراني كه حالي وخيم داشتند، بي‌شك مي‌مردند. براي همين روشِ درمان به ديدن پزشك ژ. رفته بودم. به نظر دكتر در اين وضعيت احتمال مرگ ژ. هشتاد درصد بود. بدون درمان، مرگ پس از سه هفته حتمي بود. من اين درمان را مي‌پسنديدم، نمي‌دانم چرا. ژ. هم چندان بي‌ميل نبود. پزشك مردد بود، اما تمايل داشت اين درمان را به كار ببرد. كمي بعد متوجه شدم اين دكتر يك تخته‌اش كم است. مطالعاتي جدي در انديشه‌هاي پاراسلس1 داشت و زندگي‌اش را وقف آزمايش‌هايي گاه خارق‌العاده و گاه بچگانه كرده بود. همان‌روز‌هايي كه من به او مراجعه مي‌كردم و او در فكر اين بود كه چطور از شر من خلاص شود، دو سه بار چنين آزمايش‌هايي انجام داديم. او خود را كاتوليك مي‌خواند و منظورش كاتوليكي بود كه اعمال شرعي را به جا مي‌آورد. نخستين روز او با اين اعلام از من استقبال كرد: «من خوشبختم كه باايمانم، من مؤمنم. شما چطور؟» بر ديوار دفتر كارش عكسي ستايش‌برانگيز از كفن مقدس تورن2 نصب كرده بود كه در آن دو تصويرِ بر هم نهاده، يكي از مسيح و ديگري از ورونيكا به چشم مي‌خورد؛ پشت چهره‌ي مسيح آشكارا خطوط چهره‌ي زني را ديدم كه زيبا بود و به خاطر غرور غيرعادي‌اش جلوه‌اي باشكوه داشت. يك چيز ديگر درباره‌ي اين دكتر بگويم و تمامش كنم، بايد اقرار كرد كه او خصايل مثبتي هم داشت و به نظرم دقتش در تشخيص بيماري از آن جمله بود.

ابتداي اقامتم در آركاشون ژ. نامه‌هاي مفصل مي‌نوشت. نوشته‌هاي‌اش هم‌چنان جدي و پرشور بود. باخبرم كرد كه به‌تازگي پزشك او را وادار به امضاي كاغذي كرده، مبادا  طي درمان حادثه‌ي خاصي پيش آيد. درمان كه شامل تزريق- هر روز يك تزريق در خانه‌اش- بود كم‌كم شروع مي‌شد. فرداروز قلبش به‌شدت درد گرفت و به ‌حدي احساس خفگي كرد كه مجبور شد به مادرش زنگ بزند و خودش نيز با دكتر تماس گرفت. اين آقاي پزشك هم مثل همه‌ي متخصصان سرشناس چندان به خود زحمتي نمي‌داد. اما اين بار خيلي زود آمد؛ بي‌شك بدين دليل كه مي‌خواست فردا درمان تازه‌اش را شروع كند. نمي‌دانم چه ديد: هرگز درباره‌اش چيزي به من نگفت. به او گفت كه چيز مهمي نيست. درحقيقت داروي خاصي هم تجويز نمي‌كرد. با اين وجود تصميم گرفت درمان را چند روزي به تعويق اندازد.

قلبش هم‌چنان درد مي‌كرد، اما علايم بيماري كاهش يافته بود، يك بار ديگر او پيروز شد. دوباره حرفِ درمان تازه به ميان آمد: نياز مبرمي به اين درمان داشت، حال يا به اين دليل كه زود به وضع موجود خاتمه دهد يا از اين روي كه ديگر اهداف بزرگي هم‌چون زيستن و جان به در بردن اقناعش نمي‌كرد، او اكنون به تكيه‌گاهي استوار، به تصميمي قاطع احتياج داشت. سپس واقعه‌اي شگفت پيش آمد. قالب بسيار زيبايي از دستان ژ. را براي مرد جواني كه كف‌بين حرفه‌اي بود فرستادم و درخواست كردم سرنوشت او را مشخص كند. دستان ژ. كوچك بود و خود آن‌ها را دوست نمي‌داشت؛ خطوط دستانش به نظرم عجيب و غريب، درهم و برهم و تكه‌تكه آمد و نشاني از پيوستگي در آن‌ها هويدا نبود: گرچه در آن لحظه نگاهم به آن‌ها بود كه جان داشتند، از توصيف‌شان ناتوانم. به‌علاوه اين خطوط گاه تيره و تار و سپس محو مي‌شدند، البته جز شيار مياني كه گمانم خط اقبال نام دارد. اين خط در لحظه‌ي حذف ديگر خطوط ظاهر مي‌شد؛ در اين حال كف دست‌ها سفيد و صاف مي‌شد، توگويي از جنس عاج بود، باقي لحظات، چين و چروك‌ها، دست‌ها را پير نشان مي‌دادند؛ با تمام اين تفاصيل آن شكاف عميق هم‌چنان در ميانه‌ي ديگر خطوط جلوه‌گري مي‌كرد و اگر نامي‌ كه بر آن گذاشته‌اند يعني خط اقبال صحيح باشد، بايد گفت كه صورت ظاهرش اقبال را غم‌بار مي‌نمود.

همان‌روزها مرد جوان نامه‌اي به من نوشت: چيزي در اين دست‌ها نمي‌بينم، گمانم بر درستي قالب خرده گرفته بود. گرچه پيكرتراشي آنها را قالب‌گيري كرده بود و من از او شايد بيش‌تر بگويم. در يافته‌هاي اختربينانه‌اش، بيماري ژ. را (كه بالطبع من چيزي در اين باب به او نگفته بودم) به‌دقت شرح داده و اعلام كرده بود پس از يك عمل جراحي، او تا حدودي بهبود خواهد يافت، يادداشت با اين كلمات پايان مي‌گرفت: او نخواهد مرد. هم‌چنين يادداشت مذكور، ملاحظاتي درباره‌ي شخصيت ژ. و كلياتي از سرنوشت او را نيز در بر داشت كه همه را  به نحو مبهمي شرح داده بود. در مجموع، كار او اهميت چنداني نداشت و تنها چيز جالب توجه براي ما جزئيات صحيحي از بيماري و اشاراتي به درمان و نتايج درخشان آن بود. ژ. بسيار سرگرم شد. او تنها در بعضي موارد جزئي كمي خرافاتي بود، اما در هراس‌هاي شبانه به‌هيچ‌وجه چنين نبود؛ او با خطري بس بزرگ، خطري بي‌نام، بي‌چهره و يكسر بي‌نشان رويارو مي‌شد. تك و تنها جدال را پيش مي‌برد و در اين راه از هيچ طلسم و ترفندي ياري نمي‌گرفت. گاهي براي خواهرش فال ورق مي‌گرفت، خواهرش به همه‌ي طالع‌بينان شهر سر مي‌زد و در كافه‌ها مي‌كوشيد مرداني را كه ظاهري ثروتمند داشتند با پر كردن هر باره‌ي جام‌شان افسون كند.

روزِ تعيين ‌شده براي نخستين تزريق درماني (كه گمان مي‌رفت موجب غشي طولاني شود) يكي از ماتم‌بارترين روزها تا پيش از ناآرامي‌هاي مونيخ بود. روزهاي قبل مدير هتل هر صبح به من اطلاع مي‌داد كه يك ميهمان ديگر و گاه دو نفر هتل را ترك كرده‌اند. اما هنوز اميد خود را به‌تمامي از دست نداده بود، چون از يك هفته پيش يك سياست‌مدار سرشناس در هتل ميهمان شده و هنوز نرفته بود. اما همان روز مرد ماشينش را خواست و راهي شد؛ پشت سر او ده‌ها نفر ديگر از هتل خارج شدند. هتلي به آن عظمت، بيابانِ برهوت شده بود. من هم به دليل كارم بايستي مي‌رفتم، اما نرفتم. امروز بيهوده مي‌كوشم بفهمم چرا آن‌روزها كه همه چيزِ پاريس مرا به خود مي‌خواند، از آن‌جا دور ماندم. درست است، فكر آن غياب معذبم مي‌كند، حتا دلايلم براي ماندن از خاطرم مي‌گريزد. هر چقدر پيامد اين اتفاقات، رازآلود باشد، خودِ اين غياب ارادي كه وقايع را ممكن مي‌كرد به نظرم رازآلوده‌تر است. مي‌دانستم ژ. مايل بود مرا ببيند و در چنين لحظاتي تنها ميل داشت مرا ببيند، گرچه خلاف آن را برايم نوشته بود، مبادا آرامشم را به هم بزند. آن روز دو بار مرا پاي تلفن خواستند، اما پاسخ ندادم، منتظر تلفن ژ. يا خواهرش بودم كه زنگ نزدند. فرداروز خبر تازه‌اي به دستم نرسيد. احتمال دارد در آن لحظه به فكرِ رفتن افتاده باشم، اما مطمئن نيستم. دريافت حقيقت دشوار است.

پس‌فرداروز چند سطري از ژ. با خط خودش به دستم رسيد، دست‌خطش بيش از نوشته‌اش آشفته مي‌نمود. برايم نوشته بود كه ساعتي پيش از نخستين تزريق، پزشك عزمِ ترك پاريس كرده بود تا بچه هاي‌اش را در شهرستان سكنا دهد و يك يا دو روز ديگر بر‌مي‌گشت. دكتر تلفني به او گفته بود: «پشت كيسه‌شن‌هاتان پناه بگيريد»، در واقع احمقانه اشاره مي‌كرد به پناه‌گاه‌هاي زمان بمباران و بعد جمله‌اش را با كلمات ژ. تمام كرده بود: «خب، من كه به‌زودي در پناه هفت كفن زير خاك خواهم رفت.» آن نامه‌ي كوتاه با جوهر نوشته شده بود و هم‌چنان كه گفتم آشفته مي‌نمود. حس كردم چيزي در وجود او در شرف شكستن است و جايي بس تيره و تار در درون او جدالي رخ مي‌دهد كه مرا مي‌ترساند. براي نخستين بار تصميم گرفتم به او تلفن كنم. دم ظهر بود. تنها بود. صدايش را به‌سختي مي‌شنيدم، چون با اولين يا دومين كلمه، حمله‌ي شديد سرفه و خفگي، وجود او را به تسخير درآورد. لحظه‌اي به صداي نفس‌هاي بريده و خفه‌اش گوش كردم تا اين كه توانست بگويد: «برويد.» و من گوشي را گذاشتم...

 

موريس بلانشو، متولد 1907 فيلسوف قصه نويس فرانسوي، از مهم ترين قصه نويسان دهه 40 ميلادي و سپس دهه 90 محسوب مي شود. از زندگي او چيز چنداني در دست نيست، دو تصوير بي كيفيت تنها حضور «نمايشي» او محسوب مي شود. فيلسوف گوشه‌گير فرانسوي (كه هرگز مصاحبه نكرد) در داستان بلند حكم مرگ كوشيده است آميزه اي از تأملات خود در باب سكوت، چهره، تنهايي، انديشه،... و البته مرگ را نشان خواننده دهد. او در اين اثر از دل شب ادبيات وارد دنياي مخوف مرگ مي شود و ماجرايي را شرح مي دهد كه باور آن غيرممكن به نظر مي‌رسد. او باور داشت كه هر قدرتي شكستني است حتي قدرت مرگ. اين اثر براي نخستين بار در 1948 چاپ شد و در چاپ هاي بعدي با تغييراتي همراه بود. مترجم در پايان كتاب بخش هاي حذف شده را نيز از نسخه قديمي كتاب ترجمه كرده است، ضمن اين كه با نگارش مقدمه اي كم و بيش مفصل كوشيده است نوري بر نوشتار رمزآلوده بلانشو بتاباند. پايان بخش كتاب متني است از ژاك دريدا دوست نزديك بلانشو. حكم مرگ در حقيقت نخستين برخورد فارسي زبانان با اثري مستقل از اين متفكر برجسته فرانسوي است. كتاب را مرواريد منتشر خواهد كرد.

احمد پرهيزي متولد 1357 در لارستان فارس، فارغ التحصيل زبان و ادبيات فرانسه از دانشگاه شهيد بهشتي و روزنامه نگار است. طي سالهاي اخير با بسياري از روزنامه ها و مجلات نظير كارنامه، عصر پنج شنبه، شرق، جام جم، همشهري (خردنامه)، انتخاب، همبستگي و... همكاري داشته است. علاوه بر حكم مرگ، آنتيگون (ژان آنوي) و ازدواج‌هاي مرده (آسيا تودورويچ) را در نشر ني آماده چاپ دارد. «ادبيات و شر» نوشته ژرژ باتاي، نينو نوشته مارك مون ساليه و شاهنشاهي كِنسوكه نوشته ميشل مورپورگو را نيز به زودي منتشر خواهد كرد.

 

مطالب مرتبط

بررسي موريس بلانشو از مفهوم مرگ

مرگ فيلسوف

در تجليل و معرفى موريس بلانشو ... اينجا

دومين مجلد از مجموعه­ي «انديشه­گران انتقادي... اينجا

موريس بلانشو نويسنده بود: هم مى نوشت و هم نوشتن مهمترين مسئله فكرى او بود.... اينجا

رد پا

«موريس بلانشو»

هنر بدون آينده

«جنون روز »

موريس بلانشو

Maurice Blanchot

(1907 - 2003 )

ترجمه يدالله رويائي

نظريه ضدتئورى ادبى بلانشو

مرگ‌ خشنود

 موريس‌ بلانشو

  پچواک احمد پرهيزى

 

Site Maurice Blanchot



نظر خوانندگان: 14 نظر
 
 
نقل مطالب تنها با لینک مستقیم و ذكر نام و آدرس مجله ادبي قابيل، آزاد است