1)
كتاب با مگس شروع شد، طناب بسته شد
و بعد ... زير بيني كثيف شاعري حباب بسته شد
و بعد ... چند بيت احمقانه ... بعد باد
و بعد ... يك دريچه با شتاب بسته شد
و بعد عشق، بعد كوچه، بعد زن
و رختخواب باز شد، و رختخواب بسته شد
مگس پريد روي بيت بعد، روي قاف قند
چه با حلاوت است زندگي ... كتاب بسته شد.
كتاب بسته شد.
2)
به رغم آتش آن چشمهاي جذابه
ز عشق همنفسي خواستم نه همخوابه
عجب زمانه ظاهر پسند نامردي است
كشيده مردم رو راست را به ثلابه
سياوشانه ز آتش گذشته ام ، اما
دو قطره اشك نيامد به چشم سودابه
صدا زدم مگر اسباب پاك بودن چيست؟
ز حجره سر بدر آورد شيخ،
ـ آفتابه.
3)
سر زدم به رسوايي، ساغر لبانت كو؟
تير مي كشد جانم، ابروي كمانت كو؟
روح من نمي تابد با گلاب و ابريشم
«اسب مردهء مغرور!» شور ايلخانت كو؟
هر چه نشكني ـ ساقي! ـ توبهء سبو بشكن
مُردم از گرانجاني، باده گرانت كو؟
تا ز شوق بالايت سر فرو كنم در خويش
سرو قد سيمين ساق! سايه روانت كو؟
..
خاك راهم و اين بود سهمم از عبور تو
درد تو به جانم ماند، گرد من به جانت كو؟
4)
رفيق راهي و از نيمه راه مي گويي
وداع با من بي تكيه گاه مي گويي
ميان اين همه آدم، ميان اين همه اسم
هميشه نام مرا اشتباه مي گويي
به اعتبار چه آيينه اي، عزيز دلم
به هركه مي رسي از اشك و آه مي گويي
دلم به نيم نگاهي خوش است، اما تو
به اين ملامت سنگين، نگاه مي گويي؟
هنوز حوصلهء عشق در رگم جاري است
نمرده ام كه غمت را به چاه مي گويي.
5)
مي رفتم و اشتياقت در چهرهء لاغرم بود
عكس تو زيباتر از پيش در قاب چشم ترم بود
كاجي تبر خورده در باد، يك شانه ام آتش و شعر
باراني از زخم و لبخند بر شانهء ديگرم بود
وقتي دهان مي گشودم چون فرق چاكيدهء كوه
فوارهء نعره مي شد دردي كه در پيكرم بود
از عقده هاي نهفته، از شعرهاي نگفته
صد شعلهء ناشكفته در زير خاكسترم بود
چون يال توفان مشوش، آشفته دستار و سركش
اسپند جانم بر آتش، پيشاني ات مجمرم بود
اي اول و انتهايم، دوشيزهء شعرهايم!
كاش اين نفسهاي آخر دست تو زير سرم بود.
6)
از پشت يك دريچه چوبي نگام كرد
كم كم به چشمهاي بدش مبتلام كرد
ساكت نشست گوشه ايوان روبرو
در نشئگي صورت ماهش رهام كرد
من حرف حرف حرف زدم، حرف حرف حرف
آهسته زير لب به گمانم سلام كرد
در وهم ناشناخته عقده اي بلند
اين مرد مست وسوسه پشت بام كرد
من پله پله پله ... خداي من ... ارتفاع
پايين نشسته بود ... به من احترام كرد
خون بود، نه نبود، چرا بود. نه نبود
ترديد در شقيقه من ازدحام كرد
انگار اشاره كرد، نكرد ها... اشاره كرد
قلبم تپيد، سينه من دام دام كرد
آن وهم ناشناخته، ول كن... بپر ... بپر
آه اين كه بود باز ملايم صدام كرد
من روي سنگهاي كف كوچه له شدم
بعد آمبولانس امد و كم كم جدام كرد
يك زن رسيد ... عطسه زد و فوش فوش و ... بعد
نبض مرا گرفت ... نمي زد ... تمام كرد
از پشت يك دريچه چوبي همان نگاه
با ان صدا ... صدا ... كه ملايم صدام كرد
اكنون هزار و سيصد و هشتاد ساله ام
اين مرده با خيال تو خيلي دوام كرد.
یک مثنویسپید بلند:
دوسـتشدارم، غمـش در سينه باشد يا نباشد
صـورت مـاهـش در ايـن آيـيـنـه باشـد يا نباشـد
يـاد او در خـاطـر مـن هـسـت اگــر در خـاطـر او
يـادي از ايـن عـاشـق ديـريـنـه بـاشـد يا نبـاشد
شيشهي ايمان بهدست افتادهام در پاي آن بت
جـاي مـن آغـوش ايـن سنگينـه باشـد يا نباشد
غمگنانه درگوشم آوازيست
افسانهي بهشت
رؤياي زلال چشمهساران دوردست
كوبيدهي چهل پرنده
به پرواز درآيد اگر
به باور نمينشينند
چه چشمها
به شكرانه برنميآيند
چه دستها
تو به لحن عاشقانهي برگي بر آب
آشناتري
پيراهنت از باد
بالهايت
دفتري گشوده
از خاكستر وكبوتر
و چشمان تو
ابراهيم
ترانههاي غمگنانهاي از فراسو
به تو ايمان دارم
به تبريكه آخته از آتش
برآوردي
بهستارهيكوريكه شبانههايت را
بر شانهي عريانياش
آويختي
من عاشقم هنوز
و باز...
...لبهاي من به خنــده نشســت
روي تـنـهـايـيام پرنـــده نشســت
بـاز طــوفــان گــــرفــت ابـراهـيـــم
بـت مـن جـان گـــرفــت ابـراهـيــم
بـت مـن رنـگ و بــو نمـيخـــواهـد
شبنـماست او، وضو نمــيخواهـد
برگ و بار جهان ز ريشــهي اوست
خونپيغمبرانبه شيشــهي اوست
هـر طرف نقـش آن پــريرو هست
رو به هر سو كه ميكنم او هست
دلـم از غصـه مسـت اوست هنــوز
چشمهايم به دست اوست هنــوز
مـيزنـم هـرچـه...
در نمـيشكنــد
بـت مــن را تـبـــر نمـــيشـكـنــــد
تـو بـتـت از گِـل اسـت ابــراهـيـــم
كار من مشكــل اسـت ابــراهـيــم
تو بهارت به ايــن قشنگي نيســت
بت من چون بت تو سنگـي نيست
گُـل بـه گـيـسـو نميزنـد بـت تــــو
چـشــم و ابــرو نـميزنـد بـت تــــو
تـو صــداي مــرا نمــيفــهــمـــــي
حـرفهــاي مــرا نمــيفـــهمــــي
امـتـحــان كـن جـمـــال او ديـــــدن
تـا تـو بـاشـي و بـتپـرسـتـيـــــدن
تو دلت خون نبـوده در هـوســــــي
چشمهايت نمانده پيشكســـــي
تــو نـشـسـتـيكـنـار دلـهــــرهات؟
شده انديشهي كسي خـــورهات؟
شـده از عمـق سينـه آه كنــــي؟
مثـل ديــوانـههــا نـگــاه كـنـــــي؟
بلندشو
آنك آتش از شانههاي جنگل بالا ميآيد
خـيــمــهي ســروري مـزن اينجـا
لاف پــيـغــمــبـــري مــزن ايـنـجا
عرض و جـدي بـر ايـن وجــود آور
بت عشـق اسـت سـر فــرود آور
تبرت را در آتش بينداز
تنها
آنچه اينجا شكستنيست تويي
و تو اما
افروخته و خشمناك ايستادهاي هنوز
به درانداختن بيرقهاي سپيد
صبركن
تا با طلوعي بيگاه
در آستانهي انگورها
آب خــواهــدشـــد آهـــن تبــــرت
خون ميافتد به عشوه در جگرت
از غمـش سر به چاه خواهـيبرد
بـه خـدايـت پنــاه خـواهـيبــــــرد
غنچـه را بنـده مـيكنـد بت مـــن
مثل گُل خنده ميكنــد بت مـــن
مـاه در چــاه تـنـگ پـيـــرهـنـــش
مـيخـزد يـوسـفـانـه بــر بدنـــش
آبـــي چـشــــم آسـمــــانـــي او
بـاغ لـبهـــاي زعـفــــــرانـــي او
شـب زيـبـــاي گيسـوان خمــش
مــژههــاي بـلـنــد روي همــــش
قـطــرهي ژالــــه بـــر رخ لالــــــه
آه از ايـــن مـــاه چـــاردهســــاله
پير شديم
هر دو
در چين دامن پريان خيالي هم
ميگويم
...اگر چه برخاك
با بالهاي گشوده
بيا عاشق بميريم
ابراهيم
پيغمبر از پرستشگاه
سرافكنده باز نميآيد
هم اگرچه خرسنگها
به لجاجت
پژواك هزار نالهي جانسوزش را
باز نياورند
من هنوز عاشقم
و خدا
در چشمهاييست
كه عاشقانه به هم مينگرند
و خدا
در تمناي انگشتانيست
كه انگورها را در آستانهي رسيدن
به التماس برآمدهاند
چرا ميلرزي پيرمرد؟!
اذا الشمس كورت
و اذا النجوم انكدرت
و اذا الجبال سيرت
تو به شاخههاي پربرف نگاه كن
به بازوان كشيدهي بيد
وقتي جويباران را
قطره قطره
به پرستش ميخوانند
زمين معبديست از بتهاي زيبا
كه در هفتههاي خلوت
قدم ميزنند
با آواز غمگنانهاي
بر لب
و ما...؟
من و تو ابراهيم
پرستشگران كوچك آنسوي دريچه
با آرزوهايي بزرگ
در دل
و ما...؟
من و تو ابراهيم
بودنمان را
بهانهاي شايسته نيابيم اگر
در شكستهي كدام تابوت؛
بركهنگي كدام سنگنبشته؛
به جستجوي خويشتن
برشويم
و باز...
لبهاي مـن به خنـــده نشست
روي تنهايـيام پـرنـــده نشست
بـاز طــوفــان گــــرفـت ابـراهيـم
بـت مــن جـان گـرفـت ابـراهيـم
او در انديشهي زمان جاريست
روي لبهاي ديگران جاريست
امتــحـان كــن جـمــال او ديــدن
تـا تـو باشـي و بـتپـرسـتـيــدن
مـــــن زبــانريــز آن پـــريرويــم
هر چه دلخواه اوست ميگويم
چـه كـنـم رو بـه اين حرم نكنم؟
سجـده بـر پـاي ايــن صنم نكنم
مـن چـه بـا ايـن دل فگـار كنــم؟
تـو كـه پيغمبـري چـهكـار كنــم؟
محمد علی جوشایی
محمد علي جوشايي، زاده شهر بم است در سال 1348و تا کنون چهار عنوان كتاب از او به چاپ رسيده است:
ـ كوچه هاي فاصله، 1373 ، تهران، نشر برگ
ـ نه باد بودم نه پرستو، 1376 ، تهران، اهل قلم
ـ باغ ملي ساعت پنج، 1379 ، كرمان، نسل امروز
ـ پراكنده ها: رنگين كمان 1 ، 1382 ، كرمان، وديعت (هفت كتاب در يك بسته)
ـ كتاب بنفش: مورچه اي كه مي گفت نه (داستان)
ـ كتاب نيلي: قصه پلنگي كه دلش برادر مي خواست (داستان)
ـ كتاب آبي: چشمهاي يك لال (ترانه)
ـ كتاب سبز: قهوه بريز خانم (شعر)
ـ كتاب زرد: مرثيه هاي ممنوع (شعر)
ـ كتاب نارنجي: حق قابيل (غزل)
ـ كتاب قرمز: روانشناس (داستان)
جوشايي بعد از زلزله بم رييس ارشاد شهرستان بم است.