آهای!
می شود کمی کنار بروید!
کفشدوزکی
دارد اینجا
قدم می زند
در کوچه های پاییز
شال
با کمی پاییز
ویک دوبیتی سبز
برایت شالی بافته ام
تا که بیایی
تو
پیراهنت، هایکو
دستمال سرت، هفت ابریشم
رنگینه خانوم من
بهار
آخرین دانه ی برف
گوشه ی گیسوی گل زرد
بهار!
چنین
دیدار دو کفشدوزک
در شکوفه ی یک بادام
چنین است
پیراهن عاشقان
مه پلنگ
ماه روی کاکل کوه
هوا هوا
عطر پلنگ
کمی پاییز
غاز سپید وحشی
با دو عصای چوبی
راه می رود یکریز
در کوچه های پاییز
ماه پیشانی
ماه از پیشانی تو برمی خیزد
به تماشای یوز جوانی
که از چشمان تو می نوشد
ماه
ماه
کنار رود روشن شب
نی لبکی خوشرنگ می نوازد
در رویاهای فاخته ای آبی.
سماع
بال بنفشه از اردی بهشت آورده ام
برای زخم سینه ی پوینده
با چند قطره آواز قناری
برای گلوی مختاری
سماع عاشقان کجاست!!!
چنین
دیدار دو کفشدوزک
در شکوفه ی یک بادام
چنین است
پیراهن عاشقان
دختر شیرازی
از بازار هل و میخک گذشته ای
یا بیتی از حافظ خوانده ای
که دهانت مشک باران است!
زیبا
با چمدانی پر از ماه
و آواز کبوتر،
شال شیرازی بر شانه.
از در درآمد
زیبای نابهنگام!
عاشق کشان
ساعت بیست و پنج و هیچ دقیقه و هفتاد ودو ثانیه،
همین زمستان بی بابونه و عطر خورشید
سینه ی سعید را دریدند.
ساعت بیست و پنج و هیچ دقیقه و هفتاد ودو ثانیه،
همین بهار بی فروردین
گلوی محمد را بریدند.
ساعت بیست و پنج و هیچ دقیقه و هفتاد و دو ثانیه،
همین تابستان بی نجابت
پروانه را آتش زدند.
حالا کمی ماه و کوچه ای انار و چند قطره یاس زرد بیاور!
عاشق کشان است!
بوی حیرت کبوتران
پاسخی برای هیچ عطرپیراهنی نیست
چکمه هایی سیاه،
با زبان های کنده شده
چمدان هایی سفید را،
پر از گریه و خداحافظی،
برابر دروازه ها ی سنگی می چینند.
باد، بوی حیرت کبوتران را دارد.
تنبوری
هلا!
تنبوربی قرار !
این دل هوای سوار سوار کرده است
بیا کمی آفتاب بریزم پر شالت
با چندتا پر سیاوشان،
توی کاسه ی نقره کارت.
هلهله هات کجاست!
فلامنکو
آهای گارسیا! گارسیا!
شعری بگو
برای اسپانیای چشمانم
برای پرتغال پستان هایم
پیش از آن که گرگ ها
از مرداب و مهتاب بگذرند.
گیتار گر گرفته ام کجاست؟
دارم انار می شوم!

محمود کویر هستم. پنجاه و پنج سال پیش در روستایی بر کنار کویر لوت ، چشم بر ستاره و خورشید گشودم.
دویدم. و دویدم. در کوچه های انار و پسته دویدم . جانم از دفدف های شیدای مادر و اسب دوانی های محمد گل گلاب و شب های پر از ستاره ی خانقاه، آبی شد.
حیران و شگفت زده، ازروستا به شهر و به پایتحت و دوباره، سرگردان و آواره در پهنای این سیاره. دلبسه و شیدایی که نمی توانست پابست شود. مسافر این دشت های خواب و بیداری. و سفر. سفر. سفر.
بر آستان استادانی چون پرویز خانلری،مهرداد بهار،سعیدی سیرجانی، پرویز ورجاوند، درس ها آموختم. و آموزگاران و عاشقانی که چراغ برگرفتند. راه ها نمودند و همراهی ها کردند.
آنچه را که گرد آورده بودم، چونان بارانی بر شاگردانی که در دبیرستان های بوشهر و بلوچستان و دانشکده های گوناگون داشتم، باریدم.
دستاورد این سال ها چه بوده است( آن چه نشر یافته است):
شعر:
پاییزان. گل بیزان. بر بوم تاریکی. ببار ای دف. توکا خانوم. باغ تماشا. بارانک خانوم. آزالیا
پژوهش:
بلوک میبد. نینوا. تاریخ طنز در ایران. جنبش های درویشان در ایران. زن در شاهنامه. ملانصرالدین. تاریخ تحولات اجتماعی در ایران در پنج جلد.
نمایشنامه:
شیلی بادبادک ها جوانه ها. خورشید زیتون دریا. خیابانی. دولت عشق. چهار نمایشنامه. بابا کنگو. یک مشت تاریکی.
مقاله و رساله:
صد ها مقاله در شناخت
شاهنامه فردوسی
ادبیات و عرفان ایران باستان
عرفان ایرانی
کودکان
زنان
تاریخ و فرهنگ ایران
که در نشریات زیر به چاپ رسیده است:
چیستا. هنر و مردم. ایران. آرش. عصر نو. کاوه. ادبیات و فرهنگ و.......
از آن زمان که در بیرون از مرزهای ایران بوده ام نیز دمی از آموختن باز نمانده ام. تلاش کردم تا صدها کودک و نوجوان ایرانی و افغانی و تاجیک را با فرهنگ و تاریخ و زبان فارسی و ایران آشنا سازم. ده ها جزوه و کتابچه در باره ی فرهنگ و تاریخ ایران به فارسی و انگلیسی برای آنان فراهم آوردم . مرکزی برای آموزش زبان، موسیقی، خط و ادبیات و فرهنگ ایران، ویژه ی نوجوانان با یاری دیگر دوستانم ایجاد کردیم.
زندگی چونان رودخانه ای در جریان است.