1
به آخر رسیده است
وگرنه این قوسی که به کمرت داده ای
بی هیچ نیست
خم شده ای تا ابتدایی ترین سنگ نقاشی
و فرودت در اولین نقطه
وقتی
درباز ماند
و تو خال نارنجی ای شدی بر یکی از بال های این فسیل پروانه
و شیاری سبز
بر این خاکستری سیاه ترک خورده
تو را و
خود را
لای یکی از این ورق های کتاب خشک خواهم کرد
برای این کاغذ سفید مانده حرفی داری؟
یک تپه چطور است؟
یک آسیاب بادی؟
زنی با پیراهنی توسی که باد دامنش را تکان داده
و به ما پشت کرده است
هیچ کس صورت این زن را ندیده است
و تمام مردان فکر می کنند
زنی را که به دست آورده اند همان زن است
و من
تپه هایش را ناشیانه کپی کرده ام
هر چند
ممکن است کسی بگوید
این که بلندی های بادگیر است
به شیوه ی ادبا زین پس تمام الفبا را میان غربال چروکیده
روزی سه بار یا بیشتر الک خواهم کرد
و تصمیم می گیرم جوری حرف بزنم
که هیچ کس، حتا خودم هم نفهمم چه می گویم
این ساده ترین شکل برای شاعر شدن است
این گونه در انحنای خودت چشم باز نکن
این بهتر است ...
یا آبی ترک خورده ی پاشویه
می خواهی دوباره نشانه هایمان را روی خشت های خام حیاط بگذاریم
برای تا بعد...
کدام خانه ی این خط های لی لی را می خواهی
سه و یک آورده ای
من از شماره شدن بدم می آید
فکر می کنم بهتر است سنگ شوم
سنگینی تمام این بازی به دوش کیست؟!
سنگِ من
من ِ سنگ
دست های تو
و یا یک لحظه ی ناموزون که بُر می خورد
میان پنجاه و دوتا خال قرمز و سیاه
تا کسی
در کتابی
قمارباز شود.
2
از پلک پایین که هاشور زدن را شروع کنی
می رسی به پیکانی
که روی دیوارهای این خواب است
از پایین پیکان ها که خوابیدن را شروع کنی
پیرمردی عرب
در آخرین پیکان ایستاده است
و هاشورهایت را پاک می کند
و از آخرش مدام به اول می آید
و پله ها را برمی گردد
از پایین ترین پله که اندوهت را بخش کنی
راهروهای میان پله های موازی
سنگ فرش های خزه بسته
پیچک های درهم تنیده ی دیوارهای گلی
و مارمولک هایی که بین برگ های سبز پنهان شده اند
تند تند قلمت می زنند
می کارندت
شاید پشت پلک هایت
وقتی
بر اولین چهار پایه می نشینی
و پیرمردی
دامن لباسش را جمع می کند
کلاه مکزیکی اش را بر سر می گذارد
چشم هایش را تنگ می کند
چپق می کشد
می خندد
گیاه جادو را بر آتش می گذارد
و یادت می دهد
تا هاشورهایت را ادامه دهی
تو یاد می گیری
تا میان مردنت به خواب هایت بخندی
و کنار بعضی حرف ها
لحظه ای مکث کنی
همان قدر که لازم است
باران بهار به خاری بخورد و گلی زرد بروید
یادت می افتد
که عذر خواهی کنی
و به کسی که نمی شناسی می گویی؛
ببخشید، این خانه کمی عجیب است
و صدایی دورت می زند؛
" تمام خانه ها کمی عجیب اند"
بر می خیزی
اسیر نوری سبز
که تو را رها می کند در اولین غار
وقتی
اولین انسان تو را
مانند یک حیوان وحشی خواهد کشت
و تو
خون سبز جهنده ات
بوی تمام وقت هایی را می دهد که از خواب پریده ای
و پخش شده ای در یک نامعلوم
٭٭٭
از خواب هایت که بیرون آمدی
زندگی
چیز نفس گیری نیست
وقتی
به آرامی نفس هایت میان سکوت خاکستری می شود.
3
رسم این است
امشب تو در ته لیوان چای نشسته بودی
و این عکس از قدیمی ترین آلبوم بیرون افتاده
دستم را
وقتی با بلندترین تفاله تاب می خوردی
زیر چانه ام گذاشته بودم
و این دهن دره کردن آهی است با موهای آشفته
هلهله ی این عروس
ته مانده ی هی وای خراش خورده است
برگ را برگردان
خبر آورده اند
امشب تپه حتماً خواهد زایید
و احتمالاً
از کوچکترین بچه اش یک بند انگشت صدای باد خواهد ریخت روی لبخندت
گربه های ولگرد تمام شب جیغ می کشند
چیزی نبود
جز یک خط تیره در فاصله ی دو کابوس
و همه ی آن چه به یادم مانده
صدای روزنامه است
روی کانال کولر
باد خبر را می مکد
اعصابش خرد می شود
میان دو خرخر پر صدا
وقتی سر مدام بد می افتد
و این یک میخ است
که پیشانی ام را سوراخ کرده است
در این سلوک شخصی
فرقی نمی کند کجای یک حضرت مال تو باشد
تو
طرد می شوی
این انتهای رنگ آبی را که بگیری
چشمی چنان می بلعدت
که بال باز می شود
میان
یک لحظه تپیدن زرد در بقیه ی سبزها
و تازه
اینجا که برسی
لبخندی سپید می پاشدت
بر زمینی
که رگه هایش
اتفاقاً
مثل شیار خسته ی این قنات است.
4
سوزن کاج ها
آتشی که خاموش نمی شود
در باغچه تخم می گذارد
آفتاب که به سر می خورد
از کابوس می پری
رد انگشت هایت بر بخار شیشه
آدمک خندانی بود
که آرام داشت می گریست تا هره ی پنجره
دست های مهربانت ای دامنه
بوی قرمز، آبی، اطلس مشکی با نقش های سبز ترمه می دهد
زنی می ایستد
باد می آید
گوشه ی آبی تور را بلند می کند
باد می آید
گوشه ی آبی تور را تکان می دهد
باد می آید
گوشه ی آبی را پاک می کند
باد می آید
خم دره سواری را می برد
باد می آید
غباری را شیب تپه به چشم می کشد
باد می آید
سبز و خاکستری پیر
رهگذران را
تا پیچ دو دره با چشم به گِل نشسته دنبال می کند
باد می آید
کسی از کابوس پریده است
رد انگشت بر شیار باغچه
سوزن کاج ها
و خاکی که دهانش پر از طعم گس بعضی روزها است.
5
چين سنگی
دامنه های سرشار
باد که می پيچد
کلاه را از سر برمی دارد
پيچ می خورد در آستانه ای که دوک می ريسد
رؤيا چيزی نبود
جز زبری سر انگشت هايت
و شاخ های پيچ در پيچ گوزنی بر قلب آبی زنی
سنگ را که برداشتی
عطر گيج کننده ی سقز و ترش برگ ها پاشيد
بر موجی که باد آن را با خود
می بُرد
من را می توانی به خاطر بياوری
وقتی خط های آشنا گم شده است؟!
دست های شب چه بزرگ بود
چه اندازه گرم بود
و چه قدر مرا هميشه می ترساند
وقتی از پشت کمرم را می گرفت
و من پله ها را تند تند بالا می آمدم
ميان دو بار دست زدن
يک بار کلاه بر سر گذاشتن باد
بزرگ می شوی
تا تو باشی
صدای تنهای پاها، در امتداد پچپچه ی بی پايان خود
و کمری که در اغوای دست ديگر فرو نمی رود
اين آخرين ستاره بود
که افتاد در خلاء موجی تا شب قد کشيده
من افتادن شهاب ها را ديده ام
وآرزوهايم را
دختری که در داستان های مادربزرگش گم شد
زنی است
که هيچ را می فهمد
با دستمالی کاغذی آرام قطره های اشک را پاک می کند
نفس عميق می کشد
و خنده را
در گوشه ی چشم هايش می شکند.
6
هنوز زنده ام
اين را دری که باز نمی شود، تکرار می کند
هنوز مرده ام
اين را سکوتی که مرا از اين هياهو بيرون نمی کشد،تکرار می کند
خسته ی سنگ، باد، برکه،
کجا در انحنای اين درد کمر راست می کنم؟!
پژواک روز بود؟
يا کانی!؟
يا دستم که نبودن پوپک ها را می گردد؟
بگذار بگريزم از اين بال های ريز ريز شده ی رنگی
و جرق جرق های کوهستان
هنوز خيلی مانده
تا برسم به زبان اين برگ های خشک
و برف های تا زانو بالا آمده
فرو رفته ام در اين انعکاس نيمه تاريک
و خط های سرشار
سهمم همان ليوان آب بود که در خالی آن غرق شدم
می خندی به زخم اين سرانگشت ها
سوزن کاج ها
موج های يخ بسته
و اين مرمرهای سفيد
جوانترين غبارم
وآسان ترين چين در اين ردای نرم
دوباره بوی تلخ نمک پيچيده در صدايم
و باد بوی تن اسبی را می دهد
که خستگی اش را در دريا شسته
و هربار که می ايستم
تا بگويم....
پيچ در پيچ می ريزم از سبز گردنه ها.
* : کانی در زبان کردی به معنی چشمه است

مژگان اميري ليسانس ادبيات فارسي ،اسفند چهل و هفت، كرمانشاه و دوازده سيزده سالي است كه ساكن شهر مشهد است و سرگرم كار و ...
مرتبط
ادبيات و واقعيت | محمدباقر كلاهي اهري | مژگان اميري