
دراين روزها، صفحات شعر ِهر جنگ ومجله و روزنامه اي را كه ورق مي زني با نامهايي تكراري مواجه مي شوي. نامهايي كه زير سايه همين امتياز شعرهايي ملال بار را بايد از آنها بخواني. آري گفتم ملال وبه اعتبار نام؛ كه نمي دانم چگونه معتبر شده و در هر مجمع و ورق ودفتري به ديده مي آيد، نه شعر تكان دهنده بوده است ونه نگاه ، نگاهي تاثير گذار. جمعي هستند كه آفرين گوي ِ مرام خويشند و هر كه در اين حلقه نيست فارغ از اين مدعاست.
اما جهان مجازي گويا امكاني شگرف و خاصي به وجود آورده و اندكي از حق پايمال شده شعر خوب و يا داستان خوب وهر اثر ِ تاثير گذار ديگري رابه جاي آورده است.
يگانه بهانه براي اين سخن تنها وتنها شعر ِ اين شاعران بوده شعرهايي كه كمتر در مجله اي يا جنگي به آنها بر خوردم و اگر هم برخوردم در مقايسه با آناني كه صحبتشان رفت بسيار اندك و زودگذربوده است.
چرا كه نه در نحله پسانو بوده اند نه شعر گفتار نه پسانيمايي نه ...
اين مجال كوششي است در جهت بررسي اشعار شاعراني كه جدا از حرف و حديثهاي تكراري اين روزها نبض ِ زمان درآثار آنها به شدت مي تپد.
و شعرشان سندي است از حقيقت دوران.
ليلا فرجامي وبلاگي دارد به نام طومار كه مجموعه بسيار ارزشمندي است ازترجمه اشعار شاعران جهان مانا آقایی هم سايتي دارد به نام رواق .
از شهرام شيدايي به جز کتاب خندیدن در خانه ای که می سوخت اشعاری در برخی سایتها خوانده ام.
اشعار اين سه شاعر برايم لطف ديگري دارند شعرهاي شيدايي را سالها پيش خوانده بودم ومنتظر فرصتي بودم تا درباره آنها بنويسم فكر كردم و ديدم قابيل فرصت و جايگاه خوبي است اشعار كتاب خنديدن در خانه اي كه مي سوخت ر ا مي پسندم و بهانه اي تا از آن بنويسم.
به طور خلاصه بايد بگويم بعضي اشعار خلاقيت آفرین هستند خواننده دست خالی از ضیافتشان باز نمی گردد واز آن سنخ اشعار هستند كه هر چند وقتي خواندنشان انسان را به سمت تعريف ديگري از هستي مي برد...
اين شعرها را نمي توان فراموش كرد چرا كه تصويرها در ذهن مانده اند اين را درباره اشعار ليلا ومانا هم مي گويم.
شعر شاه جهان ِ ليلا فرجامي شعري است كه چون پيكره اي اثيري جايگاه خود را در انبوه تصاوير ِ مقدس ِ ذهن من كه منبع خلاقيتم هستند باز كرده است. حيف بود در باب آن وديگر اشعارش ننويسم وهمچنين مانا آقايي كه كلمات بعضی اشعارش هنوز در سرم مي چرخند.
***
شعر ليلا فرجامي داراي ارزشهاي خاصي است كه مرا ترغيب كرد كه اين مطالب را در باب آن بنگارم:
تجربه مكاني وتجسم وباور به شر مطلق، گویا کسی پیشا پیش چون راهبی یا قدیسی که آن کابوس دهشت ناک را به عیان دیده است واز برزخی عجیب بازگشته است هجوم بی محابای اهریمن را و فروپاشی هزاره اهورا را خبر می دهد:
این نامه برای ترسهایی ست که در لانه هایِ روح من
مثل مارهای شروری که از تاریکی حفره هایشان به آفتاب نیش می زنند
سر می کشیدند و چرخ می خوردند
این نامه از دختری ست که دیگر کوچک نمی شود
تا دستهایش را به سویِ تو
برای پریدن از جوی های تندِ آب دراز کند
از دختری که چون اسم حقیقی اش را مثل رازی سر به مُهر
به گوش بودایی که در خواب دیده بود، خوانده است
تعابیر آبیِ نیلوفر را هرگز از یاد نمی برد.
پدر
این نامه برای آخرین روزی ست که اصواتِ موروثیِ این حروف
در حنجره ی پیر خانه مان دفن می گردند
برای اولین روزی که یتیم هایم را
باید شیری از کیمیا دهم
و بزرگ کنم
برای امروز
که بخشیده ام.
واین شعر:
من که شاعری کورم
و می ترسم وقتی پلکهایم را در ته دریا باز کنم
دانه دانه مرواریدهایی که در خوابم جمع شده بودند
بیرون بریزند
و آنوقت مجبور شوم که به جای دو حفره ی خالیِ صورتم
دو پوست شکسته ی صدف بگذارم
و در ایستگاه کوسه ها
بر آخرین برگِ سفرنامه ام که بوی خون گرفته ست
بنویسم:
"یک قربانی نیستم
یک قربانی نیستم
یک قربانی نیستم"…
نادیا!
من شاعری کورم و هنوز به خانه نرسیده ام:
دنیا
مادرِ تاریکی ست.
بافت يك پارچه اشعاروتصاویرهم شان با این بافت ،نظامندي خاصی را به اشعار او داده است .
غالبا به بازيهاي زباني بي اعتناست. شعر او ترجمه پذير است وموضوعات جهاني تری را نسبت به هم روزگاران خويش مد نظر دارد .
کلمات جريان سيال معنا را سبب می شوند بي آنكه تاثیر یکدیگر را خنثی نمایند وروند ادراک خواننده را با تشتت مواجه نمایند پس از اينرو تاثير گذاري بالايي دارند .
استفاده از مجازها ،شيوه هاي گفتاري، تشبيه ها، كه اغلب غير منتظره و فراتر از رسم شبيه سازي معمول هستند. رسوخ به لايه هاي زخمي و از ياد رفته هستي و تجربه هاي متنوع زيستن .نيما ميگويد: ((عزيز من بايد بتواني به جاي سنگي نشسته ادوار گذشته را كه توفان زمين با تو گذرانده به تن حس كني بايد بتواني يك جام شراب بشوي كه وقتي افتاد وشكست شكستن را به تن حس كني دانستن سنگي يك سنگ كافي نيست.))
اغلب عبارات دارای ساختی هستند كه تا انتها به شكلي هماهنگ معنا را وسعت مي بخشند وشعر را به آن فضاسازي دلخواه وموثر مي رسانند.
كلمه هم شان در يافتها و احساسات شاعر است چيزی در اين ميانه توفق و برتري بر عنصر بعدي ندارد .
گاهي اوقات لحن و صداي فروغ در شعرها شنيده ميشود آن گونه عبارت پردازي و انگونه سبك چينش و بكار بردن كلمات:
فکر می کنم پدرم نبض خدا را می شمرد
فکر می کنم پدرم در امواجِ منظم ماهواره ای،
به خوابِ گوینده ای می رود که هر شب رأس ساعت ده
می خواهد با استکانِ چای لیپتون و دو حبه قند بلژیکی
از پشت میز شکسته اش
انقلاب خود را مثل میکروبِ عالم گیرٍ سیاه سرفه
به آنور مرزهای مادری اش
صادر کند.
من براي دوام وبقاي وتاثر هرچه بيشتر شعر او معتقدم اين تاثیرات را از شعر خود حذف كند.
تجلي تيره ترين دقايق و زمانها در شعر او و گاه آن چنان تكان دهنده وغريب با تعابیری عینی ومحکم و تصاویری اثر گذاروتخیلی وسیع و بکر :
گاه اوقات، یک سیگار تنها یک سیگار نیست،
اما می تواند برجی باشد
کشیده
که از بلندی آن
می شود ستونهای برهنه ی تاج محل را دید
که سخت و شفاف
پیچکهای مرمرینی می گردند
بسته و باز
خمیده و راست
مثل دو بازوی مردانه ی ِ محبوب
گرداگرد عمود پاهایم،
و منم آن معبد ساراسوآتی،
که ذن نشسته است در میان باغها و فواره و زائرها
و محبوب
آن دریای تاریک هند
که بر پیشانی سنگی ام می رقصد
و شروع به چکیدن خواهد کرد
قطره
قطره...
واین شعر:
این نامه برای همه ی برفهایی ست که بر انگشتهای پای تو نشستند
و چکمه های پاره ات را
در زیر لحاف سفیدشان پناهگاه موقتی دادند
برای همه ی برفهایی که روزی رنگ بچه گیِ تو را داشتند
آن بی گناهیِ دور
که مثل ردای نامریی رسولان بر تنت نشسته بود
ردای نامرئی رسولانی که بر تنت
رفته رفته لباس کهنه یِ سربازی شد که دشمن می خواست
که دشمن می ساخت
که دشمن می کُشت
برای همه ی برفهایی که در میدانهای بزرگ جنگ
آب شدند
و نتوانستند آتش خندقهایِ قلب تو را
خاموش کنند.و...
شعر او شعر تفكر وبيان يكه هستي ايست تا شعر فرم وزبان و اين احساسي كه از كلماتش به خواننده منتقل ميشود.
تجلي سيال احساسات و رواني در بكار بردن كلمات بي انكه تاثير هم را از بين ببرند يا خللي در انتقال بهتر احساسات ايجاد نمايند
جابه جايي مكانها، فضاها، اشخاص، موقعيتها به جاي مكانها و موقعیتهای ديگر و برجسته گي بخشيدن به ايماژها و آشنايي زدایی از فضاهاي مرسوم هميشگي :
سکانس 1
به دکتر زنگ می زنم
می گویم: در قلبم تیری پیدا کرد ه ام
می پرسد: چه شکلی ست؟
می گویم: خوش قد و قواره و از نواده گان چنگال است،
بی شباهت به شن کِش نیست.
می پرسد: اسمش چیست؟
می گویم: اسمش را به یاد نمی آورم
آدم همیشه قدیمی ترین دوستش را فراموش می کند.
سکانس 2
دکتر جراحت قلبم را متر می زند.
دستهایی که در گودالهایِ روحم به یادگار مانده اند
می شمرم
دستهای بی کمانِ آرش هایی که دیروز
همه پیش از قهرمان شدن
مُردند.
سکانس 3
باورم نمی شود این همان قلبی ست که دیروز به دکتر بردم
اینقدر خوب کار می کند که دیگر صدای بال زدنش را نمی شنوم.
بعضی پرنده ها
از بی قفسی می میرند.
واین شعر:
من زنی مزدوجم
که شوهرش مرگ است.
شوهرم مرگ،
هرروز پیش از آنکه سر کار برود
لبهایم را می بوسد
و کیفش را که پر از تسلیت نامه است بر میدارد
و در را پشت سرش آرام می بندد
تا همسایه ها متوجه ضرب الاجلِ حیاتشان نشوند
و اعصاب عزراییل هم که از ازل اضافه کاری داشته ست
خط خطی نگردد.
مرگ
هرگز من را کتک نزده ست
و باج هم از من نگرفته ست.
مرگ به همین که می داند
هرگز نمی توانم طلاقش بدهم
یا رقیبی برایش قایل شوم،
راضی ست.
وشعر دیگر:
یک عدد سوپر وُمَن به فروش می رسد! (تولیدی کارخانه جاتِ "دفاع مذکر")
گاو نیست اما می تواند شیر دهد
هواپیما نیست اما می تواند پرواز کند
اجاق گاز نیست اما می تواند غذا بپزد
یخچال نیست اما می تواند تر و تازه نگه دارد
جارو برقی نیست اما می تواند آشغال ها را ببلعد
آسانسور نیست اما می تواند بالا و پایین برود
تخت تاشو نیست اما می تواند روزها خم و در خود جمع شود (جای زیادی هم نمی گیرد)
کمد نیست اما می تواند حجم تهی اش را پر و خالی کند
سیگار نیست اما می تواند کشیده و دود شود
توالت نیست اما می تواند همه ی زائدات خانوادگی تان را بپذیرد
کرو کور و لال نیست اما می تواند از قوای شنوائی و بینائی و گویائی اش صرف نظر کند (موقت یا دائم)
فاحشه نیست (اما در صورت نیاز می تواند در دوره ای فشرده تعلیم ببیند)
سوپر وُمَن است و می تواند ضربان قلبش را با قلب شما تنظیم کند!
لطفاً تنها کوکِ دستِ چپ سینه اش را
به هر سمتی که عشق تان کشید
بچرخانید
بچرخانید
بچرخانید
بچرخانید
بچرخانید
آنقدر تا چراغ چشمک زنی که به جای مغزش کاشته ایم
سبز شود.
شعرهای اخیر فرجامی تلاشی است برای ساختمند کردن و تاثیر گذاری هرچه بیشتر شعرش اما همنشینی کلمات گاهی تاثیر هم را خنثی می کنند وبافت کلمات قوت اشعار بلند او را ندارند از 6 شعر چمدان آنکه تلاش مثبت فرجامی را به سرانجام نیکویی رسانده است تنها وتنها آخرین شعر است:
مردی که چنین پرشتاب سفر می رود
هیچگاه به شهر زنده گان باز نخواهد گشت
با این چمدان پر از ارواح
هم بافت کلمات، هم تخیل همگن، هم سوررئالیسم غیر منتظره وتکان دهنده آن، شعری تاثیر گذار به وجود آورده است.
بی شک روند شعر شاعر روندی رو به بهبود است روندی که آینده ای روشن را نوید می دهد.
شاخصه مهم وتاثير گذار شعر مانا آقايي اينست كه شاعر ُابژه اي براي خود شده است. وبا نقب در درون خود راوي تمامي ادراكها وتمنيات خويش گشته است. دردهايي كه اكنون درد همگاني شده اند و اين راز هستي شناسي شاعر مي باشد.
اشيا بروز تلاطمي ر اخبرمي دهندكه گويي روزي؛ ساعتي؛ دقيقه اي در برزخي عجيب با روح وروان شاعر در هم آميخته اند واينك شاعر در خويش مي نگرد وهستي خود و زمانه تيره خود را روايت مي كند:
باور كردم كه مرگ آسانتر از فراموشي ست
بعد فقط يادم هست كه شيطان قهقهه زد
و من به سقف دوزخ پرتاب شدم.
از خود بيرون آمده در هيات همگان نمايان گشته و ازدرون به رصد جهان پرداخته است.از دغدغه هاي زنانگي خويش نيز فراتر رفته ونگاه خود را به سمتي ديگر چرخانده است و سپس اين تجربيات واين دريافتها اركان هستي شناسي شاعر را ساخته اند:
آوارهء شب
نمي دانم منم كه آوارهء شبم
يا اين شب است كه در من راه مي رود
حرف مي زند
گريه مي كند
بريزيد ستاره ها, بريزيد
نعش جوان اين شهيد زنده را
با اشك غليظ خود غسل دهيد
بگذاريد جوهرتان بر خون او چكه چكه كند
و سياه بر قرمز گواه شود
وقتي كه من
بر مرتفع ترين بام جهان خانه گزيدم
هيچ گاه از انگيزهء سقوط نترسيدم
آسمان هاي كوچك تبعيد مي دانند
زني گمراه بودم
اما قلبم را قطب نماي شما كردم.
دراينجا بايد گفت كه من ِ شاعر؛ شمول گسترده تري يافته واين حركت از درون به برون وبالعكس موجب عميقتر شدن مفاهيم ودر جهت تاثير گذاري هر چه بيشتر ِ حركت شعري او شده است.
عينيت بخشيدن به ادراكها وآوردن آنها در قالب ِ شعري اثر گذار ميسر نمي شود مگر باايجاد فضايي متناسب:
سوراخ
در قلب من سوراخي ست
كه هيچكس نمي تواند آن را پركند
هروقت به اين سوراخ فكر مي كنم،
به ياد غارهاي وحشت مي افتم
و تنم مي لرزد
مي ترسم وقتي كه چشم هايم را می بندم
صدايم را براي هميشه درخودم گم كنم
من هروقت عاشق می شوم
مثل توفان ازهم ميپاشم
خواهرم پنجره ها را با نگراني ميبندد
او اعتقاد دارد كه من بايد بيشتر به آينده فكر كنم
و كمتر به چيزهائي كه ازدست داده ام
دكتر براي اعتماد به نفسم
فراموشي مطلق تجويز كرده است
او رنگ و روي پريده ام را
نتيجهء خون هائي می داند كه در بچگي ازمن رفته است
و سرفه های تو خالی ام را
حاصل تجاوزهاي دسته جمعي.
گاه اشيا تجلي وجودوهستي شاعرند، گويا شاعر از ميان اينهمه گذشته؛ مكانها را تجربه كرده والتهاب پنهاني آنها را كشف نموده وخويشتن ر ابا توجه به اين فضاي ملتهب وپريشان تفسير نموده است.شعر ِ اوشعري است كه به همه جا نقب زده؛ كاويده و خونهاي دلمه شده اي ر اديده است كه بر پيكر زخمي تاريخ نشسته است.
گاهي بديهي ترين شكل زندگي آنچه هر روز در برابر ماست تفسيري غير منتظره مي يابد و اين وابسته به تجربيات شاعر است كه شكل ديگري از هستي ر ابا ابعادي ديگر كشف كرده است:
جنگ
من و آيينه
وفادارترين دشمنان يكديگريم
هنوز بعد از اين همه سال
روبروي هم ايستاده ايم
مثل جبهه هاي حق عليه باطل!
وگاه اين رفت وبرگشتها و سير وسفرها سربه سوررئاليسمي تاثير گذار مي زند:
تو ديوانه نيستي
همه مي دانند
حتي من كه گاهي شبيه خودم فكر مي كنم
مي فهمم چرا پاهايت را به تخت بستند
و دستهايت را صليب سينه ات كردند
دنيا پشت بام هاي سقوط آزاد
دنيا ملحفه هاي خوني بيمارستان هاست
مرداني كه عاشقم بودند
هميشه از ارتفاع مي ترسيدند
و كودكي كه سرگيجهء آنان را در من ادامه مي داد
هربار مرده به دنيا آمد.
اين رفت وبرگشتها اين تجلي شاعر در عناصر هستي اين نمودهاي عيني ادراكات در شعرزير به خوبي نمايان شده است:
براي كوتاهي دستهايم چه كار مي توانم بكنم؟
قبول كرده ام كه شب از حوصلهء من درازتر است
و ماه از خيال تو دورتر
قبول كرده ام كه فكر مي تواند خارج از بدن ادامه داشته باشد
هزار جا برود
و از هزار سوراخ سردربياورد
قبول كرده ام كه زمين گرد است
و ما امشب دوباره اتفاقا رسيده ايم به هم
قبول كرده ام كه گاهي محال مي تواند متصور شود
مثلا همين كه ساعت راضي شده مثل زمان قبل از ميلاد
عقب عقب پيش برود
به من امكان مي دهد كه لب هاي معشوق آينده ام را،
در چشم هاي تو پيدا كنم
اين كه آينه حاضر نيست زيبائي تو را دوبرابر كند
اين كه من اين طرف ميز كوچك تر از خودم به نظر مي رسم
اشكال جاذبه نيست
قبول كرده ام كه هردايره اي تنگ است
و قطر در بهترين حالت مي تواند
محيط را به دو قسمت مساوي تقسيم كند.
چيزی که در بعضی اشعار آزارنده می نمايد درونی نشدن بعضی مفاهيم واز سر بی تاملی گذشتن شاعر از آنهاست به همين صورت رسوآن نيز در ذهن خواننده بعيد به نظر می رسد بعضی اشعار هم بيشتربه گزارشی از سردلتنگی می مانند که شاعر در اثنای خشمی فروخورده آنها راسروده است .
اما وجه شاخصی که در شعرهای او موجود می باشد.آن است که روح اين دوران به صورتی بارز در اين شعرها هويداست و این جاست که مِی توان گفت:ادبيات جای تاريخ را گرفته است وسندی شده است برای دورانهای تاريکی از دل تاريکی:
پيام گير وطني
خانم ها، آقايان!
اينجا تهران است
مركز شايعه هاي مسموم شبانه روزي
پايتخت عفونت هاي مزمن شهروندي
بخش سرايت مراقبت هاي كشنده كه اضطراب، سرگيجه و استفراغ را هويت ما كرده اند
اينجا تهران است
در تهران هردقيقه يك نفر
پشت خطوط اشغال بيمارستان ها جان ميسپارد
در تهران هردقيقه يك نفر با واقعيت تصادف مي كند
در تهران جنين سقط شدهء دختران فراري
در توالت هاي عمومي پيدا مي شود
اينجا تهران است
در تهران زنان خانه دار
نفرت هايشان را درپاشويهء آشپزخانه ها بالا ميآورند
در تهران مردان مجرّد
بيماري هايشان را درشال گردن دراز خيابان ميپيچند
آنها مدام چترهاي عطسه شان را باز و بسته ميكنند
و در باجه هاي مخابراتي انتظار ميكشند
اينجا تهران است
در تهران بكارت مانند هر كالاي ديگري خريد و فروش مي شود
در تهران آمبولانس هاي پير با پرستارهاي جوان ميخوابند
و مغز تلفن ها زنگ ميخورد
زنگ ميخورد زنگ مي خورد
اينجا تهران است
در تهران شما ميتوانيد
با مصرف چند گرم قرص خواب آور،
براي هميشه از شرّ يك آينده پردردسر خلاص شويد
يا با يك تماس كوتاه رايگان،
خود و خانواده تان را بيمهء ابوالفضل كنيد
اينجا تهران است
خانم ها، آقايان!
به شهر تهران خوش آمديد
لطفاً بعد از شنيدن صداي بوق
پيام كوتاه خود
***
اغلب اشعار شيدايي خاصيتي داستان گونه دارند برشهاي دردناكي از هستي اند و خود شاعر گويي از تمامي اين مغاكهاي تيره هستي گذشته وروايت خويش را با تصاويري اثر گذار و مجازهايي تكان دهنده غني تر كرده است:
در كوتاهي يك قصه به هم برخورديم
همديگر را نشناختيم
آدرس مشتركي دستمان بود
هر دو مات مانديم
يكي از كنارمان گذشت
نگاهي به هردومان كرد سر تكان دادگفت:
معلوم نيست چه بلايي سرمان آمده
برگشت هرسه با هم دست داديم
همديگر را نشناختيم
زير چشمي به ساعتهامان نگاه كرديم
در سه ساعت مختلف بوديم
با آدرسي مشترك
انگار هر سه مان را از سه قصه متفاوت
بيرون كرده بودند.
و...
استيصال، وحشت، توهم، فضاي اشعارش را مي سازد و در القاي اين فضا چينش كلمات و بسط تدريجي روايت نقش اساسي را ايفا مي نمايد:
شايد همه چيز
در خواب يك نفر مي گذرد
وتنهايي واقعي
آن زمان پيش خواهدآمد
كه او بيدار شود...
واين شعر:
مي دانم كه وارد يك خواب شده ام
و تاريكي مثل يك كشتي آرام آرام در من پهلو گرفته است
و من با مرجانها و ماهي ها زيردريا
فراموشي هاي دور مانده ام را آغاز كرده ام
در بعضي اشعار با كمترين واژه و كمترين قلم فرساييها بيشترين مفهوم نقش بسته است و پايانهاي غافلگير كننده ماحصل تمام آن تصاوير و روايتهاو فضاهايي است كه از آنها آشنايي زدايي شده است.
شيدايي به كلمه به تنهايي فكر نمي كند بلكه آن را در چارچوب روايي و با توجه به بافت ديگر كلمات و همنشيني آنها در راه بارورتر كرده روايتي شاعرانه به كار مي گيرد هركدام قطعه اي از پازلي هستند كه او سعي در به تصوير كشيدن آن دارد:
خالي بزرگ
خالي هاي كوچك را مي بلعد
اعداد روي سطح اب شناور مي مانند
جسدها را يك به يك براي شناسايي ميفرستند
افق حنجره ام را تا ان جا كه ممكن است با خود مي كشد
شيدايي شاعر لحظات خوف ودهشتي است كه آرام از در گذشته و در پستوي خانه لانه كرده است و زهر ديرپاي خود را اندك اندك در ذهنها تزريق مي نمايد.
او بيشتر در كار تصوير و ترسيم فضاست واين فضا مي تواندآكنده ازدلالتهاي ضمني باشد كه خواننده به فراخور سطح بينش خود از آن برداشت مي نمايد؛ازاين رو بعد از خواندن هر شعر به دوباره خواندن آن وسوسه مي شويم گويا فضاها با هربار خواندن بيشتر كشف مي شوند.
گاهي هم معنا بسي فراخترازفضا مي شود واين براي شعر او نمي تواند نقطه مثبتي باشد چراكه سنخيت اين دو هرچه قدر بيشتر باشد بيشتر در اذهان باقي خواهد ماند.
می توان گفت شیدایی در شعرهای روایت گونه وتصویری اش فضاها و موقعیتهای تکان دهنده ای را آفریده است اشعار دیگرش که خالی از این خصوصیات تاثیر گذار هستند،از قوت بسیار کمتری برخوردارند.
پتانسيل رازآلودي كه دراشياي به ظاهرساده گنجانده شده است ودر پس هرموقعيت به ظاهر ساده وحشتي را ديده است ؛سطوح لغزنده عينيتي است كه ديگر نه تعين دارد و نه قطعيت و هر لحظه مترصد انفجاري عظيم است:
ساعت كار ميكند
تا بداني چيزي در جريان است
او مي ميرد
تا بداني چيزي زنده بوده است
اينها ان قدر ساده اند كه نمي شود فهميد
چيزي كه با خود فاصله ندارد
واين شعر:
مردي كه در بعد از ظهري ساكت
باغچه اش را اب ميداد
ناگهان به ياد اورد كه مرده
لحظه اي بعد سايه ها و صداهاي بعد از ظهر يكي مي شوند
ويك ريزي فراموشي
همه چيز را مي بلعد
مانده اي و به دقت نگاه ميكني
هيچ اثري از او نيست
وچند روز فكر مرا مي گيرد
فكر كساني كه هرگز وجود نداشته اند
لحظه اي دلم مي خواست به شكل زن سابق آن مرد دربيايم
از كنار او بگذرم ومرد سراسيمه شلنگ اب را رها كند
بدود
زن بايستد بگويد
بيست سال...
بيست سال...
بيست سال...
بيست سال...
زن آنجا مي ايستد اصلا حرفي نميزند
مرد با هول وهراس به تن خو د لباسهاي خود
دست مي كشد
وسعي مي كند باور كند
مثل جريان دو مه
ان دو درهم شناور مي شوند
و من مي مانم
با كاغذي كه درآن
هيچ وقت
هيچ اتفاقي نمی افتد.
مطالب مرتبط:

سه شعر از لیلا فرجامی
امروز هر چه می رفتم
به خانه نمی رسیدم
در من دهان شب
ماه را بلعیده بود
مطلب کامل

چند شعر از مانا آقائى
اينقدرشمع نكش
اينقدر از ديوان خواجه مثال نياور
اينقدرلاف سوختن پروانه را نزن
برو پاى برهنه در آفتاب بايست
مطلب کامل

چند شعر از مجيد شفيعي
راویان قابیل مخفی اند... اينجا
چند شعر به همراه بيوگرافي ... اينجا
وبلاگ شاعر، بهارخواب... اينجا
تماس با مجيد شفيعي... اينجا