صفحه‌ی اول | تماس | RSS



باد ، باد خرداد | جواد پويان

اگر اين سه روز در اواخر خرداد تعطيل مي‌شد، وقتي كه امتحانات بچه ها تمام شده بود و مدرسه‌ها تعطيل بودند، شهرك ساحلي از جمعيت موج مي‌زد . روزها ماشينهاي شيك گران قيمت با رنگهاي متاليك و برق آفتاب روي سپرهايشان  در دو سه خيابان اصلي و بولوار شهرك بالا و پايين مي رفتند و شبها آدمها با شيكترين و خوش دوخت‌ترين لباس، از معروف ترين ماركها و پوستهاي سفيد و شاداب زير آلاچيق‌هايي كه كنار ساحل ساخته بودند با قهوه و شكلات خارجي و پيتزا و جوجه‌‌كباب پذيرايي مي‌شدند. اما حالا اوايل خرداد بود و يك  تعطيلي رسمي در چهارشنبه، سه روز را تعطيل كرده بود. شهرك خلوت بود و احتمالاً كساني آمده بودند كه  گرفتاري مدرسه و بچه‌ها را نداشتند. باد ملايمي كه از عصر از غروب از در دريا به طرف شهرك مي‌وزيد تندتر شده بود. زير آلاچيق‌ها و كنار ساحل تك و توكي آدم نشسته بودند و چند نفري روي اسكله چوبي ماهيگيري دريا را نگاه مي كردند . زير بدر كامل ماه موجهايي كم و بيش متلاطم خط نقره اي مهتاب را مي شكستند تا به ساحل برسند و كفهاي سفيدشان را پخش كنند روي ماسه‌ها و برگردند .

زن روي صندلي پلاستيكي كه كسي از روبروي آلاچيق ها آورده بود و همانجا ول كرده بود نشسته بود با  روسريي از سر افتاده كه ، موها و گونه‌هايش را مي سپرد به باد مرطوبي كه از دريا مي آمد.. چراغ آلاچيق‌ها و نور افكن محوطه پارك ماشينها، فضاي نيمه تاريك، نيمه روشني ساخته بود كه به آرامي جاي خود را به مهتابي روشن ميداد كه در سرتاسر ساحل پخش شده بود . مرد چند قدم آنطرف تر  با رد كفها روي ساحل عقب و جلو مي رفت. برگشت زنش را نگاه كرد كه مهتاب صورتش را نقره اي كرده بود، حواسش به او نبود پاورچين، پاورچين زن را دور زد از پشت دستهايش را دور كمر زن حلقه كرد و لبهايش را بوسيد؛ بوسه اي طولاني. زن با تقلا لبهايش را جدا كرد و شانه اش را از دستهاي مرد بيرون كشيد نگاهي به دور و بر انداخت روسريش را كشيد روي سرش و گفت : واي چه خبره . . .؟ باز امشب برام يه خوابايي ديدي.....؟

مرد گفت : بله كه ديدم  با تو نبينم با كي ببينم ...؟ تو زنمي، عشقمي، زندگي مني، همه چيز مني.....

زن گفت : باز زيادي خوردي.......؟ كي خوردي من نفهميدم.... باز مست شدي عشقت به من گل كرد.....

مرد گفت : از قديم گفتن مستي و راستي

و سعي كرد تعادلش را حفظ كند. زن بلند شد ماسه ها را از روي كفشش تكاند. مرد نشست روي ماسه‌ها. زن دست مرد را گرفت : پاشو خيلي مستي، پاشو تا آبرو ريزي نكردي برگرديم ويلا. مرد خواست بلند شود، دوباره افتاد روي ماسه ها. زن دستش را كشيد و بلندش كرد. نگاهي به اطراف انداخت . آنها زير نور مهتاب بودند و از فضاي روشن آلاچيق‌ها ديده نمي شدند.

مرد گفت : بده من عاشق توام...؟بده من كشته مرده توام....؟خوبه برم عاشق زناي ديگه بشم....؟ خوبه قربون صدقه زناي ديگه برم...؟ خوبه برم دور زناي ديگه بچرخم....؟

زن گفت : بسه فهميدم

مرد بريده بريده حرف ميزد و كلمات توي دهانش مي چرخيدند. زن دست مرد را گرفته بود و آهسته از ميان ماسه ها از كنار دايره روشن فضاي آلاچيق ها بطرف خياباني مي رفتند كه در امتداد ساحل ادامه داشت.

زن گفت : چرا اينقدر خوردي...؟

مرد گفت : زياد نخوردم، شكمم خالي بود....البته ويسكي محشريه....... بيست هزار تومان...

و سرگرداند به اطراف، سقف رنگارنگ ساختمانهاي لوكس و گرانقيمت را نگاه مي كرد ماشينهاي آخرين مدل پارك شده روي سنگهايي مربع كه باريكه اي از چمن ازهم جدايشان مي كرد . توي پاركينگ يكي از ويلاها قايقي روي چهار چرخه‌اي پارك بود. باد شاخه هاي تبريزيها را تكان مي داد . شاخه هاي درختان نارنج را كه از پشت شمشاد ها ديده مي شدند....

مرد گوشش را خاراند : نه...ترو خدا....؟ جان فريد فكرشو مي كردي تو همچين جايي ويلا داشته باشي.....؟ بين يه عده آدم گردن كلفت....همه پولداراي تهران اينجا ويلا دارن......در هر ويلارو باز كني، صد مليون لوازم توشه...انصافاً خوب خريدم، هفتاد مليون... فقط صد مليون زمينش مي ارزه.. خوب خريدم....؟ نه...؟.حالا وايستا مدرسه ها تعطيل شه نمي دوني تو اين ساحل چه غلغله اي ميشه روي اسكله جاي سوزن انداختن پيدا نميشه..

زن گفت : من خلوتي اينجارو دوست دارم

مرد گفت : منم خلوتي رو دوست دارم

و خود را چسباند به زن. زن مرد را از خودش جدا كرد. از خيابان آسفالت رو به ساحل چند نفر پا مي گذاشتند توي محوطه ماسه اي

-    من هرچي دارم از تو دارم.... والله اگه به من بود من هنوز كارمند بودم كارمند حسابداري ، حقوق بگير . . . ادلره پرورش نهال مهر دشت ..... . تو يه وجب جا با چهار نفر ديگه با ماهي صد و بيست تومان...كارمند حسابداري . . . دفتر معين، دفتر كل، ضمائم سند، هزينه خريد بليط سفر خارج مدير عامل... زهره اگه اونجا مونده بوديم تا حالا هر دو بازبشسته بوديم..

زن به طعنه لبخندي زد : يادت رفته من هفت هشت سال بعد از تو اومدم شركت ...

باد از پشت سر مي وزيد .  شاخه ها و برگها زير فشار باد خم مي شدند و صداي شاخه ها و باد سكوت را مي شكست .  باد قاصدك ها را از كف آسفالت بلند كرده بود و در هوا ميرقصاند.

-    تو پشتم وايستادي.... يادته وقتي از شركت استعفا دادم تا برم بازار تو كار آزاد. سه ماه بيكار بودم هر زني بود صداش در مي آمد....تو بودي از بانك وام جور كردي..... يادته من پامو تو يه كفش كرده بودم برم استراليا...... زهره فكرشو بكن اگه الان استراليا بوديم يه مزرعه داشتيم كانگورو  پرورش مي داديم ......

و مشتهايش را رو به سينه جمع كرد و مثل كانگورو جست زد به جلو زن دويد دنبالش

- خودتو كنترل كن بقول خودت اينجا همه آدم حسابين...يه كاري نكن انگشت نما بشيم....

مرد ايستاد و آه كشيد : خوشگل فداكار من، همه طلاهاشو فروخت؛ هزار و يك‌جور كلك جور كرد  تا من  سهم خواهر، برادرامو بخرم؛ يكسال  خراب مادر وپدرش بوديم ...تا اون خونه كوبيده شد و اومد بالا. هشت واحد...

زن گفت : طوري حرف مي‌زني انگار سر قبرم وايسادي . . .

مرد انگار چيزي را بياد آورده باشد گفت : همون بود....همون سه چهار ميليون استفاده. زهره من هر چي دارم از تو دارم .......مي خوام وقتي برگشتيم تهرون هر چي دارم بنام تو كنم.........

در آن بولوار پهن پر درخت زن و شوهر تنها بودند. باد كه مي ايستاد. صداي جيرجيرك ها در سكوت مي آمد .و دوباره باد مي گرفت و سرشاخه ها تكان مي خوردند. از زير درخت توت تنومندي رد شدند. دانه هاي توت ريخته بود روي آسفالت. درشت، ريز، رسيده، خام، سالم يا له شده با پا و رد لاستيك ماشينها

-        زهره من چيكار كنم كه بفهمي من كشته مرده توام............؟ عاشق توام.......

زن به حرفهاي شوهرش گوش نمي كرد. مرد كم و بيش سنگيني تنه اش را روي شانه هاي زن انداخته بود. زن خسته بود امروز از صبح به تميز كردن اتاق ها و زدن پرده و شستن كابنت ها مشغول بود .فردا از تهران مهمان داشتند. وقتي مي آمدند نرسيده به پليس راه آمل، كاميوني از خط وسط منحرف شده بود و زده بود پرايدي را له كرده بود  .به محل تصادف كه رسيده بودند  داشتند جسد جواني را از توي آهن پاره هاي ماشين بيرون مي كشيدند.

مرد زد زير آواز : دل خلوت خاص دلبر آمد..... زن نيشگون ملايمي از پاي مرد گرفت. فريد خودتو كنترل كن. مرد آوازش را قطع كرد و افتاد به حرف زدن : همه چيز مرتب و رو براهه بچه هم كه نيستن.... زن و شوهر حسابي خلوت مي كنيم به خودمون مي رسيم و خواست خودش را بچسباند به زن منصرف شد. پيچيدند توي خيابان باريكي كه ويلايشان آنجا بود دو طرف خيابان شمشادهاي كوتاه حياط ويلا ها بود با درختان پرتقال و نارنج كه نور چراغ لاك پشتي خيابان از لابلاي برگهايشان سطح آسفالت را مهتابي كرده بود.

در ويلا را كه باز كردند زن گفت : برو يه دوش بگير حالت سر جاش بياد ..براي شام ماهي بذارم.....؟

باد و ده دقيقه اي پياده روي هم هنوز مستي را از سر مرد نپرانده بود

 - چي..؟ ما بايد امشب جشن بگيريم نيگا كن حال كن ويلارو......اين ديوار بين هال و اتاق سرايدار رو ور مي دارم كه هال و نشيمن بزرگي در بياد

و مشتي به ديوار زد

- نه ديوارش باربر  نيست...

زن گفت : تو زيادي خوردي بيشتر از اين هم نمي ذارم بخوري

مرد پنجره سرتاسري بين هال و تراس را كشيد كه باز مي شد رو به حياط چمن كاري شده   هجوم باد پرده ها را به رقص در آورد. دست برد  كليد چراغهاي باغ را روشن كرد. ايستاد : صداي دريا از اينجا شنيده ميشه...

 برگشت توي  هال

- شراب مي خوري يا ويسكي ....؟

زن پاي تلفن بود : گفتي بچه ها..... يه زنگي به مامان بزنم...

مرد آمد كنار زن : جيگر ويسكي  يا شراب...؟

زن گفت : من امشب خسته ام، حال مشروب خوردن ندارم تو هم نخور خيلي خوردي....

مرد گفت : مي دونم از صبح سر پا بودي به خاطر من يه گيلاس كوچيك

زن در حالي كه شماره مي گرفت با دو انگشت اشاره كرد : خيلي كم...و گوشي را از گوشش جدا كرد: ماهي هارو از تو يخچال درآر بذار تو اون تابه تفلونه يه كم روغن بريز شعله گاز كم باشه....

مرد از توي آشپزخانه گفت : بچشم..

و با ليوان آمد كنار ميز تلفن گردن زنش را بوسيد . زن با تلفن حرف مي زد ليوان را از مرد گرفت و گذاشت كنار تلفن

-        مامان چطوري.....؟ بچه ها خوبن...پات بهتره...؟

از آن طرف گوشي صدا مي‌آمد: مي خواين با مامانتون صحبت كنيد...؟

-        دارن تلويزيون نگاه مي كنند، سپيده مي پرسه اونجا خيلي خوشگله......؟

-        مامان هر دوشون شنبه امتحان دارن ..حواستون باشه

-        شما كي راه مي افتين......؟

-        جمعه ظهر به اميد خدا....

زن رفت توي آشپزخانه ببيند ماهيها درچه حالند. از پنجره بيرون را نگاه كرد دوش آب پاش روي چمن ها باز بود و قطره هاي آب مي خورد به پنجره آشپزخانه

-        اي بابا شير آب رو هم باز گذاشته كي مشروب خورد من نفهميدم.....؟

و رفت بيرون شير آب را بست  و هلال قطره هاي آب فرو نشست. در ويلا را كه بست صداي مرد از توي حمام مي آمد كه از ته دل آواز مي خواند

-        باز امشب در اوج آسمانم.......

زن خواست تلويزيون را روشن كند كنترل روي ميز وسط هال نبود نگاه كرد روي ميز تلفن بود كنترل را برداشت و از ليوان جرعه اي نوشيد تلويزيون را روشن كرد سريال خانه اي از عشق تازه شروع شده بود دست برد  بطرف عسلي كنار كاناپه ليوان نبود بلند شد ليوان را از روي ميز تلفن برداشت و دوباره جرعه‌ا ي خورد.

دو تقه به در خورد. از همانجا كه نشسته بود پرسيد كيه و به ساعت نگاه كرد كه مي توانست باشد...؟ از پشت در مردي با لهجه محلي گفت : كپسول گاز آورده ام...

زن گفت اين وقت از شب....؟

صداي پشت در گفت كه تو تعطيلات كارمان زياد است...

زن نمي خواست مرد محلي ليوان مشروب را ببيند تمام ليوان را سر كشيد و در را باز كرد مرد محلي خواست كپسول را ببرد توي آشپزخانه زن گفت : همينجا بذاريد

- نمي خواييد وصلش كنم...؟

-        نه هنوز خالي نشده...پولش چقدر ميشه...؟

 

 

زن پاي تلويزيون نشسته بود . حس كرد خستگي از تنش در رفته است و حال خوشي دارد. گرسنه بود رفت توي آشپزخانه مرد جا يخي را از يخچال در آورده بود و همانجا كنار بطري روي سكوي آشپزخانه ول كرده بود زن ليواني از توي سبد برداشت دو تكه يخ انداخت ليوان را تا نيمه پركرد در تابه را برداشت ماهيها رنگ گرفته بودند ماهيها را برگرداند در تابه را گذاشت و برگشت پاي تلويزيون . مرد از حمام آمده بود با حوله لباسي و هنوز خيس .  با لباس حمام نشست روي كاناپه كنار زن و تعجب كرد كه زن هيچ اعتراضي نمي كند...

-        از سرم پريد....

-        از سر تو پريد تازه داره منو مي گيره ...راستي كپسول گاز آوردن

و ليوانش را سر كشيد : يه سري به آشپزخونه مي زني..؟

مرد ليوان زن را بر داشت و از آشپزخانه گفت : اين ماهيها سرخ سرخ شدن

زن گفت : تو آشپزخونه شام مي خوري يا پاي تلويزيون...؟

مرد با صداي بلند گفت : پاي تلويزيون..

زن گفت : خودت زحمتشو مي كشي...؟

مرد گفت : البته

 و بطري و ليوان زن را كه تا نيمه پر كرده بود گذاشت روي ميز وسط هال . زن بلند شد سرش گيج مي رفت توري را كنار زد رفت روي تراس . باد قطع شده بود اما چمنها و درختهايي كه از صبح آب خورده بودند عطر ملايمي توي هوا پخش مي كردند. چرخي روي تراس زد و برگشت توي هال. مرد بشقاب ماهيها، زيتون پرورده، ظرف نان، چنگال و ظرف اضافه براي تيغ ماهيها را با سليقه روي ميز چيده بود. براي زنش لقمه‌اي گرفت : اين تيكه اش تيغ نداره بخور

زن با لذت لقمه را فرو داد ليوان را از روي ميز برداشت به مرد هم اشاره كرد ليوانش را بردارد مرد لبه ليوانش را زد به ته ليوان زن...

مرد گفت : مي خوام يه اعترافي بكنم..

زن گفت : بگو

مرد گفت : عرق خوردن اينجوري بعدشم عشق وحال با زن آدمم مي چسبه لازم نيست حتما طرف........

و بقيه حرفش را خورد

زن ابرو درهم كشيد : اعتراف ديگه اي نداري...؟

مرد گفت : منظوري نداشتم

مرد لباس حمام را از لاي پاهايش باز كرد. زن به مرد نگاهي كرد و خنديد

مرد گفت : چيه....؟

زن گفت : هيچي..... و ليوانش را سر كشيد

هر دو سكوت كردند . سريال تلويزيوني به جايي رسيده بود كه مرد مسني روي پله در خانه اي با پالتو و دستمال گردن و ريشي تو پر با لحن عاقلانه اي به مرد جواني كه چند قدم پايين تر ايستاده بود گفت: اگه واقعا دوستش داري ازدواج اولش مهم نيست...

مرد خنديد و گفت : اينارو نيگا كن.... توچه باغايين... اين سريالارو مصنوعي مي سازن دوره و زمونه عوض شده حالا ديگه كسي ازدواج قبلي زنش براش مهم نيست..

زن جدي گفت : دوره زمونه نداره براي مردها همه مردها حتي روشنفكراشون هنوز هم  مهمه خيلي مهمه كه كسي فبل از اونا دست به زنش نزده باشه

مردگفت : البته قبول دارم مهمه..

زن گردن راست كرد : براي تو هم مهمه..؟

مردگفت : كه چي....؟

-        كه قبلاً دست كسي به زنت نخورده باشه....

مردگفت : ما اين بحثارو قبلا نكرديم...؟

زن گفت : من كه يادم نمياد...

مرد گفت :  دست كسي كه  بتو نخورده بحث چي بكنيم....؟

زن بلند شد تلويزيون را خاموش كرد رو به مرد كرد و گفت : تو فيلم با چشماني كاملا بسته رو يادته...؟ نيكول كيدمن و تام كروز، همون فيلمي كه داداشت آورد ببينيم....؟

مردگفت : خب...؟

زن گفت : اون صحنه موقع خواب زن و شوهررو يادته نيكول كيدمن ، لخت لخت بود داشت اعتراف مي كرد كه يه روزهايي عاشق يه افسر نيرو دريايي بوده....؟

مردگفت : اين حرفارو ولش كن.... ويلاتو برو خوشت مياد...؟

زن گفت : خيلي خوبه عاليه شيكه با كلاسه... حالا فك و فاميلات هم ميان..... كلي پز بده.... اونام به به و چه چه كنن....برام نمي ريزي...؟

مرد گفت : تو داري زيادي مي خوري ...

زن با صداي بلند گفت : تو زيادي بخوري عيب نداره ... من زيادي بخورم مشگل داره....؟ مگه نمي خواستي امشب جشن بگيريم...؟

مرد گفت : مستي از سرم پريد..

-        پس همه حرفهايي كه مي زدي از فرمايشات الكل بود....؟

مرد گفت : من دوستت دارم زهره جدي مي‌گم

زن گفت : د...نداري دروغگو

مردگفت : دارم

زن گردن تكان داد وبا لوندي ساختگي گفت : نداري بلا ...نداري پشمالو

مرد مستاصل مانده بود چه بگويد

-   باور كن بخدا باور كن زهره

زن گفت : مي خوام يه چيزي ازت بپرسم....؟

و بدون اينكه به حرفش ادامه بدهد  بي اعتنا به مرد بلند شد و رفت به طرف دستشويي. دم در دستشويي بدون اينكه برود تو، دامنش را بالا زد شورتش را در آورد روي دو زانو خم شد و خودش را راحت كرد. مرد در كمال ناباوري زن محترم، مادر دلسوز بچه هايش را ديد كه مثل مست هاي آخر شب  قضاي حاجت مي كند زن دامنش را مرتب كرد و آمد تكيه داد به ستون بين هال و راهرو دستشويي

- منم مي خوام يه اعترافي بكنم . قبل از تو دست يه مرد ديگه به من خورده

مرد گفت : تو زياد خوردي..

زن دست كرد توي موهايش : آره خورده دست يه مرد ديگه به تنم خورده به اينجام خورده و از سر زانو دستش را بالا آورد و اتفاقي مي گذاشت روي جاهاي مختلف تنش

مرد گفت : نمي دونستم اينقدر كم ظرفيتي هنوز نصف بطري مانده

بطري را از روي ميز برداشت كه ببرد به آشپزخانه زن توي هوا بطري را از دست مرد قاپيد و رفت بطرف پله هايي كه از گوشه هال مي رفت بطرف حمام و اتاق خوابهاي رو به دريا .  روي پله سوم سكندري خورد . بطري از دستش افتاد و از روي پله ها غلت خورد و رفت وسط هال مرد آمد پاي پله ها زن را بلند كرد دستش را انداخت دور گردنش  و از پله ها بالا برد زن بريده بريده مي گفت : خورده خيلي هم خورده. : مي خواي بگم دست كي خورده....؟  اسمشو بگم....ناصر........ چه ناصري بود......... پدر سوخته آتيش پاره دست ميزد به كفلم مي گفت بالاخره اين مال من ميشه...... مي گفت بخدا مي گيرمت ......چه دروغگوي باحالي بود...مي گفت دامن كوتاه بتو خيلي مي ياد يادته قبل از انقلاب تو شركت...دامن ....كوتاه....تا اينجا..... ا

 مرد زن را تا در حمام برد

-  برو دوش بگير.... توحالت بده

زن  نمي توانست گردنش را راست بگيرد گفت : مي دوني چي شد نيومد منو بگيره .....  مرد. رفت زير ماشين.......

  و رو كرد به مرد  و شكلك در آورد

مرد گفت : خدا بيامرزته اش... حالا  آبي بهت بخوره خوب ميشي... سرحال ميشي

زن رفت داخل حمام .  مرد نگذاشت كه زن در حمام را ببندد نگران بود زن تعادلش بهم نخورد منتظر شد زن لباسهايش را در آورد. صداي شير آب را كه شنيد نفسي كشيد .

تا زن از حمام در بيايد . مرد از پله ها پايين آمد بطري قلت خورده بود ورفته بود زير كاناپه وردش  با قطره هاي زرد روي سراميك هاي سفيد مانده بود. مرد بطري را برداشت نگاهي به بطري انداخت چيز زيادي توي بطري نبود. ظرفهاي غذا را از روي ميز جمع كرد برد توي آشپزخانه . ميز را تميز كرد ظرفها را  شست وگذاشت توي ظرفشويي و در همان حال  نگران زنش بود. وقتي مطمين شد همه چيز مرتب است آمد پايين پله ها ايستاد صداي دوش نمي امد آهسته و پاور چين از پله ها بالا رفت. در اتاق خواب نيمه باز بود .  زن  در خواب عميقي فرو رفته بود.

 

 

 

* * * * * * * * * * * * * * * * *

 

 مرد مثل هميشه صبح زود بيدار شده بود. لباس ورزشي آديداس سفيدش را پوشيده بود و آماده مي شد بزاي ورزش صبحگاهي برود كنار ساحل  . توي آشپزخانه. اجاق گاز را روشن كرد كتري را آب كرد و گذاشت روي اجاق. شعله اجاق را كم كرد و از پنجره نگاهي به بيرون انداخت آفتاب صبح اشعه تابانش را انداخته بود روي چمنها و برگهاي درختان پرتقال  تا شبنم هاي صبحگاهي برق آنها را منعكس كند .  زير نور درخشان آفتاب  همه چيز واقعي تر ، آنگونه كه بودند ديده مي شدند .  برگشت توي هال و روي دوپا دوسه بار نشست وبلند شد خم شد و دستها را به دوطرف باز كرد چرخي توي هال زد. كفشهايش را پوشيد . در ويلا را باز كرد و پا گذاشت توي آفتابي كه ديوار ويلايش را براق و درخشان كرده بود .  توي چمن ويلاي روبرويي همسايه شان كه يك بار ديگر هم اورا ديده بود مشغول غرس كردن  شاخه هاي بوته بزرگي از گل محمدي بود كه غنچه هايي به سرخي خون داشتند .  سينه صاف كرد و سلام و صبح بخير كشدار وسرحالي كرد  . همسايه شان  از قديمي هاي شهرك محسوب مي شدند و در همان سالهايي كه تازه شهرك راه افتاده بود. اين زمين را خريده بودندو ويلايشان را خودشان ساخته بودند كه حالا كمي قديمي به نظر مي رسيد. شنيده بود كه پشت در پشت توي كار واردات ماشين آلات كشاورزي هستند

مرد همسايه سر بلند كرد و مرد را شناخت

-        صبح بخير......... بالاخره ويلا را خريديد........؟

 مرد جلو رفت و دست داد

- باعث افتخاره كه همسايه شما شديم

- لطف داريد خب مستقر شديد.....؟.اولش يه كمي سخته......خرد ه كاري زياد داره...

- ديروز پدرمون در اومد....

-خب خسته نباشيد ...راستي مي تونم بپرسم ويلا چقدر براتون  تموم شد......؟

- هفتاد تا  ........

مرد با تعجب گفت : هفتادتا.....؟ چه خبره.مگه........؟ و  لحنش را عادي كرد وگفت : البته ما خيلي وقته اينجا نيامديم يه ششماهي آمريكا پيش بچه ها بوديم قاعدتا بايد قيمتها بالا رفته باشد

مرد  پرسيد : فكر مي كنيد ما گرون خريديم.....؟

-        گرون هم خريده باشيد اينجا قيمتا روز بروز بالا ميره . نگران نباشيد ضرر نكرده‌. ايد .....

مرد سرش را خاراند خواست چيزي بگويد منصرف شد

-تشريف نمي آوريد در خدمتتون باشيم....؟

-        ميرويد پياده روي......؟

-        ميرم كنار دريا يه كم بدوم

-        من آفتاب نزده كنار دريا بودم...

-        موفق باشيد

و آهسته كنار پياده‌رو را گرفت و از پيچ خيابان بطرف دريا شروع به دويدن كرد. . امروز از تهران مهمان داشتند وكلي كار را بايد تا ساعت ده يازده انجام مي داد . ماهي...ماهي سفيد دوتا نر ،  نه خيلي بزرگ ،  يك كيلو گوشت راسته ،  دوتا مرغ پاك كرده ،  ميوه ، سبزي همه اينها را مي توانست از بازار فريدون‌كنار بخرد. فيش تلفن را سر راه به مخابرات سرخرود پرداخت مي كرد .  پول برق را گذاشته بود در برگشتن به تهران در محمود آباد  پرداخت كند. يك سه راهي بايد براي پريز بغل تلويزيون مي خريد. براي اندازه پرده اتاق بچه ها بايد تا بابلسر مي رفت برگشتن مي توانست بنزين بزند . به سوپري كه از آن شير و ماست مي گرفت سفارش دو بطر ديگر داده بود كه از گرفتنش منصرف شد هرچه بود از اين بطري لعنتي شروع شده بود چرت وپرت هايي كه به زنش گفته بود و ادا اطوارهايي كه براي اولين بار از زنش ديده بود حرفهاي ديشب زنش از همين بطر ويسكي بود خسته بودند نبايد مشروب مي خورد

پا توي ساحل ماسه اي گذاشت .  باد از زمينه بيكران آبي و آرام دريا گونه‌هايش را خنك كرد آفتاب دلچسب روي ساحل و دريا افتاده  بود. نفهميد زنش براي چي اين ادا‌ها را در آورده بود. از بخت بد موقع آمدن هم تصادف وحشتناكي ديده بودند .شايد همان بوده كه زنش را ناراحت كرده بود

كنار ماسه هاي خيس كه مي دويد به رديف ويلاهاي رو به دريا نگاه مي كرد كه يكي از يكي ديگر بزرگتر و حتما گرانتر بود  از دويدن ايستاد و به ساختمانها نگاه كرد چرا تا بحال فكر مي كرد. كه آدمهاي توي اين ويلا ها همه آدمهاي مهم ومحترمي هستند...مگر يكي از همين ها با صداقت كامل سرش را كلاه نگذاشته بود ........؟

باندازه كافي  ورزش كرده بود برگشت رو به خيابان ساحلي تا برگردد به ويلا . نمي خواست با زنش درباره حرفهاي شب فبل حرف بزند . اما اگر  زنش بيدار شده بود به او مي گفت كه برخلاف آنچه فكر مي كرده  او ويلا را ارزان نخريده است دليلي نداشت زنش فكر كند كه ويلا را مفت خريده اند.

  بهمن 83

 

جواد صيقلي با نام مستعار جواد پويان متولد 1335. ساكن تهران،  متاهل، داراي يك فرزند. مهندس برق ودركنار حرفه اش به نوشتن تا جايي كه اوضاع واحوال اجازه دهد.

كار نوشتن را با كلاسهاي قصه نويسي در آتليه كسري  و در خدمت مرحوم گلشيري شروع كرد. بسياري از دوستان آن دوره آقاي آبكناريان ، محمد تقوي ، حسين سناپور ،  مهكامه رحيم زاده ، حميد نجفي ، انوشه منادي وچند تن ديگر..

به هزار ويك دليل  از آن زمان تاكنون نتوانسته بصورت حرفه اي به كار نوشتن بپردازد

ماحصل كارش بيست ويك قصه كوتاه است كه يكي از آنها در ويژه نامه داستان مجله آدينه چاپ شده يك داستان ديگر برنده چهارمين دوره ادبي هدايت بقيه هم چون مجوز چاپ نگرفته اند و  در سايتش منتشر است.



نظر خوانندگان: 1 نظر
 
 
نقل مطالب تنها با لینک مستقیم و ذكر نام و آدرس مجله ادبي قابيل، آزاد است