صفحه‌ی اول | تماس | RSS

ميراث

بازي آخر بانو - بلقيس سليماني

سيني حلوا را جلوي زن باباي حيدر مي گيرم، بچه دو ساله اش حلوا را چنگ مي زند، نگاه حيدر را روي تنم حس مي كنم ، از آغاز مراسم به موتور قراضه اش تكيه داده و از من چشم بر نمي دارد. مجري بلندگو را از رفيق باقريان مي گيرد و شعر مي خواند. كمر راست مي كنم و گوش مي دهم:
همصداي شب من
زندگي بودن نيست
در رگ سبز حيات
جاي گنديدن نيست
زندگي چون نهري است
كه تمامش شكن است
زندگاني شدن است
سيني حلوا را روي قبر اختر مي گذارم، طوري كه نوشته روي سنگ را نپوشاند.
كشته راه عدالت ، اختر اسفندياري ، تولد 2/6/1366 مرگ : 30/5/1359
مادرم را جايي نزديك قبر پدر مي بينم. به زن ايستاده كه بيش ترشان دوستان اختر هستند ، حلوا تعارف مي كند.
دختر جواني كه روسري سرمه اي به سر دارد بلندگو را از مجري مي گيرد. انگشت هاي كشيده اش دور بلندگوي كوچك حلقه ميشود. مانتوي كوتاهش تا بالاي زانوست. صدايش مي لرزد و مي غرد: «امروز هفت روز است كه ما همرزمان مان را به خاك سپرده ايم ، امروز هفت روز است كه آن ها به دامان مادرشان ، خاك بازگشته اند. هفت روز براي ما هفت سال بود و براي مادرشان حتم هفتاد سال».
صداي زاري توران خانمو اطرافيان بلند مي شود.
«اينك به همرزمان به خاك خفته مان مي گوييم: اختر نازنين و امير عزيز ما در اين ساعت و در اين مكان و همراه با خلق زحمتكش ايران با شما پيمان مي بنديم كه نگذاريم خون شما پايمال شود. ما تا رسيدن به جامعه اي آزاد و آباد ، مبارزه را ادامه خواهيم داد».
دختران و پسران غريبه كه بيش تر در حاشيه مجلس هستند ، دست مي زنند.
خانم سلطان محكم به سينه اش مي كوبد. من چشم مي گردانم و اخم هاي درهم مادرم را در آن سوي قبرهاي اختر و امير مي بينم.
«در اين جا در حضور عزيزان خفته در خاك مان كه شاهدان تاريخ هستند به مراقبان شب و سياهي ظلمت مي گوييم : شب رسوا خواهد شد ، سحر نزديك است".
جوانان غريبه با سر و صدا دست مي زنند چند نفري از اهالي روستا بلند مي شوند و خود را از ميانه جمعيت كنار مي كشند. حيدر كلاه سربازي اش را روي سرش مي گذارد و از موتورش فاصله مي گيرد. صداي هق هق توران خانم به سكسكه بچه شيرخواره شبيه شده است. خانم سلطان ديگر به سينه اش نمي كوبد. كسي گوشه چادرم را م يكشد. رحيمه زن عبدالرضاست با اخم مي گويد : "بشين".
كنار قبر اختر مي نشينم. چشمم به چشم هايش مي افتد. چشم هايش در قاب مي خندد. ياد روزي مي افتم كه داستان ماهي سياه كوچولو را به من داد. مادرم پشت كوت گردوهاي سبز نشسته بود و آن ها كلو مي كرد. من سر چاه آب ظرف ها را مي شستم. اختر با بلوز و شلوار طوسي رنگ از اتاق خانمسلطان بيرون آمد ، موهايش آشفته و درهم بود. تازه بيدار شده بود . به من كه رسيد ، لبخند زد گفت :‌"گل بانو صبح به اين زودي چه كار مي كني؟"
معلوم بود چه كار م يكردم. احساس كردم سئوال نمي كند بلكه به نوعي به من مي گويد ، وظيفه تو شستن ظرف هاي ما نيست. گفتم : "خانم آب بريزم رو دستون؟" گفت :‌"نه ، مگه خودم چلاقم!"
بعد خنديد و از دلو آب ريخت داخل آفتابه و دست و صورت شست. تمام مدت نگاهش مي كردم ، سفيدي ونرمي دست هايش گيجم كرده بود.
"خب گل بانو امسال كلاس چندمي؟"
"دوم راهنمايي خانم"
"كتابم مي خوني ؟"
"كتاب چي؟"
"كتاب ،‌كتاب قصه ،‌شعر از اين جور چيزا".
"نه خانم"
"دختر زرنگ و باهوشي مثل تو بايد كتاب بخونه"
چيزي نگفتم. هر وقت از من تعريف مي كرد ذوق مي كردم اما خجالت مي كشيدم چيزي بگويم.
"باز هم شاگرد اول شدي ؟‌آره؟"
لبخند زدم.
"ظرف ها رو كه شستي بيا اتاق عمه سلطان ، جايزه شاگر اوليت رو بگير".
سال پيش يكي از روسري هايش را با يك گل سر به عنوان جايزه به من داده بود.
"خجالت مون مي دين خانم".
دست كشيد روي سرم گفت :‌"اي بلا"
مادر صدايم مي كند. بلند مي شوم ،‌مي گويد : "چرا نشستي، حلوا بگردون".
سيني حلوا را بر مي دارم. اشك هاي را با گوشه چادرم پاك مي كنم، حيد جايي نزديك خاك مادرش ايستاده و با كلاه سربازي خودش را باد مي زند، پشت به حيدر راه مي افتم.
مادرم مي گويد:‌"اين طرف".
و به سمت حيدر اشاره مي كند. خم مي شوم . تاجي زن مشهدي رمضان با انگشت هاي كلفتش تكه اي حلوا جدا مي كند و مي گويد: "گل بانو اين غريبه ها كي اومدند؟"
مي گويم : "همين امروز صبح".
مي گويد: "خدا توبه، تو مجلس عزا دس مي زنن".
لبخند كمرنگي مي زنم، نمي دانم چه بگويم.
حلوا را جلو رقيه زن كل عباس مي گيرم با دست سيني را پس مي زند. مي گويد :‌"آدم خوب نيست پشت سر مرده حرف بزنه ، ولي اينا كه به خدا و قيومت ايمون نداشتن ، كه براشون حلوا خيرات كردن؟"
كمر راست مي كنم. نگاهم در نگاه حيدر مي نشيند. لبخند مي زند، رو بر مي گردانم و حلوا را جلو زني كه صداي هق هق گريه اش آشناست مي گيرم. چادر را از روي صورتش كنار مي زند،‌خواهر عباس جان است. هنوز چهلم عباس جان نشده ،‌خواهر عباسجان انگشتش را به گوشه حلوا مي زند و مي گويد:" خدا رفتگان همه را بيامرزد". بلندگو خش خش م يكند. مرد جا افتاده اي آرام و شمرده درباره عدالت اجتماعي سخن مي گويد. جمعيت كم شده است. چيزي به غروب نمانده ، بيش تر اهالي روستا رفته اند. خودم را به قبر پدر مي رسانم. سنگ كوچكي بر مي دارم و آهسته بر روي سيمان رنگ و رو رفته آن مي زنم. زير لب فاتحه مي خوانم و حيدر را م يبينم كه موتور خاموشش را به طرف روستا مي برد.
حيدر كه مي آيد ، داوود كلاه سربازي اش را مي گيرد و روي سرش مي گذارد. جلو آينه مي ايستد و ژست مي گيرد. دماغ حيدر در صورت كوچكش با آن سر تراشيده كشيده تر نشان مي دهد. مادر هنوز برنگشته ، چيزي به غروب نمانده ، نمي دانم چرا حالا كه مادرم نيست،‌ آمده. مي نشيند دم در. خودم را در چادرم مي پيچم.
داوود مي گويد:" حيدر كلات رو قرض مي دي ؟ فقط يه روز"
حيدر مي گويد: "كله تو كه تو اين كلاه گم مي شه ، بچه "
داود كلاه را كج مي گذارد روي سرش مي گويد:‌"تو چه كارت به اين كارا،‌بگو مي دي يا نه ؟"



نظر خوانندگان: 2 نظر
 
 
نقل مطالب تنها با لینک مستقیم و ذكر نام و آدرس مجله ادبي قابيل، آزاد است