گفتوگو با ناتاشا اميري، داستاننويس
نيلوفر دهني
خيليها ناتاشا اميري را پديدهيي در داستاننويسي ميدانند. مدت زيادي از ورودش به عالم ادبيات نميگذرد اما در همين زمان كم يك مجموعه داستان چاپ كرده و يك رمان. سال 80 مجموعه داستان «هولا، هولا» را روانه بازار كرد و سال 83 رمان «با من به جهنم بيا»را. رمان دومش هم بزودي به دستمان ميرسد. جوايز ارزشمندي هم نصيب آثارش شده است. به عقيده بسياري سن كم و شايد تازه كاري از دلايل پديده خواندنش باشد. ناتاشا اميري متولد 1351 است. از سال 73 داستاننويسي را شروع كرده است. در دانشگاه، مهندسي كشاورزي خوانده است اما به قول خودش وقتي از او ميپرسند چه ميكني؟ ميگويد: من نويسندهام. پس مينويسم.
خوانندگان آثارتان كم و بيش با نحوه آشنايي شما با دنياي داستاننويسي آشنا هستند. ضمن اينكه اين روزها در وبلاگتان هم از نحوه آشناييتان با خانم غزاله عليزاده نوشتهايد و در آنجا نقبي هم به اين موضوع زدهايد. اگر ممكن است براي آنها كه وبلاگتان را نخواندهاند يا با كتابهايتان آشنا نيستند از اين ماجرا بگوييد.
داستاننويسي يك كار شهودي است و در عين حال به استعداد هم نياز دارد. من از 9 - 8 سالگي مينوشتم و چون دايره لغاتم بسيار محدود بود قصههايم بيشتر مصور بودند. بعد از آن يك وقفه طولاني افتاد و در اين مدت جستهگريخته چيزهايي مينوشتم كه بيشتر حالت مقاله و انشا پيدا ميكرد. داستان خيلي كم داشتم، اگر هم بود، داستانهاي سطح بالايي نبود. تا روزي كه با غزاله عليزاده آشنا شدم و در همان شب من اولين داستانم را نوشتم. يك داستان با يك چارچوب اصيل داستاني. نميتوانم بگويم داستان خيلي خوبي بود، چون هيچگاه آن را چاپ نكردم ولي خب اساس درستي داشت. اولين داستانم همان بود، بعد از آن هم در كلاسهاي گلشيري و صفدر تقيزاده و شهريار مندنيپور و كلاسهاي حوزه هنري شركت كردم كه اولين مجموعه داستانم را سال 80 چاپ كردم.
حضور در اين كلاسها چقدر موثر بود؟
خط مشي صحيحي به من ميداد و باعث ميشد تا در مجراي درستي قرار گيرم. بالاخره اطلاعاتم زياد شد. در واقع اين كلاسها به هيچ كس كمك نميكند تا داستاننويس شود ولي او را ياري ميدهد تا بينش صحيحي نسبت به داستان داشته باشد. تو نميتواني بگويي من اطلاعاتم را با كتاب خواندن زياد ميكنم و بعد مينشينم و يك داستان مينويسم. وجود استعداد و شهود براي داستاننويسي لازم است. اما اينگونه كلاسها علاوه بر افزايش اطلاعات سبب شد تا درك صحيحي نسبت به عنصر زبان در داستاننويسي پيدا كنيم. اما وقتي شروع به نوشتن ميكردم ديگر همه اين فرمولها را از ياد ميبردم، بطور كاملا شهودي مينوشتم. بعد براساس اطلاعاتي كه داشتم شروع به تصحيح ميكردم. من به كساني كه ميخواهند وارد كار داستاننويسي شوند هميشه توصيه ميكنم كه حتما به اين كلاسها بروند. حضور در اين مجامع اطلاعات آدم را زياد ميكند اما هيچ تضميني وجود ندارد كه فرد داستاننويس شود. تو اول داستاننويس هستي بعد كلاس داستاننويسي ميروي. برعكس آن صادق نيست.
اين كلاسها و جلسات چقدر در پيدا كردن سبك داستاننويسيتان موثر بود؟
ببينيد من دركي كه از زبان داشتم يك درك كاملا غريزي بود اما در اين كلاسها غريزهام پرورانده شد. احساس ميكردم نسبت به گذشته واژهها را روشنتر ميبينم. روي واژهها خيلي دقيق شدم. در نتيجه كمكم به جايي رسيدم كه خب حالا ميگويند من صاحب سبك خاصي هستم. دليل اين امر حضور و تداوم من در همين كلاسها بود. اما اين به معناي آن نيست كه من از اول زبان داستاننويسي نداشتم و در اين كلاسها آن را پيدا كردم. چون زبان ابزار اصلي داستاننويس است. من اين زبان را داشتم اما پرورانده شد.
در داستانهاي شما اغلب جاي پاي اسطورهها را ميتوان ديد. چقدر به لزوم وجود اسطوره در قصه اعتقاد داريد؟
اين بستگي به داستاني دارد كه مينويسيم. مثلا ممكن است در نوشتن يك داستان با موضوع شهري هم بتوان از اسطورهها استفاده كرد اما مهم اين است كه در لحظه نوشتن داستان چه چيزي مد نظرت باشد. اگر احيانا در داستانهاي من اسطوره وجود دارد شايد بخاطر حضور آن در ناخودآگاه ذهني من يا در ناخودآگاه جمعي همه ما باشد. چون ما نميتوانيم از اسطورهها فرار كنيم. فكر ميكنم اگر چنين چيزي هم بوده به همين دليل بوده است. در واقع به دليلي كاملا غريزي. گاهي اوقات براي استفاده از يك تشبيه يا آوردن يك متن جديد احساس ميكني با آوردن يك مثال يا نشانهيي از گذشته بايد اين كار را انجام دهي. اما خب اين به موضوع داستان و شيوه به كارگيري اين نمادها بستگي دارد.
نويسنده براي حرفهيي شدن به چه ابزاري نياز دارد؟
فكر ميكنم مهمترين آن زبان و بعد دقت در جزييات روزمره است. من اصولا براي حرفهيي شدن، كتاب خواندن را زياد توصيه نميكنم. ما همه خيلي كتاب خوانديم. تقريبا همه آثار كلاسيك دنيا را خواندهايم. اما نويسندههايي كه براي نوشتن بايد كتابهاي مختلف بخوانند آنها را من نويسندههاي جعلي ميدانم. چون آنها خواه ناخواه از توصيفات و تعابير نويسندههاي ديگر در كارهاشان استفاده ميكنند. در واقع اين يك جور نسخهبرداري است. من معتقدم اصولا بايد به جزييات محيط اطراف دقت كرد. موارد بسياري براي الهام گرفتن وجود دارد. مثلا نشستن در يك كافه، سفر كردن ... من خيلي از توضيحاتم را از طبيعت گرفتهام به همين دليل آنها را مرهون هيچ نويسندهيي نيستم، مرهون طبيعتم. وقتي اين هست ديگر چه نيازي به الهام گرفتن از كارهاي نويسندههاي ديگر است. ما به اندازه كافي كتاب خواندهايم ولي واقعا احساس ميكنم آنهايي كه مرتب كتاب ميخوانند، تحت تاثير يك ذهن ديگرند. ذهن خلاق يك نويسنده ديگر. بهتر است نويسنده تحت تاثير طبيعت باشد تا يك نويسنده ديگر.
ابزارهاي ديگر حرفه يي شدن كدامها هستند، به جز زبان و توصيفات؟
نويسنده بايد با مردم ارتباط داشته باشد و با ديدگاههايشان، عقايدشان، افكار و شيوه زندگيشان آشنا شود. شيوه من اين است. سعي ميكنم در اين ارتباطها، شخصيت و ديدگاهشان را دريابم. از آنها يادداشت برداري ميكنم. حتي از حالت قيافه بعضيها در داستانهايم استفاده ميكنم. بطور كلي الهام بخش اصلي من محيط اطرافم هست. اگر ما بخواهيم براساس آنچه قبلا نوشته شده داستان بنويسيم، در واقع كار ماندگاري نكردهايم. بهتر است براساس چيزي كه نبوده، بنويسيم. حداقل بدعت كنيم. فكر ميكنم در كار داستاننويسي اين مهمترين امر باشد.
از داستانهايتان اينطور برميآيد كه زبان براي شما از ديگر عناصر داستان مهمتر است. چرا؟
من فكر ميكنم زبان براي هر نويسندهيي مهم باشد. چون ابزار كار يك نويسنده زبان است. بر فرض اگر شما نويسندهيي را ببينيد كه زبان نداشته باشد من ميتوانم بگويم كه آن نويسنده، هيچ ندارد و در واقع يك نويسنده متوسط است. اهميت زبان از اين جهت است كه ما در واقع از ابزار دستمالي شده يك چيز جديد ميسازيم. اين خيلي اهميت دارد. من بينش خاص زباني را از ابتدا داشتم اما آن را پروراندم تا به وجود آمد. بنابراين اگر نويسندهيي به زبان تنها به عنوان يك وجه ابزاري نگاه كند، من به جرات ميتوانم بگويم كه اين فرد نويسنده نيست. نه تنها من بلكه بسياري از نويسندگان ديگر زبان را بسيار با اهميت ميدانند. مثلا ميتوان از گابريل گارسيا ماركز، مارسل پروست، ويليام فاكنر و... نام برد. اين افراد روي زبان خيلي كار كردهاند. اما در ايران هميشه از ارنست همينگوي نام ميبرند. چون همينگوي زبان بسيار ساده با جملات كوتاه و موجز دارد. البته آن هم بد نيست، بستگي به موضوع دارد. اما اگر همه بخواهيم آنطور بنويسيم من فكر ميكنم دچار ابتذال شويم. يك مقدار ابداعات در زبان ميتواند به كار ارزش ببخشد. آن وقت ميتواني بگويي در اين اثر ادبي جنس زبان هم احساس مي
شود و زبان كاركرد خود را پيدا كرده است.
از ميان نويسندههاي ايراني كدامها همين درگيري را با زبان داشتهاند؟
بهترين نويسندههاي ما در واقع همانهايي بودهاند كه با زبان درگير بودند.
نمونه بياوريد.
محمود دولتآبادي، شهريار مندنيپور، هوشنگ گلشيري، حتي در مورد حسين سناپور هم ميتوانم بگويم زبان خاصي دارد. ببينيد همه موضوع براي نوشتن دارند، شما هر نويسندهيي را در نظر بگيريد حتما دو داستان خوب دارد. اما آن چيزي كه نويسندهها را از هم متمايز ميكند سبكشان است. سبك و ديدگاه خاصشان نسبت به زبان.
اما خيلي از نويسندههاي معتبر و صاحبنام كه صاحب سبك هم هستند معتقدند هيچ كدام از عناصر داستان نبايد بر ديگري برتري داشته باشند و همه عناصر بايد در كنار هم در خدمت داستان باشند. اينكه زبان يا هر چيز ديگري را بر بقيه برتري داريم دور از يك كار حرفهيي است.
داشتن بينش زباني به اين معني نيست كه زبان ارجحيت داشته باشد. اين سوءتفاهمي است كه خيليها با آن برخورد ميكنند. مسلم است داستاني كه تنها بعد زباني داشته باشد اصلا ارزشمند نيست.
تنها بعد زباني كه نه، اما اهميت دادن به آن بيش از ديگر عناصر.
يك داستان بايد حتما موضوع داشته باشد، ديدگاه آن درست اتخاذ شده باشد،شخصيتپردازيها به شكل مطلوبي صورت گرفته باشد، فضا، بعد، لحن، همه چيز بايد سر جاي خودش باشد.
اما قابل اهميتترين ويژگي هر داستان همان وجه زبان آن است. چون وجه تمييز نويسندهها از همزبانشان است. يعني وقتي به متن نگاه ميكني، بتواني تشخيا دهي كه اين متن به عنوان مثال از آن دولتآبادي است. به اين تشخا زباني رسيدن براي نويسنده چيز كمي نيست. البته وقتي كارهاي دولتآبادي را ميخوانيد همه عناصر در آن بخوبي به كار رفته است.
فضا، توصفيات عالي و... مطمئنا اگر همه اين اجزا در كنار هم نباشند اصلا اثر هنري خلق نميشود. ولي به نظر من زبان ما را از كليشههاي متداول روزمره جدا ميكند. نويسندهيي كه روي زبان فكر ميكند، فرد متمايزي هست. اما اگر در اثري فقط و فقط به عنصر زبان پرداخته شود، به جرات ميتوانم بگويم كه آن يك اثر تمام عيار ادبي نيست.
سانسور بر كار نويسنده چقدر تاثيرگذار است و تا چه حد ميتواند جلوي رشد ادبيات داستاني را بگيرد؟
من وقتي مينويسم مسلما خودم را سانسور نميكنم. كار سانسور را وزارت ارشاد انجام ميدهد. ولي خيليها فكر ميكنند كه نويسندههاي ما دچار خودسانسوري شدهاند. من به اين مساله چندان اعتقادي ندارم. من معتقدم كه خيلي وقتها، خيلي از صحنهها را اگر از كنارشان رد شوي و نه از بطنشان، بعد هنري آنها بيشتر ميشود. چون ما قصد نداريم هرزهنگاري كنيم. هرزهنگاري يك ژانر بسيار مبتذل در ادبيات است. ما ميخواهيم يك اثر ادبي خلق كنيم، اگر در اين راه لازم بود كه صحنهيي را بيپروا بنويسيم، خب مينويسيم. خود سانسوري هم نميكنيم. حالا اگر در وزارت ارشاد سانسور شد اين ديگر تقصير ما نيست. من معتقدم در اغلب مسائل و نه فقط در مورد موضوعات اروتيكي، وقتي از كنار موضوع رد شويم و به وسيله تعابير و دلالتهاي ضمني آن مساله را مطرح كنيم، بعد هنري آن افزايش مييابد. حال چه مساله اروتيكي و چه يك مساله ساده و روزمره مثل قهوه خوردن در يك كافه باشد، مسلما اگر به وسيله نمادها بيان شود، زيباتر خواهد بود.
پس شما خودسانسوري نميكنيد؟
من اهلش نيستم، ولي خيليها فكر ميكنند اگر صحنه اروتيكي در داستان نباشد پس حتما نويسنده خودش را سانسور كرده است. اما بايد از اين بعد نگاه كرد كه گاه نوشتن صحنههاي جنسي باعث نزول داستان است و براي ارتقاي آن بايد اين مسائل را حذف كرد.
اما وقتي يك داستان نوشته ميشود يا فيلمنامهيي ايجاد ميشود، زندگي به شكل واقعي بايد در آن وجود داشته باشد. بعضيها ميگويند صحنههاي اروتيكي هم ميتواند بخشي از زندگي باشد كه با حذف عمدي آن چيزي از تصوير يك زندگي واقعي كم ميشود.
درست است، اين را بايد نوشت ولي درست نوشت. من در جوانها ميبينم كه چون ميخواهند خودشان را زود مطرح كنند فكر ميكنند روي اين مساله انگشت گذاشتن كار را ارتقا ميبخشد. در نتيجه سريع شروع ميكنند به نوشتن احساسات و عواطف اروتيكيشان. من داستانهاي اين افراد را خواندهام. اصلا داستانهاي در خور اعتنايي نيستند. اروتيسم بخشي از زندگي است نه تمام زندگي. من خيلي اوقات ترجيح دادهام به جاي شرح چنين صحنههايي از كنار آن رد شوم. نه به دليل خودسانسوري بلكه به اين دليل كه خواستهام آن صحنه را هنري كنم.
آزادي نويسنده تا چه حد در رشد داستانهايش موثر است؟
خيال را هيچ چيزي نميتواند محصور كند.
بله. خيال را نميتوان به بند كشيد اما تصور كنيد شما چيزي مينويسيد كه به نظرتان خيلي هم بودنش در داستان لازم است. اما داستان در مميزي سلاخي ميشود و اتفاقا همان صحنه يا نكته ضروري هم حذف ميشود.
اين ديگر تقصير نويسنده نيست چون او كار خودش را درست انجام داده است.
اما حذف بخشي از يك داستان كار زيبايي نيست.
ببينيد ما در يك سيستم خاصي زندگي ميكنيم. اين را هم بگويم كه همين مساله سانسور سبب شد تا سينماي مبتذل قبل از انقلاب ما آنچنان ارتقا يابد كه جهاني شود. چون نويسنده مجبور شد به مسائل ديگري بپردازد. حالا اگر قرار شد بخشي از يك كتاب حذف شود نويسنده ميتواند تصميم بگيرد كه اثر را چاپ كند يا نه. چون گاه حذف بخشي از داستان، هرچند كوتاه ميتواند سبب نابودي كل كار شود. نوشتن براي نويسنده در واقع يك جور ارضاي روحي است، آن قدر كه نوشتن اهميت دارد، چاپ اثر مهم نيست.
تو ميتواني هر چه كه ميخواهي بنويسي، بعد سانسورچيها را مجاب كني. من خيليها را ميشناسم كه با همين روش از سد سانسور گذشتهاند. براي خود من هم پيش آمده كه مثلا گفتهاند يكي دو تا از واژههاي داستان زننده است و بايد حذف شود. من هم ديدم كه حذف آنها لطمهيي به كل داستان نميزند و قبول كردهام. اما گاهي حذف يك صحنه، داستان را ويران ميكند.
پس به نظر شما سانسور سبب رشد ادبيات و هنر ميشود؟
تا آنجا كه من ديدم در سينماي ما اتفاق افتاد.
اما جاهاي ديگر دنيا، سانسور به اين شدت وجود ندارد و سينماشان هم رشد كرده است!
حداقل در مورد ما سانسور لازم بود. بستگي به فرهنگ يك ملت دارد. سينماي پيش از انقلاب ما واقعا مبتذل بود. نميدانم شايد ظرفيت اين همه آزادي را نداشتيم. شايد مقوله سينما در ايران خيلي سريع رشد كرد قبل از آنكه براي آن فرهنگسازي شود.
گاهي اوقات يك اتفاق مشترك در يك فرهنگ نتيجه مثبت و در جاي ديگر اثر معكوس دارد. من فكر ميكنم اين بيبندوباري و طرح مسائل اروتيكي در كشور ما بويژه آنكه ما در تلاش بوديم تا از قافله تمدن عقب نمانيم نياز به تطابق با فرهنگ ايراني داشت كه انجام نشد و ما شكست خورديم. نهايتا هم كه انقلاب شد و تمام الگوهايي كه پيش از آن بر روي آنها كار ميشد، حذف شد. ممكن است در فرانسه، بيبندوباري نقطه عطف ارتقاي هنرشان شود اما اينجا ايران است و ما بايد بر اساس چارچوبهاي فرهنگي آن پيش برويم. من ميتوانم به جرات بگويم كه نه الگوهاي غربي در كشور ما پاسخ ميدهد و نه مردم ما پذيراي چنين چيزي هستند. به هر حال من در موقع نوشتن خودم را سانسور نميكنم اما حاضر نيستم به هر بهانهيي صحنههاي اروتيكي را وارد داستانم كنم و دچار هرزهنگاري شوم.
شما عضو كانون نويسندگان هستيد؟
خير، هنوز عضو اين كانون نشدهام.
چرا؟
اولا چون با مشكلات زيادي روبرو شده بودند. يك بار قرار بود به سفارش چند تن از نويسندگان سرشناس به عضويت اين كانون درآيم اما هر بار درست مصادف با زماني بود كه با فعاليتهاي كانون برخورد ميشد.
مواضع سياسي كانون هم در عضو شدن شما موثر بود؟
شايد. به هر حال من از فعاليتهاي سياسي آنها چندان اطلاعي ندارم. اين خيلي بد است كه با چنين كانوني اينگونه برخورد شود. فكر ميكنم عدهيي مخالف سرسخت رشد ادبيات و فرهنگ هستند. البته من معتقدم مواضع سياسي كانون نبايدآنچنان پررنگ شود كه بر دليل اصلي تشكيل آن غلبه كند. آنچه كه ما را آنجا گرد هم ميآورد ادبيات است. ما نويسنده هستيم. موضع سياسي كاملا شخصي است. البته اگر روزي مطلع شوم كه مواضع سياسي آن آنچنان پررنگ شده كه بر هدف اصلي تشكليش غلبه كرده به هيچ وجه عضو اين كانون نخواهم شد.
كانون نويسندگان به عنوان يك انجمن صنفي تا چه حد از منافع نويسندگان حمايت ميكند؟
البته من چون عضو نيستم نميتوانم اظهار نظر كنم اما حمايت خاصي هم در مورد نويسندگان نديدهام.
ساعات خاصي براي نوشتن داريد؟
يك زماني فقط شبها مينوشتم، به همين دليل خيلي دقيق مينوشتم. حتي اگر الهامي هم بود مختا همان ساعات بود. اما سه، چهار سالي است كه بيشتر، روزها مينويسم. البته باز هم زمان دقيقي ندارد. ممكن است در حال تماشاي تلويزيون، صحنهيي به ذهنم بيايد وهمان موقع شروع به نوشتن كنم. ممكن است يك هفته سراغ قلم و كاغذ نروم، يك هفته هم شبانهروز كار كنم. چون نوشتن براي من يك امر شهودي است نه كوششي. البته در هنگام بازنويسي شايد برنامه داشته باشم چون اين كار ميتواند كاملا ارادي باشد. اما در نوشتن اوليه كاملا به شهود اعتقاد دارم.
هنگامي كه قرار است شروع به نوشتن داستان كنيد، پيش از آغاز، كار، چارچوب و شكل آن را براي خود روشن ميكنيد؟
نه، به هيچ وجه. اتفاقا با اين شيوه چندان موافق نيستم. چون موضوع داستان از نظر من در درجه اول اهميت قرار دارد و انتخاب سبك و شگردها بعد از آن است. ممكن است موضوعي را دو سال در ذهن داشته باشم و يك دفعه احساس كنم بايد آن را بنويسم. اما هنگام شروع نوشتن به چگونگي آن زياد فكر نميكنم. بعد در حين كار، زبان داستان را پيدا ميكنم. معتقدم داستان بايد زبان خاص خودرا داشته باشد به همين دليل سعي كردهام زبان داستانهايم متفاوت باشند. خيليها ميگويند براي نوشتن داستان برنامهريزي ميكنند. من در رمان اولم كاملا شهودي نوشتم. در رمان دومم سعي كردم با برنامهريزي پيش بروم. اما كار را كه شروع كردم،تمام برنامههايم به هم ريخت. به اين نتيجه رسيدم كه با برنامه پيش رفتن در نوشتن براي من محال است. حتي در رمان اولم. يكسري شخصيتها را كه از پيش در ذهن داشتم،به اواسط كار كه رسيدم ديدم جواب نميدهند و مجبور شدم حذفشان كنم. من معتقدم داستان، ما را مينويسد،ما آن را نمينويسيم.
داستانهايتان را چند بار بازنويسي ميكنيد؟
بستگي دارد. به عنوان مثال داستان «ما، سكوت» را 7 بار بازنويسي كردم اما رمانم رابه جرات ميتوانم بگويم بيش از 50 بار بازنويسي كردم. يا يك داستان دارم كه بارها آن را بازنويسي كردهام، اما هنوز براي چاپ آماده نشده است. پيدايش و شكلگيري آن سالها طول كشيده است.
در بازنويسي وسواس به خرج ميدهيد؟
گاهي اوقات. يك مقدار روي كلمات و واژهها وسواس دارم. چون اعتقادي كه من دارم و جزو سبكم شده است اين است كه از كلماتي استفاده ميكنم كه بار تصويري بيشتري داشته باشند. دوست دارم خواننده وقتي داستان را ميخواند، رنگها را ببيند، بو را حس كند.
و من به عنوان يكي از خوانندگان داستانهايت ميتوانم بگويم در اين كار موفق بودهيي. من تصاوير داستانهايت را در ذهن دارم. وقتي به ياد «با من به جهنم بيا» ميافتم، احساس ميكنم يك فيلم ديدهام.
سعي من هميشه اين بوده كه از بين دو كلمه، آن واژهيي را انتخاب كنم كه بار تصويري بيشتري داشته باشد.
در رمان اولتان به نظر ميرسد قصد داشتهايد به شكلي جو اختناق حاكم بر آن دوره در دانشگاهها را بيان كنيد.
دقيقا. ما از نسلي هستيم كه يك چيزهايي كه حقمان هم بود را از ما گرفتند. نسلي كه بعد از ما وارد دانشگاه شد، همه اينها را داشت. به عنوان مثال ما را از خيلي كارها منع ميكردند و بعد خودشان به اين نتيجه ميرسيدند كه با دانشجويان دورههاي بعد اينگونه برخورد نكنند. در نوشتن اين رمان دلم ميخواست علاوه بر شرح وقايع، چيزي بنويسم كه آينه تمامنماي وقايع اجتماعي آن دوره باشد.
جريان گرايش دانشجويان به عرفان و يك فرقه خاص كه چندان هم شناسنامهدار نبود، چه بوده است؟
در آن دوره چنين گرايشهايي فراوان بود. دانشجوها اكثرا كتابهاي كارلوس كاستاندا را ميخواندند. جوانها در يك دوره خاصي بشدت جذب عرفان شده بودند ولي عرفاني كه آنها انتخاب كرده بودند،عرفان تمامعيار نبود. يك جور عرفان كاذب بود.
اينها يك فرقه خيلي خاصي بودند و با سوءاستفاده از عرفان قصد رسيدن به مقاصد پليدشان را داشتند.
منظور از مقاصد پليد همان اتفاقي است كه در انتهاي داستان براي پارميس رخ ميدهد؟
دقيقا. البته اين يكي از وجوه عرفان است كه بايد جسمت را بشكني تا با خدا يگانه شوي. اما اين شكستن لزوما معناي اروتيسمي ندارد. در يك دورهيي اين گرايش در جوانها بود، البته نميخواهم بگويم در همه دانشگاهها بود اما در دانشگاه محل تحصيل من چنين چيزي رخ داد كه سبب شد من تا مدتها نسبت به عرفان بدبين شوم. در رمان هم به اين موضوع اشاره كرده بودم كه آنها يك خداي مونث را القا ميكردند. البته مسلما عرفان ناب چيزي غير از اين است ولي به جرات ميتوانم بگويم كه در يك دورهيي اين فرقهها در كشور خيلي فعال شده بودند.
چقدر از اتفاقات رمان رئال بود؟
چارچوب داستان واقعي بود اما من هيچگاه نميتوانم واقعيت را همانطور كه هست بنويسم. واقعيت بايد پوست بيندازد. اما جزييات اصلا واقعي نبود. و جالب براي من اينجاست كه خيلي از خوانندهها بسياري از صحنههاي خيالي راواقعي پنداشته بودند. بعدها من خودم گم كردم كه كدام صحنهها واقعي بودند و كدام خيالي.
شهر پر از پرندههاي خشكشده چطور؟ واقعي بود؟
آن شهر، زنجان بود. زنجان شهر مجاور آن، ابهر، به داشتن كلاغ خيلي معروف است. ولي من احساس كردم از كلاغ در داستانها بسيار استفاده شده است. به همين دليل پرندههاي بال لاجوردي را از ذهن خودم خلق كردم و ميخواستم با اين پرندهها و پرندههاي هفت شهر عشق عطار، توازيسازي انجام دهم. اما آداب و رسوم آن شهر و هر چه كه درباره مردم آن شهر نوشتهام واقعيت دارد. اما خيلي از دخترهاي داستان، اعمالشان واقعي نيست. به هر حال هر چقدر هم كه داستان رئال باشد، واقعيتي كه بيرون شكل گرفته است با آنچه نويسنده مينويسد متفاوت است. اگر نويسنده عين واقعيت را بنويسد، خاطرهنگاري كرده است. در داستاننويسي بايد از صافي تخيل نيز گذشت و در حين اين گذشتن، دچار كشف و شهود خواهي شد. به عنوان مثال من وقتي اين ماجرا را براي دوستانم تعريف ميكردم،به نظرشان خيلي جالب بود اما وقتي خواستم آن را بنويسم، ديدم به اين شكل اصلا جالب نيست، به همين دليل بايد تخيل را هم با واقعيت ادغام ميكردم. چون بدون اين داستان هيچ گونه حالت دراماتيزه شده نداشت در نتيجه نياز به يكسري تغييرات جزيي و گاه كلي داشت. اما مهم اين است كه اين تغييرات تفاوتي در مضمون بيروني داستان
ايجاد نميكند و شخصيتپردازيها يا زبان، آن را به حالت داستاني در ميآورد.
در حال حاضر كاري در دست چاپ داريد؟
بله. مجموعه داستاني شامل 9 داستان دارم كه البته هنوز آن را به ناشر نسپردهام. رمان دومم هم كه هنوز جاي كار دارد. البته كار اصلي انجام شده است اما نياز به بازنويسي بيشتر دارد چون در مورد زماني مينويسم كه خودم در آن حضور نداشتم. به همين دليل بايد بيشتر تحقيق كنم.
مربوط به چه دورهيي است؟
دهههاي سي و چهل.
شما از معدود نويسندههايي هستيد كه با شخصيت داستانتان در عالم واقعيت روبرو شدهايد. اگر اشتباه نكنم ويشتاسب روشنفكر بود.
بله. من در كلاس دوم دبستان همكلاسي به اين نام داشتم. اين اسم به دليل خاص بودنش در ذهنم مانده بود. با اينكه من نام تمام همكلاسيهاي دوران دبستانم را فراموش كرده بودم. سالها بعد كه خواستم چنين داستاني بنويسم، بشدت تحت تاثير جرياني بودم كه در آن دوره رواج داشت. يعني داستاننويسان خيلي تئوريزه شده كار ميكردند و كارهايشان هم اكثرا گرتهبرداري از متون خارجي بود. من هم تحت تاثير اين جريان خواستم اين داستان را بنويسم و اين اسم به خاطرم آمد كه اتفاقا از اين نام، منتقدين معاني متفاوتي استخراج كردند. به هر حال پس از چاپ داستان در يك مجله صاحب اين نام كه داستان را خوانده بود، كنجكاو شده بود كه مرا بيابد و چون نام من در شناسنامه افسانه است،نتوانسته بود مرا به ياد بياورد. تا اينكه مجموعه داستان «هولا، هولا» به چاپ رسيد و اين شخا با ناشرم تماس گرفته بود و از اين طريق ما يكديگر را پيدا كرديم و اتفاقا ديداري هم با يكديگر داشتيم. من فكر ميكنم از معدود نويسندگاني بودم كه اين بخت را داشتم كه با شخصيت داستانم در عالم واقعيت روبرو شوم و اتفاقا اين موضوع بر روحيه من هم اثر بسيار خوبي گذاشت. شرح اين آشنايي را در وبلاگم هم نوشته
ام.
چه شد كه وبلاگنويس شديد؟
من هيچ تصوري از وبلاگنويسي نداشتم. اما به پيشنهاد، اصرار و حمايت چند تن از دوستانم،مطالب را مينوشتم و آنها هم آن را روي وبلاگم ميگذاشتند. علاوه بر اين احساس كردم مطالبي هست مانند همين ماجراي ويشتاسب روشنفكر يا نحوه آشناييام با غزاله عليزاده كه قابليت داستان شدن را ندارند و حالت خاطرهنويسي آنها جذابتر است. وبلاگ را هم جايگاه مناسبي براي اين كار ديدم.
چقدر با جامعه ادبي در ارتباط هستيد؟
يك زماني خيلي در جلساتشان شركت ميكردم اما در حال حاضر به هيچ وجه.
چرا؟
يك زماني احساس ميكردم براي داستاننويس شدن نياز به حضور در چنين فضايي دارم. رشته تحصيلي من اصلا ربطي به ادبيات يا نويسندگي ندارد. بخصوص كه من يك دفعه تصميم به داستاننويس شدن گرفتم. فضاي ادبيات را نميشناختم. حتي وقتي به ديدن غزاله عليزاده رفتم هنوز خيلي از نويسندگان را نميشناختم. در كلاسهاي متعددي شركت كردم. جلسات مختلف رفتم و كمكم با فضا آشنا شدم. كسي نميتواند ادعاي نويسنده بودن كند اما به فضاي ادبي دور و برش آشنا نباشد. چون بايد بدانيم در اين فضا چه اثري پذيرفته ميشود و چه كاري ممكن است خفه شود. چون گاه يك شاهكار ادبي در فضاي زمان خودش پذيرفته نميشود. من نياز به يك درك درست و نيز تنظيم گامهايم براي ادامه كار داشتم. اينكه بهتر است در ابتدا مجموعه داستان چاپ كنم يا رمان. اينكه كجا اقدام به چاپ كتابم كنم، همه اينها را با حضور در چنين فضايي آموختم. اما در حال حاضر به چنين دركي رسيدهام. به همين جهت انزوا را ترجيح ميدهم. ضمن اينكه در جامعه ادبي گاه شاهد برخوردهاي خصمانهيي بودهام و احساسم اين بوده كه انگار اگر ما را كمتر ببينند، بيشتر خوشحال ميشوند.
از نويسندهها بودهاند؟
بله. برخوردهاي بسيار غرضآلودي دارند. البته خوشبختانه من كمتر شاهد چنين رفتارهايي بودهام. اما همانها كه ديدهام سبب شده به اين نتيجه برسم كه اگر در خانه بنشينم و كارم را انجام دهم خيلي بهتر است. چون اگر قرار باشد چيزي را هم به آنها ثابت كنيم با كيفيت اثرمان ميتوانيم چنين كاري كنيم. در ضمن من آنچه را كه بايد، از اين جمع آموختهام و حالا به يك شكلي سيراب شده ام. حالا وقت آن است كه آنچه را تجربه كردهام براي ديگران بنويسم. البته اين را هم بگويم من براي آن دسته از نويسندگاني كه چنين رفتارهاي مغرضانهيي هم دارند احترام قايلم چون نويسنده هستند و زحمت ميكشند و به همان چيزهايي ميانديشند كه من ميانديشم و جدا از هر چيز يك زبان مشترك داريم.
آخرين كتابي كه خوانديد چه بوده است؟
مدتي است كتابهاي عرفاني را بيشتر مطالعه ميكنم و آخرين آنها «چهار اثر از فلورانس اسكاول شين» بود. اما آخرين كتاب ادبي را يادم نيست.
چرا؟ مگر كتابهاي ادبي كم ميخوانيد؟
بله. مطالعه زياد را دوست ندارم.
پيش از اين گفتم من ترجيح ميدهم از تخيل خودم استفاده كنم تا ديگر نويسندهها. من يك نويسنده جعلي نيستم كه از تخيلات ديگران نسخهبرداري كنم.
آخرين كتاب ادبي كه خوانديد و لذت برديد چه بود؟
كوري، اثر ژوزه ساراماگو.
چه شد كه داور جشنواره بنياد گلشيري شديد هر چند كه به عقيده بسياري براي چنين كاري جوان هستيد؟
گردانندگان اين بنياد از من خواستند و من هم قبول كردم. هر چند در آن جمع داوران افرادي بودند كه از من جوانتر بودند و هيچ كتابي هم نداشتند و صرفا بخاطر معلومات بالاي تئوريكشان انتخاب شده بودند. اما من از معيارهاي آنها خبر ندارم.
خواندن آثار كلاسيك را تا چه حد براي نويسندگان تازه كار با اهميت ميدانيد؟
خواندن آثار كلاسيك براي هر كس كه ميخواهد نويسنده شود واجب است. براي نويسنده شدن علاوه بر شناخت فضاي ادبي معاصر بايد تاريخ ادبيات را هم بدانيم.
شعر كهن را چطور؟
من علاقه چنداني به آن ندارم. هر چند معتقدم در اشعار كلاسيك فارسي، حكايتها و تمثيلهايي هست كه قابليت امروزي شدن را دارند.
داستاننويسان از سينماگران ما شكايت دارند و معتقدند كه چون فيلمنامهنويسان ما با ادبيات چندان سروكار ندارند، كمتر فيلمي در ايران از آثار ادبي اقتباس شده است. آنهايي هم كه بودهاند تعدادشان چندان زياد نيست.
در اينكه فيلمنامههاي ما خيلي قوي نيست شكي وجود ندارد. چون براي فيلمنامهنويس شدن بايد داستاننويس خوبي بود. اما فيلمنامههاي ما اكثرا اصول داستاني درستي ندارند. به عقيده من داستاننويسي زيربناي سينما است. فيلمنامههاي داراي حفرههاي خالي فراوان است. به همين دليل هم فيلمنامههايي كه از آثار ادبي اقتباس شدهاند اكثرا ضعيف هستند. فيلم گاو خوني كه از روي كتابي به همين نام ساخته شده بود را من ديدم. اصلا اقتباس نبود. در واقع يك جور روايت تصويري بود.
داستان گاوخوني، ظرفيت تبديل به فيلمنامه را نداشت يا نويسنده فيلمنامه ضعيف عمل كرده بود؟
به نظرم چندان ظرفيت تبديل به فيلم را نداشت. اينكه تشخيا بدهيم يك اثر قابليت تبديل شدن به فيلم را دارد يا نه خود يك هنر است كه متاسفانه اغلب فيلمنامهنويسان ما از آن برخوردار نيستند و سناريوهايي هم كه مينويسند اغلب بسيار سطح پايين است. به هر حال اين مشكل فيلمنامهنويسان ما است نه داستاننويسان.
8 سال دوران اصلاحات چه تاثيري بر روند داستاننويسي ما داشت؟
وقتي من داستاننويسي را شروع كردم سال 7473 بود. بعد از سال 76 روند داستاننويسي، ما رو به رشد بود كه اين را ما مديون آقاي خاتمي هستيم. كارهاي فرهنگي زيادي در آن دوران انجام شد. ادبيات رونق گرفت و اينها بخاطر شخصيت فرهنگي ايشان بود. اما متاسفانه كارشكنيهايي انجام شد كه سبب شد در دوره دوم رياست جمهوري ايشان ادبيات روند رو به رشد گذشته را نداشته باشد. احساس ميكنم عدهيي در اين مملكت مخالف رشد ادبيات و فرهنگ ما هستند.
آخرين سوال، يك داستان خوان حرفهيي پس از خواندن «رمان به جهنم بيا» آن را بسيار شبيه رمان كوري دانسته بود.
به نظر من رمان من همانقدر به كوري اثر ژوزه ساراماگو شبيه است كه خود من به اليزابت تيلور!
به نقل از روزنامه اعتماد
داستانی منتشر نشده از ناتاشا امیری
تازههای کتاب