صفحه‌ی اول | تماس | RSS



دنياي‌ خدا | نجيب‌ محفوظ | محمد جواهرکلام

با ورود عمو ابراهيم‌ فراش‌، زندگي‌ در دبيرخانه‌ آرام‌ آرام‌ آغازشد. پنجره‌ها را يكي‌ پس‌ از ديگري‌ باز كرد و با دلمشغولي‌ و بي‌اعتنايي‌شروع‌ كرد به‌ جارو كردن‌ كف‌ اتاق‌ بزرگ‌. سرش‌ به‌ طور منظم‌ و آهسته ‌تكان‌ مي‌خورد و آرواره‌هايش‌ مي‌جنبيدند، انگار مشغول جويدن‌ است‌.بعد محل‌ رويش‌ موهاي‌ سفيدش‌ در چانه‌ و گونه‌ها شروع‌ كردند به‌جنبيدن‌، اما تاسي‌ جلو سرش‌ حتي‌ يك‌ مو نداشت‌. برگشت‌ به‌ طرف ‌ميزها، گرد و خاكشان‌ را پاك‌ كرد و پرونده‌ها و وسايل‌ را سرجايشان‌ گذاشت‌. سپس‌ به‌ اتاق‌ ــ درواقع‌ اداره‌ ــ نظري‌سراسري‌ انداخت‌، و نگاهش‌ را ميان‌ ميزها گرداند، گويي‌ صاحبانشان‌ را مي‌بيند. در چهره‌اش‌ گاهي‌ رضايت‌ و گاهي‌نارضايي‌ نقش‌ مي‌بست‌. يك‌ بار هم‌ تبسم‌ كرد. بعد رفت‌، در حالي‌ كه‌ با خودش‌ مي‌گفت‌: «حالا برويم‌ صبحانه‌ را حاضركنيم.»

احمد انديكاتوريست‌ نخستين‌ كسي‌ بود كه‌ پيدايش‌ شد. آمد با بارپنجاه‌ سالگي‌ بر دوش‌ و چهره‌اي‌ كه‌ بر آن‌ خشمي‌ ثابت‌، چون‌ نقشي‌ از انزجار روزگار حك‌ شده‌ بود. پشت‌ سرش‌مصطفاي‌ ماشين‌نويس‌ آمد كه‌ زياد مي‌خنديد، ولي‌ خنده‌اي‌ بريده‌ بريده‌ كه‌ با آن‌ غمهاي‌ روزانه‌اش‌ را مي‌راند. بعدسمير آمد كه‌ در اداره‌ «تودار» مي‌خواندنش‌; و سرباز كه‌ زيبايي‌ چهره‌اش‌ خبر از لطف‌ كودكي‌اش‌ مي‌داد. لطفي‌ با تبختروارد شد، شيك‌، با انگشت‌ و ساعت‌ و سنجاق‌ كراوات‌ طلايي‌. حمام‌ هم‌ به‌او پيوست‌، ريزه‌ و تكيده‌ و منزوي‌. آخر سررئيس‌ دايره‌ آمد ــ استاد كامل‌، پوشيده‌ در هاله‌اي‌ از وقار، با تسبيحي‌ در دست‌. سروصدا و خش‌خش‌ كاغذ اداره‌ را آكند، ولي‌ هيچ‌ كس‌ دست‌ به‌ كار نبرد. حتي‌ رئيس‌ غرق‌ يك‌ گفت‌وگوي‌ تلفني‌ شد. برگهاي‌ روزنامه‌ چون‌ بيرق‌ در هوا گشوده‌ شدند. لطفي‌ در حالي‌ كه‌ با چشم‌ اخبار روزنامه‌ را دنبال‌ مي‌كرد گفت‌:

ــ امسال‌ آخرين‌ سال‌ دنيا خواهد بود...

صداي‌ رئيس‌ بلند شد كه‌ با احترام‌ توي‌ تلفن‌ حرف‌ مي‌زد:

ــ مگر ماه‌ پنهان‌ مي‌ماند؟

سمير پرسيد:

ــ چرا ما بايد با ازدواج‌ و بچه‌ها عذاب‌ بكشيم‌؟ ببينيد، اين‌ جوان‌پدرش‌ را جلو چشم‌ مادرش‌ كشته.

احمد نيز با صداي‌ گوشخراشي‌ گفت‌:

ــ وقتي‌ دوا در بازار پيدا نمي‌شود، نسخه‌ نوشتن‌ چه‌ فايده‌؟

سرباز از جايي‌ كه‌ نشسته‌ بود چشم‌ دوخته‌ بود به‌ مطب‌ دكتري‌ درساختمان‌ روبه‌رو و منتظر بود تا پرستار بور آلماني‌ در پنجره‌ پيدايش‌شود. دوباره‌ لطفي‌ با تاكيد گفت‌:

ــ باور كنيد، پايان‌ دنيا بيش‌ از آنچه‌ فكر مي‌كنيد نزديك‌ است‌.

رئيس‌ دستش‌ را روي‌ دهني‌ گوشي‌ گذاشت‌ و آمرانه‌ به‌ حمام‌ گفت‌:

ــ اين‌ پرونده‌ را حاضر كن‌، 1130ـ3 سال‌...

 و دوباره‌ رفت‌ سراغ‌ مكالمه‌مشتاقانه‌ خود، اما حمام‌ سرش‌ را از روي‌ روزنامه‌ بلند نكرد و زير لب‌غريد: «بر مادرت‌ لعنت‌.» در همين‌ حال‌ عمو ابراهيم‌ با يك‌ سيني‌ پربازگشت‌ و شروع‌ كرد به‌ پخش‌ كردن‌ ساندويچهاي‌ فول‌ و طعميه‌ و پنير و حلوا ارده‌. دهانها مثل‌ آسياب‌ افتادند به‌ جان‌ غذاها و صداي‌ ملچ‌ ملوچ‌ در گوشه‌ و كنار راه‌ افتاد. با اين‌ همه‌ هيچ‌ كس‌ چشم‌ از روزنامه‌ها برنداشت‌. عمو ابراهيم‌ از دم‌ در با چشمان‌ پژمرده‌ نگاه‌ غريبش‌ را دوخته‌ بود به‌ غذا خوردن‌ كارمندها، تا اينكه‌ احمد با دهان‌ پر از لقمه‌ صدايش‌ زد:

ــ حقوقها عمو ابراهيم.

مرد رفت‌. ساعتي‌ بعد فروشنده‌ كراوات‌ و عطريات‌ كه‌ معمولا اوايل ‌ماه‌ به‌ اداره‌ سر مي‌زد تو آمد. رفت‌ سر ميزها و هرچه‌ داشت‌ عرضه‌ كرد. كارمندان‌ شروع‌ كردند به‌ وارسي‌ جنسها. هركس‌ هرچه‌ مي‌خواست ‌برداشت‌. مرد از اتاق‌ بيرون‌ رفت‌ تا بعد از گرفتن‌ حقوق‌ برگردد. يك‌ساعت‌ بعد روغن‌ فروش‌ براي‌ جمع ‌كردن‌ اقساطش‌ آمد، ولي‌ مصطفي‌ با خنده‌ و لحني‌ معني‌دار به‌ او گفت‌:

ــ صبر كن‌ تا عمو ابراهيم‌ برگردد.

مرد در حالي‌ كه‌ لبهايش‌ با تلاوتي‌ يك‌ ريز مي‌جنبيد دم‌ در ايستاد. ماشين‌ تحرير فعالانه‌ سرگرم‌ كوبيدن‌ بود و سمير هم‌ اوراق‌ مهم‌ رابرداشت‌ و رفت‌ تا به‌ نظر رئيس‌ برساند. آفتاب‌ تازه‌ از پنجره‌ مشرف‌ برميدان‌ به‌ درون‌ سرك‌ كشيده‌ بود. سرباز هنوز دزدكي‌ به‌ پنجره‌ مطب‌ نگاه‌ مي‌كرد. رئيس‌ عمو ابراهيم‌ را براي‌ كاري‌ صدا زد، ولي‌ مصطفي‌ يادش‌ انداخت‌ كه‌ عمو ابراهيم‌ هنوز از خزانه‌ برنگشته‌ است‌. در اين‌ هنگام ‌احمد سرش‌ را از روي‌ پرونده‌ها بلند كرد و پرسيد:

ــ مردك‌ دير كرد. نمي‌دانم‌ چرا؟

فروشنده‌ روغن‌ رفت‌ تا به‌ دواير ديگر سربزند و دوباره‌ بيايد. احمد از اتاق‌ بيرون‌ رفت‌، نگاهي‌ به‌ چپ‌ و راست‌ انداخت‌، بعد برگشت‌ وگفت‌:

ــ اثري‌ ازش‌ نيست‌. مرد كه‌ خرفت‌، چي‌ باعث‌ تاخيرش‌ شد؟

سه‌ ساعت‌ كه‌ گذشت‌، احمد ديگر صبرش‌ را از دست‌ داد، بلند شد وبا صداي‌ بلند اعلام‌ كرد كه‌ دنبال‌ مرد به‌ خزانه‌ مي‌رود. لحظاتي‌ بعد با چهره‌اي‌ برافروخته‌ از خشم‌ برگشت‌ و گفت‌:

ــ يك‌ ساعت‌ پيش‌ حقوقها را گرفته‌. پس‌ كجا رفته‌ اين‌ ديوانه‌؟

لطفي‌ از او پرسيد:

ــ حقوق‌ خودش‌ را گرفته‌؟

احمد با تشر پاسخ‌ داد:

ــ بله‌، جلو قسمت‌ پرداخت‌ حقوق‌ روزمزدها به‌ من‌ گفتند.

ــ شايد رفته‌ باشد خريد.

ــ قبل‌ از اينكه‌ حقوقمان‌ را بدهد؟

ــ خيلي‌ بعيد نيست‌، هر دم‌ از اين‌ باغ‌ بري‌ مي‌رسد...

نارضايي‌ بر چهره‌ها نقش‌ بست‌. رئيس‌ ــ گروه‌ چهار اشل‌ قديم‌ ــسگرمه‌هايش‌ را توي‌ هم‌ كرد. سكوت‌ كوتاهي‌ حكمفرما شد. چيزي‌نگذشت‌ كه‌ مصطفي‌ با يكي‌ از خنده‌هاي‌ مشهورش‌ سكوت‌ را شكست ‌و گفت‌:

ــ فكرش‌ را بكنيد كه‌ توي‌ راه‌ پولش‌ را زده‌ باشند!

خنده‌هاي‌ بي‌رمقي‌ به‌ لبها نشست‌ ــ بسيار بي‌رمق‌ ــ مثل‌ آههاي‌زيرلبي‌; كه‌ لطفي‌ گفت‌:

ــ يا حادثه‌اي‌ برايش‌ پيش‌ آمده‌ باشد!

و چون‌ در چهره‌ها ناخرسندي‌ ديد، حرفش‌ را تصحيح‌ كرد وگفت‌:

ــ امروز هر بلايي‌ بر سر عمو ابراهيم‌ بيايد بر سر همه‌ اداره‌ آمده ‌است‌...

احمد به‌ تندي‌ گفت‌:

ــ مگر اين‌ كه‌ كسي‌ سر گنج‌ نشسته‌ باشد.

همه‌ از حرفش‌ احساس‌ رضايت‌ خاطر كردند. رئيس‌ با خودنويس ‌پاركر اهدايي‌اش‌ روي‌ ميز ضرب‌ گرفت‌ و با آن‌ اعضاي‌ دايره‌ را به‌خويشتن‌داري‌ دعوت‌ كرد. او درواقع‌ نگراني‌ فزاينده‌ خودش‌ را دورمي‌كرد. با وجود اين‌ سرباز پرسيد:

ــ در چنين‌ وضعي‌ چه‌ بلايي‌ برسر پولها مي‌آيد؟

ــ مثل‌ وقت‌ دزدي‌€

كسي‌ نخنديد. سرباز بار ديگر پرسيد:

ــ مثل‌ وقت‌ حوادث‌؟

ــ پول‌ توي‌ شلوغي‌ به‌ سرقت‌ مي‌رود; آن‌ را در دفتر پليس‌ نگه‌مي‌دارند تا قضايا روشن‌ شود، و بعد خر بيار معركه‌ باركن.

چنين‌ به‌ نظر آمد كه‌ كسي‌ حال‌ خنديدن‌ نداشت‌. چهره‌ها عبوس‌ بودو زمان‌ سنگين‌تر از بيماري‌ مي‌گذشت‌. صدايي‌ گفت‌: «امروز به‌ روي‌كي‌ بلند شديم‌؟»

 احمد پا شد رفت‌ تا دايره‌ بازرسي‌ را دنبال‌ عمو ابراهيم ‌بگردد. ولي‌ وقتي‌ برگشت‌ چهره‌اش‌ داد مي‌زد كه‌ كاري از پيش‌ نبرده‌است‌. رئيس‌ به‌ اين‌ مشكل‌ غريب‌ مي‌انديشيد كه‌ در خاطر هيچ‌كس‌ نمي‌گنجيد. حاضر نبود باور كند: مردك‌ ديوانه‌ دفعتا دم‌ در پيدايش‌خواهد شد. فحش‌ است‌ كه‌ نثارش‌ خواهد شد و اوعذرهاي‌ جورواجور خواهد تراشيد. خوب‌ جز اين‌ چه‌ مي‌توانند بكنند؟ لطفي‌ پشتش‌ به‌ زن‌ ثروتمندش‌ گرم‌ است‌. سمير از آن‌ حقه‌هاست‌. ولي‌بيچاره‌هايي‌ مثل‌ احمد حادثه‌ پاك‌ نابودشان‌ مي‌كند.

فروشنده‌ روغن‌ برگشت‌ ولي‌ پيش‌ از آن‌ كه‌ دهان‌ باز كند رئيس‌سرش‌ داد كشيد:

ــ صبر كن‌، دنيا كه‌ به‌ آخر نرسيده‌. ما در يك‌ اداره‌ دولتي‌ هستيم‌ نه‌ دربازار...

مرد حيرت‌زده‌ عقب‌ نشست‌. چند نفر از كارمندان‌ دايره‌ بازرسي‌ براي‌ احوالپرسي‌ آمدند، بعضي‌شان‌ خواستند شوخي‌ كنند ولي‌ فضا را گرفته‌ ديدند و شوخي‌ توي‌ دهانشان‌ ماسيد. نگراني‌ به‌ عيان‌ خود رانشان‌ داد، همه‌ دست‌ از كار كشيدند. احمد آهي‌ كشيد و گفت‌:

ــ به‌ دلم‌ برات‌ شده‌ كه‌ مساله‌ جدي‌ است‌. از بين‌ رفتيم‌ حضرات‌...

بعد برخاست‌ و گفت‌: مي‌روم‌ از دربان‌ وزارتخانه‌ سراغش‌ را بگيرم‌.

 و با پريشاني‌ ناپديد شد. اندكي‌ بعد برگشت‌ و برانگيخته‌ داد زد:

ــ دربان‌ مي‌گويد كه‌ او را حدود نه‌ صبح‌ ديده‌ كه‌ از وزارتخانه ‌مي‌رود بيرون‌.

بعد با صدايي‌ گفت‌:

ــ بدتر از فاجعه‌ است‌. ممكن‌ نيست‌ زندگيش‌ را به‌ صد وپنجاه‌ يادويست‌ جنيه‌ بفروشد. حادثه‌؟ كي‌ مي‌داند. خدايا، يعني‌ اين‌ ماه‌ تمام‌مي‌شود؟

لطفي‌ احساس‌ كرد كه‌ نگاهها گاه‌ به‌ گاه‌ به‌ طرفش‌ برمي‌گردد، پس‌ باحالي‌ گرفته‌ گفت‌:

ــ بله‌ بدتر از فاجعه‌ است‌. شايد بپرسيد خوب‌ براي‌ من‌ چه‌ اهميت‌دارد؟ راستش‌ بگويم‌ كه‌ زن‌ پولدارم‌ حتي‌ يك‌ سكه‌ از پولش‌ را خرج‌نمي‌كند...

دهها نفرين‌ بود كه‌ در دل‌ نثارش‌ شد. هيچ‌ كس‌ وقعي‌ به‌ حرفش ‌نگذاشت‌. احمد آهي‌ كشيد و گفت‌:

ــ شما را به‌ خدا باور مي‌كنيد؟ به‌ خدا كه‌ من‌ از روز دوم‌ برج‌ ديگريك‌ شاهي‌ توي‌ جيبم‌ نيست‌. نه‌ چاي‌ و قهوه‌ مي‌خورم‌، نه‌ سيگارمي‌كشم‌، نه‌ ماشين‌ سوار مي‌شوم‌. اولادي‌ در دبيرستان‌، اولادي‌ دردانشگاه‌ و قرض‌ سنگين‌ دوا و درمان‌. چه‌ خاكي‌ به‌ سرم‌ بريزم‌؟

چون‌ ساعت‌ از يك‌ بعدازظهر گذشت‌، رئيس‌ با چهره‌اي‌ گرفته‌ برخاست‌. از ميزش‌ فاصله‌ گرفت‌ و گفت‌:

ــ بايد به‌ بازرس‌ كل‌ خبر داد.

بازرس‌ كل‌ در حالي‌ كه‌ خود را ناراحت‌ نشان‌ مي‌داد به‌ داستان‌ گوش‌داد، بعد پرسيد:

ــ با وجود همه‌ اينها، ممكن‌ نيست‌ برگردد؟

ــ راستش‌ من‌ كه‌ پاك‌ نااميدم‌، ساعت‌ نزديك‌ دو است‌...

بازرس‌ با لحن‌ خرده‌گيرانه‌اي‌ گفت‌:

ــ شما مي‌دانيد كه‌ رفتارتان‌ اشتباه‌ و برخلاف‌ دستور است‌...

رئيس‌ در سكوتي‌ نوميدانه‌ فرو رفت‌، آنگاه‌ با تمجمج‌ گفت‌:

ــ همه‌ دواير اين‌ كار را مي‌كنند...

ــ باشد! اشتباه‌ اشتباه‌ را توجيه‌ نمي‌كند. گزارشي‌ به‌ من‌ بنويس‌ تا به ‌نماينده‌ وزراتخانه‌ بدهم‌...

ولي‌ رئيس‌ كوتاه‌ نيامد وگفت‌:

ــ همه‌ به‌ حقوقشان‌ شديدا احتياج‌ دارند. اين‌ وضع‌ بي‌سابقه‌ است‌...

ــ مي‌خواهي‌ من‌ چه‌ كنم‌؟

ــ ما حقوقها را نگرفته‌ايم‌; ليست‌ را امضا نكرده‌ايم‌...

ــ بله‌، قضيه‌ انكار كردني‌ نيست‌. همين‌ طور سهل‌انگاري‌ درمسؤوليت‌...

سكوت‌ حاكم‌ شد. رئيس‌ آدم‌ درمانده‌اي‌ جلوه‌ كرد. بازرس‌ به‌ تنگ‌آمد و خودش‌ را با اوراق‌ روي‌ ميزش‌ مشغول‌ كرد. رئيس‌ از موضع‌ خودعقب‌ نشست‌ و باگامهايي‌ سنگين‌ به‌ طرف‌ در رفت‌. هنگام‌ خروج‌صداي‌ بازرس‌ كل‌ را شنيد كه‌ با درشتي‌ مي‌گفت‌:

ــ به‌ پليس‌ خبر بدهيد...

افراد دبيرخانه‌ راه‌ افتادند به‌ طرف‌ مركز پليس‌. يك‌ نظامي‌ هدايتشان‌كرد به‌ اتاق‌ افسر نگهبان‌. راهشان‌ را از ميان‌ زناني‌ كه‌ زانوهايشان‌ را بغل‌ زده‌ بودند و جلوشان‌ دسته‌اي‌ مرد دعوا كرده‌ و خونالود نشسته‌ بودند،گشودند. ازپس‌ دري‌ بسته‌ صداي‌ جيغ‌ و ناله‌ بلند بود. آقاي‌ كامل‌، رئيس‌دايره‌ تمام‌ ماجرا را از اول‌ تا آخر براي‌ افسر تعريف‌ كرد. درباره‌ عموابراهيم‌ گفت‌ كه‌ فراشي‌ است‌ پنجاه‌ و پنج‌ ساله‌. از ده‌ سالگي‌ به‌ عنوان‌كارگر چاپخانه‌ به‌ خدمت‌ وزارتخانه‌ درآمده‌، بعد به‌ علت‌ اينكه‌ روي‌رئيسش‌ دست‌ بلند كرده‌، فراشش‌ كرده‌اند. حقوق‌ پايه‌اش‌ شش‌ جنيه‌است‌. كاركنان‌ دبيرخانه‌ درباره‌اش‌ گفتند كه‌ آدم‌ پاكي‌ بود، و اگر چه‌اشكالاتي‌ داشت‌، اما قابل‌ تحمل‌ بود. مثلا پيش‌ مي‌آمد كه‌ داشت‌ با توحرف‌ مي‌زد، مي‌گذاشت‌ مي‌رفت‌، يا در چيزهايي‌ دخالت‌ مي‌كرد كه‌ به‌او مربوط نبود; يا گاهي‌ بدون‌ مناسبت‌ به‌ مسايل‌ سياسي‌ روز مي‌پيچيد.گفتند كه‌ در خانه‌ شماره‌ 111 >درب‌ الحله‌< زندگي‌ مي‌كند. سابقه‌ نداردكه‌ دزدي‌ كرده‌ يا چيز مشكوكي‌ آورده‌ باشد. افسر پس‌ از نوشتن‌ صورت‌جلسه‌ گفت‌ كه‌ منطقه‌ نخست‌ بايد مطمئن‌ شود كه‌ حادثه‌اي‌ براي‌ او پيش‌نيامده‌، بعد تحقيق‌ مسير قانوني‌ خود را طي‌ كند. كارمندان‌ چاره‌اي‌ جزبازگشت‌ نديدند. منگ‌ از پريشاني‌، مركز پليس‌ را ترك‌ گفتند. صدايشان‌درهم‌ آميخته‌ بود، شكوه‌ مي‌كردند و مي‌پرسيدند كه‌ با مسئوليتهاي‌سنگين‌شان‌ در خانه‌ چه كنند. همگي‌ تمايل‌ واحدي‌ داشتند و آن‌ اينكه‌ باهم‌ باشند تا راه‌حلي‌ براي‌ مشكل‌شان‌ بيابند، اما بالاخره‌ ناچار شدند ازهم‌ جدا شوند. هريك‌ به‌ راه‌ خود رفت‌. رئيس‌ دايره‌ به‌ خانه‌اش‌برگشت‌. دلخوشي‌اي‌ نداشت‌ جز بازي‌ ورق‌. مصطفاي‌ ماشين‌نويس‌كج‌ كرد به طرف‌ حجره‌ رباخواري‌ در «باب‌ الشعريه» كه‌ عادت‌ داشت‌ درمواقع‌ بحراني‌ با بهره‌ كلان‌ از او نزول‌ بگيرد. لطفي‌ خرجي‌ خانه‌ دست‌زنش‌ بود، در نتيجه‌ لازم‌ بود كلكي‌ سوار كند تا خرجي‌ ماهانه‌ را از اوبگيرد. سرباز عزب‌ بود و در خانه‌ پدرش‌ زندگي‌ مي‌كرد. تصميم‌ گرفت ‌به‌ او بگويد: «اين‌ ماه‌ خرجم‌ را بده‌، فرض‌ كن‌ هنوز محصلم‌.» حمام ‌ناگزير بود زنش‌ را كه‌ عضو صندوق‌ پس‌انداز محلي‌ بود متقاعد كند تاسهمش‌ را كه‌ مخصوص‌ لباس‌ بود براي‌ خرج‌ خانه‌ بگيرد، حالا با دعوا يا با التماس‌. سمير كارش‌ آسانتر بود، چون‌ وقتي‌ تنها شد به‌ خودش‌گفت‌: «اگر رشوه‌ نبود چطور مي‌توانستم‌ از اين‌ مهلكه‌ جان‌ به‌ در ببرم؟» ماند احمد انديكاتوريست‌، كه‌ همكارانش‌ فكر مي‌كردند رنگ‌ روز بعد را هم‌ نخواهد ديد. سرگردان‌ توي‌ خيابانها راه‌ مي‌رفت‌، بي‌آنكه ‌حواسش‌ به‌ مردم‌ دور و بر و ماشينها باشد. نالان‌ با چهره‌اي‌ كبود داخل ‌خانه‌ شد، خود را روي‌ اولين‌ صندلي‌ انداخت‌ و چشمهايش‌ را بست‌. زنش‌ با بوي‌ آشپزخانه‌ به‌ طرفش‌ آمد و با پريشاني‌ پرسيد:

ــ چي‌ شده‌؟

ــ اين‌ ماه‌ حقوق‌ نداريم.

زن‌ با تعجب‌ گفت‌:

ــ خدا روز بد نياورد، چرا؟ عمو ابراهيم‌ اول‌ وقت‌ حقوقت‌ را آورد!

مرد چون‌ غريقي‌ كه‌ در لحظه‌هاي‌ آخر نفسي‌ يافته‌ باشد، از جا جهيد. زنش‌ رفت‌ و پاكت‌ اوراق‌ مالي‌ را آورد و احمد حقوقش‌ را تمام‌ وكمال ‌در آن‌ ديد. شادي‌ او را به‌ مرز جنون‌ رساند. سبكبال‌ دستهايش‌ را گشود و از ته‌ دل‌ داد زد: «خدا خوارت‌ نكند عمو ابراهيم‌... خدا عوضت‌ بدهد عمو ابراهيم.»

پليس‌ به‌ خانه‌ عمو ابراهيم‌ در درب‌ الحله‌ حمله‌ برد. خانه‌ عبارت‌ بود از اتاقي‌ انباري‌ در يك‌ حياط قديمي‌ كه‌ ديوارش‌ در حال‌ فروريختن‌ بود. در اتاق‌ چيزي‌ نبود جز يك‌ تشك‌ شندره‌، يك‌ حصير، يك‌ منقل‌، يك‌ ديگ‌، يك‌ ساج‌ و پيرزني‌ يك‌ چشم‌ كه‌ معلوم‌ شد زن اوست‌. چون‌سراغ‌ شوهرش‌ را گرفتند، گفت‌ كه‌ وزارتخانه‌ است‌. بعد خيلي‌ جدي ‌گفت‌ كه‌ چيزي‌ از ناپديد شدنش‌ نمي‌داند. تنها لباسي‌ كه‌ از عمو ابراهيم‌يافتند يك‌ جلباب‌ بود كه‌ وقتي‌ خوب‌ وارسي‌اش‌ كردند، قطعه‌ كوچكي‌حشيش‌ توي‌ آن‌ پيدا كردند. ماموران‌ زن‌ را به‌ دفتر پليس‌ بردند و او گفت‌ كه‌ از فرار مردش‌ يا از سرقتي‌ كه‌ به‌ آن‌ متهم‌ است‌ چيزي‌ نمي‌داند. خيلي‌گريست‌ و خيلي‌ شوهرش‌ را نفرين‌ كرد. گفت‌ كه‌ مرد در آغاز زندگي‌مشتركشان‌، شوهر پاكي‌ بود و آنها صاحب‌ بچه‌هايي‌ هستند. از اين‌بچه‌ها يكي‌ كارگري‌ است‌ در منطقه‌ كانال‌ كه‌ سالهاست‌ رابطه‌اش‌ با آنهاقطع‌ است‌. ديگري‌ در ده‌ سالگي‌ در حادثه‌ تصادف‌ تراموا كشته‌ شده‌. و يك‌ دختر كه‌ زن‌ يك‌ كارگر ساختمان‌ است‌ و شوهرش‌ او را به‌ دورترين ‌منطقه‌ صعيد برده‌. او هم‌ مانند برادرش‌ در كانال‌ با آنها رابطه‌ ندارد. بعداعتراف‌ كرد كه‌ عمو ابراهيم‌ در ماههاي‌ اخير و بعد از اين‌ كه‌ پا به‌ سن‌گذاشت‌، تغيير مهمي‌ كرده‌ است‌، به‌ اين‌ معني‌ كه‌ خبرهايي‌ به‌ او رسيده‌ كه‌ نشان‌ مي‌دهد وي‌ دلبسته‌ دخترك‌ بليت‌ فروشي‌ در حوالي‌ قهوه‌خانه «فؤاد» شده‌، و اين‌ خبرها باعث‌ شده كه‌ چند بار جلوي‌ چشم‌ همسايه‌هابا هم‌ دعوا كنند.

ماموران‌ به‌ قهوه‌خانه‌ فؤاد ريختند و با گروه‌ عجيبي‌ ته‌ سيگارجمع‌كن‌ ــ از كودك‌ تا جوان‌ ــ به‌ مركز بازگشتند. عده‌اي‌ واكسي‌ نيزآوردند. همه‌ وقتي‌ اوصاف‌ عمو ابراهيم‌ را شنيدند، او را به‌ ياد آوردند.گفتند كه‌ او در ماههاي‌ اخير روي‌ آخرين‌ صندلي‌ درگذر منشعب‌ از راه‌اصلي‌ مي‌نشست‌، قهوه‌ مي‌خورد و به‌ دخترك‌ انگليسي‌ زل‌ مي‌زد. دخترك‌، بليت‌ فروشي‌ هفده‌ ساله‌ بود با گيسوان‌ طلايي‌ و چشمان‌ آبي‌ كه‌او هم‌ در آغاز ته‌ سيگار جمع‌ مي‌كرد. تقريبا همه‌ اعتراف‌ كردند كه‌روابط مخصوصي‌ با او داشتند، بعضي‌ از مشتريهاي‌ محترم‌ قهوه‌خانه‌هم‌ همينطور. عمو ابراهيم‌ خيلي‌ به‌ دخترك‌ توجه‌ داشت‌. يك‌ بار از آن‌حوالي‌ مي‌گذشت‌ كه‌ او را ديد و چون‌ فهميد كه‌ دور وبر قهوه‌خانه‌ فواد مي‌پلكد، صندليش‌ را ته‌ گذر گذاشت‌ تا هر بعدازظهر او را ببيند. درظاهر براي‌ خريد بليت‌ صدايش مي‌زد، ولي‌ درواقع‌ مي‌خواست‌ مدت‌بيشتري‌ كنار خود نگهش‌ دارد. دخترك‌ از همان‌ آغاز متوجه‌ دلباختگي‌مرد شد و پيش‌ آنها پته‌اش‌ را روي‌ آب‌ ريخت‌، و او هم‌ به‌ علت‌ گيجي‌متوجه‌ آنها نبود. روزي‌ دخترك‌ به‌ آنها خبر داد كه‌ مرد مايل‌ است‌ با اوازدواج‌ كند€ گفت‌ كه‌ مرد به‌ او زندگي‌ سعادتمند و خالي‌ از بدبختي‌ ودربدري‌ وعده‌ داده‌ است‌. آنها خيلي‌ خنديدند و حرف‌ را شوخي‌ تلقي‌كردند، چون‌ هم‌ خودشان‌ به‌ ازدواج‌ فكر نكرده‌ بودند و هم‌ مرد هيچ‌شباهتي‌ به‌ دامادي‌ كه‌ در خيالشان‌ بود، نداشت‌. يكي‌شان‌ به‌ مسخره‌گفت‌:

ــ او كه‌ ظاهرا مثل‌ ماست!

دخترك‌ با سردرگمي‌ گفت‌:

ــ ولي‌ ثروتمند است‌...

باز هم‌ خنديدند. ولي‌ دخترك‌ ديگر به‌ قهوه‌خانه‌ نيامد و يكدفعه‌ ازهمه‌جا غيبش‌ زد.

پليس‌ يقين‌ داشت‌ كه‌ يك‌ سرنخ‌ را گير آورده‌ است‌، ولي‌ نمي‌دانست ‌كه‌ سرديگر در «ابوقير» است‌. آري‌، عمو ابراهيم‌ در ابوقير بود. برساحل‌مي‌لميد، گاه‌ به‌ دريا و گاه‌ به‌ «ياسمينه» كه‌ گيسوان‌ طلايي‌اش‌ در معرض‌نسيم‌ پرمي‌گشود، چشم‌ مي‌دوخت‌. ريشش‌ تراشيده‌ و تاسي‌ سرش‌ زيرعرق‌ چيني‌ به‌ سفيدي‌ شير پوشيده‌ بود. معلوم‌ بود كه‌ آبي‌ زير پوستش‌دويده‌ است‌. ياسمينه‌ دامن‌ شيكي‌ به‌ تن‌ داشت‌. چنان‌ تر و تازه‌ مي‌نمودكه‌ گويي‌ آب‌ مقطر است‌. يك‌ كانون‌ خانوادگي‌ خوشبخت‌ و كامياب‌،اگرچه‌ سرماي‌ فروردين‌ هنوز نيشي‌ مي‌زد. محل‌ تقريبا خالي‌ بود. هنوزاز مسافران‌ تابستان‌ خبري‌ نبود و يونانياني‌ كه‌ كنار دريا خانه‌ داشتند، ازساحل‌ دور بودند. عشق‌ گرداگرد مجلس‌ زيبايشان‌ پرگشوده‌ بود ومي‌رقصيد. در چشمان‌ عمو ابراهيم‌ ناباوري‌ و تعجب‌ موج‌ مي‌زد. انگاربراي‌ اولين‌ بار در معصوميتي‌ كودكانه‌ با جهان‌ رو به‌ رو مي‌شود. آخر تاآن‌ موقع‌ دريا نديده‌ بود. در تمام‌ عمر حتي‌ پايش‌ را از قاهره‌ بيرون‌نگذاشته‌ بود. چنين‌ بود كه‌ درياي‌ خروشان‌، ساحل‌ بيكران‌ و آسمان‌پوشيده‌ از ابر سپيد او را چون‌ گل‌ صفا داده‌ بود... گوش‌ به‌ صداي‌دانه‌هاي‌ باران‌ سپرده‌ بود و لبخند شادي‌ و خوشبختي‌ لبانش‌ را ترك‌نمي‌كرد. گويي‌ از بندهاي‌ غم‌ رسته‌ است‌ و در رؤيايي‌ غوطه‌ مي‌خورد،يا از نغمه‌هاي‌ دلكش‌ عشق‌ كه‌ جان‌ سرمستش‌ را در نور ديده‌ است‌ لذت‌مي‌برد. اما دخترك‌ در برابرش‌ بي‌حال‌ دراز كشيده‌ بود، سكوت‌ سنگيني‌او را دربرگرفته‌ و پلكهايش‌ با رنگي‌ از ملال‌ سنگين‌  شده‌ بود. لطفي‌،كارمند دبيرخانه‌ ناخواسته‌ ابوقير را به‌ او معرفي‌ كرده‌ بود. هرسال‌تابستان‌ را در اين‌ ييلاق‌ مي‌گذراند و پيش‌ از سفر و بعد از آن‌، از زيبايي‌ وآرامش‌ و ماهيهايش‌ براي‌ همكاران‌ حكايتها مي‌گفت‌. ييلاق‌ فكر عموابراهيم‌ را پر كرده‌ بود و آخر سر هم‌ راه‌ خود را به‌ آن‌ پيدا كرد، با هر آنچه‌يك‌ ماه‌ عسل‌ نياز داشت‌، از لباس‌ و لوازم‌ آرايش‌ و هديه‌ و اسباب‌ عيش‌و عشرت‌. همه‌ روز را توي‌ اتاق‌ مفروشي‌ كه‌ كرايه‌ كرده‌ بود در كنارساحل‌ مي‌گذراند. كاري‌ جز عشق‌ و نظربازي‌ و كشيدن‌ خوردن‌ ونوشيدن‌ و گپ‌ زدن‌ نداشت‌. در يك‌ هفته‌ چنان‌ ريخت‌ و پاشي‌ كرد كه‌قبلا در يك‌ سال‌ هم‌ نمي‌كرد. و معشوق‌ دست‌ از خواهش‌ نمي‌كشيد، واو چه‌ زود خواسته‌هايش‌ را پاسخ‌ مي‌گفت‌. دخترك‌ رفتار عجيبي‌ داشت‌حتي‌ مسكرات‌ و مخدرات‌ هم‌ مي‌خواست‌€ تا حد آزار دهنده‌اي‌ صريح‌بود. يك‌ بار پرسيد:

ــ پولها را از كجا آورده‌اي‌؟

عمو ابراهيم‌ خنديد و گفت‌:

ــ من‌ جزو اعيانم‌.

دخترك‌ با ترديد و با گونه‌هاي‌ گل‌ انداخته‌ از شراب‌، گفت‌:

ــ حاليم‌ هست‌...

ـ خدا ببخشدت‌...

دخترك‌ خنده‌ ابلهانه‌اي‌ كرد وگفت‌:

ــ چهار تا دندان‌ بيشتر نداري‌... يكي‌ بالا، سه‌ تا پايين‌...

مرد با اغماض‌ خنديد، شايد هم‌ كمي‌ به‌ دل‌ گرفت‌، ولي‌ تصميم‌نداشت‌ از خوشبختي‌ دست‌ بكشد، خوشبختي‌اي‌ كه‌ خودش‌ بيش‌ ازهركس‌ مي‌دانست‌ چقدر ناپايدار است‌. چيزي‌ نمي‌خواست‌، جز اين‌ كه‌سعادتي‌ را كه‌ به‌ دست‌ آورده‌ است‌ مدتي‌ نگه‌ دارد. مي‌دانست‌ كه‌پايه‌هاي‌ سعادتش‌ با خرج‌ آخرين‌ سكه‌ خود به‌ خود فرو خواهدريخت‌، اما نمي‌خواست‌ پيش‌ از آن‌ دستگيرش‌ كنند. از اين‌ رو با وجودكج‌ خلقيهايي‌ كه‌ معشوق‌ نشان‌ مي‌داد بر خوشبختي‌ پا مي‌فشرد. دخترك‌ميل‌ داشت‌ اسكندريه‌ را ببيند، ولي‌ عمو ابراهيم‌ مصرانه‌ رد كرد. پس‌دختر با مكري‌ كه‌ از پياده‌روها به‌ ارث‌ برده‌ بود گفت‌:

ــ بهت‌ گفتم‌ حاليم‌ هست‌ بابا!

پاسخ‌ عمو ابراهيم‌ اين‌ بود كه‌ يك‌ هديه‌ زينتي‌ زيبا برايش‌ خريد،ميوه‌ و شراب‌ و سيگارهاي‌ قاچاق‌ در دسترسش‌ نهاد، گونه‌هاي‌ گل‌انداخته‌اش‌ را بوسيد، با مهرباني‌ به‌ چهره‌اش‌ لبخند زد و گفت‌:

ــ به‌ دريا و آسمان‌ نگاه‌ كن‌ و با آنچه‌ داري‌ خوشبخت‌ باش‌. عيشت‌شاد!..

مي‌خواست‌ او هم‌ مثل‌ خودش‌ خوشبخت‌ باشد. پيش‌ از اين‌سرافكنده‌ مي‌گشت‌. از دنيا جز خاك‌ و خلش‌ را نمي‌ديد، يا چيزي‌ جزمحنتها و بدبختيهايش‌ را نمي‌ديد. اما اينك‌ چيزي‌ را مي‌ديد كه‌ هرگزنديده‌ بود. سپيده‌ دمان‌ را در طلوع‌ سحرآميزش‌ و غروب‌ را با رنگهاي‌شگفت‌انگيزش‌ كه‌ از شفق‌ مي‌تراويد. ستارگان‌ بيدار را و ماه‌ تابنده‌ را وافقهاي‌ نامتناهي‌ را. و همه‌ اينها را به‌ نيروي‌ خلاق‌ عشق‌ مي‌ديد. حتي‌ درشگفت‌ بود كه‌ پس‌ از آن‌ همه‌ تيره‌ روزي‌ چگونه‌ اينها او را به‌ وجدمي‌آورند.

در اوايل‌ خرداد نخستين‌ خانواده‌ كه‌ زودتر از ديگران‌ به‌ ييلاق‌ آمده‌بود كنار ساحل‌ پيدا شد. عمو ابراهيم‌ دلش‌ گرفت‌. احساس‌ كرد كه‌بدبختي‌ دارد مثل‌ اجل‌ نزديك‌ مي‌شود. خوشبختي‌ به‌ زودي‌ و براي‌هميشه‌ خواهد رفت‌ و همين‌، او را برسعادت‌ موجود مصرتر ساخت‌.شروع‌ كرد به‌ روشن‌ كردن‌ پياپي‌ سيگارهايش‌. روزي‌ توي‌ دكان‌ بقالي‌بود كه‌ در آخر راه‌ لطفي‌، كارمند دبيرخانه‌ را همراه‌ يكي‌ از دلالها ديد.دلش‌ از ترس‌ پايين‌ ريخت‌. به‌ سرعت‌ به‌ كوچه‌ بغل‌ پيچيد و از آنجاخود را به‌ خانه‌ رساند. لطفي‌ مثل‌ هر تابستان‌ ديگر آمده‌ بود تا براي‌ماههاي‌ تير و مرداد خانه‌اي‌ كرايه‌ كند. چند روز نخواهد گذشت‌ كه‌لطفي‌ طول‌ و عرض‌ ساحل‌ را خواهد پيمود و ديگرجايي‌ براي‌ اونخواهد ماند. نااميدي‌ در خانه‌اش‌ را مي‌كوبيد و او جايي‌ براي‌ خودسراغ‌ نداشت‌. رؤيا مثل‌ اين‌ ابر شتابنده‌ به‌ پايان‌ خواهد رسيد و معشوق‌چون‌ نسيمي‌ تركش‌ خواهد كرد. معشوقي‌ كه‌ دوستش‌ دارد، هرچند ازتنهايي‌ مي‌نالد و زباني‌ گزنده‌ دارد. آري‌، دوستش‌ دارد، و براي‌ سعادتي‌كه‌ ارزاني‌اش‌ داشته‌ و روح‌ جوانيي‌ در او دميده‌، سپاسگزارش‌ است‌.خدا از سر تقصيراتش‌ بگذرد و خوشبختش‌ كند.

خود را در اتاق‌ تنها يافت‌. رفت‌ باقي‌مانده‌ پولها را شمرد و آنها رادور سينه‌اش‌ بست‌. حركتي‌ نزديك‌ در احساس‌ كرد. به‌ طرف‌ صدابرگشت‌ و دختر را ديد كه‌ دارد مي‌آيد. با خود گفت‌ آيا او را ديده‌ است‌؟در چشمانش‌ نگاه‌ مكارانه‌اي‌ خواند، از اين‌ رو هنگامي‌ كه در كنارش‌روي‌ رختخواب‌ دراز كشيد، خواب‌ از چشمانش‌ پريد. شب‌ دربي‌خوابي‌ و فكر گذشت‌. در درونش‌ صداي‌ پرمهري‌ مي‌گفت‌: >پولها رابه‌ او بده‌ و روانه‌اش‌ كن‌.<

به‌ او گفت‌: >هنوز چند روزي‌ فرصت‌ دارم‌.< صدا گفت‌: >پولها را بده‌و روانه‌اش‌ كن‌.< دخترك‌ زيباي‌ فراري‌ از پدر... از مادر؟

دخترك‌ يك‌ بار در كمال‌ سادگي‌ به‌ او گفته‌ بود.

ــ هيچ ‌كس‌ را در دنيا ندارم‌...

مثل‌ خودش‌! در تاريكي‌ احساس‌ كرد چيزي‌ مثل‌ مار روي‌ سينه‌اش ‌مي‌خزد. حواسش‌ در دستان‌ دزد دخترك‌ متمركز شد. سعي‌ مي‌كند ازش‌ بدزدد. بدجنس‌، پس‌ به‌ خاطر همين‌ بود كه‌ مي‌كوشيد خسته‌اش‌ كند تاغرق‌ خواب‌ شود؟ چه‌ بدبختي‌ بزرگي‌! و دستش‌ را گرفت‌، دخترك‌ درتاريكي‌ جيغي‌ كشيد. سپس‌ سكوت‌ حاكم‌ شد. عمو ابراهيم‌ با اندوه‌ پرسيد:

ــ چرا اين‌ كار را كردي‌؟

بعد سرزنش‌آميز گفت‌:

ــ كي‌ خواسته‌ات‌ را رد كردم‌؟

دخترك‌ افتاد روي‌ دستش‌ و وحشيانه‌ گازش‌ گرفت‌، طوري‌ كه‌ ناليد و با قوت‌ عقبش‌ راند. اين‌ اولين‌ حركت‌ بي‌رحمانه‌اي‌ بود كه‌ از دخترك ‌سر مي‌زد. عمو ابراهيم‌ پريد كليد برق‌ را زد و اتاق‌ روشن‌ شد. اول‌ ازهمه‌ به‌ مچ‌ خونينش‌ نگاه‌ كرد، بعد گفت‌:

ــ با اين‌ سن‌ و اين‌ همه‌ بدجنس‌!

دخترك‌ لحظه‌اي‌ خجلت‌زده‌ به‌ او نگريست‌، سپس‌ به‌ او پشت‌ كرد.مرد پرسيد:

ــ مي‌خواستي‌ مال‌ خودت‌ را بدزدي‌؟

دخترك‌ چهره‌ درهم‌ كشيد. عصبي‌ و بي‌حوصله‌ بود، ولي‌ حرفي‌ نزد. مرد دوباره‌ گفت‌:

ــ من‌ از اين‌ بيشتر طمعي‌ ندارم‌.

بعد لبخند تلخي‌ زد و گفت‌:

ــ خدا خودش‌ جزايت‌ را بدهد...

عمو ابراهيم‌ صبح‌، بيشترين‌ مقدار پولي‌ را كه‌ نزدش‌ مانده‌ بود به‌دخترك‌ داد، اسبابش‌ را بست‌ و او را به‌ ايستگاه‌ رساند...

از آن‌ پس‌ ديگر ابوقير از هر جلوه‌اي‌ خالي‌ شد... وضع‌ بتدريج‌ تغييركرد و مسافران‌ گروه‌ گروه‌ سرازير شدند به‌ طرف‌ ييلاق‌. عمو ابراهيم‌ رفت‌ اسكندريه‌ تا بي‌اعتنا به‌ همه‌ چيز سر به‌ آوارگي‌ بگذارد. يك‌ بارخودش‌ را مقابل‌ مسجد  ابوعباس‌ ديد. داخل‌ شد. به‌ احترام‌ مسجد دو ركعت‌ نماز خواند، بعد رويش‌ را به‌ طرف‌ ديوار كرد و نشست‌. بااندوهي‌ گران‌ و ياسي‌ عظيم‌ دست‌ به‌ گريبان‌ بود. به‌ نجوا با خداي‌ خود گفتگو كرد: «ممكن‌ نيست‌ آنچه‌ براي‌ من‌ پيش‌ آمد و آنچه‌ در هرجاي‌ ديگر دنيا پيش‌ مي‌آيد تو را راضي‌ كند. كوچك و زيبا و شرور، آيا اين‌ تورا راضي‌ مي‌كند؟ بچه‌هايم‌ كجا هستند... آيا اين‌ راضيت‌ مي‌كند؟! ميان‌ميليونها انسان‌ احساس‌ تنهايي‌ كشنده‌اي‌ مي‌كنم‌... اين‌ راضيت‌ مي‌كند؟» و به‌ گريه‌ افتاد. داشت‌ از مسجد دور مي‌شد كه‌ كسي‌ صدا زد: «عموابراهيم!» گيج‌ و بي‌اراده‌ برگشت‌. نره‌ غولي‌ را ديد كه‌ ظفرمند و خشنود به‌ سويش‌ گام‌ برمي‌دارد. از سكناتش‌ فهميد مامور است‌. بي‌ مقاومت‌ايستاد. مرد شانه‌اش‌ را چسبيد و گفت‌:

ــ خسته‌ شديم‌ بس‌ كه‌ دنبالت‌ گشتيم‌... خدا خسته‌ات‌ كند.

و عمو ابراهيم‌ را به‌ جلو راند، آنگاه‌ چون‌ حالت‌ تسليم‌ و سرخي‌چشمان‌ او را ديد، گفت‌:

ــ مي‌تواني‌ به‌ من‌ بگويي‌ تو با اين‌ سنـت‌ چرا آن‌ كار را كردي‌؟

ــ خدا...

اين‌ كلمه‌ چون‌ آهي‌ از او برآمد...

 

نجيب محفوظ نويسنده نامدار مصری و نخستين نويسنده عرب که تاکنون برنده جايزه ادبی نوبل شده 1911 در قاهره به دنیا آمد.

محفوظ لیسانس فلسفه خود را از دانشکده ادبیات دانشگاه مصر دریافت کرد.

او عضو شورای عالی فرهنگ ملی مصر و دارای نشان اول این کشور است. نوشتن را از کودکی شروع کرد. در آغاز به دنبال تحصیل معماری و پزشکی رفت اما دیری نکشید که در رشته فلسفه ادامه تحصیل کرد.

 از نجيب محفوظ که يکی از بهترين نويسندگان و روشنفکران معاصر دنيای عرب به شمار می رود تاکنون بيش از پنجاه کتاب در قالب داستان بلند، مجموعه داستانهای کوتاه، نمايشنامه، مقاله، سفرنامه، خاطره و تحليل سياسی به چاپ رسيده است.

قصر الشوق (کاخ هوس)، ثرثرة فوق النيل (شناور روی نيل) و أطفال الجبلاوی (بچه های جبلاوی) از جمله مشهورترين آثار نجيب محفوظ به شمار می روند.

ويژگی آثار او که تاکنون به 25 زبان ترجمه شده روايت تاريخ تحولات اجتماعی قرن بيستم مصر است.

نجيب محفوظ در سال 1988 برنده جايزه ادبی نوبل شد.

 

 

محمد جواهركلام متولد 1330 شادگان (خوزستان). ليسانس علوم سياسي از دانشكده حقوق دانشگاه تهران، علاقه مند به ترجمه آثار ادبي عرب. تاكنون كتابهاي زير را ترجمه كرده است:

- تاريخ نوين فلسطين (نوشته عبدالوهاب كيالي)

- زندگي سياسي ناصر (آ. آگاريشف)

- منتقدان جامعه (انديشه هاي راديكال در جامعه شناسي آمريكا) (ت.ب. باتومور)

- نگاهي به داستان معاصر عرب (چند نويسنده)

- موعظه شيطان (نجيب محفوظ)

- فرهنگ ضرب المثلهاي عربي خوزستان  (با وهاب خانچي)

 - تاريخ خوزستان 1878- 1925 (مصطفي انصاري)

- مصاحبه با آدونيس (كودكي، شعر و تبعيد) – زير چاپ   

برای دیدن لیست کتاب های نشر شادگان اینجا را کلیک کنید



نظر خوانندگان: 4 نظر
 
 
نقل مطالب تنها با لینک مستقیم و ذكر نام و آدرس مجله ادبي قابيل، آزاد است