صفحه‌ی اول | تماس | RSS



شعري از پروانه دلاور

خانم رئيس جمهور                                            


خانم رئيس جمهور مي ايستد
روبروي دخترهاي  بازي
كه هنوز دخترهاي كوچك ِخاله اند
وآن طرفِ صدايشان
رد هيچ جهنمي پيدانيست
واين طرفِ صدايشان
پسرهاي كوچك ِبازي ِخاله
نه گوش به اخبار چسبيده اند
ونه جوراب پس مي اندازند
كسي قايم نشده پشت سيگار
وكسي رنگ نشده لاي موها
نه سبيلي گذاشته ونه ابرويي برداشته اند
مديرمدرسه
بزرگترين نامِ آشناست
وخانم رئيس جمهور
درمانتوي گشادآبجي كبرا
تصميم مي گيرد:
علم بهتراست يا ثروت
آبجي كبرا
تا آخرعمر برخواب هيچ دوچرخه اي ننشست
همچنانكه گَردهيچ نامحرمي برتارمويش
ومِهرهيچ كسي بر دلش
آبجي كبرا هيچ وقت ننشست
بابا تصميم گرفت
وآبجي كبرا
با تكليفهاي بچه هاي خيسش
گم شد

بعداز بازيِ خاله
دخترهاي كوچكي
كه جلوي بابا چايي گذاشتند
ولباسهاي داداشي را شستند
ودر پستوي اشكهاي ننه
با غمي مبهم
گريستند
يادگرفتند
خنده هاي كوچكشان را به قالي گلها
گره بزنند
ودختركان آرزو را
در رجهاي ترنج
دف ، دف
دفن كنند
ويادگرفتند
در عروسي آبجي كبرا
براي اشكهاي آبجي كبرا
با غمي غريب گريه كنند

بعداز بازيِ خاله
دختر هاي رنگ پريده ولاغر
جوش‎هاي صورتشان را كندند
وسربه زير
شوهركردند
وهيچ وقت نگفتند
درآينده مي خواهندچه كاره شوند
وبعد هي در گريه هاي كودكي مدام
استفراغ شدند
و دو زلفونشان
در تار هيچ ربابي نلرزيد
آبجي كبرا رفت سر زا
ودختر كوچك هفتم آبجي كبرا
در آغوش عزاي خاله
با غمي يتيم  جيغ زد
جيغ زد ومادر شد
مادر شد وجيغ زد
جيغ، مادر زد و مادر جيغ شد
وجيغ
جيغ...

خانم رئيس جمهور
تصميم گرفت
علم بهتراست يا ثروت
ونشست با مردهاي شكم گنده
وسعي كرد
زمزمه هاي غبارآلود دختران جنوب را
در تنور شرق وغرب
چانه بزند
وردّ ِ دندانهاي شكسته را بر چادرهاي تُفي
براي مردهاي مشت شده‎ي قاضي
اثبات كند
خانم رئيس جمهور
بر سرِ فرياد مي زند
كه فقير
در صورتِ زن ِمن
پررنگ تر است
ومدرسه در روستاي مردِ من
دخترندارد
ودردورافتاده‎ي غرب هاي ايران
وشرق هاي خراسان
زن ها با نرينه هايي كه مي زايند
مي زيند
وصداي دخترهاي ليسانس ِمن
وقتي در دانشگاه تهران
كنفرانس دارند
در آشپزخانه‎ي سرخ ِپياز و سيب زميني
مي لرزد
كه بايدبرق از سر خانه بزند بيرون
كه خانم كدبانوي دفترچه‎ي ممنوع
با قانوني كه مردان ِنفقه
برايش بريده اند
مهر مي ورزد
وهمين روزها
مهريه اش را مي ريزد در كام سالهاي جوان
وعدالت خانه
تُفش مي كند به خيابانهاي طلاااااااااااااااااااا ق
تا پاچه هاي كوتاه ِدختران امروزم را
پاسبانها ... بزنند
كه از چشمِ مادر مرده ها دوزخ زبانه مي كشد
براي سكه اي كه شرم را
دف بزند در غم نان وكودكان

خانم رئيس جمهور
(با دنده اي كه كم آمده
ازحساب ليلاي شرق
با چادري به قواره‎ي زنهايي كه درسايه‎ي باباي لنگ دراز
با غمزه‎ي ابروي شعري كه از برند
سپيدبخت مي شوند)
روي مريمي اش را مي گيرد
وصداي مادري اش را لاي لحظه هاي نرم مي خواباند
وبا دستهايي كه بوي شير وجوهر مي دهند
منتشر مي شود
اما
خانم رئيس جمهور نمي داند

خانم رئيس جمهور نمي شود !
                                                            25/2/84



نظر خوانندگان: 4 نظر
 
 
نقل مطالب تنها با لینک مستقیم و ذكر نام و آدرس مجله ادبي قابيل، آزاد است