1
برگ های ِ سوخته
نگاتیو ندارند
فقط... می ریزند
:
:
:
2
عکس ِ فوری نگیر
تاریخی نمی شوم.
3
دوستت دارم را بردار و
در لفافه بپچ
روبرو چشم ها – بیانیه های صادر شده اند!
نگاهت را مثل سنگ روی سنگ می چینی ؟
نچین
سنگ روی سنگ بند نمی شود –
برگ می شود –
همینجا – روی ِ آسفا لت ِ خیابان لیکسله
روبروی خانه ات
...
روبروی خانه ات
چشم ها ی هزار شده
- بی حرف خطر می کنند
پانزدهم اکتبر دوهزارو پنج
4
نفس می زنی « دوستت دارم» در شب که گم می شوی
پای در باد می کشم ، تا پاره نشود بند ِ دلت از گاهی –
نرقتن و ُ هی دوید نم تا هی ماندن وُ هی راه نرفتنت
به آب وُ آتش فکز نکن – پای در ابر کشیده ای -
که سیاه شده ای از من و ُ به زیر ِ باران نرفتنم وَ
قد کشیده حیرت ِ تو تا لاک ِ تو که نیمقدم بر می گردی
وَ از تماشای ِ الگو ها و ُ کلیشه ها بنفش می شود –
پیشانیت
تا تعبیر می کنم رنگ خالی ِ صدف –
دیگر نگاه نمی کنم
دیگر نفس نمی کشی.
5
دو بستر دارم وُ دلی که به خاطره خوش است و ُ کناری که
کنار ِ من هایی که می شناسم دراز کشیده است تا سرد نشود آتش ،
پرده از طاق ِ پنجره که می افتد ، وقتی که تکه تکه می شوم در
کار های پراکنده ام وَ با دهان ِ سیاه مشق هایم نفس می کشم :
آی وقت ِ چندانی نمانده است دیگر
بزکم کنید! سایه های کنار من
تار ِ عنکبوتی – انگار –
در حال تنیدن است.
استکهلم. سی ام سپتامپر دوهزار و پنج
خیابان لیکسله / Lyckselevägen