صفحه‌ی اول | تماس | RSS



ببين زانوم ورم كرده! | محمدرضا گودرزی

- آقاي دكتر، پول ندارم، بچه‌هام ولم كرده‌ن، رفته‌ن. خيلي زرنگ باشم شكممو سير كنم. دكتر علفي هم ازم پول نگرفت.

- مادر! بذار ببينم داروهاتون رو داريم يا نه. ماشالا دو سه قلم هم كه نيست!

- امروز ظهر نون و خيار خوردم! جون ندارم.

- خوب! دو تاش رو مشابه داريم، بقيه‌ش هم هست.

- خدا نگه دارتون!

- مادر بشينين تا داروهاتون حاضر شه.

- ببينين! اينجاي دستم خيلي درد مي‌كنه. اينِ ها، هميشه يه مشما دوا دارم. معده‌م، معده‌م هم هي مي‌سوزه!

- مادر پرهيز كنين، داروهاتونم سر وقت بخورين خوب مي‌شين. چند ساله‌تونه؟

- سني ندارم. فكر نكنم جخ شصت سالمم بشه. اما آقاي دكتر دعاهام خيلي مستجابه، دروغ نگم تا الان گره كار صد نفرو واكرده‌م.

دكتر به جواني كه پشت پيشخوان بود گفت: اول داروهاي اين خانم رو بپيچ!  

 پيرزن رفت سمت جوان و گفت: آب خوردن نداريد؟ جگرم همين طور آتيش مي‌گيره!

- گرمه، آبِ شيره.

- نه، خنك مي‌خوام!

و رفت روي يكي از چهار صندليِ كنار در نشست و به دو دختري نگاه كرد كه تازه وارد شده بودند. از جلو او كه رد مي‌شدند گفت:حلال و حروم سرتون نمي‌شه؟

-  بله؟

-  مي‌گم گناه داره اين طور همه جاتونو انداختين بيرون!

-  به شما چه؟

-  هيچي غلط كردم. خير نديده‌ها مي‌خوان آدمو قورت بدن!

دو دختر اخم كردند و رو گرداندند. يكي‌شان به جوان پشت پيشخوان گفت: كِرِم ضد آفتابِ ژولين دارين؟

- نداريم!

- مرسي!

هر دو به سمت در رفتند و يكي‌شان زير لب گفت: فضول!

پيرزن رو به پيرمردي كه روي صندلي ديگري نشسته بود گفت: به من بود ها!

- عيب نداره، جوونن!

- آره نوبت اونام مي‌شه. ببينين هفتة پيش از پله افتادم، زانوم ورم كرده.

و چادرش را كنار زد، دامن پيراهنش را بالا كشيد و از روي زيرجامه‌اش كه توي جوراب بود، زانوي راستش را نشان داد.

-  همه جام عليله! تازگيا همه چيز يادم مي‌ره، ديروز مي‌خواستم برم افسريه رفتم شابدالعظيم.

-  خب چرا تنها اين‌ور اون‌ور مي‌رين؟

-  كسي رو ندارم، شوهرم عمرشو داده به شما!

-  بچه هم ندارين؟

-  بچه چيه؟ ديگه هر كي به فكر خودشه! خدا سايه‌شونو از سر بچه‌هاشون كم نكنه. اينِ ها يه مشما دوا دارم. هفتة ديگه مي‌خوام برم مشهد، با كاروان حاج عبدالله. خدا از برادري كمش نكنه، گفته خرجِ راه ازت نمي‌گيرم.

-  التماس دعا!

-  حالا نمي‌دونم چطور برم خونه؟

-  كجا مي‌خواين برين؟

-  نعمت آباد!

-  نعمت آباد كجاست؟

پيرزن با دست جايي دور را نشان داد و گفت: اون پايينا!

- بلد نيستم، اما يه خرده جلوتر اتوبوس هست، مي‌ره راه‌آهن، اونجا هم حتماً اتوبوساي ديگه‌اي هست.

- نه اتوبوس نداره، شخصياش هم دويست تومن مي‌گيرن تا ببرن اونجا، انگار مردم رو گنج نشسته‌ن! صبح نون و خيار خوردم.

- صبر كنين...اين پونصد تومنو قرض بگيرين، بعداً بندازين تو صندوق صدقات!

- نه بابا شرمنده مي‌شم!

- اين حرفا كدومه؟ شما دارين قرض مي‌گيرين.

- خدا از برادري كمتون نكنه.

پول را گوشة روسري‌اش گره زد. جوان به اواشاره كرد. بلند شد و رفت جلو پيشخوان. جوان گفت: سه هزار و دويست و سي تومن.

- اي واي!

سرش را جلو برد و آهسته گفت: من كه صد تومن بيشتر ندارم.

دكتر جلو آمد و به جوان گفت: بده ببرد!

- خدا عمر با عزت نصيبتون كنه! تنتون هميشه سالم باشه.

داروها را گرفت و در مشماي سفيد بزرگي كه چند نان لواش، يك مشماي كوچك پر از قرص و كپسول و يك دستمالِ گره پيچ در آن بود، گذاشت و پاكشان به سمت در رفت. وسط داروخانه برگشت و بلند گفت: ويكس بمالم خوب مي‌شه؟

دكتر گفت: چي؟

- زانوم!

- آره خوب مي‌شه! مُسكن هم بخورين.

در را باز كرد و بيرون رفت. جلو چند زن و مردي كه در ايستگاه ايستاده بودند، رفت.

- آخ! آخ! آخ! مُردم از كمر درد! ببخشين اتوبوس راه‌آهن از اينجا رد مي‌شه؟

دختري گفت: بله مادر!

- حتماً بليت هم مي‌خوان!

- من بليت دارم.

از كيفش چند بليت درآورد و دو تا به پيرزن داد.

- خير ببيني!

اتوبوس رسيد. پيرزن قبل از همه سوار شد. وسط اتوبوس پُر بود. پيرزن ميلة صندلي جلو پاش را چسبيد و سرش را نزديكِ سر دختري برد كه دو گوشيِ كوچك در گوش‌هاش بود و چشم‌هاش را بسته بود، گفت: دخترم پاشو من بشينم، خير ببيني، زانوم درد مي‌كنه!

 دختر يكي از گوشي‌ها را درآورد و گفت: چي گفتين؟

زن جواني گفت: مادر بياين بشينين اينجا!

پيرزن نشست و گفت: خدا خيرت بده!

بعد به دختري كه گوشي در گوش داشت اشاره كرد و سرش را به راست و چپ  تكان داد و گفت: همين طور ولشون كردن تو خيابونا.

زن جوان لبخند زد. پيرزن گفت: زانوم ورم كرده ببينين!

چادرش را كنار زد، زيرجامه‌اش را بالا كشيد و زانوي ورم كرده‌اش را نشان داد.

- ايشالا خوب مي‌شيد!

- بهجت خانم مي‌گه، شبا از تنهايي نمي‌ترسي؟ مي‌گم خب چي كار كنم؟ همه جارو قفل مي‌كنم.

زن ساكت به او نگاه مي‌كرد.

- مي‌خوام برم نعمت‌آباد، اتوبوس نداره، شخصي‌ها هم انصاف ندارن، دويست تومن مي‌گيرن. ظهر نون و خيار خوردم.

زن رو گرداند. پيرزن هم مشماش را لاي دو زانو محكم كرد و زير لب چيزهايي گفت.

   اتوبوس كه ايستاد و همه به سمت در رفتند، پيرزن هم مشماش را زير چادر گرفت و پياده شد. پنجاه قدم جلوتر، چند پيكان پشت هم پارك كرده بودند.

- صالح آباد! صالح آباد!

- ياغچي‌آباد!

پيرزن جلوتر رفت. حالا روبه‌روي جواني بود كه عرق‌گير آستين دار به تن داشت و داد مي‌زد: نعمت آباد!

  جوان با ديدن پيرزن، بلند گفت: باز بز آورديم!

پيرزن به او زل زد.

- خب بابا برو بشين تو اون سبزه، الان پر مي‌شه.

- سلام!

- عليك. حتماً از دكتر مي‌آيي؟

پيرزن مشماش را نشان داد و گفت: غير از دكتر كجا دارم برم؟

-  نعمت آباد! نعمت آباد!    

- ديروز مي‌خواستم برم افسريه، رفتم شابدالعظيم.

- زيارت قبول!

 پيرزن كنار خودرو ايستاد. دو مرد جوان و ميان‌سال رسيدند، براي پيرزن سر تكان دادند و عقب نشستند. پيرزن هم كنار آنها نشست.

- نعمت آباد دو نفر!

پيرزن از پنجره به بيرون نگاه كرد. زير لب مدام چيزهايي مي‌گفت. دو پسر جوان كه سوار شدند، راننده پشت فرمان نشست و رو به آنها گفت: آقايون اين سرويس دويست و پنجاه تومنه!

  يكي از جوان‌ها گفت: يعني گرونش كردين؟

  راننده به پيرزن اشاره كرد: نمي‌شناسينش مگه؟

- نه!

- حتماً غريبين؟

- چطور مگه؟

- مهمون بقيه‌ان!

چشمهاي پيرزن بسته بود و سرش را تكيه داده بود به شيشة ماشين.

- يعني كه چي؟

مرد ميان‌سال گفت: همينه ديگه!

دو جوان به هم نگاه كردند و خنديدند.

پيكان به ميدانِ پر درختي كه رسيد، پيرزن گفت: نگه دار!

 پياده شد.

- خدا تنتونو بيمار نكنه. خير ببينين، براي همه‌تون دعا مي‌كنم.

رو كه برگرداند، راننده داد زد: اگه بلدي واسه خودت بكن.

 

   پيرزن جلو خانه‌اي كوچك و آجري ايستاد. دسته كليدي را كه با كِش به مچ چپش بسته بود درآورد و در را باز كرد. در راهرو، جلو اولين در كه رسيد، در زد. زن جواني از لاي در نگاه كرد، بعد در را كامل باز كرد و گفت: سلام! بهتر شدين؟

- چه بهتري؟ ديگه از من گذشته... ديشب نبودين؟

- چرا، چطور مگه؟

- نصفِ شب باز همون سايه افتاده بود پشت پنجرة اتاقم. مثل هر بار هر چي حمد و سوره خوندم و داد زدم، نرفت. شما و احمد آقارم صدا زدم، جواب ندادين.

-  حتماً خواب بوديم.

-  نمي‌دونم از جونم چي مي‌خواد؟

- مگه درو قفل نمي‌كنين؟

- چرا، اما اون كاري به در نداره، همين طور اونجا وايميسه تا منو جون به سر كنه. بديش اينه همين كه مي‌بينمش خواب از سرم مي‌پره، ديگه تا صبح جون مي‌كنم.

- گفتين چه وقت اومده بود؟

- خوب نمي‌دونم، هميشه وقتي مي‌آد خوابم، تو خواب انگار يكي تكونم مي‌ده، چشم كه وا مي‌كنم، ساية اونو مي‌بينم.

- مي‌خواين بهروزو بفرستم شبا تو اتاق شما بخوابه؟

- نه بابا كار يه شب دو شب كه نيست. وقت نماز صبح كه مي‌شه، غيبش مي‌زنه تا فردا شب.

- چرا يكي از دختراتون يا نوه‌هاتون نمي‌آن پيشتون بمونن؟

پيرزن سري تكان داد و گفت: اي! اي!... خب ديگه مرحمت زياد.

پاكشان رفت، جلو دومين در ايستاد. كليد انداخت و در را باز كرد. چادر و مشماش را روي فرش انداخت و روبه‌روي عكسِ سياه و سفيدِ مرد مسني ايستاد كه فكلش روي پيشاني افتاده بود و سيگاري گوشة لب داشت.

- مي‌بيني چي به روزم آوردي؟ آخه اين چه وقت مردن بود؟ تو كه بچه‌هامونو خوب مي‌شناختي و مي‌دونستي هم، اين قوم و خويشامون عين قوم كوفه‌ن نگفتي اگه من برم، اين پيرزن، تك و تنها چي كار مي‌كنه؟ قربون غريبي امام رضا، ميونِ اين همه آشنا، همين طور غريب و بي‌كس افتاده‌م.

 سراغ ضبط صوت كوچكي رفت كه درپوشِ جانواري‌اش شكسته بود، نواري در آن گذاشت، روشنش كرد و نشست: سقايِ دشت كربلا...ابولفضل!

  صدايِ هق‌هقش بلند شد.



نظر خوانندگان: 15 نظر
 
 
نقل مطالب تنها با لینک مستقیم و ذكر نام و آدرس مجله ادبي قابيل، آزاد است