راوي: خانم خديجه دلاوري، 60 ساله، بيسواد، خانه دار و كشاورز
روستاي خورهه، شهرستان محلات
گردآوري: سعيد موحدي
سه چيز آمد مسلم نزد زنگي انار و كشمش و نقل فرنگي
سه چيز آمد مسلم نزد شاهون هنر يا مال يا مرد سخندون
من از مال و هنر چيزي نداريم ولي يك مشت سخن دارم بيارم
سخن سنج و سخن سنج سخن بر سينه به ز گنج
سخن خوبست كه معني دار باشد سخن خوبست كه هرزه گو نباشد
و راويان احوال و ناقلان آثار و طوطيان شكرشكن شيرين گفتار، اينگونه روايات كرده اند كه يه پادشاهي بود، سه تا پسر داشت. ملك خورشيد، ملك جمشيد و ملك محمد. وصيت كرد گفتش كه ما سه تا دروازه داريم. شما از دوتاش برين از يكيش نرين. يه سنگ سفيدي در اون دروازه كار كرد كه نشون باشه. پادشاهه رفت به شكار و از شكار برنگشت.
پسر بزرگه، ملك جمشيد، بلند شد و گفت: خوب! ما بايست بدونيم كه اين چه رمزيه؟ باباي ما گفته كه از در دروازه برين، اما از اين دروازه نرين. من بايست امروز برم و پيروي كنم. ببينم اين چه نيتجه اي داره.
هرچي مادرش عزوجز مي كنه: مادر تو نرو، تو بزرگتر مايي، سرپرست مايي، آقات كه رفته نيومده. شما نرو.
مي گه: نه!
مي ره و يه اسب خيلي خوب و يكدونه خورجين پول و با يك شمشير و يك تفنگ ور مي داره، مي ره به شكار.
مي ره، مي ره، مي ره توي بر بيابون. مي بينه تشنه اش شد و گشنه اش شد و گرما رو به اين كرد. مي بينه يه چشمه اي پيداهه. مي ره سر اون چشمه. مي بينه يه درختي يه. دراز مي كشه و اسب رو آب مي ده و مي كوبه به دم درخته ئو مي بنده و گيره مي خوابه. خوابش مي بره.
يه قلعه اي كه از يه دختر پادشانشيني ديده بوده، اونجا بوده. نزديكاي همون چشمه. اين بسكم شرور بوده، دختره، خيلي بزن بهادر بوده، نمي خواستن مثلا اونجا باشه، مي برنش يه جا ديگه قلعه براش مي ندازن. مي ره سر برج مي بينه كه يه جووني، انگار اونجا با اسبش هس. به كلفتش رو مي كنه برو مادر، اين جوون ببين كيه, ورش دار بيارش خونه.
مي ره و اين مي گه: اي مادر! خدا بكشدم. خدا مرگم بده! تو كجا، اينجا كجا؟ مگه من مرده بودم؟ خاكم به سر بود! مي اومدي خونه، قليوني، چايي اي ، ناهاري!
مي گه: غريب، كور مادر! من خو نمدونستم { كلفته مي گه } حالام طوري ني! بلن شو بريم خونه.
ورش مي دوره مي ره خونه شو، اينو مي برن فذيرايي زيادي مي كنن و ناهاري و چاي. دختره رو مي كنه به كلفته: تو برو.
مي شينن، مي گه: آقا! شما اهل قمار بازي اينا هستي؟
مي كه تا ببينيم.
ميارن پول زيادي و اين پولاي پسره رو مي بره. همه پولشو كه برد، مي گه: چرا بازي نمي كني جوون؟
مي گه كه ديگه پولي ندارم. مي گه: خو مي خرمت.
مي گه: چن؟
مثل، صد هزار تومن. به اين مي ده و اون پوله رو مي بره و مي گه: خو! الانه كه ديگه من اختيار تام دارم. اختيار دارم هر بلايي بخوام سر تو بيارم.
مي گه: خوب چي؟
مي گه: بلن شو كشتي بگيريم.
كشتي مي گيره. اينو مي زنه زمين و سرش و مي بره و اندازه تو يه چاهي. مي كشدش. مي كشدشد و اسبشم كه برده اون پيره زنه سر يه طويله اي بسته و كاه و گونه اي.
روز سوم مي شه از اين موضوع مي ذره. مادره سر به جون پسر دويمي مي كنه مي گه خوب! فلان فلان شده ها! بابادون كه رفت! برادر بزرگدونم رفت! پاشين برين ببيني! آخه من كه فگتم از اين دروازه نرين. سر اين برادر اومده؟
اين برادرم مي ره عين همين قضيه اي كه براي اين رخ داده، برا اونم مي ده. اينم مي برن و همين بلا رو سرش ميارن. مي كشن. التبه اين پيره زنه نمي ذاره كه اينا خودشون اسبو ببرن كه اسب اون يكي ديده شه. خودش مي بره مي بنده.
اينم مي كشه. مي كشه و باز مي شه روز شيشم. شيشم مي شه و باز مادره مي گه كه پاش بچه م! اونا كه رفتن، خو بنگشتن. تو برو يه كاري بكن. پا مي شه و اين پسر كوچيكه خيلي ناراحت، خيلي غصه خورده. مي ره يه پولي ور مي داره و يك خورجين پول و شمشير و تفنگ و انيا. ناراحت مي ره. مي ره دم همون چشمه مي شينه. مي بينه يه پيره زني داره مياد. بيدار مي مونه. مي گه: هر بلايي سر اين برادرا من اومده، همين پيره زن گيس سفيد اورده.
پيره زنه مياد و مي گه: اي مادر! قربونت برم! دورت بگردم! خاك به تو سر من! تو كجا و اينجا كجا! پاش بريم خونه!
ورش مي داره و مي ره. وقتي مي بره تو در حياط، مي بينه اه.. ! يه دختري بالاي بونه. يك دل نه صد دل، عاشقش مي شه. مي گه: خوب، من اين عاشقي رو زير پا مي ذارم. ولي مي دونم كه اين برادرا منو، اينا هر كاري كردن، كردن.
مي گه: بده من اسبتو ببرم ببندم سر طويله و تو نرو، كفشت كثيف مي شه و فلان.
مي گه: نه مادر! لازم نيست. من اسبمو دست هيشكي نمي دم. خودم مي رم ببندم.
هرچي زنه اصرار مي كنه، مي گه: محاله! من بايست خودم ببندم و خودم از مالم فذيرايي كنم.
مي ره مي بنده مي بينه اه! دو تا اسبا برادرا انيجان. گفت: خوب! يه سر نخي اينجا پيدا كردم. اين خو از اسبا.
مي رن و ناهاري و چايي و بش خلي فذيرايي مي كنن و مي گه كه آقا! مگه چته اينقدر ناراحتي؟ مي گه: هيچي! خستگي راهه و فلان.
بروز نمي ده كه چي شده. دختره مياد و مي گه: قمار بازي نمي كني؟
مي گه: چرا! برا سرگرمي. بلن شو برو وردار بيا بشين.
مي شينه هرچي پول مياره، پسره مي بره. چه پولا برادرارو. خورجيانا رو كه مياره، مي بينه كه اه! خورجين برادرا اينجان. فهميد كه ديگه اينجا سر برادرا زير آب رفته. بازي مي كنه تا تموم پول دختر و شب تا صحب باش بازي مي كنه تا پولا رو مي بره. مي گه: چرا بازي نمي كني؟
مي گه: من ديگه پولي ندارم.
مي گه: خيلي خوب! من مي خرمت.
مي گه: چقد؟
ميگه: يه اسب خورجين پول مال تو.
مي خردشو باز مي گه: چه كنيم؟
مي گه كه خو تو ديگه زن مني. من اختيار تام دارم. مي دونم هر كاري بات مي خوام بكنم.
مي گه: پس يه كاري بكن.
يم شينه رو سينه اش كه زنه رو بكشه، مي گه من نمي كشمت. فقط مي خوام يه حرف راست بشم بزني.
مي گه: ها؟
مي گه: برادراي منو چكار كردي؟
مي گه: وه! براي اين ناراحتي؟ خو زودتر مي گفت. پاش من تا بشت بگم.
مي گه: ها؟
مي گه: من هر كي بياد اينجا كه خيلي خوشم بياد و ببينم اين جوون نيرومنديه و مال خونواده خوبي يه و اي، اينا رو فهميدم اينا وليعتن و انيا، فرستادم پلو آقام. من دختر شاهه فلان جا هستم. پاشو! مي فرستم بر پلوشون.
مي گه: خيلي خوب!
اينم باور مي كنه بنده خدا! حالا نگو كه كشته اينا رو. هركي زورش نرسه، مي فرسته باباهه مي كشه. مي گه: يكيش وزيير دست راست بابا منه، چون لياقتشو داشته است، يكيش وزير دست چپ. الئون من نامه مي ده، مي نويسم مي دم تو وردور برو.
مي گه: خو من پيدا نمي كنم.
مي گه: يه گابي داريم كه مستقيم مي ره توي قصر.
اين پا مي شه، پولارو جمع مي كنه و يه اسب خودشو در مي كنه و ميره اونجا. مي ره، همچين كه مي رسه توي اون به حساب – حالا ديگه پادشاه نشينش چي بوده، ديگه اونو من نمي دونم – مي رسد همون جا كه گاب زرد بره تو قصر، يه پسره اي از مدرسه مي اومده يا از كار مي اومده، گاب رو ميبينه ميگه: برو باد كرده! كج koj مي ري؟ مي خواي جوون مردمو به كشتن بدي.
اون مي دونسته قضيه چيه. اين بنده خدا نمي دونسته. مياد پايينو يه كشيده تو گوش پسره.
- چرا اينو رم مي دي؟ من مي خوام برم ببينم برادرام كجاهان؟ تو چرا زديش؟
پسره گريه مي كنه و ناراحت، ميگ ه: برو! برو تا چشمت كورشه! برو! حالا مي ري حسابتو مي رسن!
يه فكري مي كنه كه نكنه كاسه اي زيز نيم كاسه هه ة من دارم گول مي خورم؟ برمي گرده به تاخت، مي پره پايين از اسبه و يه چنگه پول مي ريزه تو دامن پسره. مي گه كه قضيه رو به من بگو چيه؟
همينجور كه ما برا شما شرح داديم، پسره مي گه: آره! اين دختر پادشاي فلان، بس { كه } خواستگار مي اومدن و مي رفتن و كشت و قضا سر اين مي شد، زن همه كسم نمي شد، باباش يه ساختموني به فلان جا براش يه قلعه انداخته، نوكري و كلفتي و همه چيز به اختيارش گذاشته، هركي زورش برسه خودش مي كشه، هر كي زورش نرسه يه نامه مي نوشته كه آقا! پدر من! فالني اومده، من زورم نرسيده، به رسيدن اونجا بكشينش. نامه رو مي بنده به شاخ اين گاب كه هيشگي ندونه. با اين گاب مي آيد مي ره تو قصر، خودشون مي فهمن قضيه چيه. مي گه: باريكلا! پير شي ايشاءالله! خوب بود قضيه را به ما گفتي!
گاب كه مي آيد بره تو قصر، يه خونه پيره زن بدبختي بغل خونه همين شا بوده، اين در رو مي زنه كه مي خواد زود خودشو نجات بده، در ميزنه و اين پيره زنم يه پسري داشته، بدبخت همين يه دونه پسر بوده. چنيدن سال رفته، نه مردش معلوم بوده نه زنده ش.
سلام مي كنه اونجا.
- مادر حالت چظوره؟
مي گه: الهي ننه دورت بگردم! من خو مردم! گيسم سفيد شد! چشمم كور شد! تو چن وقته رفتي نيومدي؟
نه كه شكل بچه اش بوده! مي گه: خو مادر رفتم گرفتار بودم، مي خواستم پول خيلي برات بيارم، كار مي كردم. تو چطوري؟
اينو به فرزندي قبول مي كنه، فكر مي كنه كه اولاد خودشه. مي گه: مادر!
مي گه: هان؟
مي گه: من خيلي دشمن دارم. فقط تو بدوني كه من اومدم، ديگه هيشگي. ممكنه منو تعقيب كرده باشن. بيان دنبال من. منو مي برن مي كشن. نبادا منو بروز بدي؟
مي گه: ننه! خدا بكشدم! من غلط مي كنم كه هچين كاري بكنم! من تو رو بروز مي دم؟ قايمت مي كنم! ديگه مي ذاري بري!
تا اين مي مونه.
مي مونه و شب كه مي شه، جارچي راه مي ندازن كه بگردين ببينين گاب زرد اومده، صاحبا گاب زرد نيومده. به هر جهت هه، بگيرين بيارينش.
مي گردنو مي بينن صاحاب گاب زردي نمي بينن، پيدا نيم كنن. مي گه: ننه! اين سولاخيه تو اين پس اتاقه به كجا را داره؟
مي گه: ننه! قربونت برم! دورت بگردم! اينو من گذوشتم برا رفع تنهايي. شبا خونه شا، اينا ميان مي رن. گوش مي دم ببينم چه خبره.
مي گه: خوب، گوش بده.
مي گه: آره، دارن مي گن گاب زرد اومده، صابش نيومده. چكار كنيم، چكار نكنيم؟
مي گن فردا مامور را بندازيم، تو خونه ها رو بگرده.
مامور مي فرستن و ميان. هفت تا مامور رو يه سر كردشون. مي آد كه بگردن. اون مي گه مامان! تو بلند شو برو دكون فلانجا، انگشتر و گوشواره و كفش و لباس برا من بخر، بيار. موسمي كه مامرا ميان از در خونه رد شن، شما بگو كه اون اصليشون كيه؟
گفت كه ببرا سياخان. اسمش ببراسياخانه كه اونا زير دستشن. بگو آقاي ببراسياخان! تو از صب كه داري مي گردي، يكي تصديق كرده يه قليون تخل بكش؟ يا يه چايي بخور؟ اول ناراحت مي شه، بعد بگو كه ننه! گلين خانوم! قليونو بيار. من قليونو كه بيارم و لباس زنونه بپوشم، اين چشمش منو مي گير، وا مي سته از من سوال. من ببينم دنيا چه خبره.
اينا از صب تا غروب مي گشتن غروب كه شد، پيرزنه رفت نشست رو سكوي در حياط به شكوايي. گفت كه آقاي ببراسياخان!
هان؟
گفت كه مادر! مي دونيم تو خو كسيو نداري كه ما بيايم خونه تو بگرديم. كسي خونت ني؟
گفت: نه. فقط من يه دختر دارم كه آفتاب مهتاب هنو اونو نديده.
گفت: ا. چه دختري كه آقتاب مهتاب هنو نيدتش؟ ننه، گلين خانوم! قليونو بيار. آقاي ببراسياخان! صب تا حالا داري مي گردي، يكي يه تصديق دود تلخ به شما كرده، گفت كه مگ ما سراغ دود تلخ مي گرديم؟
گفت كه خوب بالاخره يه رفع خستگي مي شه. ننه، گلين خانوم! قليونو بيار.
اين از كنار در قليونو آورد. ديد عجب دست و پري و ناخونايي. قشنگ و طلاها خوبو. گفت: خانم! تو اين دختر و كجا بزرگ كردي كه ما نديديم؟
گفت: دختر من شونزه سالشه. ولي هنو مي گم كه آقتاب مهتاب اينو نديده. . بخاطر خستگي شما من يه همچين كاريو كردم.
گفت: خيلي خوب! ممكنه كه ما دختر شما رو ببينيم؟
گفت كه بايست از خودش اجازه بگيرم.
مي گه: په كي من بيام خبر بگيرم؟
مي گه: هشت شب به بعد.
هشت شب به بعد، همه رو حكومت نظامي مي شه و مي گن هيشگي از خونه بيرون نيا، برن تا هشت صب.
اين صب مياد در خونه پيره زنه رو مي زنه، مي گه كه پيره زن!
مي گه: بله!
مي گه كه به دخترت بگو كه ما مهمون داريم و مي خوام بيام دختره رو ببينم، ببينم چه جوريه.
مي گه: برعكس، دخترمم خاطرخواه تو شد.
اينا كه پسره بش ياد مي ده. مي گه: خوب! ما چه جوري بايست اگه بخوايم همو ببينيم، به هم برسيم.
مي گه: بايست بگم به دختر.
دختره مي ره توي اون اتاق قايم مي شه، مي گه بهش بگو كه از فردا شب من بشت اذن مي دم كه تو بياي منو ببين. فعلا نه. ولي د جايي كه حكومت نظامي برقرار بمونه. شما، فردا كه گشتاتونو زدين از هفت غروب اعلان كه كسي از خونه بيرون نيا، تا هشت صب. و تو با من بيا بريم بگرديم و من تو را به همسري قبول مي كنم. هر جوري بخواي بات هستم.
مي گه: خيلي خوب.
ميان و امروز ديگه مي گه: ببينم چه خبره اونجا.
مي گه كه ننه! قربونت برم! مي گن هفت تا بار شتر، جواهرات كنيم و دو تام ساربون، يكي عقب يكي جلو، هركسي كه گفت اين چيه؟ بدون كه اون صاحب گاب زرده كه خبر از اين نداره. مي گه: خيلي خوب.
فرداش مياد پشت در قايم مي شه و شتر اولي نه و دويمي نه، طنافو مي زنه با خنجر مي بره و شتره رو با بار جواهرات مي كشه تو درو مي بنده. مي بره توي زيرزمين و جواهرات رو پايين مي كشه. شتره رو مي كشه و مي اندازه توي يه چاه بزرگ. مي گه: مادر! اگه يكي ازت سوالي كرد، حرفي زد، نبادا چيزي بگي بروز بدي.
مي گه: نه ننه! مگه من مرض دارم. من هيچي نمي گم.
شتر و مي كشه و مي اندازه تو چاه و جواهرات رو مي ذاره. مي گه: بخور! تو كيفشو بكن فقط.
مي گه: خب حالا پاشو ببين امشب ديگه چي چي مي گن؟ الانه سر و كله اين بياد و ما مي خوايم بريم بيرون؟
گفت كه والله ننه! اعلان كردن عصري، كه هفت تا بار شتر كه ما فرستاديم، شش تا اومده يكيش نيومده. هر كاري كرده، صاحب گاب زرد كرده.
مي گه كه ببين شا چي دستور مي ده؟
گفت كه شا مي گه كه فردا بگردن، هفت تا پيره زن روونه كنين تو خونه ها. هر كي گوشت شتر هر چقدر آورد، برابر ايون ما جواهرات بش مي ديم. بگن ما بچه مون مريضه، برديم دكتر، طبيب حكمت كرده كه گوشت شترش بديم. هر كي بيشتر بياره، ما بيشتر جواهرات بش مي ديم انعامم داره. { پسر } مي گه: خيلي خوب.
پا مي شه مي بينه كه الان قراردادي كه كرده، ببراسياخان مياد. خودشو هفت قلم آرايش مي كنه و درست مي كنه و مي گه كه ببراسياخان!
مي گه كه بعله!
مي گه كه من يه چيزي دلم مي خوا.
مي گه كه ها!
مي گه كه اگه مي خواي من زنت بشم و به همسريت درام، من الئون مدتي يه از تو اين اتاق، مي دونه مادرم، پا بيرون نذاشتم، دلم مي خوا برم شره ببينم. برنامه چه جوري شده، چه جوري نشده؟
مي گه: اشكالي نداره! من كه اعلان كردم هيشكي از خونه بيرون نيا. هر كي بيا، مي كشن. الئون پا مي شيم مي ريم.
مي گه: خو، پا شيم بريم با هم بگرديم. گپ بزنيم. ببينيم بالاخره تو چي مي خواي، من چي جوريم، تو جوري هستي. من به همسريت درآم.
مي گه: باشه.
خيلي خو خاطرخواش شده بوده.
هيچي! ورش مي داره مي ره تا پا جوقه دار. همه جا رو تو مي ددش. مي گه: آقاي ببراسياخان!
مي گه: ها!
مي گه: اين چي چيه؟
مي گه كه تو كار به اين نداشته باش كه اين چي چيه. مي خواي چه كني؟ اين چوبه داره. كساني كه خلاف مي كنن، كساني كه خيانت مي كنن، دزدي مي كنن، آدم مي كشن، ميارن به دار مي زنن.
مي گه من خو نمدونم اين چه جوريه. مي شه كه ... ببين، منو تا نصمه را ببر، بعد دوباره قرقره رو بكش پايين. نيذا من برم بالا.
مي گه: نه شما زني. مي ترسي. درست نيس. اصلا برا چي اينكاره؟
گفت : نه! من دلم مي خوا! مي خوام ببينم چه جوريه اين برنامه.
مي گه: نه تو زني، مي ترسي. پس اينكارو من مي كنم.
طنافو مي ندازه به گردنش، مي گه: اما نكشي كه من برم بالا! همين كه يخده كشيدي ديدي من الئونه كه مي رم بالا، دوباره بيارش پايين. يا اينجور برگردون پايين.
مي گه: باشه!
اين همچين كه اينو مي ندازه به كله اش كه امتحان كنه، اون نترسه، قرقره رو مي كشه و يارو رو دار مي زنه و مي آ مي ره خونه شون تخت مي خوابه.
آقاي ببراسياخان، كله داره! هشت صب كه مي شه، مي آن مي بينه اه!!! ببراسياخان خودش اعلان كرد كسي از خونه درنياد. كي اينو به دار زده؟ كي كرده؟ كي نكرده؟ صاحب گاب زرد!
مي گه: مادر ببين تو پس اتاقت خونه شا چي مي گن؟
مي گه كه ننه! قرار شده كه هر كي گوشت شتر و گيرآورد، مي دنن ببراسياخان { اون } كشته. انتقام مي گيرن. مي آو صب كه مي شه از همه جا بي خبر پا مي شه بره حموم. مي ره حموم و چركشو مي كنه و سروش مي شوره و همچي كه داشته اصلا مي كرده ، سلموني يه، يه هو يادش مياد كه ا، من به مادر نسپرديم كه تو گوشت شتر به اين يه وقت ندي؟ نكنه زنا بيان و رندگري كنن و اينم پيره زنيه ما رو به فرزندي قبول كرده. حالا تو خودش داره فكر مي كنه. بيان بيرون ما رو به كشتن بدن. پا مي شه. نصم صورت تراشيده، نصمش نتراشيده، مي گه: آقا بسه! مي خوام برم.
- آقا بذ صورتتو اصلا كنم. آخه زشته
مي گه: نه! مي خوام برم. من الئون يادم افتاد كه شير گازو يا مثل چي چيو باز گذاشتم مي خوام برم.
پا مي شه و دوه تا خونه شون. وقتي مي بينه ا، دست زنه يك عالم گوشت شتر اونم به چه وضعي از اين مادره گرفته و داره مي ره، از خونه بيرون. مي گه: مادر چي گرفتي؟
- الهي ننه دورت بگردم! قربونت برم! الهي تو صد ساله شي! الهي روز بد نداشته باشي! بچه ام دم مرگه. دكتر بردم، طبيب گفته بايد گوشت شتر بش بدي، هر دردي داره. حالا رفتم اينا رو از مادرت گرفت.
- مادرم كم بشت داده. بيا بريم خودم هر چي مي خواي ببر ور دور برو.
اينم كه گفته بودن برابرش طلا مي گيره، برمي گرده. برمي گرده و مي بره تو زيرزمين و زن رو مي كشه و مي ندازدش رو شتره.
- پدر سوخته فلان فلان شده! تو بري جواهرات بگيري، طلا بگيري، منو به كشتن بدي؟
مي آ مي گه: مادر چرا اين كار رو كردي؟
- بس كه التماس كرد؟
مي گه: من كه گفتم نده!
مي گه: حالا خو دادم!
مي آد و مي گه ببين خونه شا چه خبره؟ چي مي گن؟ مي گه كه مامان! مي گن چاره اي نيست، اين هر كي هي، خيلي زرنگ و قالتاقه. اين به شترمون و اين به پيره زن مون و اينم به ببراسياخان!
مي گه كه بذاريم تا دختره، بياريم قلعه اي بيندازيم اين نزديكيا، مثه اينكه دختره از اين حامله هه.
تا موسمي كه بچه به دنيا مي آد. بچه رو بيارن تو يه بيابون بزرگ، بدن دست يه آدم دست و دل نسوخته، بچه لختو با يتك گل سرخ به اين بزنن، بالاخره اون كه پدره ناراحت مي شه و مي آ مي گه چرا اين جوري مي كني؟ مي دونيم صاحب گاب زرده مي گيريم مي كشيمش.
مي گه: خيلي خوب.
مي آرن و قلعه دختره رو نزديكياي خونه پدرش. اينو يه قلعه اي درست مي كنن و اينو نگر مي دارن تا يه مدتي. همچي كه مي فهمه كه ديگه حالا قلعه دختره رو اوردن اينجا و چن نفرم مواظبه، دور قلعه نگهباني مي ده. اين شب مي خواد بره پلو دختره. مي گه: خدايا! چيكار كنم؟ چيكار نكنم؟
مي ره يه پوست گوساله مي خره و يه چقدري ام، كيلويي حلوا كنجيتي. مي بره يه چاله اي پيشاپيش مي ده مي كنه. مي گه كه پولدون مي دم، يه چاله برا من اون نزديكيا بكنين. مي كنن. اون پوست رو مي بره مي ذاره پيش از وقت اونجا و اين شبونه سوار اسب مي شه مي اد در دكون حلوائي.
مي آد در دكون حلوائي و مي گه: آقا!
مي گه: بله!
يم گه: بلن شو يه كيلو حلوا كنجيتي به من بده.
مي گه: آقا! برو ترو خدا! من خسته، كوبيده، ديگه بلن نمي شم! سر شب تا حالا يادت نبوده، حالا نصم شو اومدي.
مي گه: بلن شو! مگه تو برا پول كار نمي كني؟ تو هرچه پول بخواي، من بشت مي دم.
اين بدبخت بلن مي شه به طمع مي افته پيره مرده. يه يك كيلويي حلوا كنيتي مي كشه، به اين مي ده و مي گه: من سوار اسبم. بيا بي زحمت بده من و هرچي پول مي خواي، بيا.
اين همچي كه چنگو شو مي كنه تو خورجينو پول به اين بده، پيره مرده كه دستشو مي آره، مي زنه از اينجا مي ندازه. با حلوا كنجيتي دستشو مي بره. دستشو قطع مي كنه مي بره.
مي ره و شب اين دستو ور مي داره و مي ره تو چادر دختره. حلوا كنجيتو مي ذاره تو پوسته، تو چاله، مي ره پلو دختره. دختره مي گه كه الئون داد مي زنم مي گم كه چه بلاهايي سر ما آوردي. بابام اينا دارن پي ات مي گردن. خوب شد خودت به پا خودت اوخدي. مي گه: من خوب تو رو ول نمي كنم. شوهرتم، بچه م ازم داري. منم نگيرمت كي مي گيردت؟ هيچي نگو! من تا صب پلو تو مي مونم، صبم همينجور دست بسته مي رم جلو بابات. داد و بيداد نكن! بي خوابيم به جون مردم ننداز. آبروتو بيشتر نبر.
دختره رو خام مي كنه. مي گه كه – خلافه – من مي خوام برم توالت.
مي گه: ا! مي خواي فرار كني؟ مگه من مي ذارم تو بري توالت؟ همينجا تو چادر من بايس بشاشي – خلافه.
مي گه: آخه زشته! وقتي ام منو بگيرن. نمي گن اين چقد... اين كي بوده كه با حساب با دختر شا بوده و اينجور كثافت كاري كرده. من مي رم بيرون، پشت چادر تو دست به آب مي رسونم. دستمم مي ذارم تو دستت. خوبه! يه دستم اين تو باشه.
مي گه: باشه.
اين مي ره پشت چادره، دسته رو يواشكي، ته دستو مي ذاره رو دسته آفتابه و يه ناخونشو مي ذاره تو دست دختره. پا به فرار. مي ره.
يه مدتي كه مي بينه ا، په چر اين پا نمي شه بياد. خودش تو چادر بوده ديگه. دسته رو تيكون مي ده: اهه! بسه ته خو پاش بي تو نگا مي كنه، اصن انگشت با دست اومد تو.
داد مي زنه: آي داد! آي هوار! بدويين! بگيرين! صاحب گاب زرد الئون پلو من بود! ايناها اين دستشه! بيارين هر كي دست نداره بگيرين كه اون صاحب گاب زرده.
همه شهرو مي گردن، البته موسمي كه مي دويدن اينور و اونور صاحب گاب زردو پيدا كنن، مي بينن يه چاله اي، تاريكي، يه سگي تو اينجا داره كرچ كرچ مي كنه. مي گن: بابا بريم! اين استخون داره مي خوره.
نگا نمي كنن، خو تاريك بوده كه ببينن اين چيزي توشه يا نه؟ آنا ميا مي ره تو پوسته و بنا مي كنه از حلوا كنجيتيا كرچ و كرچ خوردن. اينا فك مي كنن سگ اونجا.
مي رن سراغ اوسا حلوائي. اوسا حلوائيو كت بسته مي بنر جلو شا، مي گن: فلان فلان شده! اينا، اين دست مال توه. تو صاحب گاب زردي!
كتكش مي زنن. هرچي جز مي زنه: بابا من پيره مردم! بدبختم! نصم شوم پدرم دراومده! اينجوريم كردن! چي ا جونم مي خواين؟ ولم كنين؟
آخرش شا مي گه: ا! ببرن جلو دختره خو مي شناسه. نزنين! اين پيره مرد، بدبخت، خدا زدش .
وقتي مي رن، مي گه: بابا! آون جوون بود، اين پيره!
مي گه: منم يكي ديگه اينجوريم كرده.
مي گن: اونم صاحب گاب زرد اينجوري كرده.
مي گن: چاره اي ني. دست رو دست بذارين تا اين بزاد، كه همون برنامه رو...
مي ذارن تا اين مي زا. مي آرن ميدونگايي، مي گن: اونچي مرد و زن هه، دستو شا داده بايست به ميدون كجا جمع شن و مي خوايم، بچه دختر شا به دنيا اومده، مي خوان بزنن. هر كي گفت چرا مي زني؟ اون صاحب گاب زرده. مي گيرينش.
اومدن رفتن چن تا دسته تركه گل كه تيغ داره، بريدن و خيس كردن و دادن دست يه آدم بي انصافي كه جلاد بود. بچه رو لخت كه بدنيا اومده، گفتن: بزن! بزن تا اين بچه بميره. هر كي بالاخره گفت كه چرا مي زن؟ اون بابا بچه اس.
همچي كه اين مياد بره، ميره قشنگ حموم، لباس و خودشو مي سازه و مي ره تو جمعيت وا مي سه و مي بينه بعله! جار زدن كه فلاني بيا! اوردن بچه رو، يه زن قابله اي اورد داد به اين جلاد و تركه گلا رو اوردن. تو يه ميدون وسيع.
بنا كرد با تركه گل به اين بچه زدن. تركه ام پر تيغ. تركه اوليو كه زد، دويمي، پريد و بچه رو از دست اين گرتف و با لقد گذاشت تو سر يارو: پدر سوخته! برا چي مي زني؟ بچه مال منه.
بچه رو گرفت و رفت پيش شاه.
در جايي كه تخت بود، پا تختش. گفت كه من صاب گاب زردم. دختر تو من حامله كردم، اينجور بوده، اينطور بوده. همين جور كه ما برا شما شرح داديم، اينم براي پدر دختر شرح داد كه اين دختر شما يه همچين بلايي سر من آورده، من انتقام گرفتم. گفت: كسي كه انقد شجاهه و اقعا مرده، چرا من بكشمش. تو داماد مني!
دختر و عقد كرد و شد دامادش. دامادو نشوند جاي خودش به سلطنتش و پسرشو كرد وزير دست راست اين. يه وزير دست چپم گرفت و نيگرش داشت.
دو سال كه موند، گفت: من مادر دارم. مادر من از فراق من الئون كور شده. اجازه مي خوام كه برم مادرمو ببينم و بيام. من خودمم شا هستم. برادرام اينجوري شدن، بابام اينطوري شده، من خودم شاهم. احتياجي ندارم كه اينجا سلطنتي كنم. سلطنتيو من مي بخشم به پسر بزرگ خودت.
و خانمو ورداشت با مادرش ... پادشاي همون خاك پدرش شد.
قصه ما به سر رسيد كلاغه به خونه اش نرسيد
كلمات و اصطلاحات:
شاهون: شاهان
بسكم: به قدري كه
كار كرد: كار گذاشت
پيروي كنم: دنباله كار را بگيرم
گرما رو به اين كرد: گرمش شد
پيداهه: پيداست
پادشانشيني: مملكتي كه پادشاه دارد‘ اينجا منظور دختر پادشاه است
مي ندازن: مي سازند
كورمادر: اصطلاحي براي كسي كه جايي را نمي شناسد‘ آدم غريب
كاه و گونه اي: عليق
مي ذره: مي گذره
سر به جون: عرصه را به او تنگ مي كند
بابادون: بابايتان
بزرگدونم: بزرگتان هم
پاش: پاشو
بونه: پشت بام
بش: به او
مي دونم: مي توانم
بشم: به من
پاش: پاشو
پلو: پهلو
بر: برو
الئون: الان
گاب: گاو
در مي كنه: خارج مي كند
باد كرده: نوعي نفرين
كج: كجا
چنگه: يك مشت
مردش: مرده اش
زندش: زنده اش
سولاخيه: سوراخ
پس اتاق: اتاق پشتي
صابش: صاحبش
موسمي: موقعي
ببراسياخان: احتمالا تحريفي از اسم ببرازخان است
شكوايي: اعتراض
خو كسيو: خب كسي را
خونت: خانه ات
هنو: هنوز
نيدتش: نديده اش
مگ: مگه
خوبو: زيبا
په: پس
شره: شهر را
مي ددش: مي گرداندش
نصمه: نصفه
نيذا: نگذار
يخده: يك مقدار
كله داره: بالاي دار است
مي دنن: مي دانند
بذ: بگذار
تيك: تيغ
پولدون: پول تان
نصم شو: نصفه شب
چر: چرا
پاش بي تو: پاشو بيا تو
بسه ته: بس ات است
اصن: اصلا
لقد: لگد
***
يكي بود يكي نبود غير خدا هيچكس نبود
سعيد موحدي
روزي روزگاري، يه شاه ظالمي، مي خواس سر يه بنده خدايي رو زير آب بكنه. احضار كرد و گفت: « چهل روز وقت داري كه بري دختر پادشاه مملكت « نيست در جهان » را واسه من بياري، اگر نه سر تو مي برم. »
وقتي براي اولين بار اين اسم را از يك راوي شنيدم، با خود گفتم كه اين ديگر چه جور جايي است و چه خصوصياتي دارد؟ لحضاتي بعد، قهرمان قصه ما به مملكت نيست در جهان رسيد. معلوم شد كه آنجا هم مملكتي دارد و خلاصه هر چيزي كه ديگر ممالك دارند، دارد. عجيب نيست؟ مملكتي كه هم باشد و هم نباشد.
عده اي بر اين باورند كه قصه ها، نمايانگر احساسات و آروزهاي سركوب شده انسان ها هستند و محملي اند براي رسيدن به آنچه دكه در زندگي از آن محروم شده ايم، اما دست نيافتني نيستند.
آيا مي توان گفت كه قصه ها، بازتاب آرزوهاي دست نيافتني انسان ها نيز بوده اند؟ آروزهايي مانند پرواز به آسمان، رفتن به عمق دريا، گوهر شب چراغ، جام جهان نما و ... اگر اين ها براي نياكان ما دست نيافتني بود، امروزه براي ما امري عاديست. كافيست نگاهي به اطراف مان بيندازيم تا آنچه را كه برخاسته از تخيل عظيم انساني بوده و اكنون از قوه به فعل درآمده، ببينيم.
اما در اين ميان جاي مملكت نيست در جهان كجاست؟ به زعم من ، اينترنت كه به آن دنياي مجازي نيز مي گويند، همان مملكت نيست در جهان است. در و دروازه دارد، خبر دارد، بازار دارد، پليس دارد، راهزن دارد، بازي دارد، كار دارد و ... و حتي مجله هم دارد و قابيل يكي از اين هاست. يكي از معدود مجلات ادبي كه به زبان فارسي منتشر مي شود ( البته در مملكت نيست در جهان ).
هر مجله اي يك روز تعطيل مي شود يا خواهد شد، همان طور كه قابيل چند ماه پيش تعطيل شد. برخي از اين مجلات تعطيل شده مجددا منتشر شدند يا خواهند شد، همانطور كه قابيل با آغازي دوباره در پيش روي شماست. با اين تفاوت كه قرار است كميت آن بيشتر و كيفيتش بهتر شود.
از جمله بخش هايي كه به قابيل افزوده شده،«ادبيات شفاهي» است. كلمه ادبيات شفاهي معادل هاي زبادي دارد، مانند فولكلور، ادب عاميانه، فرهنگ مردم، ادبيات مردمي، ادبيات خلقي و ... در اينجا قصدمان اين نيست كه بر سر اسم جدل كنيم و حقانيت اين را در برابر آن به اثبات برسانيم. بلكه برآنيم كه محدوده ادبيات شفاهي را تعيين كنيم.
از ديدگاه ما، ادبيات شفاهي عبارتست از آنچه كه شفاها و سينه به سينه از نسلي به نسل ديگر رسيده است و سازنده يا سازندگان آن مشخص نباشد. اعم از قصه ها، شعرها، لالايي، اشعار كار، ضرب المثل ها، ترانه ها و ... البته معرفي كتاب هاي مرتبط به ادبيات شفاهي و نقد آن ها و تجزيه و تحليل مقولات ادبيات شفاهي نيز جايگاه خود را در بخش ادبيات شفاهي قابيل خواهند داشت.
ممكن است برخي دوستان، به هر دليلي، اسطوره ها را نيز بخشي از ادبيات شفاهي بپندارند. حتي اگر چنين باشد، ما در اينجا به اسطوره ها نخواهيم پرداخت. زيرا اسطوره شناسي، دانشي است با تعريف هاي خاص خود. اسطوره ها، شناسه هاي ناخودآگاه جمعي يك قوم يا ملت هستند. « مشي و مشيانه » متعلق به ايرانيان است، همان طوري كه « والهالا » مخصوص قوم ژرمن است و « رع » و « هوروس » خدايان مصر باستانند.
اما ادبيات شفاهي و به خصوص قصه هاي مرز و زبان نمي شناسد. ملانصرالدين در گستره اي به پهناي قرقيزتسان تا بلغارستان، شخصيتي شناخته شده است و همه اين مردمان، او را از خود مي دانند. يا داستان « ماه پيشوني » خودمان كه در اروپا به « سيندرلا » تبديل مي شود. خاستگاه اوليه اين ها كجاست؟ هيچگاه اين را نخواهيم فهميد. مهم اين است كه چنين داستاني وجود دارد، هر چند در هر منطقه اي، خصوصيات بومي آنجا را پذيرفته است.
برگرديم به مساله كميت و كيفيت. كميت بخش ادبيات شفاهي و نيمي از كيفيت آن را ما به عهده مي گيريم. نيم ديگر برعهده شماست. اگر به ادبيات شفاهي علاقمنديد، اگر دوست داريد اين آثار كه در حال از بين رفتن هستند، باقي بمانند، اگر مطلبي داريد كه آن را شايسته اين بخش مي دانيد، ما را بي نصيب نگذاريد. با ما همكاري كنيد و قابيل را متعلق به خود بدانيد.
از كليه علاقمندان به ادبيات شفاهي كه مايلند آثار خود را براي قابيل بفرستند، خواهشمنديم نكات زير را رعايت فرمايند:
1- در زبان اصلي اثر دست نبريد، آن را ويرايش نكنيد و به زعم خود، آن را مودبانه نكنيد.
2- حتي الامكان مشخصات زير را ضميمه اثر كنيد:
الف: نام راوي
ب: سن راوي
ج: شغل راوي
د: تحصيلات راوي
ه: مكان روايت ( با ذكر نام روستا يا ايل يا شهرستان و استان )
و: تاريخ روايت
3 – كلمات مختص به گويش راوي را حتما اعراب گذاري كنيد و در صورت امكان، آن را با الفباي فونتيك بنويسيد.
4 – آثاري را كه به گويشي غير از فارسي ( تركي، كردي، عربي، بلوچي، تركمني، گليگي، مازني، تاتي ، ارمني و ...) است، حتما ترجمه كنيد و ضميمه اصل آن را براي ما بفرستيد.
5 – چنانچه از منبع كتبي استفاده مي كنيد، حتما مشخصات آن را بنويسيد.
saied.movahhedi@gmail.com
ghabil.mag@gmail.com