صفحه‌ی اول | تماس | RSS



چند شعر از محمدعلي حضرتي

گزارش ۱

اين جا

نشانه ی بودن

تنها

صدای بغض سکوت است

و بی شمار چشمان حريصی

که لحظه هايت را

حتا

در دهان گشاد خويش می جوند.

 

گزارش 3

تردستان اين جا

- به شعبده -

رنگ می کنند مردمان را

و گنجشککی را - خرد - به جای سيمرغ می فروشند.

 

گزارش 5

آغاز

نه!

هرچه غير پايان ممنوع

گل، هرگز!

جز رويش سيمان ممنوع

اين کوچه تنگ

تا ابد بن بست است

انديشه

راهی

به خيابان ممنوع!

 

گزارش 6

شب

پابرجاست،

فکر فردا ممنوع!

هر واژه به جز

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ سکوت

اينجا ممنوع!

تا مرداب

آشفته نگردد خوابش

حرفی از رود،

موج،

دريا،

ممنوع!

 

گزارش 8

ای باد!

به خود مپيچ

توفان ممنوع!

ای ابر!

مکوب طبل

باران ممنوع!

خورشيد برو

برای اين سال کبود

يک فصل بس است:

جز

زمستان

ممنوع!

 

گزارش 9

تعطيلی ابرهاست،

بارش ممنوع!

زرديد

به سبزها

گرايش ممنوع!

تقدير شماست بی صدا

له بشويد

جز ناله ی نارنجی خش خش ممنوع!

 

گزارش ۱0

از شبنم

از برگ

سرودن ممنوع!

شعری غير از

رويش آهن

ممنوع!

خاموشی سايه وار گريه تا هست

بر لب ها

يک خنده ی روشن

ممنوع!

 

گزارش ۱1

قحطی ترانه

غير شيون ممنوع!

رويش

در اين دشت سترون

ممنوع!

ای مرد!

در اين زمانه ی نامردی

حرفی از جنس عشق

- از زن -

ممنوع!

 

گزارش 12

اين جا

بي كه رستمي برخيزد

با يوسفي روي كند

ديري ست گرگ ها

در هر گام

چاهي كنده اند

و به تيغ دروغ و تهمتش

آكنده اند.

دوزخيان روی زمين

اين بار

نه آدم بود و نه حوا

خدا بود که از شيطان فريب می خورد

پس

خديا زمينی ات را

به بهانه ی گناه بسيار کوچک شايد نکرده ای

از بهشت خويش راندی

و خود را به جای خدای آسمان نشاندی

تکليف شيطان از پيش معلوم بود

با خدايی که بخشش را نمی شناخت

آن گاه

دوزخيان روی زمين را

به عذابی ابدی

فرا خواندی.

 

روايت 2

( براي بچه هاي كوي )

در بارش قحطسالي

رعدا رعد رعب

طنين رپ رپه ي طبل هاي فاجعه بود

كه ابرهاي خشك تر دامن

- برخاسته از ژرفاي دره هاي سياهي – را

به باران بي امان

مرگ

آتش

و تباهي

مي خواند.

***

تازيانه در تيسفون

غزان در نيشابور

مغول در بخارا

.....

همان تقرير كهنه از پي تكرار واقعه ها:

آمدند و كندند و سوختند و كشتند و بردند

و نرفتند.

***

تنها شورابه ي چشم هاي ناباور بود

كه بر پوست ترس خورده شيشه هاي بخار گرفته

مي راند.

 

غزل خداحافظی

سيرم – از ديدارتان سيرم – نمك نشناس ها

خسته ام كرديد، برگرديد اين نسناس ها

دستتان رو شد، چه می خواهيد ديگر؟ بس کنيد

شرمتان کو؟ دست برداريد از عباس ها

بوی کوفه - بوی گنداب خيانت - می دهيد

گرچه می گوييد از عطر بليغ ياس ها

چشم هاتان آبيار آبروی رفته نيست

می شناسم اشک را از اين بدل الماس ها

کاسبان ورشکسته!‌ فکر نقش تازه ايد؟

از فورش واژه ها در پوشش احساس ها؟

در تنور شهرت خود نان شهوت می پزيد

از لب گندم شنيدم، گفت:‌وای از داس ها!

در مدار صفر می گرديد - حتی زير صفر -

با چه می سنجيد خود را؟ با همين مقياس ها؟

ذهن های کرم خورده! از زبان بازی چه سود؟

شعر هم مال شما ... ای دلخوشان لاس ها!

 



نظر خوانندگان: 8 نظر
 
 
نقل مطالب تنها با لینک مستقیم و ذكر نام و آدرس مجله ادبي قابيل، آزاد است