صفحه‌ی اول | تماس | RSS



connect | علی خدایی

يک روز زمستاني بود که ما را گروه بندي کردند. هر گروه موظف بود در روزهاي تعيين شده برود کلاسي که اسم ساده آن آموزش کامپيوتر بود.
زمستان سال گذشته بسيار سرد بود. باران مي باريد. برف مي آمد. سوز سردي به صورت و دست ها مي خورد. همه جا گلي يا يخ زده بود اما ما در تمام زمستان سر کلاس ها حاضر مي شديم و بالاخره سه دوره را هم گذرانديم که مهمترين آن ها آموزش اينترنت بود.
بيمارستان ما مثل خود اصفهان است. در مرکز شهر است و همه چيز در آن مثل خود کاشي هاي اصفهان شکل گرفته و ثابت است. خيلي ها هم مثل من در اين بيمارستان قديمي هستند و ... چندين نفر از ما تا حالا پدربزرگ و مادربزرگ شده اند. چند نفري هم از ما کم کمک رفته اند روي پشت بام. مي توانيد از اين حرف ها نتيجه بگيريد که ما هنوز نفس مي کشيم و خيلي هم دنبال فناوري و دنياي مجازي و اين چيزها نبوديم. راستش شايد ناخودآگاه با اين برنامه دنبال اين بوديم که ببينيم اين بچه ها، يعني اين دختر و پسرهاي برومندمان که ما بعضي وقت ها نمي فهميم چه مي گويند، در اين جعبه دنبال چه چيزي هستند.
اولين بار که گروه ما connect شد، سر همين کلاس دنبال عکس هنرپيشه ها رفتيم. آن هايي که سال ها بود نديده بوديمشان. همان کاري که بچه ها بعد از بازي هاي فيفا 2003 و آندرگراند و ... رفتند سراغش که مال سيزده چهارده سالگيشان بود و بعد هم دنبال خواننده ها.
فکر مي کنم بعضي از خانم هاي گروه دنبال مد لباس و اين جور چيزها گشتند و بعضي از آقايان هم دنبال آخرين مدل هاي بنز. ما بچه شده بوديم. اين صفحه کوچک که هر دو نفر در اين کلاس يکي از آن را داشت ما را مي برد و مي کشاند به جاهايي دوردست و باز نشده در ذهن مان که هنوز اسم نداشت.
البته در کلاس ما بودند دوستاني که همه چيز را فوت آب بودند و سرکلاس موزيک مي شنيدند، چت مي کردند و از اين کارها. ما ولي پله پله مي رفتيم جلو.
موضوع جذابي برايمان بود. موقع ناهار، سيني به دست. موقع آزمايش، وقتي حجم ادرارها را اندازه مي گرفتيم. وقتي منتظر سرويس بوديم و مواظب بوديم نان هاي که از نانوايي بيمارستان خريده بوديم خمير نشود از آن صحبت مي کرديم. از اينکه بچه هايمان کامپيوتر دارند، خوبش را هم دارند مي گفتيم و خوشحال بوديم که براي بچه هايمان دورانديشي بجاي کرده ايم و کامپيوتر را خريده ايم. استادمان سرکلاس مي گفت: دست دوم خوب سراغ دارد. آن هايي که نداشتند دورخيز بداشتند براي دست دوم ها.
اولين اتفاق وقتي رخ داد که به ما ياد دادنند E_mail درست کنيم. ساختيم با چه بدبختي. آن خانمه توي ياهو هم همه اش با لبخند مي گفت اشتباه کرديد، از اول شروع کنيد. اما ساختيم و صاحب آن شديم. درس بعدي نوشتن نامه بود که براي هم بايد سر کلاس send مي کرديم و بعد اتفاق افتاد ديگر. کم کم براي هم نوشتيم. ياد گرفتيم که بنويسيم از کي و از چي، چرا و براي چي، از همديگر يا چيزي بدمان مي آيد يا خوشمان و يا خيلي حرف هاي ديگر که تا حالا نگفته بوديم. دنبال حرف ها مي گشتيم. پ جاي بدي بود. ژ هم همينطور. ما با کلمه به تصوير مي گفتيم و او مي برد به تصوير و کلمه مي شد و ديگري مي خواند که درش mail box بود که فقط دو تا صندلي دورتر از ما نشسته بود.
درس هاي بعد براي ما تازه داشت جا مي افتاد که ياد گرفته بوديم پنجره ها باز کنيم و ببينيم هر کي توي پنجره اش چه جوري خودش را نماش مي دهد تا ما تماشا کنيم همديگر را.
بعد کلاس تمام مي شد و ما جماعت پير که بيرون مي آمديم از کلاس ياد گرفته بوديم که ديگر تعجب نکنيم. از ديده هاي ديشب مي گفتيم که بچه ها وقتي خواب بودند، کامپيوتر آقا و خانم مهندس را که سال آخر است روشن کرديم و بعد از صد بار آدرس، در يک پنجره که باز شد يکي روبروي ما گفت " حالت چطوره؟" و ما گفتيم " حالت چطوره؟" بعد فهميديم اول مال آن سر دنيا بود و ما از اينجا که گفتيم" تو خوبي؟" چند نفر ديگر با خنده آمدند بالا و بعد باز هم از ديشب ها گفتيم و انگار يک دنيا بود بين ما چند نفر. در اين دنيايي که داشت دور خودش مي چرخيد.
حالا زمستان تمام شده و بهار رسيده، ما در همان گروهي که بوديم هستيم و چيزهاي ديگر مي آموزيم. يکي از ما چند وقت پيش توي ccu بستري شد اما سرکلاس مي آمد. دزدکي هم خوشمان مي آيد که سر اين کلاس ها مي رويم. به رو نمي آوريم. اين يک جور بدجنسي کودکانه است که هنوز در ماست. که کشف کامپيوتر بچه هايمان را برايمان يک حادثه کرده است. که اگر آن را در رگ بزنيم براي تلافي اين همه فرصت از دست رفته مي رويم هوا. با يک دورخيز و يا يک فرصت مناسب که خدا کند، برسد. دوست ما از ccu سلامت بيرون آمد و اولين کاري کرد E_mail هايش را چک کرد.
با وجودي که در چند قدمي تابستانيم هر کدام از ما Facorit هايمان را داريم و آدرس و پنجره هاي تازه را براي همديگر مي فرستيم. هنوز از کشفياتمان حرف مي زنيم. ما هم بايد حرف هايمان را بزنيم. فعلا داريم به پنجره اي براي خودمان فکر مي کنيم. و...
اين نوشته را هم تمام نمي کنم چون هنوز کلاس هاي ما ادامه دارد و ما هنوز بايد چيزهاي تازه اي پيدا کنيم. راستي امروز يکي از اعضاء گروه ما پدربزرگ شد!
ارديبهشت 1384

 

علي خدايي در يك نگاهمتولد سال 1337 در شهر تهران و فارغ التحصيل علوم آزمايشگاهي از دانشگاه اصفهان،‌ در حال حاضر در آزمايشگاهي در اصفهان مشغول به كار است. از خدايي تا كنون دو مجموعه داستان «از ميان شيشه، از ميان مه/ ناشر مولف/ 1370 » و «تمام زمستان مرا گرم كن/ نشر مركز/ 1379» به چاپ رسيده است كه مجموعه داستان دوم او جايزه گلشيري براي مجموعه داستان برتر سال 1379 را از آن خود ساخته است.
او از نويسندگان كم كار نسل سوم است که اين روزها کار اجرايي هم بهانه تازه اي شده براي کم نوشتن هايش. مهربان است مخصوصا وقتي با تلفن با او حرف مي زني.
مدتي قبل خدايي وعده داد مجموعه داستان تازه اش به زودي منتشر مي شود. منتظريم.
گفتگوي سخن با علي خدايي را در اينجا بخوانيد و از خواندن داستان « از ميان شيشه، از ميان مه » اثر علي خدايي غافل نمانيد



نظر خوانندگان: 10 نظر
 
 
نقل مطالب تنها با لینک مستقیم و ذكر نام و آدرس مجله ادبي قابيل، آزاد است