
كارت دو ساعته دارد جان مي كند و من هنوز نتوانسته ام آنلاين چيزي بنويسم كه بعد به عنوان گزارش ِ كسي كه يك سال با قابيل و دو سال و نيم با " ... و قابيل هم بود " درگير بوده، در ويژه نامه يكسالگي مجله ادبي قابيل منتشر بشود.
يك ربع مانده به اين كه كارت دو ساعته تمام بشود و هنوز لينك هاي روزانه را هم نگذاشته ام چه برسد به اين كه بتوانم يادداشت كه چه عرض كنم، گزارش كاري بدهم از كاركرد يكساله قابيل.
وقت زيادي از شما نمي گيرم كه اين كارت اگر تمام بشود نمي توانم كارت دو ساعته ديگري بگيرم تا فردا كه باز يك كارت دو ساعته ديگر و ... و اگر نوبت انتشار مطلب بود، مطلبی منتشر كنم و اگر نه فقط لينك بگذارم و پيغام ها را نگاه كنم كه اگر فحش و بد و بيراهي نداده اند، تاييدشان كنم.
نزديك به دو ساعت است كه تلفن را مشغول كرده ام و باز داد ِ كلي آدم را در خواهم آورد كه هر وقت زنگ مي زنند، مي گويند چرا اينقدر تلفن را مشغول مي كني و اين روزها موبايل هم مكافاتي شده برايم كه جوابگوي اين یکی هم باید باشم. حالاست كه ديگر ارتباط من قطع بشود.
اين وسوسه ها نيست كه نمي گذارد بنويسم كه خود اين وسوسه ها باعث شد "... و قابيل هم بود " دو سال و نيم دوام بياورد و بعد مجله قابيل شكل بگيرد كه اول مجله نبود پايگاهي بود براي عرضه داستان ها، روزنوشت ها و كتاب هاي صاحب اين قلم كه بعد از كوتاه مدتي به مجله تغيير پيدا كرد و تا مدت ها مطلبي نيز با امضاي يوسف عليخاني این جا منتشر نكردم.
همان اوايل كه مجله راه افتاد... نه بگذاريد برگرديم عقب... چقدر عقب؟ آنقدر كه راحت تر بتوانم چیزی بنویسم به اسم گزارش ِ قابیل.
من هم مثل همه آدم هاي ديگر با كامپيوتر آشنا شده بودم و توانسته بودم با پيگيري شبانه روزي تاپيست هم بشوم. داستان هایم را تایپ کرده بودم و می خواستم کسی یا کسانی بخوانندشان. دوستی دستم را گرفت و پرشین بلاگ را نشانم داد که وبلاگ یوسف علیخانی شکل گرفت. بعد از مدتی که داستان ها را گذاشتم و خودم را معرفی کردم و آن بخش به دست آوردن نام در این عرصه، ارضا شد، به فکر این افتادم که کارهای دیگری بکنم. خبر می دادم که بعد دیدم کسان دیگری هم این کار را می کنند. مدت ها آرزویم بود عکاسخانه درست بکنم که با مکافات و شب ها تا صبح نخوابیدن ها عکس ها را از جاهای مختلف گیر آوردم. بعد وبلاگ دیگری راه انداختم برای معرفی داستان نویسان مورد علاقه ام؛ هزارتو. بعد اسم وبلاگ خودم را به " ... و قابيل هم بود " تغییر دادم. اسم یکی از داستان هایم بود که دوستش دارم. بازی های مختلف درآوردم، وبلاگ های مختلف ساختم، ساعت ها پای اینترنت نشستم، معروف به وبلاگ الممالک شدم اما این ها آن نبود که می خواستم. ارضایم نمی کرد تا این که دات کام شدم؛ بالطبع قرار من این نبود که مجله اش بکنم. قرار بود جایی بشود برای عرضه داستان ها ، نوشته ها و کتاب هایم تا بعد کمتر سراغ اینترنت بیاییم و بنشینم و داستان های ننوشته ام را بنویسم، آن هایی را که نوشته ام بازنویسی کنم و خلاص. اما نشد. بعد از مدتی دیدم که خودخواهی است که من باشم و دیگران از این امکان بی بهره باشند. مجله اش کردم. عکاسخانه ، هزارتوی ادبیات، گفتگو با نویسندگان را منتقل کردم به این خانه تازه، اما نشده بود آنی که می خواستم. طرح انتشار هفته ای یک داستان، یک شعر و یک کتاب به ذهنم رسید. با خودم گفتم که غیرممکن است بتوانم مطالبش را جمع کنم ولی راست گفته اند که نادانی، جسارت می آورد و بسیاری از کارهای قابل توجه ناشی از همین نادانی است. قابیل اگر کاری کرده باشد در این عرصه، سرفراز است و اگر نه که لفاظی می کند صاحب این قلم و ...
خيلي وقت بود كه آنلاين ننوشته بودم. مدت هاست كه نمي توانم روي كاغذ بنويسم و تا كامپيوتر نباشد انگار نوشتنم نمي آيد. تمام نوشته هايم را همين طوري مي نويسم چه صبح ها كه سر كار بايد خبرهاي عربي را به فارسي برگردانم و چه بعد از كار كه برمي گردم و مي آيم خانه. اين روزها دوستان قابيل كمتر ديگر داستان ها و شعرهايشان را روي كاغذ برايم پست مي كنند كه اغلب ياد گرفته اند بايد روي word بنويسند و براي قابيل ايميل كنند.
بارها مثل دوراني كه " ... و قابيل هم بود " فعال بود تصميم گرفته ام براي هميشه بروم و بر نگردم اما برعكس آن وقت كه وبلاگم، بازديد كننده اي كمتر از 100 نفر داشت و اگر زماني اين كار را مي كردم با 10 ايميل و تلفن رو به رو مي شدم حالا كه تعداد بازديدكننده هاي قابيل از 1000 بالا رفته است ديگر جرات نمي كنم چنین اداهایی دربیاورم.
بارها با خودم نشسته ام و فكر كرده ام كه چه چيزي باعث مي شود قابيل را من و محسن بنيفاطمه به روز نگه داريم؟ خيلي ها مي پرسند چقدر گيرتان مي آيد؟ عده اي هم گفته اند كه ديوانه اند. برخي هم اين را از شهرت طلبي ِمن يكي لااقل دانسته اند. فرض بر اين هم اگر بگيريم كه يكي از اين اتهامات درست باشد باز چه عیب که مجله اي سرپا مانده است و براي خود صدايي شده در ميان این همه سكوت.
سكوت كه مي گويم به معناي بي صدايي نيست. صدا هست. شما اگر يك جا بنشينيد بسيار صداها خواهيد شنيد اما صدايي كه توجه تان را جلب خودش بكند وجود ندارد. حالا قابيل صدايي شده است در ميان سايت هاي ادبي و هنري و اين را من هم مي گويم با جرات؛ هم مي گويم و هم هيچ هراس ندارم چرا كه بارها شنيده ام از خود شما. ايميل هايتان هست. نامه هايتان هست. اگر از مخابرات بخواهم نوار ضبط شده صدايتان كه زنگ زده ايد و گفته ايد " قابیل خوب مجله ای شده است" وجود دارد. بسيار شده وقتي كه روزي لينكي داده نشده از روي سهو از سوي من و محسن و تلفن من مدام زنگ خورده است؛ هم تلفن خانه و هم همراهم.
بسيار شده – مخصوصا - بعد از اينكه مدت ها از همه جا دوري گزيده ام، در مكان هايي ادبي كه شخص يوسف عليخاني را نمي شناخته اند درباره قابيل حرف زده اند و قند توي دلم آب شده است. این روزها هم کم ایمیل نمی آید که خطابش " قابیل علیخانی" ، " یوسف قابیلی" ، " قابیل یوسفی "، " قابیل یوسف خانی " و ... است.
گفتن اين ها چه سودي دارد در زماني كه قابيل در يك سال فعاليت جدي خود بسيار سختي ها كشيده است. اصلا براي شما چه فرقي مي كند كه قابيل چطور اداره مي شود؟ شما فقط هر روز مي آييد كه داستان تان، شعرتان، نقدتان ولينك تان را ببينيد و اگر روزي نباشد، ناسزايي هم شايد زير لب بگوييد، اما بياييد مهربان تر نگاه كنيم. قابيل از آن شماست. قابيل ديگر ربطي به يوسف عليخاني و محسن بني فاطمه ندارد. قابيل ديگر خودش قابيل است.
از همان دوران وبلاگ نويسي ام با محسن در ارتباط بوده ام هميشه طراحي هايم به دوش او بوده و او از راه دور كمك كرده است. قابيل هم از روزهاي اولش تاكنون به ياري او درآمده است.
هميشه از داشتن شريك ترس داشته ام كه مي ترسيدم باز هابيلي پيدا بشود و باز آن داستان تكراري و باسمه اي هابیل و قابیل تکرار شود! اما خوشبختانه هرگز در كار هم دخالت نكرده ايم و هر كدام وقتي سكان مديريت كاربر ِ قابيل را به دست گرفته ايم آنچه را به سود قابيل بوده، به كار بسته ايم.
بسيار از من مي پرسند چرا قابيل؟
زنگ زده بودم به سيمين دانشور. گفته بودند به او كه فلاني زياد از شما ياد مي كند. پيرزن حافظه خوبي دارد گفت مي شناسمت. بعد كه اسم مجله را پرسيد تا به من داستان بدهد گفتم قابيل. مكث نكرد مدام ناسزا گفت و ... سكوت كردم. گفت: شما جوان ها، بي شعور هستيد سنت برادر كشي تبليغ مي كنيد؟
بارها شده جايي - منظور دولتي - خواسته به قابيل كمك بكند، تعريف سايت و گرداننده اش را شنيده بودند و رفته بوده ام براي معرفي و به محض ديدن سايت و برخي از چهره هاي معلوم الحال ( ! ) عرصه ادبيات عطايشان را به لقايشان بخشيده اند.
معلوم الحال! ادبيات و ...
آخرين برخورد از نوع نزديكش را مي توانيد در اين يادداشت بخوايند كه چه نوشته درباره قابيل.
من هم بسيار گفته ام كه چرا نمي آييم جور ديگري نگاه كنيم؟ چرا فكر نمي كنيم مي توان از قابيل هابيل ساخت و از هابيل قابيل. مگر نه اينكه هر دو اين دو كلمه، كلمه هستند؟
قابيل در يك سال فعاليت خود 365 مطلب به تعداد روزهاي سال منتشر كرده است كه بيش از 65 عنوان آن را داستان، 55 مورد آن را شعر 44 مورد معرفی و نقد کتاب، ، 46 عنوان گفتگو با نويسندگان و شاعران ايراني و خارجي، 6 عكاسخانه ( عكاسخانه نويسندگان، عكاسخانه شاعران، عكس هايي از الموت، عكس هاي ساعدي و كاغذ ديواري ) تشكيل مي دهد.
به جرات می گویم که تمامی داستان ها و شعرهای قابیل، برای اولین بار در این مجله منتشر شده اند. جدا از داستان ها و شعرهایی که دوستان شاعر و نویسنده از طریق ایمیل برای ما فرستاده اند، اغلب مطالب به طور اختصاصی و توسط این قلم از اهالی قلم برای انتشار در قابیل گرفته شده است.
نام بردن از کسانی که به شکل های مختلفی قابیل را یاری رسانده اند تا ببالد و سری توی سرها دربیاورد، شاید – بویژه بدون اجازه از این دوستان – کار درستی نباشد؛ چه کسانی که به طور نقدی به ما کمک کرده اند و چه آن ها که با فرستادن کارت اینترنتی، اتصال ما را برقرار ساخته اند و دوستانی که در تایپ مطالب و اسکن عکس ها یاری مان نموده اند. دست تمام این دوستان را می فشارم و تنها می گویم ممنون که قابیل را از آن خودتان دانسته اید.
دوست نازنینم محمد سلیمانی نیا، چه در زمانی که در سایت سخن برایش گفتگو می گرفتم و چه در دوران وبلاگ نویسی هایم و چه حالا که میزبان قابیل است در پارس پلت، بسیار با ما مهربان بوده است و همچنان با مهر، حمایت مان می کند؛ پاینده باشد که بی هیچ چشمداشتی سخن را سال هاست سرپا نگه داشته و با امکان پارس پلت، مجله های اینترنتی را رواج می دهد.
بسیار از زمان هایی که باید داستان می نوشته ام، با ایرّنا، همسرم ، با ساینا، دخترم می بوده ام، با قابیل گذشته است، ناراحت نیستم که این هم باید می شد.
دیگر اینکه هیچ وقت یادم نمی رود که دوستی که قرار بود در این ویژه نامه نیز یادداشتی داشته باشد، دعوتم کرد برای سرپرستی صفحه فرهنگ و ادبیات هفته نامه " کیش فردا ". این هفته نامه به شکل گلاسه و تمام رنگی در کیش منتشر می شد. سه شماره بیشتر در نیامد اما نطفه این شکل کاری قابیل که تمام داستان ها و شعرها به همراه عکس و بیوگرافی منتشر می شود، در آنجا افتاد. در آن سه شماره شعرهایی از مفتون امینی، ابوالفضل پاشا و پونه ندایی و داستان هایی از رضا جولایی، فرخنده آقایی و علی قانع به این ترتیب منتشر شدند. براي ديدن آن سه شماره اينجا را كليك كنيد: يك - دو - سه . مطالب بسیاری برای کیش فردا گردآوری کرده بودم که وقتی این هفته نامه تعطیل شد با اجازه صاحبان آثار، در قابیل منتشرشان کردم.
امروز قابيل يك ساله شده است اما من - كاري به محسن ندارم - چند سال پيرتر شده ام چرا كه ...
خیلی چیزها می خواستم بنویسم از لطف شاعران و نویسندگان جوان و پیر، داخل کشور و خارج کشور، تهرانی و شهرستانی که در فراخوان یکسالگی قابیل شرکت کردند، می خواستم از تحریریه قابیل بنویسم که ننوشتم، خیلی از اعضای این تحریریه در این ويژه نامه مطلب دارند و شاید یک روزی خودشان به شما گفتند که عضو این تحریریه هستند ولی ... این کارت دیگر دارد جان می کَند، اگر تمام شد ... اینجا را کلیک کنید ...