صفحه‌ی اول | تماس | RSS



بورخس و تـﺄثير آن بر ادبيات داستاني معاصر ايران | صمد رحماني خياوي

خورخه لوئيس بورخس در 1889 در آرژانتين به دنيا آمد "1در پانزده سالگي بنا به تصميم خانواده اش ساكن اروپا شد. پس از مراجعت بـه آرژانتين(1923) فعاليت ادبي خود را با انتشار متناوب چند مجموعه شعر و نثر آغاز كرد."2

برخي از ويژگي هاي آثار او را مي توان تخيل سرشار، عدم وابستگي سياسي و ايدئولوژيك خاص، وسعت دانش ادبي و فلسفي به شمار آورد. خـودش مي گويد: "من هيچگاه كسل نمي شوم زيرا همواره در حال بودنم"3 اين جذبه و حس وجود داشتن كه تجربه و معنا را در خود گرد مي آورد، زمينه ي اصلي غناي آثار بورخس است. مسئله بده بستان ها و تأثير و تأثرها در ادبيات موردي تازه نيست. خود بورخس به ادبيات مشرق زمين و به ويژه ايران علاقه ويژه اي داشته است و در بسياري از آثار خود از اين چشمه فياض بهر ه ها برده است. بورخس كتاب هزار و يكشب را يكي از گنجينه هاي بزرگ ادبيـات جهان به شمار مي آورد و آن را از ديدگاههاي زيادي مورد ارزيابي قرار مي دهد. مثلاً در مورد رﺅيا در هزار و يك شب مي نويسد :

"رﺅيا بيني يكي از موضوعاتي است كه در هزار و يك شب توجه خاصي به آن مبذول شده است به عنوان نمونه مي توان به قصه ي دو رﺅيا بين اشاره كرد. مردي در قاهره خواب مي بيند صدايي به او مي گويد كه به اصفهان برود و گنجي را كه در انتظار اوست بيابد. سفر طولاني و پرمشقت را تحمل مي كند و سرانجام به اصفهان مي رسد به علت خستگي زيـاد در ايـوان مسجدي دراز مي كشد تا قدري استراحت كند غافل از آنكه در ميان جمعي از دزدان است مرد مسافر به همراه دزدان دستگير شده و به نزد قاضي مي رود. قاضي از او سـﺅال مي كند كه به چه منظوري به اصفهان آمده است مرد مصري داستان خود را مي گويد. قاضي به شدت به خنده مي افتد و در حالي كه تلاش مي كند قهقهه خود را مهار كند به او مي گويد : اي مرد ابله و ساده لوح من تاكنون سه بار رﺅياي خانه اي در قاهره را ديدم كه در پشت آن باغچه اي است و در آن باغچه ساعتي آفتابي و نيز چشمه گنجي مدفون است. من هرگز كم ترين اعتباري بـراي اين دروغ قائل نشده ام اين پول را بگير و هرگز به طمع گنج به اصفهان باز نگرد."4

در مورد خيام بورخس معتقد است كه روح خيام بعد از هفت قرن در شاعر انگليسي زبان به فيتز جرالد حلول كرده است. "شايد روح عمر(خيام) در حدود سال 1857 در جسم فيتز جرالد حلول كرده باشد در رباعيات مي خوانيم كه تاريخ جهان چيزي جز انديشه و اراده ي خدا نيست كه عينيت مي يابد و خدا در آن مي نگـرد بـا اين شيوه تفكر كه نام فني آن وحدت وجود است. به ما اجازه مي دهد اين اعتقاد را داشته باشيم كه احتمالاً فيتز جرالد شاعر ايراني را باز آفريده است."5 در مورد منطق الطير عطار بورخس چنين مي نويسد :"حماسه ي عرفاني است مرغاني در طلب شاه خود، سيمرغ پـرواز مي كنند و هفـت دريـا را در مي نـوردند تا سرانجام به مقصد او مي رسند و در مي يابند كه خود سيمرغ همه آنان و هريك از آنان است".6

مي توان به تأثر گوته و آندره ژيد از حافظ نيز اشار كرد و نيز مي توان به تأثيرپـذيـري ادبيات معـاصـر ايران از ادبيات اروپا و آمريكـا اشـاره كرد. بـه عنوان نمونه مي توان از تأثير "خشم و هياهو" اثر فاكنر بر "سمفوني مردگان" عباس معروفي و يا "خاك خوب" اثر برل باك بر "جاي خالي سلوچ" و نيز تأثيرپذيري "تريا در اغما" اثر اسماعيل فصيح از رمان "خورشيد همچنان مي درخشد" اثر همينگوي اشاره كرد.

بورخس يكي از پست مدرنيست هاي مشهور است. قبل از وارد شدن به بحث پست مدرنيسم و انديشه هاي بورخس آوردن چند جمله اي در مورد مدرنيسم ضروري مي نمايد تا روشن شود كه چرا پست مدرنيسم مطرح شد و هدف آن چه بوده است.

مدرنيسم بر مطلق گرفتن علوم تجربـي و تكـامل تاريـخ انـديشه و پيشرفت بي پايان بشر استوار بود. "پيشرفتي كه تصور مي شد سرانجام او را از قيود مذهبي رها خواهد كرد"7 در واقع مدرنيته را مي توان "عمدتاً به معني ارج گذاري و به رسميت شناختن آگاهي به عنوان نيروي متكي به خود ناميد. در انديشه ي مدرنيست ها "معيار تحقيق حقيقت چيزي است كه به طور تجربي قابل آزمايش و بررسي مي باشد.8"

"جيمز جويس و موريس بلانشو از رمان نويسان مدرنيست هستند.9"

تعريف مدرنيسم و پست مدرنيسم به طور مستقل و جدا از هم چندان كار ساده اي نيست زيرا مرز ميان اين دو اصطلاح نيز با توجه به كاربردهاي متفاوت آن با هم فرق مي كند.10" امبرتواكو از نظريه پردازان پست مدرنيست و رمان نويس مشهور چنين مي گويد : "من معتقدم كه پسامدرنيسم گرايشي نيست كه به لحاظ تقويمي قابل تعريف باشد، بلكه يك مقوله ي ايده آل يا بهتر بگويم يك راه و رسم هنري، يك شيوه ي عمل كرد است."11

آقاي سيروس شمسيا در كتاب نقد ادبي خود در بحث از پسامدرنيسم مي نويسد :

سخن پست مدرنيست ها به صورت خلاصه اين است كه نبايد خود را محدود به استفاده از ابزار و امكانات عصر مدرنيسم كرد بلكه از دوره هاي پيشين هم مي توان استفاده كرد. به نظر آنان مدرنيست ها از گذشته بريده اند و اين زيان بار است از امكانات گذشته مي توان به عنوان ماده ي خام استفاده كرد. از گذشته مي توان براي امروز ارمغان آورد."12

طبيعي است كه پست مدرنيسم يك شيوه ي نگرش است و در كشورهاي مختلف ويژگي خودش را خواهد داشت. در اروپا فرانتس كافكا، (نويسنده ي رمان هاي قصر، محاكمه، مسخ و ...) ساموئل بكت(نويسنده ي آثاري چون مالون مي ميرد، در انتظار گودو و ...) امبرتواكو (نويسنده ي رمان هاي نام گل سرخ، جزيره ي روز پيشين و ...) در آمريكا دكترف (نويسنده ي رمان هايي مثل رگتايم، بيلي باتكيت) در تركيه لطيفه تكين نويسنده رمان هاي (مرگ عزيز بيعار، شمشيرهاي يخي) و فريت ادگو (نويسنده ي چند رمان و مجموعه داستان "در قايق" و ...) در آمريكاي لاتين كابريل گارسيا ماركز (صد سال تنهايي، پاييز پدر سالار و ...) خورخه لوئيس بورخس (هزار توهاي بورخس، كتابخانه ي بابل و ...) ميگل انجل استور ياس نويسنده ي رمان هاي (آقاي رئيس جمهور، پـاپ سبـز و ...)، خـوان رولفو نويسنـده ي رمـان هاي (پدرو پارامو و ...) و خيلي نويسندگان ديگر در سراسر دنيا به روش پست مدرنيستي مي نويسند. هر كدام از اين نويسندگان از ويژگي مشترك برخوردارند :

عدم قاطعيت ، تناقض و عدم انسجام. اما هر يك با توجه به محيط زندگي خود طيف هاي رنگارنگي از اين شيوه ارائه مي دهند. در بيشتر كشورهاي آسيايي و آمريكايي لاتين پست مدرنيسم جلوه ي خود را در رئاليسم جادويي ارائه مي دهد. ماركز در مورد شيوه نوشتن خود چنين مي گويد : "يكي از مشكلات بسيار جدي كاربرد واقعيت ها در ادبيات آمريكاي لاتين نارسايي واژه ها است. براي توصيف و سنجش وسعت واقعيت هاي موجود در آمريكاي لاتين بايد كه نظام واژگاني تازه اي را پي ريخت. در نواحي مرتفع آمازون نهر آبي چنان داغ جاري است كه مي توان تخم مرغي را در عرض پنج دقيقه در آن آب پز نمود و نيز منطقه اي وجود دارد كه اگر در آنجا با صداي بلند حرف بزني ديوارها همه فرو مي ريزد. در جايي در امتداد سواحل كارائيب در كلمبيا من خودم مردي را ديدم كه در برابر گاوي كه كرم در گوش داشت خاموش دعا مي خـوانـد و بعـد بـه عينـه ديـدم كه كـرمها يكي يكي بيرون مي آمدند و بر زمين مي افتادند."13

در ايران دكتر غلامحسين ساعدي پيش از ماركز به شيوه رئاليسم جادويي دست يافت و رمان عزاداران بيل را با اين شيوه به نگارش درآورد. ساير رمانهاي ساعدي "توپ"، "غـريبه در شهر"، "ترس و لرز" و داستان هاي كـوتـاه او (واهمه هاي بي نام نشان، گور و گهواره و ...) نيز با اين شيوه پرداخت شده است. نمونه ي بسيار كوتاهي از كتاب عزاداران بيل مي آوريم.

"كدخدا ايستاد و گوش داد : صداي زنگوله از بيرون شنيده مي شد، صداي خفه و مضطربي كه دور مي شد و نزديك مي شد و دور ده چرخ مي زد پنجره ها همه تاريك بود. بيلي ها خوابيده بودند آنها هم كه بيدار بودند نشسته بودند توي تاريكي و مهتاب را تماشا مي كردند."14

صداي زنگوله در قسمتهاي بعدي رمان تبديل به خبر مرگ مي شود. بعضي از نويسندگان امروزي ايران بين رئاليسم جادويي و پست مدرنيسم همانندي نمي بينند مثلاً آقاي ابوتراب خسروي نويسنده رمان "اسفار كاتبان" وقتي به او مي گويند از فضاي بومي خودش استفاده مي كند و حتي به رئاليسم جادويي مي رسد مي گويد : "البته من نسبت به رئاليسم جادويي در كارهاي خودم مخالف هستم"15 اما وقتي رمان او را بعنوان اولين رمان پست مدرنيستي معرفي مي كنند اعتراض نمي كند.

معمولاً نويسندگان امروز ايران را اعتراف به تأثيرپذيري شان از آثار ديگران اكراه دارند به عنوان نمونه آقاي محمدرضا صفدري نويسنده رمانهاي سياسنبو و تيله آبي در جواب تأثيرپذيري از ديگران مي گويد : استناد كردن به كالوينو يا بورخس خنده دار است. زيبايي درخت براي من ايراني و آن آرژانتيني و آن ديگري يكسان است."16 خانم منيرو رواني پور در پاسخ خود در مورد تـأثيرپذيـري از ديگـران حـد اعتدال را حفظ مي كند : "من جواب مـاركز را موقتاً از او به عاريه مي گيرم، جـوابي كه به خبرنگـار داده بود وقتي به او گفتند كه تحت تأثير فاكنر است. ببينيد حال و هواي جنوب محل اتفاقـات رمـان هاي فاكنر شباهت زيـادي به حال و هـواي منطقـه ي مـوزخيز ماكوندو (محل حوادث رمان صد سال تنهايي) دارد. خوب در اين مناطق مردم باورها و افسانه هاي خودشان را مي سازند اگر دو منطقه ي جغرافيايي آنقدر به هم نزديك است كه گاهي واكنش واحدي را طلب مي كند گناه من نيست به هر حال من نمي توانم جفره (محل حوادث رمان اهل غرق) را ناديده بگيرم چـون ماكوندو هست، در ثاني مگر بهترين نويسندگان ما از رئاليسم و جريان سيال ذهني نويسندگان خارجي استفاده نكرده اند، اگر گورگي، داستايفسكي و شولوخف نبودند كليدر هم نوشته نمي شد. اينكه يكي از رئاليسم جادويي استفاده كند براي بيان حرفهاي خودش ايرادي ندارد مگر اينكه خواسته باشد ادا و اصول درآورد.

مي دانيد من از سبكهاي مختلفي استفاده مي كنم تا حرفم را بزنم فقط اميدوارم كه بتوانم ايراني باقي بمانم."17

رواني پور واقعيتي را از زبان ماركز بيان كرد كه نه قابل انكار است و نه نيازي به انكار آن هست. تشابه فرهنگ كشورهايي مثل آمريكاي لاتين، تركيه و ايـران و دغدغه هاي مشترك، طبيعتاً چنين شباهت هايي را به وجود خواهد آورد. اما تأثيرپذيري هم چه عمدي باشد و چـه غيـرعمـدي، چنـانكه هدف تقليد نباشد از ارزش آثار چيزي نمي كاهد. اكنون به شباهت ها و يا تأثيرپذيريهايي كه ميان آثار بورخس و نويسندگان ما ديده مي شود مي پردازيم.

در كتاب هزار توهاي بورخس داستاني هست تحت عنوان "حكايت آن دو تن كه خواب ديدند" اين داستان چنين آغاز مي شود :

"الاسحقي، مورخ عرب كه در دوران حكومت مأمون خليفه (170 تا 218 هجري قمري) مي زيست اين حكايت را نقل مي كند : (با تلخيص)

مخبـران صادق چنين روايت كرده اند كه زماني در قاهره مردي مي زيست كه شبي زير درخت انجيري كه در باغ خانه اش بود، خواب او را در ربود، در خواب مردي را ديد كه سرتاپا خيس بود، مرد از دهانش سكه ي طلايي بيرون آورد و به او گفت ..."18

اسفار كايتان رمان بسيار ارزشمند ابوتراب خسروي كه بعضي اين رمان را اولين رمان پست مدرنيستي به شمار مي آورند. با چنين جملاتي شروع مي شود :

"شيخ يحيي كندري رحمه الله عليه، صاحب تاريخ منصوري، مشهور به رساله ي مصادق الآثار شبي در رويايي صادق بر ما ظاهر گشت و آيه ي "ثمّ بَعَثناكم مِن بعد موتكم لعلكم تشكرون" تلاوت نمود و گفت ..."19

صحنه گردن زدن جلاد نيز در آثار هر دو نويسنده خيلي به هم شبيه است:

"كاپيتان خوان پاتريسيونولان كه فرماندهي سرخ ها را برعهده داشت، چنان كه انتظار مي رفت ترتيب مراسم اعـدام اسـرا را بـا تشريفـات داد. او كه خودش از اهالي سر رولارگو بود ماجراي دشمني ديرينه سيلوئيرا و كاردوسو را خوب مي دانست به دنبال آن دو فرستاد و به آنها گفت "من خوب مي دانم كه شما چشم ديدن يكديگر را نداريد و مدتهاست منتظر مـوقعيتي بـراي تصفيه حسـاب هستيد. بـرايتان خبـر خوشي دارم پيش از غروب آفتاب، اين موقعيت به شما داده خواهد شد كه ثابت كنيد كداميك مرد هستيد. مـي خواهم دستور بـدهم كه ايستاده گلـوي شما را ببرند و آن وقت شما با هم مسابقه دو خواهيد داد گروهباني با شمشيرش خطي در عرض جاده كشيد. مچ هاي سيلوئيرا و كاردوسو را باز كرده بودند تا بتوانند آزادانه بدوند بين آنها در حدود پنج متر فاصله بود. هر دو لب خط ايستادند يكي دوتا از افسرها از آنها مي خواستند كه رو سياهشان نكنند، چون همه به آنان ايمان داشتند و پولي كه بر سرشان شرط شده بود كپه ي بزرگي مي شد. نصيب سيلوئيرا اين بود كه جلادش نولان دو رگه باشد. كاردوسو جلاد رسمي سرخها را انتخاب كرد. مردي از اهالي كورينتس كه سال هاي زياد بر او گذشته بود عادت داشت براي تسكين محكوم به شانه اش دست بزند و بگويد: شجاعت داشته باش رفيق. زن ها وقت زائيدن از اين بدتر تحمل مي كنند.

شانه هايشان به جلو خم شده بود. دو مرد منتظر به يكديگر نگاه نمي كردند. نولان علامت شروع مسابقه را داد دورگه از اينكه خود را در مركز توجه همگان مي ديد آكنده از غرور بود براي خوش رقصي شكافي نمايان از گوش تا گوش باز كرد مرد كورينتس كار معمول خودش را انجام داد و شكاف باريكي باز كرد. سيلاب خون از گلوي مردان فوران كرد. پيش از آنكه با صورت به زمين بيفتند شتابان چند قدمي برداشتند. كاردوسو وقتي افتاد دست خويش را دراز كرد شايد اصلاً بر اين موضوع آگاه نبود. او مسابقه را برده بود."20

اكنون به روايت ابوتراب خسروي مي پردازيم كه در نوشتن صحنه و حتي در نثر نيز از امكانات گذشتگان استفاده اي زيبا كرده است :

"ميرغضب سرپا مستور در نيم نقاب فولادين و شولاي چرمين نظري به ذريات ارك مي اندازد و واپسين اذن شاه را مي خواهد. شاه منصور اشاره مي كند به دست. ميرغضب به سمت صف كودكان مي رود. اول طفل آن صف را به نطع مي كشد. حتماً آن طفل قصد ميرغضب را نمي داند كه مي رود و شايد در مخيله، مجلس را تعزيه اي مي داند. من لبخند كودك را در چلچراغ ها مي نويسم. ميرغضب در برابر كودك زانو مي زند. خم مي شود دست كودك را مي بوسد. برمي خيزد و شيخ يحيي آن مهرباني را ننوشته و نگاه كودك را به او. صداي كودك را مي شنود كه از دور چيزي مي گويد. ميرغضب با مهرباني كودك را در گودگاه كنده ي سلخ مي گذارد. پلك ها را مي بندد تا طفل از او ياد بگيرد. كودك بايد بخندد و بازيگوشانه پلك بر هم بگذارد. طوري كه براي گول به خواب مي رود. قوس ساطور سلخ در دستهاي بلند ميرغضب بالا مي رود در نور حبابهاي چلچراغ برق مي زند هوا را مي شكافد ..."21

البته در نوشته هاي بالا نوعي طنز تلخ كه از ويژگي هاي پست مدرنيسم است ديده مي شود يكي ديگر از روشهاي بورخس آوردن فضاي تاريخي گذشته با ابزار سنتي است. مثل "دشنه"در مجموعه داستان "هزار توهاي بورخس" به چند سطري از اين نوشته توجه مي كنيم و بعد آن را مقايسه مي كنيم با نوشته ي يكي از رمان نويسان معاصر ايران.

"دشنه اي در كشويي آرميده است هر كه را چشم بدان افتد وسوسه مي شود كه دشنه را بـردارد و با آن بـازي كند. چنانكه گويي هميشه به دنبال آن مي گشته است دست به سرعت قبضه ي منتظر را مي گيرد و تيغه ي نيرومند مطيع با صداي خفيفي به درون غلاف مي لغزد و بيرون مي آيد اين خواست دشنه نيست.

اين چيزي بيشتر از يك مصنوع فلزي است. مردان آن را با هدفي واحد در سر طرح كردند و شكل دادند. دشنه اي كه ديشب در "تاكوارمبو" در تن مردي فرو رفت و دشنه هايي كه بر سـر سزار باريـد همـه بر شيـوه اي جـاودانـه يك دشنه اند. دشنه مي خواهد بكشد. مي خواهد خون ناگهاني بريزد."22

پرويز رجبي در رمان موفق خود "دشنه و سيب گمشده" از دشنه به عنوان شروع داستان استفاده مي كند :

"يكي ديگر وسائلي كه حفاران باستان شناس در دامنه ي يكي ديگر از كوهستان هاي مشرف بر جاده ي ابريشم به دست آوردند "دشنه اي بود به طول يك آرنج و عـرض سه انگشت. كوشش هاي حفاران براي بدست آوردن پوشش دشنه به هيچ نتيجه اي نرسيد و از دشنه ها عنصري فلزي بر جاي مانده بود و در نتيجه دشنه عاري از خوش دستي متعارف بود.

حفاران دشنه را با رعايت همه جوانب احتياط به اداره كل باستان شناسي منتقل كردند. در سالن نمايش براي دشنه جايي كه از همه نظر مناسب با اهميتش بود، انتخاب شد و به ابتكار يكي از متخصصين با سابقه نورافكن ويژه اي براي روشن كردن ويترين مخصوص دشنه تعبيه شد.

دشنه لميده بـر مخمـل گلگون، اگـر هـم در پرتو نورافكن تلالوئي نداشت، به راحتي مي توانست اهميت دشنه بودنش را منتقل بكند."23

مي توان اين تأثير را با چندين شواهد ادامه داد. آوردن وجه تشابه براي اين نوشته ها هيچ تـأثيري در كـم شدن ارزش نوشته ها ندارد. زير چنانكه يادآوري شد طرز كاربرد اين شيوه مهم است نه شباهت چند سطر به همديگر. نويسندگان متأخر به تكنيكهاي زيبايي دست يافته اند و آنچه كه خيلي مهم است توجه اين نويسندگان به ادبيات و فرهنگ گذشته خودمان است.

توجه به فرهنگ و ادبيات بومي نيز زيبايي داستان ها و رمان هاي اين يكي دو دهه را غني تر كرده است. نوشته هاي غزاله عليزاده، شهرنوش پارسي پور، اميرحسين جهل تن، شهريار مدني پور، فرشته ساري، رضا جولايي، عباس معروفي، محمد محمدعلي، خاطره حجازي، ابوتراب خسروي محمد رضا صفدري، منيرو رواني پور، فرخنده آقايي، گلي ترقي، حسين بني عامري، فرشته مولوي و علي موذني و بسياري ديگر از نويسندگان نسل جوان آثار بسيار مغتنم و با ارزشي هستند كه رودخانه ي ادبيات معاصر ايران را به نهر ادبيات جهاني پيوند مي زنند.

يادداشتها :

1- كار نويسنده، ترجمه احمد اخوت، نشر فردا، چاپ اول 1371، ص 43.

2- آخرين گفتگوهاي بورخس و اسوالدو فراري، ترجمه ويدا فرهودي، انتشارات حميدا، چاپ اول 1376، ص 5.

3- سومين كرانه ي رود، داستان هاي كوتاه از نويسندگان آمريكاي لاتين، ترجمه ي مراد فرهاد پور، انتشارات روشنگران، چاپ اول 1371، ص 200.

4- هفت شب با بورخس، ترجمه ي بهرام فرهنگ، نشر مركز، چاپ اول 1378، ص 69.

5- هزار توهاي بورخس، خورخه لوئيس بورخس، ترجمه ي احمد ميرعلائي، كتاب زمان، 1380، ص129.

6- هزار توهاي بورخس، خورخه لوئيس بورخس، ترجمه ي احمد ميرعلائي، كتاب زمان، 1380، ص127.

7- افسون زدگي جديد، هويت چهل تكه و تفكر سيار، داريوش شايگان، ترجمه فاطمه و لياني، انتشارات فرزان، چاپ دوم 1380، ص 261.

8- بت هاي ذهني و خاطره ي ازلي، داريوش شايگان، مـﺅسسه انتشارات اميركبير، چاپ سوم 1379، ص 87.

9- پنجاه متفكر بزرگ معاصر، از ساختارگرايي تا پسامدرنيسم، ترجمه ي محسن حكيمي، انتشارات خجسته، چاپ دوم 1378، ص 6.

10- پست مدرنيته و پست مدرنيسم، ترجمه و تدوين حسنعلي نوذري، انتشارات نقش جهان،1379 ص 131.

11- ادبيات پسامدرن، گزينش و ترجمه پيام يزدانجو، نشر مركز، چاپ اول 1379، ص 88.

12- نقد ادبي، دكتر سيروس شمشا، انتشارات فردوس، چاپ اول 1378.

13- كتاب سخن، مجموعه ي مقالات(مقاله ي واقعيت باور نكردني در آمريكاي لاتين، كابريل گارسيا ماركز، ترجمه ي صفدر تقي زاده)، انتشارات علمي، 1366 ص 5.

14- عزاداران بيل، غلامحسين ساعدي، نشر قطره، چاپ سيزدهم، 1370 ص 11.

15- نسل سوم داستان نويسي امروز، يوسف عليخاني، نشر مركز، چاپ اول 1380 ص 99.

16- نسل سوم داستان نويسي امروز، يوسف عليخاني، نشر مركز، چاپ اول 1380 ص 129.

17- دنياي سخن، شماره 35، آبان 69، ص 46.

18- هزار توهاي بورخس، ص 170.

19- اسفار كاتبان، ابوتراب خسروي،انتشارات آگاه، چاپ دوم، 1380، ص 9.

20- هزار توهاي بورخس، صص 29- 26.

21- اسفار كاتيان ص 88.

22- هزار توهاي بورخس ص 43.

23- دشنه و سيب گمشـده، پـرويـز رجبـي، نشر ني، چاپ اول 1379، ص 7 و 8، كتاب شناسي برخي از آثار بورخس كه به فارسي ترجمه شده است.

بورخس آثار فراواني در زمينه هاي مختلف به چاپ رسانده است اما از آثار او كه به فارسي آمده است مي توان به موارد زير اشاره كرد :

1- هزار توهاي بورخس با ترجمه ي احمد ميرعلائي(كتاب زمان 1356.)

2- دوزخ (7 تمثيل و 3 قصه) به روايت آقاي كاظم فيروزمند(تلاش، تبريز 1357.)

3- سرخ و آبي (دو داستان و بيست شعر) ترجمه ي آقاي حسن تهراني، نشر آينه، تهران، 1361.)

4- مرگ و پرگار، ترجمه احمد ميرعلايي فارياب (سهامي خاص) 1363.

5-كتابخانه ي بابل و 23 داستان ديگر، ترجمه ي كاوه سيدحسني، انتشارات نيلوفر 1379.

6- اولريكا و هشت داستان ديگر، ترجمه ي كاوه ميرعباسي، نشر باغ نو 1380.

7- كتاب موجودات خيالي، بورخس، ترجمه ي احمد اخوت، آرست 1374.

8- هفت شب با بورخس، اسوالدوفراري ترجمه ي ويدا فرهودي، چاپ اول 1376.

9- آخرين گفتگوهاي بورخس و اسوالدوفراري ترجمه ي بهرام فرهنگ، نشر مركز 1378.

10- هفت صدا، مصاحبه ي ريتا گيلبرت با بورخس ... و ترجمه ي نازي عظيما، انتشارات آگاه 1375.

11- كار نويسنده، مصاحبه پاريس ريويو با بورخس و ... ترجمه ي احمد افوت نشر فردا، چاپ اول 1371.

12- گفت و شنودي با بورخس (قصه، شعر و ترجمه ي علي درويش، مشهد، نيما 1369) و چندين قصه و شعر و مقاله و مصاحبه در مجلات يا مجموعه هاي مختلف.

از فصل نامه انجمن علمي و آموزشي معلمان ادبيات فارسي استان آذربايجان شرقي



نظر خوانندگان: 2 نظر
 
 
نقل مطالب تنها با لینک مستقیم و ذكر نام و آدرس مجله ادبي قابيل، آزاد است