طبس یا بم
فرو می ریزد ش بر سر، هر آنچه مانده بود آباد
دلش از درد می جوشد، زمین، درمانده از بیداد
تلی از مرگ می بالد، کسی آهسته می نالد
و می بلعد صدا یش را، به نعره، دیوی از بیداد
مکرر می شود ماتم، زمانی در طبس یا بم
چه فرقی می کند؟ این غم، چگونه می رود از یاد؟
هماره قصه یکسان است هجوم مرگ بر کرمان
همان تکرارگیلان است، که شهر مردگان را زاد
وپژواکی است دردآلود، از آیینی گنه اندود
که دزدیده است ایمان را به نام میهنی آزاد
****
صدای ضجه ی مادر، در عمق رنج می میرد
پدر در بهت می ماند، اگر چه غرقه در فریاد
نگاه مات کودک در میان اشک می لرزد
و در گوشش نمی پیچد صدایی جز غریو باد
چه شد آن خانه ی خشتی،رطب بر سفره بود و نان
و بوی فقر زیبا بود، چو مادر لقمه ای می داد!
چه سرمایی است در جانش، کجا آید به درمانش
سیه منوال تزویر و سیاهی لشگر امداد؟
****
هزاران نخل مردند و دو چندان گور روییدند
قنات ازآب خالی شد و هستی زیرپا افتاد
نمایان تا که شد زشتی، ورای خانه ی خشتی
فرو بلعید شهری را، زمین درمانده از بیداد
١١ دی ماه ١٣٨٢
پنجره ها بسته اند
پنجره ها بسته اند، فرصت دیدار نیست
هیچ به جز فاصله، حاصل دیوار نیست
کینه و جنگ از زمین، چید بسی یاسمین
بستن لب بیش از این، وای سزاوار نیست
خاک به حرف آمدو، زلزله فریادکرد
خفته ولی زندگی، دیده ی بیدار نیست
چشم هراسد ز چشم، رعد خروشد به خشم
مهلت سر بر زدن از دل آوار نیست
کوچه به کوچه فقط، زمزمه ی زخم ها ست
گوش اگر بشنود، جرات گفتار نیست
* * * * * * * * *
تلخی طعم نفاق، بُرد مرا تا فراق
در دل ِ غربت ولی مامن دلدار نیست
خاطره ی یار را، می سپُرم بر غزل
زانکه به جز واژه ام، محرم اسرار نیست
باد که از کوی دوست، گاه خبر می دهد
در وزش خسته اش، مژده ای در کار نیست
ناله ی بی تاب او، می شکند بغض را
گر چه گلو را دگر، اشک در انبار نیست
از سفر تازه اش، گوید و شیون کنان
پنجره لرزد از آن، طاقتش انگار نیست
دست تواز دست من، دور شد ای هم سخن
سینه ولی کینه را، باز خریدار نیست
گرمی ِ یادت مرا، چون که بَرد تا وطن
فاصله ها را دگر قدرت اصرار نیست
پنجره گر بسته است، فرصت دیدار را
عشق هویدا کند، وحشت ِ دیوار نیست.
تابستان1383
در پیشواز بهار ِ در راه
چگونه می شود زبان، به هر بهانه ای گشود
سپیده را به رسم شب، مگر که می توان سرود؟
من آن همیشه عاشقم، که نقش عشق می کشم
به هر کرشمه ی قلم ، اگر چه ساکت و خمود
خمودم از مرور ِ غم، دروغ، فتنه و ستم
که ماهرانه شور را، ز نسل تشنه مان ربود
و هرزه بذر کینه را به نای نای سینه ها
فشاند و موریانه وش، ز هَم درید تار و پود
چگونه گویم از بهار، در این خزان ِ پایدار
که رنگ گل پریده و پرنده در قفس غنود
اگر پیام فروَدین شکفتن است بر زمین
چه رفته بر جوانه ها که رنگشان شده کبود
مگر که تازیانه ای به دست دارد این نسیم
که زخمی اند غنچه ها و خسته اند چنگ و عود
بهار می رسد که باز به این بهانه ی نجیب
به رغم غربت مهیب، بخوانمت به صد درود
کلام مان رها شود ز حبس سرد نیک و بد
" نبایدی" نباشدت به گاه ِ گفتن و شنود
رها به سان ابر ها که هر کجا روند تا
رسد سلام آسمان به گوش ماهیان ِ رود
بهار می رسد ولی به گسترای فاصله
نشست گـَرد خاطره و خنده از لبان زدود
تو در غبار ماندی و منم رها ولی غریب
سکوت بی قرار تو، به غلظت غمم فزود
ببین در استخوان شعر، رسوخ کرده زهر ِاو
حلاوت بهار هم، دوای تلخی اش نبود
ببخش اگر کلام را به اشک شور شسته ام
که یاد غنچه بغض را به قلب دفترم گشود
اسفند ماه 1383
| |
ازمن تا کنون 4 مجموعه ی شعر "زلف اندیشه"، "برگونه های سرخ شکفتن"(هر دو،انتشارات روشنگران) ، "ای شعر پروازم بده"(انتشارات پیام) و "موج خواهش"( انتشارات واژه آرا، ترجمه شعر های من به وسیله ی "مناواز الکساندریان")، همچنین چند ترجمه از جمله "آخرین گفتگوهای بورخس"(انتشارات حمیدا)، " گمان کردن، رویا دیدن و نوشتن" باز هم از گفتگوهای بورخس"(انتشارات فرزان روز) منتشر شده در تدارک مجموعه ی جدیدی هستم که هنوز نمی دانم در ایران انتشار خواهد یافت یا خارج از کشور.
در گذشته آثارم (شعر یا ترجمه) را در مجله های کلک، بخارا، آدینه و دنیای سخن منتشر می کردم. در حال حاضر شعر هایم را در سایت های ایرانی (به ویژه ایران امروز) منتشر می کنم و ترجمه هایی (اغلب فلسفی و گاه سیاسی در عصرنو، میهن و ایران امروز).
من حدود 6 سال است که در فرانسه زندگی می کنم.
|