در يكى از خيابانهاى شهر، دختر نازيبايى كنار افسر بلندقد و خوشسيمايى راه مىرفت. افسر، درجه ستواندومى داشت و جوانتر بهنظر مىرسيد. دختر، همچنانكه بازوى افسر را گرفته بود و بهجلو نگاه مىكرد، با دقت به حرفهايش گوش مىداد و گاهى سرش را بالا مىگرفت و با غمخوارى و تأسف به قيافه مرد چشم مىدوخت. يك بار، با لحنى اندوهناك گفت: »تو رو خدا خودتو اينقدر اذيت نكن عزيزم! حرص و جوش خوردنت چه فايدهيى داره؟«
مرد، غمگين گفت: »فايده نداره، ولى نمىتونم خودخورى نكنم. اعصابم خرد شده. روزى نيست كه دعوا نكنن. سر هر چيز پيش پاافتادهاى مىپرن به جون هم. مادر و دو تا خواهرم يه طرف مىايستن و زن برادرم يه طرف ديگه. دعوا كه حسابى بالا مىگيره، اول بچه كوچيكه برادرم مىزنه زير گريه، بعدش وسطى و آخر سر هم بزرگه. بيشتر روزا همين بساطه. هر وقت مىرم خونه، يا با هم قهرن يا دارن دعوا مىكنن.«
دختر بازوى مرد را فشرد و گفت: »اعصابتو خرد نكن. خونه رو كه اجاره كنى همه اين چيزا تمام مىشه.«
و با محبت بيش از حدى به مرد نگاه كرد. مرد آهى كشيد و گفت: »تقصير برادرمه. اگه اونقد ريخت و پاش نمىكرد، بعد از مرگش زن و بچههاش سرگردون نمىشدن.«
- چاره چيه عزيزم! بالاخره پيش آمده. جدا كه بشن، همه چيز درست مىشه.
- آره، ولى مخارج دو تا خونه خيلى برام سنگينه.
- فكرشم نكن! حقوق من زياد نيست ولى نمىذارم بهت سخت بگذره.
- فكر اينو هم كردى كه وقتى عروسى كرديم، خرج سه تا خونه ميفته رو دوشمون؟
دختر لبخندى مهرآميز زد و گفت: »اينقدر دلواپس آينده نباش؛ خدا كريمه. من مىتونم عصرا يه جاى ديگهم كار كنم.«
مرد زمزمهكنان گفت: »تو چه گناهى كردى كه بايد روزى ده - دوازده ساعت كار كنى؟«
دختر نگاه مشتاقانهاى به مرد انداخت و با سرزندگى گفت: »خودم مىخوام. من بهخاطر تو هر كارى مىكنم.«
مرد انگشتهاى دختر را فشرد و با صداى ضعيفى گفت: »تو خيلى خوبى! خيلى!«
دختر لبخندى شوقآميز زد و گفت: »بهشرطى كه قول بدى خودتو بهخاطر دعواى اونا اذيت نكنى. قول مىدى؟«
- قول مىدم!
چند دقيقهاى در سكوت پيش رفتند. نزديكىهاى چهارراه، دختر گفت: »اگه فردا پولو بدى صاحبخونه، كى اتاقا رو آماده مىكنه؟«
- گفته فوقش سه روز بعد.
- زنبرادرت راضيه؟
- آره! ديروز بردمش اتاقا رو ديد. خوشش آمد.
دختر يكدسته اسكناس از كيفش بيرون آورد و با حالتى شرمناك گفت: »تمام پساندازم بيستهزار تومن بود. پنجهزار تومنم از صندوق اداره قرض كردم. نتونستم بيشتر از اين جور كنم.«
مرد كه سخت معذب بهنظر مىرسيد، بريدهبريده گفت: »منو ببخش كه انداختمت تو زحمت. باور كن...باور كن...!«
و نگاه محزونش را از دختر گرفت. حرفش را ناتمام گذاشت. دختر با خوشرويى گفت: »عزيزم! عزيزم! چرا خودتو بهخاطر اين چيزا اذيت مىكنى؟ پول و زحمت من و تو كه فرقى با هم نداره!«
و با حالتى شاد و معصومانه به چشمهاى مرد خيره شد. مرد با تبسم تلخى بر لب، پولها را از دختر گرفت و در كيفدستى كوچكش گذاشت. دختر گفت: »خوب! اول بستنى بخوريم، بعدش بريم پارك. موافقى؟«
- صد درصد!
عرض خيابان را طى كردند و بهطرف يك بستنىفروشى رفتند. چند قدم مانده به مغازه، ناگهان يك مرد ميانهسال و تنومند بازوى راست افسر را گرفت و در همان حال مرد لاغرى، بهسرعت دختر را از او جدا كرد و بازوى چپ افسر را چسبيد و گفت: »تكون نخور وَاِلاّ دندههاتو خرد مىكنم!«
و در يك چشم بههمزدن، به دستهايش دستبند زد. دختر كه گيج و مبهوت به اين صحنه نگاه مىكرد، از لاى دندانهايش گفت: »چه... چه... چرا...چه...كار... شماها...!«
مردِ لاغر، گلويى صاف كرد و گفت: »اين آقا يه شياد كلاهبرداره. لطفاً شمام همراه ما بياين كلانترى!«
زير نگاه مردمى كه در يك چشم بههمزدن دورشان جمع شده بودند، سوار ماشين شدند. لحظههاى اول دختر بهحدى مات و مبهوت بود كه احساس درك مكان و زمان را از دست داد. رنگ افسر پريده بود اما خطوط چهرهاش عادى بهنظر مىرسيد. مردِ لاغر گفت: »شما چه نسبتى با اين آقا دارين؟«
دختر سؤال را شنيد، اما چنان پريشانخاطر بود كه نتوانست جواب دهد. لحظاتى بعد، مرد سؤالش را تكرار كرد . دختر با صداى خشك و خشدارى گفت: »همديگرو دوست داريم. قراره ازدواج كنيم.«
- چند وقته مىشناسيدش؟
- دو ماه و نيمه!
مرد آهى كشيد و گفت: »سرباز فراريه. لباس افسرى مىپوشه و كلاهبردارى مىكنه. طبق شكايتهايى كه ازش شده، تا به حال هشت مورد كلاهبردارى و اخاذى كرده. بيشتر شكارهاشم زن هستن.«
مرد تنومند گفت: »تقريباً همه شكاراش.«
دختر بدون هيچ واكنشى، با خوارى و سرافكندگى به مخاطبش نگاه كرد و سرش را به زير انداخت. مردِ لاغر گفت: »از يه ساعت پيش دنبالتون بوديم. ديديم بهش پول دادين. اين پولو به چه عنوان از شما گرفت؟«
دختر با لحنى شمرده گفت: »براى وديعه دو تا اتاق. مىخواست اتاقا رو براى زنبرادرش اجاره كنه.«
كلمات لازم را بهراحتى بر زبان آورد، اما ذهنش كاملاً تهى بود و صدايش را از جاى ديگرى مىشنيد. مرد لاغر گفت: »اين زنبرادرى كه حرفشو زده، وجود نداره. مىخواسته به اين بهانه شما رو سركيسه كنه.«
بعد، كمى از وضع خانوادگى متهم گفت و در آخر پرسيد: »نبايد يهسرى به خونهش مىزدين؟ فكر نكردين از نزديك با وضع خونوادهش آشنا بشين؟«
دختر با لحنى بىروح گفت: »مىگفت دوست نداره تو اين موقعيت با خونوادهاش آشنا بشم. من هم اينقدر دوستش دارم كه نخواستم اصرار كنم. هيچ وقت هم آدرس دقيقشو بهم نداد؛ فقط گفت تو يوسفآباده. دلم نمىاومد اصرار كنم؛ فكر كردم يه روزى بهم مىگه.«
- اقلاً شماره تلفن محل كارشو مىپرسيدين!
- مىگفت رابط قرارگاهاست و جاى ثابتى نداره.
- خونوادهتون در جريان موضوع هستن؟
- نه! ازم خواست تا دو سه روز پيش از خواستگارى حرفى به اونا نزنم.
- چند سالتونه؟
- بيست و هشت سال.
- درس خوندين؟
- بله! ديپلم دارم.
- كار مىكنين؟
- بله! كارمند وزارت بهدارىام.
- خيلى عجيبه! چطور خانم تحصيلكرده و شاغلى مثل شما اينقدر بايد ساده باشه؟
دختر جوابى نداد. مرد تنومند با لحن موقرى گفت: »نه! خانم ساده نيستن. راستش، بيشتر دخترهايى كه گول اينجور مردها رو مىخورن، خيلى هم عاقلند، ولى اينقدر از خوشگلى مردها دست و پاشونو گم مىكنن كه از يه بچه هم سادهتر مىشن. خانم، مىبخشين! ولى تجربه بيست ساله من اينو مىگه.«
در كلانترى، بعد از طى تشريفات قانونى، افسر قلابى را بازداشت كردند. طى يك ساعتى كه دختر در اتاق افسر كشيك نشسته بود، طورى به آدمها و اشياء نگاه مىكرد كه انگار، خواب است. مبهوتتر از آن بود كه از چيزى تأثير بپذيرد و واكنشى نشان دهد.
افسر كشيك صورتجلسهاى تنظيم كرد و از دختر پرسيد: »شما از اين آقا شكايت دارين؟«
دختر با صدايى خسته گفت: »نه!«
- به هر حال شكايت داشته باشين يا نه، كلاهبردارى از شما تو پروندهاش ثبت شده.
جواب نداد. افسر گفت:»پس اينجا رو امضاء كنين! آدرس محل كار و منزل رو هم بنويسين!«
دختر بىآنكه نوشته را بخواند، زيرش را امضا كرد و نشانىها را نوشت. افسر گفت: »اينجام يه امضا !«
ورقه بعدى را هم امضا كرد. افسر دسته اسكناسها را بهطرف دختر راند و گفت: »لطفاً پولاتونو بشمرين!«
دختر با گيجسرى به او زل زد. افسر گفت: »لطفاً بردارين!«
دختر سرش را تكان داد. افسر گفت: »شما رسيد دريافت پولتونو امضا كردين كه تو پرونده بهعنوان مدرك جرم ثبت شده. دليلى نداره پول تو كلانترى بمونه.«
دختر باز هم سرش را با سستى غمناكى تكان داد. افسر كه متأثر شده بود، با لحنى آميخته به دلدارى گفت: »مىدونم احساسات شما جريحهدار شده ولى روىهمرفته شانس آوردين. بايد خدا رو شكر كنين!«
دختر با سرى به زير افتاده بر جايش باقى ماند. افسر صدايش كرد: »خانم! خانم!«
سرش را بلند كرد و با خمودگى پولها را در كيفش گذاشت. آرام و وارفته از كلانترى بيرون آمد و در همانحال با خودش گفت: »اون اولين مردى بود كه... اولين مردى بود كه...«
تا به حال توجه هيچ مردى را جلب نكرده بود، جز همين جوان خوشسيما؛ هيچ مردى - حتى بدقيافه و بىپول - با عشق و علاقه نگاهش نكرده و با لطافت عاشقانه با او حرف نزده بود. پيش از آشنايى با اين مرد، شور و شوقى نسبت به زندگى نداشت و بيشتر وقتها افسردهحال و مأيوس بود. طى ماههاى گذشته، رابطه عاشقانهاش با اين جوان، وضع روحى و زندگىاش را بهكلى زير و رو كرد و اميدى به او بخشيد.
وقتى به نزديكى خانه رسيد، هوا كاملاً تاريك شده بود. پس از دو ساعت پيادهروى، بهت و آشفتگى كمكم جايش را به اندوه و نوميدى دردآلودى داده بود. در آن لحظهها، نه خانه برايش جاذبه داشت و نه فردا و پسفردا كه مىبايست در اداره همان كارهاى هميشگى را تكرار مىكرد. احساس تلخ درماندگىاش چنان قوى بود كه دستخوش پوچى و بيهودگى شد. همه چيز و همهكس را زشت و پست و هر تلاش و تقلايى را بىحاصل و زندگى را خستهكننده مىديد.
با دستهايى كرخت، اسكناسها را از كيفش بيرون آورد، در جوى آب انداخت و دور شدن آرامشان را نگاه كرد.
| | فتحالله بىنياز |