صفحه‌ی اول | تماس | RSS



سمت غبارآلود شهر | فتح‏الله بى‏نياز

در يكى از خيابان‏هاى شهر، دختر نازيبايى كنار افسر بلندقد و خوش‏سيمايى راه مى‏رفت. افسر، درجه ستوان‏دومى داشت و جوان‏تر به‏نظر مى‏رسيد. دختر، همچنان‏كه بازوى افسر را گرفته بود و به‏جلو نگاه مى‏كرد، با دقت به حرف‏هايش گوش مى‏داد و گاهى سرش را بالا مى‏گرفت و با غمخوارى و تأسف به قيافه مرد چشم مى‏دوخت. يك بار، با لحنى اندوهناك گفت: »تو رو خدا خودتو اين‏قدر اذيت نكن عزيزم! حرص و جوش خوردنت چه فايده‏يى داره؟«
مرد، غمگين گفت: »فايده نداره، ولى نمى‏تونم خودخورى نكنم. اعصابم خرد شده. روزى نيست كه دعوا نكنن. سر هر چيز پيش پاافتاده‏اى مى‏پرن به جون هم. مادر و دو تا خواهرم يه طرف مى‏ايستن و زن برادرم يه طرف ديگه. دعوا كه حسابى بالا مى‏گيره، اول بچه كوچيكه برادرم مى‏زنه زير گريه، بعدش وسطى و آخر سر هم بزرگه. بيشتر روزا همين بساطه. هر وقت مى‏رم خونه، يا با هم قهرن يا دارن دعوا مى‏كنن.«
دختر بازوى مرد را فشرد و گفت: »اعصابتو خرد نكن. خونه رو كه اجاره كنى همه اين چيزا تمام مى‏شه.«
و با محبت بيش از حدى به مرد نگاه كرد. مرد آهى كشيد و گفت: »تقصير برادرمه. اگه اون‏قد ريخت و پاش نمى‏كرد، بعد از مرگش زن و بچه‏هاش سرگردون نمى‏شدن.«
- چاره چيه عزيزم! بالاخره پيش آمده. جدا كه بشن، همه چيز درست مى‏شه.
- آره، ولى مخارج دو تا خونه خيلى برام سنگينه.
- فكرشم نكن! حقوق من زياد نيست ولى نمى‏ذارم بهت سخت بگذره.
- فكر اينو هم كردى كه وقتى عروسى كرديم، خرج سه تا خونه ميفته رو دوشمون؟
دختر لبخندى مهرآميز زد و گفت: »اين‏قدر دلواپس آينده نباش؛ خدا كريمه. من مى‏تونم عصرا يه جاى ديگه‏م كار كنم.«
مرد زمزمه‏كنان گفت: »تو چه گناهى كردى كه بايد روزى ده - دوازده ساعت كار كنى؟«
دختر نگاه مشتاقانه‏اى به مرد انداخت و با سرزندگى گفت: »خودم مى‏خوام. من به‏خاطر تو هر كارى مى‏كنم.«
مرد انگشت‏هاى دختر را فشرد و با صداى ضعيفى گفت: »تو خيلى خوبى! خيلى!«
دختر لبخندى شوق‏آميز زد و گفت: »به‏شرطى كه قول بدى خودتو به‏خاطر دعواى اونا اذيت نكنى. قول مى‏دى؟«
- قول مى‏دم!
چند دقيقه‏اى در سكوت پيش رفتند. نزديكى‏هاى چهارراه، دختر گفت: »اگه فردا پولو بدى صاحب‏خونه، كى اتاقا رو آماده مى‏كنه؟«
- گفته فوقش سه روز بعد.
- زن‏برادرت راضيه؟
- آره! ديروز بردمش اتاقا رو ديد. خوشش آمد.
دختر يك‏دسته اسكناس از كيفش بيرون آورد و با حالتى شرمناك گفت: »تمام پس‏اندازم بيست‏هزار تومن بود. پنج‏هزار تومنم از صندوق اداره قرض كردم. نتونستم بيشتر از اين جور كنم.«
مرد كه سخت معذب به‏نظر مى‏رسيد، بريده‏بريده گفت: »منو ببخش كه انداختمت تو زحمت. باور كن...باور كن...!«
و نگاه محزونش را از دختر گرفت. حرفش را ناتمام گذاشت. دختر با خوشرويى گفت: »عزيزم! عزيزم! چرا خودتو به‏خاطر اين چيزا اذيت مى‏كنى؟ پول و زحمت من و تو كه فرقى با هم نداره!«
و با حالتى شاد و معصومانه به چشم‏هاى مرد خيره شد. مرد با تبسم تلخى بر لب، پول‏ها را از دختر گرفت و در كيف‏دستى كوچكش گذاشت. دختر گفت: »خوب! اول بستنى بخوريم، بعدش بريم پارك. موافقى؟«
- صد درصد!
عرض خيابان را طى كردند و به‏طرف يك بستنى‏فروشى رفتند. چند قدم مانده به مغازه، ناگهان يك مرد ميانه‏سال و تنومند بازوى راست افسر را گرفت و در همان حال مرد لاغرى، به‏سرعت دختر را از او جدا كرد و بازوى چپ افسر را چسبيد و گفت: »تكون نخور وَاِلاّ دنده‏هاتو خرد مى‏كنم!«
و در يك چشم به‏هم‏زدن، به دست‏هايش دستبند زد. دختر كه گيج و مبهوت به اين صحنه نگاه مى‏كرد، از لاى دندان‏هايش گفت: »چه... چه... چرا...چه...كار... شماها...!«
مردِ لاغر، گلويى صاف كرد و گفت: »اين آقا يه شياد كلاهبرداره. لطفاً شمام همراه ما بياين كلانترى!«
زير نگاه مردمى كه در يك چشم به‏هم‏زدن دورشان جمع شده بودند، سوار ماشين شدند. لحظه‏هاى اول دختر به‏حدى مات و مبهوت بود كه احساس درك مكان و زمان را از دست داد. رنگ افسر پريده بود اما خطوط چهره‏اش عادى به‏نظر مى‏رسيد. مردِ لاغر گفت: »شما چه نسبتى با اين آقا دارين؟«
دختر سؤال را شنيد، اما چنان پريشان‏خاطر بود كه نتوانست جواب دهد. لحظاتى بعد، مرد سؤالش را تكرار كرد . دختر با صداى خشك و خش‏دارى گفت: »همديگرو دوست داريم. قراره ازدواج كنيم.«
- چند وقته مى‏شناسيدش؟
- دو ماه و نيمه!
مرد آهى كشيد و گفت: »سرباز فراريه. لباس افسرى مى‏پوشه و كلاهبردارى مى‏كنه. طبق شكايت‏هايى كه ازش شده، تا به حال هشت مورد كلاهبردارى و اخاذى كرده. بيشتر شكارهاشم زن هستن.«
مرد تنومند گفت: »تقريباً همه شكاراش.«
دختر بدون هيچ واكنشى، با خوارى و سرافكندگى به مخاطبش نگاه كرد و سرش را به زير انداخت. مردِ لاغر گفت: »از يه ساعت پيش دنبال‏تون بوديم. ديديم بهش پول دادين. اين پولو به چه عنوان از شما گرفت؟«
دختر با لحنى شمرده گفت: »براى وديعه دو تا اتاق. مى‏خواست اتاقا رو براى زن‏برادرش اجاره كنه.«
كلمات لازم را به‏راحتى بر زبان آورد، اما ذهنش كاملاً تهى بود و صدايش را از جاى ديگرى مى‏شنيد. مرد لاغر گفت: »اين زن‏برادرى كه حرفشو زده، وجود نداره. مى‏خواسته به اين بهانه شما رو سركيسه كنه.«
بعد، كمى از وضع خانوادگى متهم گفت و در آخر پرسيد: »نبايد يه‏سرى به خونه‏ش مى‏زدين؟ فكر نكردين از نزديك با وضع خونواده‏ش آشنا بشين؟«
دختر با لحنى بى‏روح گفت: »مى‏گفت دوست نداره تو اين موقعيت با خونواده‏اش آشنا بشم. من هم اين‏قدر دوستش دارم كه نخواستم اصرار كنم. هيچ وقت هم آدرس دقيقشو بهم نداد؛ فقط گفت تو يوسف‏آباده. دلم نمى‏اومد اصرار كنم؛ فكر كردم يه روزى بهم مى‏گه.«
- اقلاً شماره تلفن محل كارشو مى‏پرسيدين!
- مى‏گفت رابط قرارگاهاست و جاى ثابتى نداره.
- خونواده‏تون در جريان موضوع هستن؟
- نه! ازم خواست تا دو سه روز پيش از خواستگارى حرفى به اونا نزنم.
- چند سالتونه؟
- بيست و هشت سال.
- درس خوندين؟
- بله! ديپلم دارم.
- كار مى‏كنين؟
- بله! كارمند وزارت بهدارى‏ام.
- خيلى عجيبه! چطور خانم تحصيلكرده و شاغلى مثل شما اين‏قدر بايد ساده باشه؟
دختر جوابى نداد. مرد تنومند با لحن موقرى گفت: »نه! خانم ساده نيستن. راستش، بيشتر دخترهايى كه گول اين‏جور مردها رو مى‏خورن، خيلى هم عاقلند، ولى اين‏قدر از خوشگلى مردها دست و پاشونو گم مى‏كنن كه از يه بچه هم ساده‏تر مى‏شن. خانم، مى‏بخشين! ولى تجربه بيست ساله من اينو مى‏گه.«
در كلانترى، بعد از طى تشريفات قانونى، افسر قلابى را بازداشت كردند. طى يك ساعتى كه دختر در اتاق افسر كشيك نشسته بود، طورى به آدم‏ها و اشياء نگاه مى‏كرد كه انگار، خواب است. مبهوت‏تر از آن بود كه از چيزى تأثير بپذيرد و واكنشى نشان دهد.
افسر كشيك صورت‏جلسه‏اى تنظيم كرد و از دختر پرسيد: »شما از اين آقا شكايت دارين؟«
دختر با صدايى خسته گفت: »نه!«
- به هر حال شكايت داشته باشين يا نه، كلاهبردارى از شما تو پرونده‏اش ثبت شده.
جواب نداد. افسر گفت:»پس اينجا رو امضاء كنين! آدرس محل كار و منزل رو هم بنويسين!«
دختر بى‏آن‏كه نوشته را بخواند، زيرش را امضا كرد و نشانى‏ها را نوشت. افسر گفت: »اينجام يه امضا !«
ورقه بعدى را هم امضا كرد. افسر دسته اسكناس‏ها را به‏طرف دختر راند و گفت: »لطفاً پولاتونو بشمرين!«
دختر با گيج‏سرى به او زل زد. افسر گفت: »لطفاً بردارين!«
دختر سرش را تكان داد. افسر گفت: »شما رسيد دريافت پولتونو امضا كردين كه تو پرونده به‏عنوان مدرك جرم ثبت شده. دليلى نداره پول تو كلانترى بمونه.«
دختر باز هم سرش را با سستى غمناكى تكان داد. افسر كه متأثر شده بود، با لحنى آميخته به دلدارى گفت: »مى‏دونم احساسات شما جريحه‏دار شده ولى روى‏هم‏رفته شانس آوردين. بايد خدا رو شكر كنين!«
دختر با سرى به زير افتاده بر جايش باقى ماند. افسر صدايش كرد: »خانم! خانم!«
سرش را بلند كرد و با خمودگى پول‏ها را در كيفش گذاشت. آرام و وارفته از كلانترى بيرون آمد و در همان‏حال با خودش گفت: »اون اولين مردى بود كه... اولين مردى بود كه...«
تا به حال توجه هيچ مردى را جلب نكرده بود، جز همين جوان خوش‏سيما؛ هيچ مردى - حتى بدقيافه و بى‏پول - با عشق و علاقه نگاهش نكرده و با لطافت عاشقانه با او حرف نزده بود. پيش از آشنايى با اين مرد، شور و شوقى نسبت به زندگى نداشت و بيشتر وقت‏ها افسرده‏حال و مأيوس بود. طى ماه‏هاى گذشته، رابطه عاشقانه‏اش با اين جوان، وضع روحى و زندگى‏اش را به‏كلى زير و رو كرد و اميدى به او بخشيد.
وقتى به نزديكى خانه رسيد، هوا كاملاً تاريك شده بود. پس از دو ساعت پياده‏روى، بهت و آشفتگى كم‏كم جايش را به اندوه و نوميدى دردآلودى داده بود. در آن لحظه‏ها، نه خانه برايش جاذبه داشت و نه فردا و پس‏فردا كه مى‏بايست در اداره همان كارهاى هميشگى را تكرار مى‏كرد. احساس تلخ درماندگى‏اش چنان قوى بود كه دستخوش پوچى و بيهودگى شد. همه چيز و همه‏كس را زشت و پست و هر تلاش و تقلايى را بى‏حاصل و زندگى را خسته‏كننده مى‏ديد.
با دست‏هايى كرخت، اسكناس‏ها را از كيفش بيرون آورد، در جوى آب انداخت و دور شدن آرام‏شان را نگاه كرد.

 

فتح‏الله بى‏نياز در يك نگاهفتح‏الله بى‏نياز



نظر خوانندگان: 5 نظر
 
 
نقل مطالب تنها با لینک مستقیم و ذكر نام و آدرس مجله ادبي قابيل، آزاد است