سال بلو ( saul Bellow ) نویسنده آمریکایی و برنده جایزه نوبل در ادبیات سال 1976 است که آثار او تاثیر بسزایی در ادبیات آمریکایی بویژه پس از جنگ جهانی دوم داشته است. سال بلو در سال 1915 در لاچین، یکی از مناطق حومه شهر مونترال در کبک کانادا متولد شد. خانواده اش در سال 1913 از روسیه به کانادا مهاجرت کرده بودند و او تا سن 9 سالگی در بخش فقیر نشین که مملو از مهاجران کشورهای مختلف بود، رشد کرد؛ محله ای که در آن روس ها، لهستانی ها، اکراینی ها، یونانی ها و حتی ایتالیایی ها ساکن بودند. از جمله آثار بلو که در ایران ترجمه شده است می توان از سلطان باران هرتوزگ، ماجراهای اوگی مارچ و هدیه مبالت نام بد. گفتگویی که می خوانید بخشی از مصاحبه رابرت سوارد، استاد دانشگاه ویکتوریا در کانادا با سال بلو است.
سال بلو، نويسنده معروف آمريکايي روز 16 فروردین ( روز گذشته ) در سن 98 سالگی و بر اثر مرگ طبیعی در خانهاش در بروكلين در گذشت. بلو طي دوراني كه به نويسندگي مشغول بود، يك بار برنده جايزه پوليتزر، يك بار برنده جايزه نوبل ادبي و سه بار نيز برنده جايزه ملي كتاب شد. او در آثارش اغلب به موضوعاتي چون ماهيت بشر، تجربه مهاجران و يهوديان و تحرك اجتماعي و ردهاي موجود در آمريكا در قرن بيست ميپرداخت. بلو سالهاي آخر عمرش را به تدريس ادبيات در دانشگاه بوستون مشغول بود و به اين كار نيز علاقه فراوان داشت.
• در جایی گفته بودید که باید حقیقت سبکی داشته باشد. با این وجود برخی منتقدان معتقدند رمان " رییس در ماه دسامبر " از آن دسته رمان هایی است که ادیه های نویی به خواننده القا می کند. آیا تصور نمی کنید چنین نظراتی در پذیرش کتاب از سوی خوانندگان کمی موثر واقع شود؟
ببینید خوانندگان دوست ندارند اذیت شوند. حتی نمی خواهند عادت ها و توقعاتشان مورد لرزش قرار گیرد. به نظر من هر که این کتاب را کتاب ایده ها می داند، احساسی را که همان ایده ها با خود به همراه دارند فراموش کرده و به عبارتی از دست داده است. این کتاب برای من کتابی نمونه است. اگر عقاید به شکل احساسی بیان و به تصویر کشیده نشوند، بی معنی خواهند بود. اگر رمان مملو از انتزاعیات بود، خودم هم چندان تمایلی برای چاپ آن نداشتم. چنین نگاهی به کتاب از طرف خوانندگان تنبل و بی سلیقه ای صورت می گیرد که نگاه سطحی به کتاب دارند.
• برخی از خوانندگان آثار شما معتقدند آثاری که پس از دریافت جایزه نوبل نوشته اید، نگاهی تیره و تاریک از زندگی را به تصویر کشیده است. تا چه اندازه با این نظر موافقید؟
شاید بتوان گفت یک نویسنده تنها یک ابزار است. من دقیقا از پیش تصمیم نمی گیرم که چه می خواهم انجام دهم. تنها نویسندگان تجاری و بازاری هستند که می نشینند و با هدف نوشتن یک کتاب شروع به نوشتن می کنند که بعد هم نظر و سلیقه خوانندگان را برآورده کنند. مردم بلافاصله می خواهند شما را به گروهی و حتی به شکلی دسته بندی کنند. وقت این را ندارند که به عنوان یک شخص یا یک فرد، به شما بپردازند. خیلی مشغله دارند و برای که به موهومات و هرج و مرجی که گریبانگیر همه است گرفتار نشوند به چیزهای روزمره و عادی روی می آورند. نمی شود مردم را به خاطر این که دنبال عنوان یا برچسب هستند تا کارشان راه بیفتد مورد سرزنش قرار داد. اما اگر این موضوع باعث تقویت غرور در آنها شود، تهدیدی جدی برای فرهنگ و هنر خواهد بود.
• در نشریه اسکیره در ماه فوریه 1982 ( Esquire ) گفته اید که گزارش نویسان و رسانه ها بیشتر تمایل دارند نیازهای تعجب برانگیزانه خوانندگان را برآورده کنند. تفاوت میان کار نویسنده و روزنامه نگار چیست؟
دقیقا حق با شماست. این که در چنین زمانی چه چیزی ممکن است برای بشر اتفاق بیفتد، تصور نمی کنم رسانه ها تا این حد با قضیه برخورد کنند. آنچه رسانه ها به آن می پردازند، اخبار روز است نه اخبار چگونه بودن. یک رمان، دساتان یا یک شعر روایی خوب باید اخبار چگونه بودن را منعکس کند. یک رسانه به شما اطلاعات می دهد یا شاید هم اطلاعات غلط می دهد. از این همه اخبار و مطالب منتخبی که کنار هم گذاشته شده اند، در رنجیم. در عصر ارتباطات به مردم القا شده است که از آنچه می گذرد با خبرند. موضوع دیگر همین قضیه ارتباطات است. ما در واقع نمی دانیم چه خبری است. آنچه از رسانه های جمعی به دست ما می رسد، تنها سایه هایی است از آنچه رخ داده، حتی کارشناسان خبره و دانشجویان این حوزه هم به ضرورت یا به ناچار از آن بی اطلاع هستند.
• از طرفی هم برخی منتقدان مصرانه معتقدند که این رمان نوع و شکل مرده ای دارد. پاسخ شما در این باره چیست؟
تمام اشکال ادبی تا کسی آن ها را احیا نکند، مرده اند و این امری حقیقی است و درباره مذهب هم مصداق دارد. در واقع ما در فضای روشنفکرانه ای غوطه وریم. وقتی از مرگ این یا آن سخن می گوییم ، این که خیلی از چیزها می میرند، حقیقی است. همه ما هر لحظه می میریم و دوباره زنده می شویم و این از لحظه تولدمان پیوسته رخ می دهد. حین خواب مرده ایم و در صبح روز بعد زنده می شویم. اگر منظور منتقدان از مرگ ورای هرگونه امکان رستاخیز است، نمی دانم. اما فکر می کنم آنان درباره مرگ یک شکل ادبی اظهار نظر کرده اند.
• دورانی که در ویکتوریا بودید، آیا به حساسیت کانادایی ها به ادبیات ملی بدون توجه به ادبیات سایر نقاط جهان توجه می کردید؟ در دروس دبیرستان و دانشگاه، مطالب مفصلی از نویسندگان کانادایی گنجانده شده است. بدون شک دانش آموزان و دانشجویان پس از ترک دانشگاه، اطلاعات کمی از جهان ادبیات دارند. آیا فکر نمی کنید این موضوع مانع گسترش نویسندگی در کشور شود؟
ابدا چنین فکری نمی کنم. به اعتقاد من این که مردم کانادا به خود فکر کنند و با فرهنگ و ادبیات خود سر و کار داشته باشند قابل ستایش است. آنان باید خود را از تاثیر گذارترین ابرقدرت در هر بخشی از زندگی چه خوب و چه بد کنار بکشند. آنان حق دارند در این باره قضاوت کنند و تصمیم بگیرند. باید برای استقلال خود مبارزه کنند.
سوال اینجاست که برای چه چیزی باید مبارزه کنند؟ قدرت فرهنگ آنان برای مقاومت در برابر تاثیرات تا چه حد است؟ مشکل اینجاست که بیشتر فرهنگ جمعی از سوی ایالات متحده و سایر کشورهای قدرتمند و پیشرفته است.
زمانی که پسر بچه ای بیش نبودم، کانادا بسیار متاثر از کشور انگلیس بود. شهر مونترال یک شهر انگلیسی بود. فرانسوی ها هم خودشان را در مدارس، کلیساها و مجامع خود محفوظ کرده بودند. به خاطر همین هم رابطه دوستانه ای میان دو فرهنگ برقرار نبود. وقتی 9 سال داشتم به مدرسه پروتستان ها در مونترال می رفتم. کتاب های انگلیسی می خواندیم و دعا می کردیم خدا پادشاه را حفظ کند. بعد هم وقتی در آمریکا بودم دریافتم که فرهنگ آمریکایی چیست و وقتی بزرگتر شدم، برایم روشن تر شد. در انگلیس و آمریکا در برخی عرصه های فرهنگی به شکل انحصاری عمل می کنند. بنابراین در آمریکا نمی توان به تاثیر فرهنگ فرانسه و انگلیس بی توجه بود و وقتی هم در کانادا هستید، نمی توانید به تاثیر فرهنگ آمریکایی بی توجه باشید.
• در سال 1976 جایزه نوبل در ادبیات را دریافت کردید. آیا دریافت جایزه نوبل، زندگی یا برخی از عادات شما را تغییر داد؟
من دانشجوی جایزه نوبل نیستم. هیچ گاه چیززیادی درباره آن نمی دانستم. همان طور که سایر جوایز را پذیرفتم جایزه نوبل را هم گرفتم. مردم در قدرت جایزه نوبل مبالغه می کنند و بیش از اندازه به آن توجه دارند.
انتظار می رفت برندگان جایزه نوبل، حامیان چیزهای خوب و مخالفان چیزهای بد باشند.
به علاوه یک تفکر کلیشه ای وجود دارد، این که هر که جایزه گرفت، دیگر کارش تمام شده است. من بشدت مخالف آن هستم. زمانی که تی اس الیوت جایزه نوبل را گرفت فکر می کنم از آن رنج برد، چرا که به عبارتی پایان زندگی مفید شاعرانه او بود اما نویسنده دیگری همچون یتیس بعد از دریافت جایزه بهتر عمل کرد.
احساس می کنم من همانی هستم که باید باشم. به گفته فروید من به پدرها ملحق شده ام و کار پدرها دیگر تمام است. به عبارتی حالا دیگر مورد حمله و انتقادات مردم قرار گرفته ام. پیرترها باید نسل های جدید را تحمل کنند و این یعنی " مرگ بر حاکمیت پیرسالاری! " من فقط خودمم.