
اخيرا اتفاقي سه مطلب در باره ي سه قطره خون خواندم كه هر چند هر يك قابل تامل و مفيد بودند ، مرا راضي نكردند . بهتر بگويم ، مرا سيراب نكردند . يكي مطلب گلشيري در باغ در باغ بود ، ديگري مطلبي از عباس احمدي بود و سومي مطلب محمد صنعتي بود كه قبلا در يكي از شماره هاي مفيد خوانده بودم و آن بار بيشتر از اين بار به من چسبيد . از اين سه ، مطلب عباس احمدي به نظرم وزين تر آمد ، چرا كه او آنچه را مدعي شده ، به اثبات رسانده است . گلشيري به گمانم خواسته از طريق تجزيه شكل به مفهوم برسد – كاري كه اكنون مورد نظر من است – اما انگار منصرف شده و ترجيح داده سه قطره خون همچنان با افشا نشدنش راز آلود باقي بماند ،زيرا رازي كه گشوده نمي شود ، هر چند گاه ذهني را اسير مي كندو از اين اسارت براي استمرار خويش بهره مي برد . تحليل روانشناختي محمد صنعتي هم هر چند جذاب است ، اما راه به جايي نمي برد ، منظورم اين است كه فتيله ي اين فانوس را كاملا بالا نمي كشد تا در پرتو نورش سايه ها همه رنگ گيرند و راز ها گشوده گردند ، هرچند آدم از خواندن مطلبش حظ مي برد . مي دانم آنچه در پي خواهد آمد ، هرگز به گرد پاي نقد اين سه استاد گرانقدر نخواهد رسيد , اما اگر قرار باشد شاگرد به احترام استاد ذهنياتش را قلمي نكند , قدر استاد كي شناخته مي شود ؟
در اين كه ميرزا احمد خان ديوانه است ، شكي نيست . او كه در دارالفنون درس مي خوانده ، اكنون در تيمارستان است و ظاهرا به او وعده مرخصي عاجل داده اند . امروز به خواسته ي ديرينه اش كه كاغذ و قلم است ، پاسخ داده شده و اكنون او مشغول نوشتن آن چيزي است كه ما مي خوانيم .راوي از تعدادي اشخاص و چند واقعه ياد مي كند كه آن ها را بر مي شمرم . اشخاص نامبرده اين ها هستند : ميرزا احمد خان ( راوي )، ناظم ، حسن ، محمد علي ، دكتر ، صغرا سلطان ، تقي ، عباس ، سياوش ، رخساره ، مادر رخساره ، و خواهر رخساره كه نامي ازش هست و خودش نيست . بعضي از اين اشخاص موجوديت واقعي خود را حفظ مي كنند و بعضي واقعيت وجودي شان تحت الشعاع ذهنيت ميرزا احمد خان قرار مي گيرد و بيشتر محصول ذهن او مي شوند تا آنچه خود هستند . اين دو گانگي نقش در مورد حيوانات و اشيا و مكان و زمان داستان نيز وجود دارد : دوتا گربه و يك قناري و يك مرغ
حق ، ششلول ، تار ، اتاقي آبي رنگ با كمر كش كبود كه به عنوان اتاق راوي هم در بيمارستان هم در خانه ي خودشان وهم به عنوان اتاق سياوش تكرار مي شود ، حياط خانه ي سياوش ، حياط بيمارستان ، درخت كاج خانه ي سياوش كه گربه بر آن پناه مي گيرد ، و درخت كاج حياط بيمارستان كه ناظم قفس قناري اش را بر آن مي آويزد . اما آن عده اشخاصي كه موجوديت شان واقعي است و به لعاب ذهن راوي آلوده نمي شوند : حسن با ديگ اشكنه ؛ محمد علي ؛ دكتر ؛ صغرا سلطان و تقي . جز دكتر و محمد علي ، باقي ديوانگاني هستند كه راوي نيز به ديوانه بودن آن ها اذعان دارد و حاصل نگاه بيروني او هستند و با تشريح آن ها در واقع محيط بيمارستان را مي سازد و از اين طريق ما در مي يابيم كه راوي ديوانه ي خطرناكي است كه تحت معالجات شديد قرار دارد يا داشته و اكنون به مرحله اي رسيده كه با برون افكني آنچه او را به تيمارستان كشانيده ، بخش پيشرفته تري از تيمار خويش را مي گذراند و براي همين است كه كاغذ و قلم در اختيارش گذاشته اند . به اين ترتيب پاسخ اين سوال كه چرا پيش از اين به او كاغذ و قلم نمي داده اند ، روشن مي شود . چه بسا اگر كاغذ و قلم را زودتر به او مي دادند ، با قلم به خود صدمه مي زد يا كاغذها را مي خورد . مضافا اين كه تشريح اعمال خطرناك ديوانه هاي ديگر نشان آن است كه راوي به مرحله ا ي از تشخيص رسيده كه اين گونه اعمال را خطير مي بيند و اين يعني عاقل تر ديدن خود نسبت به آنان . او با تقبيح رفتار ديوانگان نشان مي دهد به درستي رفتاري كه بايد صورت بگيرد ، آگاه است ، يعني به سطحي از خود آگاهي رسيده كه بر اعمال خود تا حدود زيادي مسلط شده و شايد براي همين است كه مي خواهند مرخصش كنند ، چون دوره ي خطرناك بيماري را سپري كرده است . اين كه او مي گويد اگر من جاي دكتر بودم ، به همه ي اين ديوانه ها زهر مي خوراندم و بعد دست به كمر مي زدم و بردنشان را براي دفن كردن تماشا مي كردم ، ناشي از تصور سلامت روان خود در مقابل آن هاست . او به مرحله اي از بهبودي رسيده كه فكر مي كند ديوانه هايي در اين حد زنده بودنشان فايده اي براي خودشان و براي ديگران ندارد ، ديوانه هايي كه مردمك چشمان خود را مي تركانند يا شكم خود را مي درند و با روده هايشان بازي مي كنند و ... ، بهتر است بميرند و بلافاصله پس از اين ادعا مي گويد من هم اوايل كه به اين جا آمده بودم ، فكر مي كردم مي خواهند با خوراندن زهر به من مرا بكشند كه دليل اين وحشت او را بعد تر توضيح خواهم داد . پس كاركرد اين اشخاص كه فقط در مقدمه ي داستان حضور دارند ، هم به كار توصيف موقعيت داستان آمده هم حد و مرز بيماري راوي را روشن كرده است . اما آن اشخاصي كه واقعيت دارند يا داشته اند و در ذهن راوي كاركردي ديگر يافته اند، از اين قرارند : ناظم بيمارستان ؛ عباس ؛ سياوش ؛ رخساره ؛ مادر رخساره و احتمالا خواهر رخساره و نيز زن و مرد و دختر جواني كه به ملاقات عباس مي آيند. اين ها كساني اند كه به لعابِ ذهن راوي كه محل اصلي داستان است ، آغشته اند و در صورتي كه راوي بتواند جايگاه واقعي هريك از اين ها را به عنوان اشخاص حقيقي بيابد ، مرحله ي پيشرفته تر بهبودي خويش را طي خواهد كرد . ذهن او اكنون عباس و سياوش را در عين رفيق و همسايه بودن در لحظاتي با خود يكي مي بيند ، به اين ترتيب كه يا اعمال خود را به آن ها نسبت مي دهد يا اعمال آن ها را مال خود مي كند . اين اتفاق اولين بار در داستان وقتي مي افتد كه زن و مرد و دختر جواني به ملاقات عباس آمده اند . عباس خود را شاعر و پيغمبر مي داند و معتقد است كه آدم بي بخت و اقبال علامه ي دهر هم كه باشد ، هيچ نيست. عباس تار هم مي زند و شعري را دكلمه مي كند كه در آن هم از وحشتش از شب مي نالد هم از دنيايي كه جز رنج نيست و رهايي از آن جز با مرگ به دست نمي آيد و دليل اين همه را سه قطره خوني مي داند كه زير درخت كاج بر زمين ريخته است . راوي معتقد است دختر جواني كه همراه زن و مرد به ملاقات عباس آمده و گل آورده و به او مي خندد ، نه به خاطر عباس كه به خاطر او آمده و عباس كه آبله رو وزشت است، با بوسيدن يواشكي دختر آن هم در پناه درخت ، به او نارو مي زند . راوي بلافاصله شروع به تعريف ماجراي خود و سياوش مي كند . او با سياوش همكلاس است و هرروز باهم از خانه به دارالفنون مي روند و با هم بر مي گردند و با هم درس مي خوانند و موقع تفريح كه مي شود ، راوي به سياوش تار زدن ياد مي دهد . رخساره كه دختر عموي سياوش و نامزد راوي است ، هميشه به مجلس آن ها مي آيد و يك بار هم كه حضور فيزيكي رخساره را مي بينيم ، مثل دختر ي كه به ملاقات عباس آمده ، گل در دست دارد . مثلث راوي ، سياوش و رخساره اين جا نيز تكرار مي شود . با اين تفاوت كه اين جا راوي رخساره را بي برو برگرد متعلق به خود مي داند . پس راوي در يك بده بستان دائمي با كساني است كه در اطراف او زندگي مي كنند و او هر بار به دليلي بخشي از عملكرد و دارايي هاي خويش را به آن ها نسبت مي دهد و بخشي از عملكرد و دارايي آن ها را متعلق به خود مي كند . عباس براي راوي تار مي زند و شعر مي خواند . راوي هم براي سياوش و رخساره و مادر رخساره تار مي زند و همان شعري را براي آن ها مي خواند كه عباس براي او خوانده . راوي حتي به سياوش مشق تار هم مي دهد ، يعني در آن حد تار زدن بلد است كه تدريس هم بكند . رخساره همان طور كه دختر عموي سياوش است، نامزد راوي است ، عين اين مطلب در مورد عباس و دختري كه به ملاقاتش آمده ، صادق است . راوي معتقد است دختر نه به ديدن عباس كه به ديدن او آمده و دسته گلي را هم كه آورده ، نه براي عباس كه براي او ست . توجه كنيم كه راوي چه چيزهايي از ديگران مي گيرد و چه چيزهايي به ديگران مي دهد . از وجود راوي و عباس و دختر ِ ملاقاتي و نيز راوي و سياوش و رخساره پي به يك مثلث عشقي مي بريم كه دليل جنون راوي را در همين بايد جست . همان طور كه راوي دختر جواني را كه به ملاقات عباس آمده به خود نسبت مي دهد ، رخساره را هم كه دختر عموي سياوش است و نامزد سياوش ، به خود نسبت مي دهد . ما هيچ وقت اثري از خواهر رخساره كه به ظاهر نامزد سياوش است ، نمي بينيم ، حتي زماني كه سياوش مريض است ، اين رخساره است كه با دسته اي گل به خانه ي سياوش مي آيد همچنان كه فقط رخساره است كه به مجلس تفريح سياوش و راوي مي آيد . در واقع خواهر رخساره آرزويي است كه راوي دارد ، كه اگر چنين خواهري مي بود ، بسياري از مشكلات پيش آمده پيش نمي آمد و راوي كه دستش در بده بستاني باز است ، خيلي راحت خواهر رخساره را به سياوش مي بخشيد و خود رخساره را تصاحب مي كرد . پس راوي رخساره را از آن خود مي كند همان طور كه دختر ملاقاتي را از آن خود مي كند . سياوش و عباس هر دو دست به يك كار مي زنند و آن بوسيدن دختر هايي است كه راوي آن ها را به خود متعلق مي داند . راوي زشتي چهره ي خود را كه آبله گون است و با آن نمي تواند مورد توجه واقع شود ، به عباس مي دهد و چهره ي او را از آن خود مي كند و در عوض شاعريت و تار زني را كه مال خود است ، به عباس مي دهد . اما در كنار سياوش كه قرار مي گيرد ، بيماري خود را به او مي دهد و در عوض رخساره را از او مي گيرد ، زيرا او عاشق رخساره است ، اما چون زشت است ، مورد قبول و توجه رخساره نيست . پس اين عشق يك طرفه است . گربه نه متعلق به سياوش كه متعلق به راوي است و همه ي آنچه سياوش از نازي به شرح و تفصيل مي گويد ، آن چيزي است كه راوي به سياوش منتقل مي كند ، زيرا اوست كه نازي را جايگزين عشق زنانه اي كرده كه از آن محروم است . عشقبازي نازي با گربه ي نر كه خواب او را و در واقع آرامش او را گرفته است ، مغازله ي رخساره با سياوش است كه او شاهد عشق ورزي و ازدواج آن هاست ، ازدواجي كه خبرش او را بيمار مي كند ، آن قدر كه حكيم هر نوع ملاقاتي را با او ممنوع مي كند . ازدواج سياوش و رخساره سر مي گيرد و راوي از بام خانه كه بر خانه ي سياوش مشرف است ، هر شب از تصور عشق بازي عروس و داماد رنج مي كشد ، تصوري كه در عشق بازي نازي با جفتش تجسم مي يابد و راوي را كه از شدت غم و حسادت به جنون رسيده ، به كشتن جفت نازي وا مي دارد ، يعني سياوش را در پي جنوني كه به آن گرفتار آمده ، با ششلول مي كشد و رقيب را از سر راه بر مي دارد . اگر مي گويد سياوش آخرين كسي است كه به عيادتم آمده ، نظر به زماني دارد كه راوي خود به سوي گربه شليك كرده و سياوش در پي شنيدن صداي تير به بام آمده و راوي را كه با پيژامه در حياط ايستاده ، مي بيند و حال او را مي پرسد و در پاسخ به گله ي راوي كه مي پرسد چرا به من سر نزدي ، مي گويد مي خواستم ، اما حكيم قدغن كرده بود . در واقع او ماجرايي را كه از قول خود تعريف مي كند ، آن چيزي است كه از سياوش شنيده و اكنون آن را از آن خود كرده است . توصيفي را كه به اتاق سياوش نسبت مي دهد ، رنگ آبي و ديواري كه تا كمركش آن كبود است ، ششلولي كه سياوش از توي كشو بر مي دارد و جزوه ها ي درسي كه روي ميز ريخته شده و ... ، همه مربوط به اتاق خود اوست . از طرفي وقتي رخساره و مادرش سر مي رسند ، راوي از زبان سياوش قابليت هاي خود را شرح مي دهد تا مگر توجه رخساره را كه در اصل به سياوش علاقه مند است ، جلب كند ، اما رخساره با ديوانه خواندن راوي و پناه بردن به آغوش سياوش راوي را به اين نتيجه مي رساند كه براي به چشم معشوق آمدن راهي جز اين ندارد كه رقيب را از سر راه بردارد . اما مرگ سياوش واقعي نه تنها راوي را به معشوق نمي رساند ، بلكه نزديك ترين دوست را نيز از او مي گيرد ، دوستي كه غم او را مي خورده و يار غار او بوده . پس او دو ساق مثلث را از دست مي دهد و تك مي افتد و براي جبران دو ساق از دست داده ي موجوديت رواني خويش به طور غريزي براي حفظ خود و براي جلو گيري از فرو پاشيدگي هر چه بيشتر ، سياوش و رخساره را به وجود ديگران منتقل مي كند و با تخيل كردن خود را به دو ساق ديگر مثلث وجودش متصل مي كند . كه اگر غير از اين عمل مي كرد, دنيا برايش غير قابل تحمل و به شدت ناامن مي شد ،چنان كه اوايل ورود به تيمارستان تصور مي كند همه در پي آنند كه با زهر ريختن در غذايش از او انتقام خون سياوش را بگيرند . راوي وجدان معذب خود را به بيرون از خود و به ناظم منتقل مي كندو به اين ترتيب خود را در پناه قدرت ناظم كه وظيفه ي ايجاد نظم در تيمارستان را به عهده دارد ، قرار مي دهد و كشتن گربه اي را كه شب هاي او را كابوسناك كرده و در پي انتقام كشي از اوست ، به عهده ي ناظم مي گذارد . اكنون ناظم وظيفه اي جز اين ندارد كه كلك گربه اي را بكند كه جفتش را راوي كشته ، جفتي كه در معصوميت كم از قناري نداشته و به ناحق كشته شده و در واقع قرباني مثلث عشق خود و رخساره و راوي است . او مرغ حقي است كه عدالت را فرياد مي زند و براي آن كه انتقام مرگ ناجوانمردانه ي خود را از راوي بگيرد ، او را راحت نمي گذارد و هر شب آن قدر فرياد مي كشد تا سه قطره خون كه نشانه ي مرگ او به خاطر مثلث منحوس عشق است ، از گلويش بر روي وجدان راوي بچكد ، وجدان گناهكار و توطئه گري كه مدام در پي برون افكني قتل سياوش از وجود خود است و اكنون در وجود ناظم استقرار پيدا كرده . اگر راوي مي گويد من اين ناظم را خوب مي شناسم ، همه ي توطئه ها زير سر اوست كه دست همه ي ديوانه ها را از پشت بسته ، براي اين است كه وجدان خود را خوب مي شناسد و نفرتش از ناظم به همين خاطر است ، چون فكر مي كند ناظم مترصد است مچ او را به عنوان قاتل بگيرد و براي به دام انداختنش مدام توطئه مي چيند ، اما در مورد او تا كنون موفق نشده ، چون راوي براي گير نيفتادن با موفقيت كامل با جا به جا كردن نقش خود با ديگران او را فريب داده و از چنگ قفس خالي او ( زندان ) قسر در رفته است . ناظم اما خستگي ناپذير در پي قاتلي است كه انتقام قناري ( مقتول ) را از گربه بگيرد ، گربه اي كه راوي قاتل بودن خود را به او منتقل كرده است ، زيرا نازي اكنون در نظر راوي يك قاتل بالقوه و در صدد انتقام گيري از اوست ، قاتلي كه خواب و آرامش را از شب هاي راوي گرفته ، آن قدر كه آرزوي مرگ مي كند ، زيرا از روبرو شدن با رخساره هراس دارد ،هراسي كه كم از مرگ ندارد ، زيرا او با كشتن سياوش ، نفرت دائمي رخساره را نسبت به خود دامن زده است . براي همين راوي كه وجدان معذبش را به ناظم منتقل كرده ، دوست دارد هرچه زودتر نازي - رخساره به تير قراولِ ناظم از پاي در آيد ...