1
هفت شنبه تنها
براي حصير خورشيد
با انكاري از جنس عينك پرده
به رفت ماه
تا آسمان هم خوابه شود
در عمق تنگ پنجره
با بازي باد
28 خرداد 83
2
حتي با وزيدنت
از پشت پات بلند مي شود دريا
و مرغان آب به آب
از قلعه هاي شني
به دستها ي كوچك بچه ها
هي پناه مي آورند
تا اردي جهنم را فصلي كنند
اي شكوفه پاييز
برگ سبز رها
مرغان آب به آب
به قلعه هاي غرق شده هجوم مياورند
1- اين شعر تقديم به حسين منزوي شده كه با تولد دوم اش از انزوا درآ مد
14 ارديبهشت 83
3
هنوز
آب خاكستري
ظرف شراب
سطل دريا
زير شلواري كه گلهاش
طعم شهوت را
با چاهي از عرق بويناك بالا مي آورد
تا كودكي با سه چرخ زير پل
ميدان اعدام را نجس كند
اي لذت نكرده
نخاع آويزان
20 فروردين 83
4
ديشب
از هوا هول كردي
پشت ساعت
پا روي دست گذاشتي با درخت
وچرخ خوردي با خيابان دراز
در تمام كوچه
-كه هي سيگارچال ميكرد
ميان مشت نگاهش
ميان سنگ گلويش -
شايد بالشت آسمان باريد
5 -
بين دو دود ميرفتي با چرخ كج ات
وترك آن
پلك مي زدي
به شاتوت هاي باغ
و صاعقه هاي دست ات با پيمانه ي سردم اندازه گيري نمي شد
ومژه هاي رنگ پريده ابر
تبخير ساحل را باريدند
پشت در هايي كه وقت خوابيدن
خواب را بيدار ميكنند
9/ 5/ 82
6-
بدون آنكه بخواهي
نرو كنار لب شب
كه پنجه هام به كودكي انار رفت
عادت دارم حباب سرم را زير هروله پنهان كنم
تا پنجره آخر هر شب ماهي گيري كند
سرم به دست خودم قرمه مي پزد
وكله ام كه پر از باد
كه انار شكسته انگشت نماي قصه ها شد
سرم به دستم نمي رسد تنم به سرم
عادتهاي من مثل عادات ماهيانه ميريزند
كله ام زهدان جاده ايست
شبيه كودكي اين انار
يا مثل عادت هميشگي آمدن
جايي دورتر ..
3/5/81
7-
مسير خودم را
در قله ات رفتم كنار
مثل مرد يخي كه از آلپ ليز خورد
وكاسه سرش
كه پر از شير بود
روي جرم ي از دندان مادر ش افتاد
واي بحال كرمي كه از دندان مصنويي بدنيا بيايد
20/4/82
8-
راه جهنم را T كشيده ام
مبادا كفش ابري بپا بكني و سر بخوري به بهشت !
-و عقد ما جهنمي ست در دست تعمير
كه پيچ راهش را هر ژيلتي صاف مي كند
خانم !
25/4/82
9-
يكهو صورتش ورق خورد
از هولم كوري تير برق
دستانم جوگندمي پاشيد
پاييز آبي سبز دوخته بود
و تنها مانكن
از پشت سوتين عاشقي كرد
تير 82
10-
رگ رنگين كمان
گل شمعداني
فنجان قهوه
دختري با ميني ژوپ
بعد الظهري
حلق آ ويز شد ه زير چادر
خيابان فراري
تصادف شاعر معتاد با منقد لول
و قبر مخاطب ميان دو سطر قبل
مرداد 82
11-
كافي ست باناخن بلندت صدايم كني
و به لاله ها چفتم كني
وبعد با تمام سوزنها
خط خطيم كني
و از تمام ابعاد يك پك
شادم كني !
خرداد 82
12-
را هم « هيچ ندارم » گيرم
نداشته باشم
بي كه قلاب چنگها را نساخته اند
تا بي پولك ترين دريا را چرتكه كنم
را هم«هيچ ندارم » گيرم
نداشته باشم
بي اين نطق جاري
دستمالي هروله گرداني است
تا دختري به تور آوردش !
را هم« هيچ ندارم » گيرم
نداشته باشم
بي اين دنيايي كه از زيادي قي كرده ام
و همه ي سنگ چينهاي تو را
گيرم تو را نداشته باشم
دنيا را كنارش
مگر اين قلاب چنگها را براي جيبهاي گرد و غبار گرفته اند
ساخته اند
تا در انتها به سوراخي يا كشمشي برسي
پس دخترهاي خيابان چه مي شوند !؟
تابستان 79
13-
در حسرت ناي غروب و مچاله هاي زباله
در هراي گنگ و
تنگهاي گوش گوش گوش گوش
در پيچ پيچ حلقه هاي طناب و
لغزانندگي پايه پايه پايه پايه
در نگاه پر از تفحص مبهم و
بيرون افتادگي چشمهاي انتظار
ناگهان وزن استخوان آ ويخته !
«ما نگفتيم» و كردي « تصوير» تو در آنچه
ارديبهشت 80
سکه آسمان
چشم تو
سرخ سر مي خورد کنار پنجره اي
که چادرش را به کمر بسته بود
و مادري آبستن که آستينش را به تمام سال مي بخشيد
تا در کبيسه به دنيا نيايي
"حيف...
شریفنیا متولد 1360 تهران دانشجوی فوقلیسانس پرستاری
تا به حال چندینبار در جشنوارههای شعر دانشجویان پزشکی مقامهای مختلف آوردهاست.