یک وقتی در تعطیلات بین دو ترم دانشگاه کار طاقت فرسایی در کارخانه ادویه گیرم آمده بود . جایی که موقع خالی کردن فلفل دلمه ای های قرمز آسیاب شده وقتی باد از آن سمت می وزید می شد بوی کارخانه را از پنج کیلومتری حس کرد . آن جا همان جایی بود که من هشت ساعت از روز را در کنار ماشینی می ایستادم که مخلوطی از فلفل های مختلف را در خدمت به هنر کدبانوگری به بسته های پانصد گرمی می ریخت. بعد ، من هر بیست تا بسته را در یک جعبه جا می دادم و جعبه ها را روی نوار نقاله ای می گذاشتم که آخرش به حفره تاریکی سرازیرشان می کرد.
گاهی وقت ها یکی از بسته ها موقع پر شدن از دستگاه پاره می شد . آن وقت می بایست در غبار تند و هوای اشک آوری که نفسم را بند می آورد و پوشش ایمنی ام را بلا استفاده می کرد و چشم هایم را پر از اشک می کرد دکمه" توقف اضطراری " را فشار می دادم . این دکمه را می بایست قبل از فرار از غبار و قبل از اینکه بیست ثانیه بعد ماشین پانصد گرم فلفل بعدی را پخش هوا کند فشار می دادم و آن موقع تازه اوایل دوران دانشجویی ام بود.
کار از شش صبح شروع می شد . من ساعت پنج بیدار می شدم ، قهوه می نوشیدم و در نیم ساعتی که با کادت قدیمی ام به سمت فرای لاسینگ می راندم ، به مانیک استریت پریچرز و یا هیتر نوا گوش می دادم. هیتر نوا را توی یک کنسرت دیده بودم و عاشقش شده بودم ، تقریبا همان جور که در دوازده سالگی عاشق آنا شدم. او بالرینی بود که توی یکی از سریالهای تلویزیون دیده بودمش . با این تفاوت که الان هیتر نوا را در خیال ، زن خود تصور می کردم که آخرین شبش را در کنار من به صبح می رساند و فردایش در حمام خانه ام آواز می خواند. این ها خیالبافی های شیرین صبح های من بود.
چیز خوب دیگری که داشتم اولین ماشینم بود، یک کادت قدیمی ، که لازم بود در تمام طول راه حواسم به این باشد که درجه حرارتش در حد طبیعی باقی بماند و ضررش به حدی بود که درست به اندازه درآمد یک شغل دوران تعطیلات در چهار هفته می بایست پایش مالیات می دادم. اما مهم نبود چون ماشین خودم بود و حس خوبی از داشتنش و کار کردن برایش داشتم.
سومین چیز خوب دیگر این بود که صبح ها باید به سمت مشرق رانندگی می کردم و خورشید در هر صبح تابستانی راس ساعت ده دقیقه به شش از پشت کوه گایزبرگ طلوع می کرد وبر چهره ام می تابید و نور سرخ فامش را بر دو منطقه اونترزبرگ و اشتاوفن می تاباند می دیدم که این نور چه طور مه روی چمنزار را محو می کند ،چه طور خستگی شب را از تنم به در می کند و به همراهش سوالی که ذهنم را درگیر کرده بود یعنی چرا سر همچین کاری بودم و متاسفانه حتی تصویر هیتر نوا را از ذهنم می پراند .
طلوع خورشید لحظه ای بود که می توانستم قبل از شروع کار آزادی را با تمام وجودم حس کنم ، باارزش ترین لحظه روزم بود، لحظه ای بود که به امید دیدنش بیدار می شدم. به خاطر آن و به خاطر "قلبم را به تو می دهم ، شانه هایم را به تو می دهم ."- آره! اغلب هوا ی دلپذیری بود. روزهایی که خورشید مثل اولین روز طلوع می کرد کار کردن برایم خیلی آسان بود.
هلموت بکر در بخش مخلوط کردن ادویه ها کار می کرد و در طبقه اول کیسه های ادویه خام را توی قیف های بزرگی می ریخت که آخرسر مخلوط های بی خاصیت متفاوتی از ادویه جات بدست می آمد، محصولاتی که روی پاکت هایشان فقط نوشته می شد که به مصرف چه غذایی می آیند. نمک گوجه فرنگی – موزارلا ، چاشنی مخصوص مرغ سوخاری ، مخلوط گیاهی مخصوص انواع کباب، ادویه مخلوط چیلی کن کارن ، ادویه کانتونزی مخصوص جوجه و الی آخر . نتیجه اش هم این بود که از چیزهای واقعی مثل فلفل ، چیلی ، نمک ، جوز هندی ، مرزنجوش ، آویشن ، هل و زعفران ترکیباتی درست شود که آدم را به این صرافت بیندازد که خودش می تواند به بهترین وجه ممکن با فلفل و نمک و گیاهان خشک جوجه اش را خوش طعم کند و از دیگر نتایجش این بود که همه جوجه کباب ها در نیمی از آلمان طعم یکسانی داشتند و کسی دیگر این را نمی دانست که چطور می شود با چیزهای واقعی بهترین طعم ها را درست کرد چون یکی قبلا فکرش را کرده بود.
هلموت بکر اهل قزاقستان بود. بعضی وقت ها موقع حرف زدن، همراه با یک ته لهجه روسی ، ساخت های قدیمی را برای جمله سازی به کار می برد. بيشتر کارگرانی که مدت زیادی بود در کارخانه کار می کردند مثل اواهل یک جایی خارج از آلمان بودند. چهره یک قزاق را داشت با سوراخ دماغ هایی مثل غار و به نظر می رسید که میانه دهه چهل از عمرش باشد. چشم هایش اغلب مات و بی اعتنا بود اما وقتی به صورتش خیره می شدی می درخشید. آن وقت بود که چهره اش با لبخندی صادقانه دوست داشتنی می شد .
از او خوشم می آمد . موقع نهار نان های کلفت با برش های پهن کالباس و قمقمه کوچکی پر از ودکا داشت که جرعه ای از آن همیشه سهم من بود. روز اول به زور آن را نوشیدم چون در تمام عمرم موقع نهار به ودکا لب نزده بودم. اما به روی خودم نیاوردم و تاحدی هم وانمود کردم که از ودکا خوشم می آید .
هلموت بکر برایم زیاد حرف می زد،اغلب از دخترهایش نادین و ناتاشا می گفت که توی مدرسه شاگردان خیلی خوبی بودند و او بهشان افتخار می کرد. برایم از قزاقستان و کارش در یک کلخوز می گفت. کارگاهشان در تین شان جایی در دامنه کوههای هیملزبرگ واقع بود، جایی که کوهها تپه می شدند و تپه ها کم کم دشت . دشت های حاصلخیزی که می شد در خاکشان بهترین سیب ها را پرورش داد . برایم از مزارع بیشمار گندم و خرمنکوب های درب و داغانشان می گفت که روز به روز از تعدادشان کم می شد و آخرسر آن قدر کم شدند که او با خانواده اش به آلمان مهاجرت کرد.
هلموت بکر دوست داشت بیشتر از هر چیز، از عقابش بگوید که زمستان ها وقتی دیگر کاری برای انجام دادن نداشت با او، سوار بر اسب، به شکار می رفت. در حالی که عقاب روی دستش که پوشيده در يک دستکش چرمی ضخیم بود نشسته بود، از دشت ها و دره های هیملزبرگ می گذشت. آن طور که می گفت می بایست عقاب شجاعی بوده باشد. خودش او را بزرگ کرده بود وبا او می توانست همه چیز حتی حیوانی به بزرگی یک روباه را شکار کند. برایم تعریف کرده بود که او و عقابش هر زمستان آن قدر پوست روباه جمع می کردند که قادر بود با آنها مانتویی برای زنش درست کند و وقتی پوست ها را می فروخت به اندازه یک وام نیم ساله پول جمع می کرد چون ، پوست روباه در سرمای سخت قزاقستان بهترین پوشش بود. گویا این را هر کسی که بین دو منطقه ولادیوستوک و لنینگراد سکونت داشت می دانست و به همین دلیل پوست هایش را تاجران خز خوب می خریدند.
بعضی وقت ها تمام روز را با عقاب و اسب و تفنگش به شکار می گذراند و بعد کنار آتشی که در دل دشت برپا کرده بود چرت می زد و شبها خرگوش هایی را می خورد که عقابش مخصوص او شکارشان کرده بود. یک بار وقتی مدت زمانی طولانی از عقابش برایم گفت ازش پرسیدم:" اسم عقابت چه بود؟".گفت:" عقاب! نمی شد اون رو جور دیگه ای صدا کرد." پرسیدم :" چرا نمی شد؟"." چون خیلی زیبا بود. اسمی که به ذهن آدمیزاد رسیده باشد برایش پیدا نمی شد.". گفتم:"عقاب !" جرعه دیگری ودکا نوشیدم و حس کردم چه عقاب فوق العاده زیبایی می توانسته باشد.
برایم توضیح می داد که چگونه خرگوش را که فقط نمک به آن زده بود روی آتش کباب می کرد. با این وجود، از تمام غذاهایی که با این ادویه جات مخلوط طعم می گرفتند خوشمزه تر می شد و بهترین چیزی بود که او در تمام زندگی اش خورده بود و چیز دیگری که دوست داشت بوی چای بود که خودش برگ هایش را در تابستان جمع کرده بود و بعد از اینکه صبح از کیسه خوابش که مخصوص ارتش شوروی بود بیرون می آمد و حس می کرد بدنش سرد و کرخ شده ، آن را روی آتش دم می کرد. چای داغ و اندکی ودکا وقتی که خورشید زمستانی آرام آرام برفراز دشت های قزاق طلوع می کرد ، او را دوباره سر حال می آورد. طلوعی آرام و طولانی ، نه آنقدر سریع مثل طلوع هایی که اینجا در تابستان داریم.
وقتی او حرف می زد باید لبخند می زدم. می دانستم که او طلوع خورشید را درست همان جوری دیده بود که من اینجا دیده بودم و می خواستم برایش بگویم که چه حسی داشتم. اما نگفتم. حس کردم که نباید بگویم . احساس گنگی داشتم از اینکه هلموت بکر می دانست که من هم طلوع آفتاب را دیده بودم و می دانست که چه حسی موقع دیدنش به من دست می داد. و این همان چیزی بود که ناخودآگاه باعث می شد از او خوشم بیاید. آن روزها داستان شکار با عقاب و سواری در زمستان های قزاقستان سرمان را موقع نهار حسابی گرم می کرد و هر بار تمام بعد از ظهرهای من و گاهی روزهای بعدش را در آن چهار هفته کار در تعطیلات به خود اختصاص می داد چون در کنار ماشین فلفل می توانستم در خیالم از دره های تین شان پایین بروم و در دشت ها بتازم.
فکر می کردم حالا بهتر می فهمم که چرا به نظر می رسد هلموت بکر همیشه حواسش جای دیگری است و من این دور بودن او را با وجود صمیمیتی که با هم داشتیم ، اغلب در نگاهش می دیدم. الان اول از همه تصویر شانه های پهن و دست های بزرگش جلوی چشمم می آید. سعی می کردم تصور کنم با چه قدرت و مهارتی می توانست عقابی را که روباه شکار می کرد روی بازویش نگاه دارد و در عین حال سوار بر اسب بتازد. و با خودم فکر می کردم چه قدر مضحک است که در این سرزمین این چیزها هیچ وقت مهم نبوده و دیگر کسی پیدا نمی شود که از آماده کردن خرگوش روی آتش در هوای آزاد و جمع کردن برگهای چای سر در بیاورد.او الان با خانواده اش در سرزمینی زندگی می کند که آدم ها به خاطر مصلحت های سیاسی مانتوی پوست روباه نمی پوشند و هیچ وقت نمی توانند تصور کنند که خورشید چه طور در زمستان بر دشت های قزاقستان می تابد.
یک بار دیگر برایم توضیح داد که اولین بار چه طور اسم آلمان به گوشش خورده بود ، سرزمینی که اجداد آلمانی تبارش سیصد سال پیش دعوت کاترین کبیر را پذیرفته و از طریق ولگا به روسیه مهاجرت کرده بودند و بعد ها استالین آن ها را دشمن شوروی خوانده و به آسیای میانه تبعیدشان کرده بود.آن ها ماجرای هر چیزی را که توی آلمان پیدا می شد اما در قزاقستان نبود با علاقه دنبال کرده بودند: دستگاه حرارت مرکزی ، تلویزیون کابلی ، میوه های گرمسیری ، شکلات میلکا و یک مرسدس برای هر نفر. اما مهاجرت بکرها به این خاطر نبود ، بلکه به این دلیل بود که در قزاقستان بعد از استقلال همه چیز خیلی کم شده بود و او نمی توانست تصورش را بکند که چه بر سر فرزندانش خواهد آمد. برای همین چمدان هايشان را بسته بودند ، خانه را فروخته بودند و مهاجرت کرده بودند. و چون مردمان سخت کوشی بودند که کارهایشان را روی اصول انجام می دادند و شکایتی نمی کردند، خیلی زود کمی پول جمع کردند و یک اتومبیل ، یک تلویزیون ویک آپارتمان خریدند .آپارتمانی که دیگر مجبور نبودند اجاقش را با هیزم و یا چوب های پوک ذرت گرم کنند.
متاسفانه هیچکس از چیزهایی که در قزاقستان پیدا می شد و در آلمان نبود به هلموت بکر و زنش نگفته بود. از دشتهای وسیع زیر سمضربه اسبان ، از مانتوهای پوست روباه و عقاب و این که چطور می شود در جدال بر سر زندگی روزمره به خود توجه کرد و برنده شد واین گونه در یک سرزمین فقیر آزادانه زندگی کرد. گاهی اوقات، وقتی که او را می دیدم که چطور با هیجان برایم تعریف می کرد، فکر می کردم که جای او اینجا نیست ، اما او به هیچ وجه این طور فکر نمی کرد و حرف هایش ذره ای بوی شکایت نمی داد.
پرسیدم :"بر سر عقابت چه آمد؟"."عقاب آزاد است و شجاع . یه جوری خودش رو وفق می ده ." و این را با قاطعیت کسی گفت که می خواهد با حرف خودش قانع شود.
از من پرسید:" تو این جا چه می کنی پسر؟"اوایل وقتی این جوری صدایم می کرد خوشم نمی آمد، اما چون داستان زندگی اش را برایم تعریف کرده بود و من او را آدم کاملا متفاوتی دیده بودم ، یک مرد بزرگ، نیمه شکارچی ، نیمه جوینده ای در پهنای کوههای تین شان و دشت های بی پایان ، به او حق دادم که مرا "پسر" صدا بزند. دیگر خیلی کمتر ناراحت می شدم. او مرا آن طور صدا می زد چون مرا دوست داشت.
گفتم :" پولش را برای دادن قسط ماشینم و گذراندن بقیه تعطیلات می خواهم."
"به جز آن چه کار می کنی؟"
" درس می خوانم."
"خوبه، حتی خیلی خوبه. می خواهی چه کاره بشوی؟"
"پزشک"، و همان موقع به این پی بردم که آن قدر ها هم از پزشک شدن لذت نخواهم برد. درسم را می خواندم و نهایتا هم دکتر می شدم اما این هدف نهایی نبود که با تمام وجود بخواهم بهش برسم .
گفت:"عالیه"، تو باید همون طوری به حرف مردم گوش بدهی که به داستان من گوش دادی ، این جوری می تونی دکتر خوبی شوی ". باید لبخند می زدم.امیدوار بودم از من نپرسد که برنامه ام برای گذراندن بقیه تعطیلات چیست. می خواستم با یکی از دوستانم به قصد یک راهپیمایی طولانی در کوهستان به اسکاتلند بروم و اندکی ماجراجویی را تجربه کنم، در هوای آزاد بخوابم و کاملا دور از تمدن باشم. اما بعد از اینکه ماجرای هلموت بکر را شنیدم ، به نظرم آمد که این برنامه جوانک بی تجربه ای است که هنوز تصوری واقعی از طبیعت بکر و وحشی ندارد. به این نکته پی بردم که برایم هیچ مکان بکر و آزادی وجود ندارد که در آن مثل او به خودم اعتماد داشته باشم و با اطمینان بتوانم در آن ساکن باشم و یا حرکت کنم، چه رسد به این که به شکار بروم آن هم با یک عقاب! زمان زیادی لازم است و عمری طولانی که از کودکی تا بزرگسالی در طبیعت گذشته باشد برای این که بتوان پیوندی عمیق و محکم با آن برقرار کرد ، برای این که باد، قطار ابرها و پرواز پرندگان برای آدم معنی داشته باشند، برای این که بشود خود را بخشی از آن ها حس کرد و با اطمینانی عمیق و جهت یابی شهودی و اعتماد به نفس، تنها در آن رها شد ، و آن وقت است که طبیعت و و همه جنبندگان آن مثل اسب و سگ و عقاب و یا خود حیات وحشی که انسان به شکارش می رود همراه و ملازم انسان خواهند شد.اما این چیزی بود که هیچ وقت برایم محقق نخواهد شد و همیشه غبطه اش را خواهم خورد.
از او پرسیدم:"کارت چه؟ تمام وقتت را این جا می گذرانی؟"
"آره ، راحت تر از آن گیرم نخواهد آمد، به زودی پنجاه ساله می شوم." و لحن گفتنش هیچ شکایتی نداشت. با وجود این که سرم را به علامت تایید گفته هایش تکان می دادم با توجه به زندگی ای که در قزاقستان داشته و سعی در پنهان کردنش هم نداشت گفته اش به نظرم وحشتناک آمد. گفت :"می دانی؟ آدم نمی تواند همه چیز را داشته باشد. دخترهایم خوب آموزش می بینند و زنم مجبور نیست صبح های زود زمستان برای بریدن چوب بیدار شود. این ها بعضی از دلایلی است که ما برایش در آلمان هستیم و به عقیده من دلایل خوبی است. دخترانم در این جا شانس خیلی بیشتری از آنچه من داشتم دارند و وقتی به این موضوع فکر می کنم حس، می کنم که ثروتمند هستم "
"اما دلت برای همه آن چیزها تنگ نمی شود؟"
آه بلندی کشید و گفت:" تنگ می شود." تنها باری بود که در این مدت طولانی حس کردم که این طور با حسرت آه می کشد." دلم برای بعضی از دوستانم و شکار رفتن تنگ می شود. برای این که در کنار آتشی، زیر چتری از ستارگان بنشینم و بگذارم که شب بیاید ، سرما را بر پشتم و داغی آتش را بر چهره ام حس کنم . دلم برای این هم تنگ می شود که با دوستی بنوشم و آواز بخوانم تا آن جا که موسیقی هر شعر در وجودم جاری شود و هر چیز را به وضوح درک کنم. این حالت درتنهایی به آدم دست نمی دهد . آدم وقتی در تنهایی مست می شود خیلی ضعیف است و قدرت انجام هیچ کاری را ندارد. این احساس من از قزاقستان است اما دلم برای آن احساس تنگ می شود نه برای آن موقعیت."
گفتم:"اهوم. پس این جوری برایت بهتر است؟"
" برایم اصلا اهمیتی ندارد. شاید بهتر است، شاید هم نه.اگر هم بهتر نیست حتما خاطراتم آن چیزی را که بهتر نبوده است جوری جلوه می دهد که گویی بهتر بوده است، به هر حال فرقی به حالم نمی کند، نمی شود همه چیز را با هم داشت."
وقت نهار تمام شده بود. ظرف های غذایمان را دوباره بستیم و کارمان را از سر گرفتیم.
این یک روز کاری من در تعطیلات بود وقتی که در کارخانه تهیه چاشنی غذایی کار می کردم.عاشق هیتر نوا می شدم و هلموت بکر را که یک عقاب - که عقاب نام داشت- تربیت کرده بود ملاقات می کردم، کسی که روزم را با تصویری از کوههای هیملزبرگ نجات می داد و برایم از چیزهایی که آدم می تواند و یا نمی تواند داشته باشد سخن می گفت.
داستان "چیزهایی که آدم میتواند داشته باشد" برنده سومین دوره مسابقه داستان کوتاه رادیوFM4 در سال2004 است که با موضوع "روزهای کار" برگزار شد. این مسابقهی ادبی چند سالی است که به همت رادیو FM4 در اتریش برگزار میشود و شرط شرکت در آن هم ارائه داستان چاپ نشدهای به زبان آلمانی و با موضوع پیشنهادی مطرح شده در فراخوان مسابقه است. داستان آرمین کنرت جایزهی اول را از بین بیش از هزار داستان ارائه شده که از کشورهای اتریش، سویس، آلمان، ایتالیا، هلند، انگلستان و آمریکا ارسال شده بودند به خود اختصاص داد.