صفحه‌ی اول | تماس | RSS



درست در ساعت سه‌ی نیمه‌شب | مهدی مرعشی

می دانم . شاید باور نکنید .مثل همان سال ها که من حرفی می زدم و شما باور نمی کردید، فقط به من زل بزنید و من به چشم های شما خیره شوم . به شما حق می دهم . آخر باورش سخت است که یک نفر چهارسال مدام ، از ساعت ده شب تا چهار پنج صبح ، همین طور بی حرکت پشت این میز بنشیند و در نور کمرنگ چراغ مطالعه ، ردیف کتاب های دورتادور اتاق شش متری اش را ببیند و گوشش به زنگ تلفن دم دستش باشد تا کی زنگ بخورد و کی شما پشت خط باشید .

البته در طول این چهار سال این تلفن زیاد زنگ خورده . خیلی از این تماس ها هم از ساعت ده شب به بعد بوده اما بیشتر وقت ها یا کسانی بوده اند که کمتر حوصله شنیدن صدایشان را دارم یا مزاحم هایی هستند که از ساعت دوازده شب به بعد شروع به تلفن زدن می کنند و من مجبور می شوم صدای زنگ تلفن را کم کنم تا همسرم که در اتاق مجاور خوابیده بیدار نشود . شاید هم علتش این باشد که وقتی در آن ساعت شب ، کسی با اولین زنگ تلفن ، گوشی را بر می دارد ، بهانه ای می شود برای تماس های پی در پی بعد . آخر به هر حال ، بیشتر مردم، این وقت شب اگر در خانه باشند ، خوابیده اند و تا بخواهنداز رختخواب گرم بیرون بیایند و گوشی را بردارند ، تلفن ، دست کم چهار پنج بار زنگ می خورد . البته این به شرطی ست که دوشاخه تلفن را از پریز بیرون نکشیده باشند . خود من شب ها وقتی همسرم لباس خواب زرشگی اش را می پوشد و می رود که بخوابد ، دوشاخه تلفن میهمانخانه را بیرون می کشم .

به هر حال این که در ساعت دوازده یا یک ، یا حتی سه و نیم چهار شب ، کسی گوشی تلفن را با اولین زنگ بردارد ، کمی تعجب آور است . یعنی حتی در اورژانس ها و پاسگاه های پلیس هم این طور نیست و شاید همین مسأله باعث شده که در این چند ماه ، کسی ، درست سر ساعت سه نیمه شب زنگ بزند و هیچ نگوید . لابد دستش آمده که با چه کسی روبه روست . آخر همه فکر می کنند من چیزیم می شود . مثلن بعضی وقت ها که نیمه شب یاد یک مسأله ی کاری می آفتم و به شیفت شب زنگ می زنم ، طرف مقابل ، هر که باشد ، به جای آن که جواب سلامم را بدهد می گوید :"تو مگر خواب نداری ؟" حتی همسرم هم که می داند دارم رمانی می نویسم ، فکر می کند من یک تخته ام کم است و این را حتی به خواهرش ،پشت تلفن ،گفته است . شاید شما هم آن سال ها همین طور فکر می کرده اید و هیچ نگفته اید . اما او هم که هر شب مزاحم می شود ، شاید منتظر تلفنی باشد و از بس کسی به او زنگ نزده خودش خواسته با کسی تماس بگیرد . اما چرا حرف نمی زند ؟

شب اول عصبانی شدم . در حال و هوای خودم بودم .روی کاغذ سفید روبه روم یک پل کشیده بودم و داشتم فکر می کردم که شما آن طرف پل ایستاده اید که تلفن زنگ زد . گوشی را برداشتم و گفتم :"الو...الو..." صدایی نیامد . دوباره گفتم :"الو...الو..." و فکر می کنم این بار صدام کمی هم بلند شد ، اما باز کسی که آن طرف خط بود ، هیچ نگفت . گوشی را سر جاش کوبیدم و بلند شدم و به حیاط خلوت رفتم . از جیب پیراهنم پاکت سیگار و فندکم را درآوردم یکی آتش زدم و دودش را سپردم به دست باد و به آسمان مهتابی آن شب نگاه کردم .البته هوا هنوز خیلی سرد نشده بود ، اما خوب ، باد پاییزی می آمد و در آن فضای دو در یک می پیچید و از جلو پنجره های همسایه ها بالا می رفت ، پیچ و تابی می خورد و دوباره بر می گشت .می دانید ، باد پاییزی شب ها که بوزد ، تن آدم مورمور می شود و من هم مثل آن وقت ها ، یعنی همان دوازده سیزده سال پیش که برف می آمد و شما شال گردن قرمزتان را روی مقنعه مشگی می انداختید ، عادت به پوشیدن ژاکت ندارم . همین طور روی پیراهن ، کتی می پوشم .تازه آن هم وقتی بخواهم از خانه بیرون بروم . این جا هم که ما هستیم ، هوا آن قدرها سرد نمی شود .

در را آرام پشت سرم بستم و آمدم دوباره پشت میزم نشستم ، پاکت سیگار را انداختم روی میز و برای خودم چای ریختم .چای تلخ بعد از سیگار می چسبد و دوباره گوشی تلفن را برداشتم . صدای بوق ممتد می آمد .

شب های بعد که این قضیه تکرار شد ،گفتم بروم مخابرات ،از این سرویس های ویژه بگیرم که شماره طرف مقابل را روی صفحه نمایشگر تلفن می اندازد که یادم آمد آن وقت باید این گوشی قدیمی را عوض کنم و من که سال هاست با همین گوشی آلمانی,سیاه خو گرفته ام ، تا بیایم و به گوشی دیگری عادت کنم ، کلی طول می کشد و از کجا معلوم شما در این مدت تماس نگیرید و آن وقت اگر از بخت بد ، من این حس و حال الان را نداشته باشم چی ؟ انگار تمام شب بیداری هام در این چهار سال و در این اتاق کوچک به هدر رفته باشد . آن وقت در نهایت حال و احوالی می کنیم و خیلی خشک و رسمی از این سال ها در یکی دو جمله می گوییم و می گذریم و من همه اش مواظب هستم که مبادا در اتاق باز شود و همسرم بیاید و من مجبور باشم در میان گفتگو توضیح بدهم که چه کسی پشت خط است . در صورتی که من منتظرم تا شما تماس بگیرید و من همین گوشی را بردارم و از شنیدن صدایتان ته دلم بلرزد . اصلن زبانم بند بیاید و شما هی بگویید :"الو...الو..." و بعد من همه چیز را فراموش کنم . حتی در بسته ی اتاق را که مبادا باز شود و صدایم را ، که نکند بلند شود و همسرم را ، که نکند بیدار شود یکدفعه و آب دهانم را قورت بدهم و بگویم :"الو... خودتان هستید ؟ " و بعد شما بگویید :"بله . خودم هستم .کجا بودید این همه سال ؟ " و من "این همه سال" را در ذهن مرور کنم ، به نقاشی پلی که کشیده ام نگاه کنم و شما را ببینم که ایستاده اید با مانتو شلوار و مقنعه مشگی و کفش های ورزشی سفید و چشم هاتان هم لابد مثل همیشه ، پشت آن مژه های بلند به من خیره شده و دست تکان می دهید و من این طرف پل دستم را بلند می کنم و صبر می کنم تا شما بروید آن طرف و سوار یکی از آن تاکسی های آبی بشوید و بروید . و باز شما بگویید :"الو..." و من بگویم :"من که چهار سال پیش با مادرتان تماس گرفتم و شماره تلفن خانه ام را برایتان گذاشتم . حتی خودم را به طور کامل معرفی کردم و گفتم که با هم در آن سال ها همکار بوده ایم . اما آن طوری که مادرتان می گفت در آن شهری که شما و همسرتان رفته بودید ، شماره تلفنی نداشتید و گرنه من خودم تماس می گرفتم . " و نگویم که در این چهارسال و چند ماه ، هر سال قیمت اجاره خانه را اضافه کرده و قرارداد را تمدید کرده ام تا شماره تلفنی که به مادرتان داده ام عوض نشود و شما سرگردان نمانید .آخر می دانید که . خوب نیست هر سال زنگ بزنی و شماره تلفن جدیدی را بگویی.

برای همین چیزهاست که می گویم همین گوشی تلفن خوب است . نیازی هم به سرویس های ویژه مخابرات ندارم . حالا اگر هم مزاحمی در ساعت سه نیمه شب زنگ می زند ، چه اشکالی دارد . اول ها که عصبانی می شدم ، شاید به این دلیل بود که فکر می کردم امکان دارد شما همان لحظه تماس بگیرید و ببینید خط مشغول است و از تماس دوباره منصرف بشوید . مثلن فکر کنید شاید همسرتان الان از خواب بیدار شود و از دیدن شما پای گوشی تلفن متعجب و حتی مشکوک شود . اما حالا به خودم می گویم اگر شما در آن ساعت تماس بگیرید ، یعنی بالاخره شما صاحب تلفن شده اید و به هر حال اگر بخواهید می توانید باز هم همین شماره را بگیرید .آن قدر بگیرید تا خط آزاد شود و من گوشی را بردارم .این است که این شب ها ، وقتی او زنگ می زند و چیزی نمی گوید ، من دیگر تلفن را قطع نمی کنم . همان طور ساکت می نشینم و زیر نور کم رنگ چراغ مطالعه ، به سکوت آن طرف خط گوش می کنم . فقط گاهی وقت ها خش خشی در خط تلفن ، این سکوت را بر هم می زند . خش خشی که هم در تماس های درون شهری هست و هم در تماس های بین شهر های دور و کاریش هم نمی شود کرد . باید با آن کنار آمد. درست مثل همسرم که چهار سال است پذیرفته من از ساعت ده شب که او شب به خیر می گوید و می خوابد تا ساعت چهار پنج صبح پشت میزم بنشینم و به سایه خودم تکیه کنم ؛ حتی اگر صبح ها خواب بمانم و دیر به اداره برسم و به صفحات سفید کاغذ خیره بشوم . هر از گاهی هم پلی بکشم یا نقشی بزنم با کلمات و فقط هم به یاد شما . آن هم طوری که هیچ کس ، حتی همسرم هم که دستنوشته هام را می خواند ، نفهمد . مثلن یک بار در جمله ای حروف نامتان را پخش کنم و بار دیگر بعد از کشیدن سیگاری در حیاط خلوت ، همان طور که چای نیم داغ را سر می کشم از آن لحظه ای بگویم که از تکرار نام شما در یادم زنده می شود . از آن شال گردن قرمز مثلن، یا آن پل و هوای برفی آن روز ، هفت سال پیش ، هفت زمستان پیش .

اول ها که تلفن زنگ می زد ، حالا طرف مقابل چه آشنا بود، چه غریبه ، چه مزاحم ، فرقی نمی کرد ، بعد از آن نمی توانستم چیزی بنویسم یا حتی جمله ای را که شروع کرده ام تمام کنم . اما این شب ها نه . بخصوص ساعت سه نیمه شب که تلفن زنگ می زند ، همان طور که به سکوت ممتد پشت خط گوش می کنم ، مدام از شما می نویسم . مثل همین حالا که گوشی تلفن را با دست چپ به گوش فشار می دهم ، سکوت همراه با خش خش گاه به گاه خط را حس می کنم ، و به شما فکر می کنم و می نویسم .

 

از مهدی مرعشی پیش از این، داستان و نقدی در قابیل منتشر شده است.

برای آشنایی بیشتر با این داستان نویس جوان می توانید به وبلاگ او مراجعه کنید.



نظر خوانندگان: 8 نظر
 
 
نقل مطالب تنها با لینک مستقیم و ذكر نام و آدرس مجله ادبي قابيل، آزاد است