در جشن عروسیِ بیشتر مجذوب مادر شدم. بالای صخرهی پوشیده از صدفها ایستاده بودم تا بر همه جا مسلط باشم. نمیخواستم حرکت یا اتفاقی نادیده گرفته شود. ماه در آسمان یکدست آبی میدرخشید و پرتو آن، صورت مادر را در هالهای از وهم و واقعیت پوشانده بود. هر چه بیشتر او را نگاه میکردم، بیشتر یقین مییافتم از گذشتههای دور میشناسمش. حتا در نخستین دیدار احساس کردم که او را در وطنم دیدهام.
در کافهی هتل نشسته بودم. نگاه گرمی را روی صورتم احساس کردم. کنجکاو چرخیدم. بلندبالا و عشوهگر بهطرف گوشهای رفت که خلوت بود و دختر نشسته بود. پرتو کم لامپ نارنجییِ آن گوشهی دنج، تماشای چهرهی مادر و دختر را از جایی که نشسته بودم، ناممکن میکرد. با این حال همان یک نظر که دیدمش، خاطرهای از جوانیهایم را بهیاد آورد. یقین داشتم جایی او را دیدهام که توأم بود با ترس و لذت.
روزهای بعد، با این که زیاد در اطراف هتل میپلکیدم، بیش از سه بار ندیدمش. گویی میدانست در انتظار او قدم میزنم. هر بار هم که میدیدمش، آگر چه خیلی سریع از برابرم میگذشت، اما باز هم نگاهها و حالتهایش، حس کهنهای را در درونم بیدار میکرد. چند بار خواستم بهحضور او اهمیت ندهم. نمیتوانستم. گاه و بیگاه فکرش، مثل زخمی قدیمی که نیشتر خورده باشد، کلافهام میکرد. در انتظار لذت جریان خون از درد زخمی بودم که رهایم نمیکرد. از این که نمیتوانستم بهدرستی بهیادش بیاورم، رنج میبردم و حس ناشناختهای نمیگذاشت فراموشش کنم. بیش از دو هفته میگذشت و هنوز فرصت لازم را بهدست نیاورده بودم تا بهاو نزدیک شوم. امیدوار بودم در خلوتی اشارهای بهآشناییمان بکنم و اگر نشناختم، خودم را جمع و جور کنم.
از زنهای مهاجری که ناگزیر روزگاری بههر کاری تن داده بودند، تجربهی خوبی نداشتم. دیده بودم بهمحض این که احساس خطر میکنند، چهطور از خود بیخود و خطرناک میشوند. نمیخواستم با بیاحتیاطی دردسر درست کنم. باکی از برچسب و تهمت و ناروا نداشتم. حتا کتکخوردنم هم ملس شده بود. آدم یک لاقبایی بودم که نه زن و بچه داشتم و نه خرده بردهای از کسی. اما شغلم را دوست داشتم. نمیخواستم در این بازار آشفتهی غربتی بودن، که سگ صاحبش را نمیشناسد، کارم را از دست بدهم. بعد از عمری بیگاری در تبعید، توانسته بودم کار دلخواهم را بهدست بیاورم.
سردبیر خواسته بود که گزارش مستندی از وضعیت شغلی و خانوادگیی م.ص تهیه کنم. دو ماه سگدو زده بودم تا توانسته بودم از او وقت بگیرم. بههر کس و ناکسی باج داده بودم و درست سر بزنگاه، عصر روز همان شب که با م.ص ملاقات داشتم، رابطهی مادر و دختر را با او دریافتم.
مادر با این که حدود چهل سال داشت، بسیار جوانتر مینمود. پیراهن تور سادهای از جنس ساتن آبی با گلهای نیلوفر پوشیده بود. تاج مروارید، پیشانیِی تابناکش را بلند و شکیلتر نشان میداد. دختر نیز با طنازی، چنان بر روی گلها، پیش میرفت و با مهمانها خوش و بش میکرد، که انگار چرخی ناپیدا زیر پاهایش بود. از تماشای خرامیدن او در حالی که دستهایش را بهسبکبالی برای حاضران تکان میداد، سیر نمیشدم. حرکت دستهای مادر نیز، بیشتر شبیه به رقص دو ماهی در آبهای زلال ژرفای دریا بود تا دو بال مرغ دریایی بر ساحلی پوشیده از گل و آسمانی از پرواز مرغهای دریایی، که در رویایی دیده بودم.
مادر از جلو هر کدام از مهمانها که میگذشت، نگاه آنان را با چرخشی آرام بهدنبال خود میکشید. انگار بهتماشای صحنهای ایستادهام که همه چیز آن، از پیش طراحی و کارگردانی شده بود. هر گاه در گوشهای چند نفری بهدور هم جمع میشدند و یا صدای خنده و نشاطی از جایی میآمد، مادر یا دختر با حضور در آنجا توجه همه را بهخود معطوف میکردند. در تمام مدتی که بر بلندای صخره ایستاده بودم، حتا برای یک لحظه هم ندیدم مادر و دختر از بیتوجهیی کسی غافل شوند. حضور آنان در هر نقطه از ساحل، توأم بود با همان حسی که در نخستین دیدار از مادر پیدا کرده بودم. لذتی توأم با ترس. و شاید احترام و حسادت برای مهمانها.
تنها مرغهای دریایی در آن شب از طلسم رفتار مادر و دختر در امان بودند. آنها تنها حریفانی بودند که مادر و دختر نتوانسته بودند توجهاشان را بهخود جلب کنند و مانع از آمد و شد مدام و قاقاهشان باشند. مرغهای دریایی بهرغم از دست دادن آرامش شبانهاشان، بهنظر خشنود میآمدند و با قاهقاههایشان که شبیه خندهی مادر بود، بدون هراسی بهروی میزهای مملو از انواع خوراکهای دریایی، گوشتهای بریان گوسفندها و ماکیان، فرود میآمدند و چنان ماهرانه، بهآنی لقمهی لذیذی را با خود بهپرواز درمیآوردند، که بیشتر مهمانها حتا م.ص و پسر هم نمیتوانستند از تماشای آنها خودداری کنند.
یک هفته بعد از روزی که مادر را در کافهی هتل دیده بودم، دریافتم که او و دختر بهواسطهی پیشکار با م.ص آشنا میشوند. بهشهر رفته بودم تا بهکمک پیشگو که دوست قدیمیام بود، با م.ص قرار ملاقات را مشخص کنم. پیشگو گفته بود مادر همین که م.ص را در کافهی هتل میبیند، از پیشکار میخواهد دختر را با او آشنا کند. میخواهد برای دختر و خودش امکاناتی فراهم کند. امیدوار است در پرتو معاشرت با م.ص بتوانند بهاقامت دایم دست یابند. پیشکار سالها بود برای م.ص کار میکرد و در واقع امینترین فرد نزدیک بهاو بود. مادر و دختر در یکی از گردشهای شبانهاشان در ساحل هتل با پیشکار آشنا شده بودند.
م.ص عادت داشت که پس از شام، که بهعادت اروپاییها کمی بعد از غروب آن را میخورد، نیم ساعتی در ساحل قدم بزند. بعد در کافهی کوچک هتل یکی دو پیک ویسکیی ایرلندی را با حل تکهای نبات در آن بنوشد و بهاتاقش برود. در یک شب مهتابی و گرم پیشکار در فرصت مناسبی، چند لحظه پیش از بلند شدن م.ص دختر را به او معرفی میکند. م.ص همین که نگاهش بهدختر میافتد، بارقهای از خوشبختی را در چشمهای او میبیند. شیفته میشود.
تا زمانی که این روایت را از زبان م.ص نشنیده بودم، باور نمیکردم. تمام تحقیقاتم نشان میداد که م.ص، برخلاف ظاهرش و یا حتا دوستانی که با آنان نشست و برخاست میکند، بههیچ وجه اهل عیاشی و خوشگذرانی نیست، اما شیفتگیی یک شبهاش باز هم ذهنم را خالی از پرسش نمیگذاشت.
یک سال میشد که بهخواست سردبیر مأمور گزارش از چهرهها شده بودم. سیاههای از نام چهرهها در اختیارم گذاشته بود که در میان آنان از رقاصههای مشهور پلیبوی بودند تا سرمایهداران سرشناس. بیشترین افراد را دلالان هنری و پااندازهای بزرگ تشکیل میدادند که در شغلهای دیگری شهرت داشتند. آخرین گزارشم در بارهی یک پاانداز بود. مرد عتیقهبازی که بابت هر کدام از ملکهها – نامی که خودش روی جندههایش گذاشته بود – جدا از دستمزد معمول که مبلغ آن را بهعنوان اسرار شغلی فاش نکرد، یک شیی عتیقه هم گرفته بود. مجموعهی بینظیر او از ایران که 241 تکه بود، بهنظر کارشناسان یکی از گرانترین مجموعههای خصوصی از دوران باستان در جهان بشمار میرفت.
م.ص از چهرههایی بود که کمتر شهرت داشت، اما از نفوذ بسیاری در روابط سیاسیی کشورهای ارویایی با کشورهای خاورمیانه برخوردار بود. مردی که هیچ کس اصل و نسب او را نمیشناخت و نمیدانست دارای چه ملیتی است. همه جا با تنها پسرش که بر اثر سانحهی انفجار بمب صوتی تواناییهای حنجرهاش را از دست داده بود، سفر میکرد و پیشکار. در سال گذشته، 47 روز در ایران زندگی کرده بود، یک ماه و 3 روز در لیبی، سه ماه و 7 روز در هلند، 27 روز در کشتیی مسافربری کالرلاین در دریای شمال، پنج ماه و 2 روز در انگلستان. با احتساب روزهای پرواز در بین کشورها دستکم یک هفته مشخص نبود که م.ص در کجا زندگی کرده بود و این یکی از مهمترین پرسشهایی بود که نه تنها سردبیر خواسته بود که جایی خالیی معمای مسافرتهای او را پر کنم، که خودم هم بسیار کنجکاو بودم از آن اطلاع دقیقی بهدست بیاورم. بدیهی بود که بسیاری ار اطلاعتی را که بهدست میآوردم، نه تنها سردبیر چاپ نمی کرد که دلیلی هم برای انتشار آن نبود. بسیاری از نکاتی را که در گزارشهایم بهآن اشاره میکردم و بعد از چاپ متوجه میشدم حذف شده است، کاربرد واقعیاشان در دریافت آگهی بود. هر نوع آگاهی از بند و بستهای سیاسی و اقتصادی تضمینی بود برای پشتبانی سیاسی و مالی از روزنامه. واقعیتی که اگر دیر دریافته بودم، در همان ماههای نخست شغلم را از دست میدادم.
م.ص هیچ جا خانه یا ویلایی نداشت. همه جا در هتل زندگی میکرد. در پنج سال گذشته، زمانی که حوزهی زمانیی مأموریتم را مشخص میکرد، م.ص به هفت کشور آسیایی و اروپابی سفر کرده بود و در همه جا، طبقهای از هتل و بیشتر هتلهای اینترکنتینانتال بهصورت ثابت در اجارهی بوده است.
نه ماه و 13 روز بود م.ص در هتلی که من هم اقامت داشتم و از روز بعد از ملاقاتم، بهعنوان مهمان او بهطبقهی نهم نقل مکان کرده بودم، زندگی میکرد. نخستین ملاقاتم با م.ص بهکمک دوستم پیشگو، که آشناییام با او بر اثر یک اتفاق ساده بود، ممکن گشت. با این که دو بار درخواست ملاقاتم را بهاو نشان داده بودند، نپذیرفته بود. از هر گونه جنجال و خبر بیزار بود و در طی پنج سال گذشته، فقط سه بار از او گزارشهایی بیرون از حوزهی اقتصاد و سیاست در رسانهها منتشر شده بود. پیشگو با تأکید بر این نکته که ملاقت با من خوشیمن خواهد بود، موفق بهگرفتن وقت شده بود.
در نخستین ملاقات، م.ص بعد از نوشیدن یک پیک مشروب، از من و پیشگوعذرخواهی کرد و با احترام بهمادر و دختر که تازه وارد شده بودند، بهاتاقش برگشت که در طبقهی آخر هتل بود. تمام اتاقهای طبقهی نهم هتل، به او تعلق داشت. هر کدام را اختصاص داده بود به کاری. من نیز بهعنوان مهمان او، از شب پیش از روز ملاقاتم در اتاق 901 اقامت داشتم. اتاقی بهتمامی سرخرنگ. ابتدا خیال میکردم اتاق اختصاصی در اختیارم گذاشتهاند، اما فردای آن روز که بهکمک مستخدمی موفق شدم به چتد اتاق از جمله اتاق مادر و دختر سرک بکشم، متوجه شدم همهی اتاقهای طبقهی نهم هتل سرخ است.
شب آشنایی م.ص با دختر، بنا بهروایت خودش، پیشکار و مادر، یکی از استثناییترین شبهای بهار آن سال بوده است. هیچکس بهیاد نداشت م.ص، که چند ماهی از افسردگی و حالت بیمارگونهاش میگذشت، و هیچکس حتا پیشکار نمیدانست چهچیز این گونه او را رنج میدهد، چنین خوش و سرحال باشد. آن شب، م.ص تا سپیدهی صبح، کنار دختر، در گوشهی دنج کافهی هتل مینشیند و از هر دری صحبت میکند. بعد در حالی که دستش را بهدور کمر دختر حلقه میکند، او را بهساحل روبهروی هتل میبرد. آنجا با صدفهای روی صخرهها، که بهسختی کنده میشدهاند، روی ماسهها شکل دو قلب درست میکند. مادر در تمام این مدت، نگران رفتار م.ص با دختر آنان را نظاره میکند. هر بار میخواهد بهآنان نزدیک شود، پیشکار مانع میشود و در برابر خواهشهای مادر بهاو اطمینان میدهد که هیچ اتفاقی نمیافتد. پیشکار نگران این که ممکن است مادر تعادلش را از دست بدهد، نگفته بود حضور هر فرد دیگری در این موقعیت، م.ص را خشمگین میکند. ممکن است آرامشی را که بعد از مدتها پیدا کرده، از دست بدهد. آخرین باری که م.ص خشمگین شده بود، دو نفر از کارکنانی را که در سالن بودهاند، بهضرب کارد، که برای تکه کردن گوسفند سرخ شده روی میز گذاشته بودهاند، از پا درمیآورد. خشمی جنونآسا که میگفتند هرگاه بهسراغش میآید، توانایی خستگی ناپذیری مییابد و فریادهایش حتا چلچراغها را بهلرزه درمیآورد.
مادر که گاه در ایوان هتل بهتماشا میایستد و گاه در دهانهی پنجرهی اتاقش، از خستگی و بیخوابی، تنگحوصله و ناآرام میشود. اما با امید بهآینده، میکوشد خود را سرپا و بشاش نگه دارد. نمیخواهد فرصت خوشبختی را از دختر بگیرد. اما همین که نخستین شعاعهای طلوع خورشید را در افق دریای نیلوگون میبیند، دیگر تحملش را از دست میدهد. از آنجا که یقین دارد، پیشکار هنوز در آستانهی ورودی هتل ایستاده، از پنجرهی پشت آشپزخانهی هتل بیرون میرود و بهسرعت بهطرف دختر و م.ص میدود، که بهشکل دو دلداده در آغوش هم، کنار قلبهای صدفی دراز کشیدهاند. مادر در چند قدمیی آنان که میرسد، آواز محزون م.ص از حرکت بازش میدارد. دیگر نمیتواند حتا بایستد. همانجا مینشیند و لحظهای بعد روی ماسهها دراز میکشد که نم شبانهی ساحل روی آنها نشسته است. مادر احساس میکند گرمایی که در تنش افتاده و آشوب و تشویش درونش را دو چندان کرده است، آرام آرام از سر انگشتهای پا و دستهایش بیرون میرود. گونههای برآمدهاش را در ماسهها فرو میکند تا صدای گریهاش مانع از ادامهی آواز م.ص نشود.
مادر نمیدانست چه مدتی را بهآن حال میگذراند که خوابش میبرد. پیشکار معتقد بود همین که مادر بهنزدیکیی م.ص و دختر میرسد، بیهوش میشود. وقتی مادر را دیده بود که م.ص و دختر بالای سرش ایستاده بودند. پیشکار بهرغم کنجکاویاش، جرئت نمیکند که جلو برود و مادر را از نزدیکتر نگاه کند. دختر هم همین برداشت را داشت. اما روایت م.ص، حاکی از آن بود که الاههی دریاها را در حالی دیده که از شادییِ رویایی، در خواب لبخند میزده است. حالتی که همیشه در چهرهی مادر بود و این تصور را بهبینده میداد که او لبخند میزند. در واقع دو چاه زنخدانی که در دو سوی لبهای درشت و همیشه صورتی چهرهی مادر بود و سایهی گونهها، آنها را بیشتر وسوسهانگیز میکرد، جلوهای از خنده بود. خندهای که، حتا برای یک بار هم، در تمام مدتی که رفت و آمد مادر و دختر را زیر نظر داشتم، اتفاق نیفتاد. اگرچه همین زنخدانها، در روزهای نخست من را هم بهاشتباه انداخته بود.
شبی که دیگر از بازگشت مادر و دختر ناامید شده بودم و حوالی ساعت یک، کمی دیرتر یا زودتر، میخواستم ته آخرین لیوان مشروبم را بنوشم، متوجه شدم لبخندی در صورت مادر وجود ندارد. کنار بار نشسته بودم و تلاش میکردم بهشکلی دیدهها و شنیدههایم را جمع و جور کنم. سردبیر برای یک مأموریت یک هفتهای فرستاده بودم و من هر چند روز یک بار بهبهانهای، آن را تمدید میکردم. آخرین بار که با سردبیر صحبت کردم، گفت اگر تا آخر هفتهی بعد بازنگشتم، بهتر است برای همیشه بمانم و از م.ص بخواهم کاری برایم دست و پا کند. بنابراین فرصتم تمام بود و بدیهی بود که سردبیر انتظار داشت جدا از خبرهای جسته و گریختهای که با پیکنما ارسال کرده بودم، گزارشی خواندنی ارائه دهم. برای همین کمی عصبانی بودم. نه تنها نتوانسته بودم یک گفتگوی جانانه با م.ص را ترتیب بدهم که مادر و دختر هم هر بار بهبهانهای شانه خالی کرده بودند، بدون این که بخواهند بهدرخواست من جواب نه بدهند.
مادر منتظر بود جشن عروسی سر بگیرد، دخترش سپید بخت بشود و بعد وقتی را برای یک گپ دوستانه اعلام بکند. این قول را هم وقتی توانستم بگیرم که اتفاقی با هم سوار آسانسور شدیم. یقین داشتم که خلوت بودن آسانسور، مادر و دختر را وادار به گفتوگو با من میکند. میدانستم پس از این مدت متوجه شدهاند آمد و شد آنان را دنبال میکنم. خودم را معرفی کردم. مادر لبخند زد و یک قدم بهمن نزدیک شد. در واقع سینه بهسینهام ایستاد. نزدیکتر که شد لبخند ملیح و بدون اغراق سحرآمیزش را که دیدم، احساس سبکبالی کردم. نفس عمیقی کشیدم و خود را آماده کردم مکنونات قلبیام را با بهترین کلمههایی که میشناختم، بیان کنم. اما پیش از این که باز دهان باز کنم، بهطبقهی نهم رسیده بودیم. پیشکار وارد شد. گمانم هنوز مادر و دختر بیرون نرفته بودند که ضربهی مشتی را روی چانهام حس کردم.
وقتی بههوش آمدم، بیشتر از این غبطه میخوردم که لبخند مادر، همان زنخدانهای زیبای زیر گونههایش، اجازه نداده بود چشمهای دختر را نگاه کنم. مدتها بود از تصور رنگ چشمهای دختر عاجز شده بودم. حتا در خوابرویاهایم از دیدن آنها محروم بودم. انگار این مادر نبود که با دو چاه زنخدان زیر گونههایش دیده بودم، همان الاههی کودکیهایم بود شانهبهشانهی دختر.
سرگردانیام در مورد چشمهای دختر بیهوده نبود. سرانجام روزی که توانستم با دختر گپ کوتاهی داشته باشم، دریافتم که چشمهایش همزمان با پرتو نور و رنگ محیط هر لحظه بهرنگی دیده میشود. ویژهگیی پر کششی که خود نیز از تأثیر آن بر مخاطبش آگاه بود و از اینرو، برای این که من را بیشتر کنجکاو و مسحور رنگ چشمهایش بکند، هر لحظه بهسویی مینگریست بدون این که حرف بزند و یا در حرکت آرام پلکهایش که سایهی مژهها را روی گونهها میسراند، تغییری بدهد.
حرفهای دختر را که شنیدم، بهنظرم کمی اغراقآمیز آمد. گمانم خواسته بود م.ص بیشتر به مادر توجه کند. غافل از این که تمام قرائن نشان میداد م.ص از همان نخستین نگاه، عاشق مادر شده بود. اتفاق خارقالعادهای که همه بهجز پیشگو را حیران کرده بود. پیشگو، که فقط روزهای مذهبی کارش را تعطیل میکرد و همیشه با خندهی تمسخری میگفت دعای گلهای مومنان آسمان را متوحش میکند، آمده بود تا در اتاق شماره ۹۱۳ بهخواستهای م.ص گوش بدهد و با پیشنهادهایش، او را از نگرانی درآورد. پیشگو معتقد بود روز ملاقات م.ص با مادر و دختر، همزمان بوده است با حرکت ستارهی ناهید و چرخش نیمدایرهیِ راه شیری. موقعیتی که هر ملاقاتی را خوش یمن، اما بیسرانجام میگرداند.
یقین داشتم در پس کلمهی بیسرانجام پیشگو، که با تأکید و مکث کوتاهی آن را بیان کرد، نظر ویژهای نهفته بود. اما از آنجا که تصور میکرد آن را با مادر و دختر در میان میگذارم، از افشای صریح آن خودداری کرد. شاید حق با او بود. دلش میخواست م.ص و پسر، دستکم برای چند صباحی هم که شده است خوش باشند. این حقیقت را هم نمیتوانم کتمان کنم که هم م.ص و هم پسر، بر این گمان بودند که مادر و دختر بیچشمداشتی تن بهازدواج دادهاند. حتا از پیشکار شنیدم که هم م.ص و هم پسر، به پاس این اتفاق شکوهمند، که سرانجام با عشق موفق بهازدواج شدهاند، به تمام کارکنان رده بالا، یک روز حقوق اضافی پرداخت کردهاند. اتفاقی که مادر و دختر را برانگیخت و م.ص و پسر را وادار کردند در حضور همه، یک روز اضافه حقوق کارکنان ردههای پایین را هم اعلام کنند. حادثهای که نه تنها همهی حاضران را حیرت زده کرد و باعث شد تا چند دقیقه مبهوت یکدیگر را نگاه کنند و بهسختی دستهای کرخت شدهاشان را برای تشویق و کف زدن بالا بیاورند، که دلیلی برای عنوان درشت تمام روزنامههای فردا صبح شد. به همین خاطر هم بود که اتحادیهی کارگران کارخانههای م.ص موفق شدند پس از درگیری با پلیس، که تمام خیابانهای اطراف را برای شب عروسی مسدود کرده بودند، نمایندگان کارگران را با کامیونهای پر ازگل بههتل بفرستند. کارگران تصمیم گرفته بودند سراسر ساحل را گلباران کنند.
هیچ وقت این همه گل را در یکجا ندیده بودم. عکسها و کارتپستالهایی هم که از مزارع بسیار وسیع گلها دیده بودم، بهشکوهمندی و گستردگییِ ساحل جلو هتل نبود. مهمانها بیش از این که از شوکت جشن عروسیی مادر و دختر یا نوشیدن شرابها مسحور و یا هنوز مخمور باشند، از بوی گلها مدهوش شده بودند. گمانم حتا مادر و دختر هم.
درست چند لحظه پیش از این که تصمیم بگیرم از صخره پایین بروم و بهجمع مهمانها بپیوندم، باز دختر را تنها دیدم. پیراهن حریرش را، که بهسختی میشد از پنجاه قدمی تشخیص داد چیزی تن او را میپوشاند، در آورده بود و چون بادبانی بالای سرش گرفته بود و در آبهای ساحلی میخرامید. اگر پسر هیجانزده نشده بود و فریادهای کلاغ مانندش را سر نداده بود، یقین دارم هیچکس متوجهی عریانی دختر نمیشد. رنگ پوست اخراییاش در پرتو نور آبی ماه و درخشش آن در موج آبهای کم عمق ساحل، نه تنها زیبایی اندامش را دو چندان کرده بود، که حضور او را بهعنوان موجودی زنده، دختری بیست و یک ساله، محو کرده بود. حضور او در آن لحظه بیشتر بهرویایی میمانست. انگار که در برابر فضایی قرار گرفته باشیم ماورای واقعیت. فضایی فراتر از خیال و تصور. شاید هم آگاهی از همین امر بود که دختر را واداشت در برابر غارغارهای پسر، پشت به ساحل خم شود، انگشت اشارهاش را در سوراخ کونش فرو کند و آنقدر نگه دارد تا پسر در کنارش قرار بگیرد و در دهان او بگذارد. عملی که نه تنها خشم کسی را برنینگیخت، که همهی خانمها را وادار به تقلید کرد. فقط چند زن و مرد، که در کنار صخره نشسته بودند، از دختر و پسر تبعیت نکردند. تا جایی که سوی چشمهایم در آن نور نقره فام ساحلی اجازه میداد، تمام زنها عریان شده بودند و داشتند انگشتهایشان را در دهان مردهای همراهشان فرو میکردند. مادر هم بعد از این که انگشتش را از دهان م.ص بیرون آورد، از او خواست چهاردست و پا شود. میدیدم که مثل همیشه یکریز حرف میزند و با دستها به م.ص اشاره میکند. درست در همان لحظهای که مادر بر پشت م.ص نشسته بود و با زانوهایش بهپهلوهای او میزد، زنها هم از مردهایشان خواستند لباسهایشان را درآورند و عریان چهار دست و پا بنشینند تا آنان بتوانند سوارشان شوند. حادثهای که تا چند لحظه منگم کرده بود و نمیتوانستم واقعیت آن را هضم کنم. اگرپیشگو کنارم نایستاده بود و نگفته بود این هم میتواند در آینده یکی از آداب کهن باشد، هنوز هم فکر میکردم آن صحنه، ساحلی پوشیده از گلها با مردانی چهاردست و پا و زنانی سوار بر پشت آنان و همه هم عریان، یک رویا است. اگر چه در تمام خوابرویاهایم هرگز مادر و دختر را در چنین وضعیتی ندیده بودم. حتا در بعد از جشن عروسی هم صحنهای چنین ناباورانه ندیدم. هیچکدام از کارکنان هتل هم تصور نمیکردند که ممکن است در جشن عروسیی م.ص و پسر چنین صحنهای دیده باشند. در تمام ساعات صبح بهدنبال فرصتی بودند تا با حیرت حوادث شب گذشته را برای یکدیگر تعریف کنند. یک شب استننایی که بهیک خواب و خیال میمانست و تنها کسانی که همه چیز برایشان عادی بود، م.ص و پسر بودند.
ساعتها از بامداد بیآفتاب گذشته بود و حتا هنوز دامادها بهوصال عروسهایشان نرسیده بودند. هنوز بقایای جشن عروسی دست نخورده باقی مانده بود. از حضور درهم فشردهی مرغهای دریایی بر فراز میزهای غذا، آسمان یک دست سپید بود. هوا دم کرده و گرفته بود. با وجود این، تمام پنجرهها و درها را بسته بودند تا کمتر صدای مرغهای دریایی شنیده شود. در کافهی هتل نشسته بودیم. انگار هیچ کس قصد رفتن بهاتاقش را نداشت. شاید هم همه منتظر بودند م.ص و پسر دست مادر و دختر را بگیرند و روزبهخیر بگویند. تلفن مخصوص م.ص زنگ زد. م.ص بهپیشکار اشاره کرد که گوشی را بردارد و خودش بهحرفهایش در بارهی ویژهگی جزایر مرجانی ادامه داد. چهرهی پیشکار هر لحظه برافروختهتر و نگرانتر میشد. گمانم م.ص از نگاه حیرتزدهی من دریافت که اتفاقی افتاده است. بهپیشکار نگاه کرد. پیشکار گوشی را گذاشت و دستها در هم گره کرده ایستاد. آشکارا معلوم بود که نمیتوانست حرف بزند. زبانش میگرفت و چنان لکنتی پیدا کرده بود که اگر نمیلرزید و شاهد هراسش نبودم، بهیقین نمیتوانستم جلو خندهام را بگیرم. ناگهان فریاد م.ص همه چیز را دگرگون کرد. پیشکار در چند جمله موقعیتی را که از رییس دفتر وزیر شنیده بود، گزارش کرد.
کارگران کارخانههای دیگر، با دیدن عنوانهای درشت روزنامهها اعتصاب کرده بودند و خواستار رفع تبعیض شده بودند. از این رو صاحبان کارخانهها بهوزیر کار اعتراض کرده بودند و او م.ص را برای یک ملاقات دوستانه احضار کرده بود.
م.ص که نمیخواست فضای سنگین سکوت بعد از فریادش ادامه یابد، و به نظر میرسید هنوز از سرخوشیی شب گذشته شنگول و شاداب است، دستور داد خلبانش را احضار کنند و با اشاره به گروه نوازندههایی که در گوشهی کافه بودند، باز بهحرفهایش ادامه داد. نوازندگان بهرغم خستگی و رخوتی که سراپایشان را گرفته بود، یک آهنگ شاد محلی را نواختند. پیشخدمتها به دستور پیشکار برای همه معجون غریبی آوردند. ترشمزه و کمی تلخ بود. نتوانستم حتا جرعهای از آن را فرو دهم. هنوز م.ص معجون درون لیوان کریستال را که پیشکار بهدستش داده بود، بهتمامی ننوشیده بود که خلبان هلیکوپتر طی تماس با بیسیم گفت مجبور است کمی دورتر از هتل در ساحل بنشیند.
حضور انبوه مرغهای دریایی در ساحل جلو هتل، نشستن هلیکوپتر را ناممکن کرده بود. م.ص با شنیدن این پیام، انگار که آسمان بر سرش خراب شده باشد، بهپیشکار و بعد بهکسانی که نزدیکش ایستاده بودند، اشاره کرد. بیتوجه به حوادثی که میگذشت، بهدلیل خستگییِ بسیار و فشار خواب که پلکهایم را سنگین کرده بود، از اطرافیانم عذر خواستم و بهطرف آسانسور رفتم. میخواستم تا عصر بخوابم و بعد در فرصت مناسبی، مادر و دختر را در گوشهی خلوتی گیر بیاورم و مصاحبهی کوتاهی با آنان انجام دهم. میدانستم مصاحبهی مادر و دختر در بارهی شب جشن عروسیشان برای خوانندگان جذاب خواهد بود.
در آسانسور که باز شد، پیشکار و چند مرد با تفنگهای گوناگون بیرون آمدند. حیران اطراف را نگاه کردم. هیچ دلیلی برای محافظت مسلحانه از م.ص و پسر نمیدیدم. پسر مدتها بود بیهوش روی مبلی افتاده بود و جرئت نداشت زودتر از م.ص بهاتاقش و در آن روز ویژه بهحجلهگاهش برود. کنجکاو بهدنبال پیشکار راه افتادم. از در ساحلیی هتل بیرون رفت. م.ص در ساحل ایستاده بود و مرغهای دریایی را نگاه میکرد که در همین فاصلهی اندک سرتاپایش را با فضله پوشانده بودند. م.ص انگار که از پیشکار و مردان دیگر سان میبیند، آرام و با نگاهی نافذ بهاسلحههایی که در دست داشتند، از جلو تک تک آنان گذشت. آتشباری را انتخاب کرد که بهنظر ازهمه قویتر بود. هنوز داشتم بهدستهای مردان نگاه میکردم و میکوشیدم دریابم هر کدام از اسلحهها چه کاربردی دارند، ناگهان همزمان با شنیدن صدای شلیک، دیدم بارانی از خون و پر بر روی گلهای بازمانده از شب جشن فرومیریزد. نتوانستم تحمل کنم. بهسرعت به هتل بازگشتم و بهاتاقم رفتم. با وجود بسته بودن در و پنجرهها صدای شلیک تا طبقهی نهم هم میآمد. بهترین چاره را در این دیدم که بهحمام بروم و دوش آب را باز کنم.
نمیدانم چند ساعت در وان حمام خوابیده بودم، اما وقتی بیرون آمدم، دیگر صدای شلیک نمیآمد و آسمان سرمهای شده بود. لباس پوشیدم و بهرستوران هتل رفتم. از گرسنگی احساس ضعف میکردم. از این که هیچ کس در رستوران نبود و حتا کسی را در حال آمد و شد ندیدم، تعجب کردم. پرده را کنار زدم تا از پنجره بیرون را نگاه کنم. سطح دریا را پرهای مرغهای دریایی و گلبرگهای پلاسیده پوشانده بود و ماسههای ساحل در طیفی از رنگ نارنجی و سرخ دیده میشد. احساس کردم خاطرهی دوری را بهیاد میآورم. تعادلم را از دست دادم و پیش از این که خودم را بهصندلی برسانم، سقوط کردم.صدای افتادنم در جمجمهام پیچید.
استاوانگر، فوریه
2004
محاق (رمان) نشر شیوا. ایران.
آداب زمینی (رمان) نشر ابتکار. ایران.
قدیسان آتش و خوابهای زمان (مجموعهی شعر) نشر آرست. ایران.
خواب صبوحی و تبعیدیها (دو داستان بلند) نشر شیوا. ایران.
واهمههای مرگ (مجموعهی داستان) نشر آرست. ایران.
سالهای شبنم و ابریشم (مجموعهی شعر) نشر آرست. ایران.
واهمههای مرگ (مجموعهی داستان) نشر آرست. ایران.
مفهوم دیگر الفبا (مجموعهی شعر) کتاب ایران. ایران.
راز بهارخواب (رمان) نشر آرش. سوئد.
زانیه و داستانهای دیگر (سهداستان) نشر آرش. سوئد.
تثلیث جادو (رمان) نشر باران. سوئد.
دهان خاموش (رمان) نشر باران. سوئد.
هزارتوهای ایبسن (نقد و بررسی) نشر کاپلن. نروژ
خاطرههای فراموش شده (رمان) ...................
پنجرههای رو بهجهان (مجموعهی شعر) نشر شعر. فرانسه