زمینلرزهی 5 دیماه 82يِ بم صداهای زیادی را خاموش کرد و صداهای جدیدی را بیدار. کسی چهمیداند چههوا از این صداها شعر بود و چه هوا... جمعی از شاعران این شهر توی سکوتِ خالی خاک دفن شدند. نمیدانیم چهمقدار صدا دفن شد. صداهای زیر و صداهای بم. بم هم مثل هزار شهر دیگر پر از شعر بود. حالا چه اندازه از این شعرها به گوش کسی رسیده یا نرسیده. در این صفحه چند شعر از شعرای بم را میخوانیم که بعضی از شاعرانِ آنها دیگر نیستند. ولی انگار؛ تنها صداست که...
به پاسِ شعر دفتر یادبودِ شاعرانِ کشته را امضا کنید.
محمدعلی جوشائی
پنجه در پنجه به پیوستگی،
این خاکِ سخت را به سینه گرفتهایم.
ما آنچه سیاهی بود شکستیم،
شاخه شاخه تا نور.
و دیگر اما
-ای خوب، ای نجیب؛-
این سایهی ریشههاست آیا
بر عکس آفتاب؟
تیری به چشم؛ بر میخیزد؛ برقی به چشمِ دیگر؛
اسفندیارِ باد
آسیمهی کوچههای "کُجاران"
این است آیا
سرنوشتِ دشتِ تفته از پسِ هزاران سال هلهله و خون؟
او هنوز اینجاست؛
به گندمزارانش سر میزند،
نخلهایش را شماره میکند،
راه میرود در خیابان شلوغ
با چکمههای چرمیِ براقش
بیاعتنا به سلامها و صداها
بی اعتنا به شهر، از درشکهی مجللِ زیبا
به زیر میآید،
دستی به سبیلِ بلندِ پر پشتش
و امنیهی پیر تعظیم میکند.
-" سلام خان
نیستی؟
ما بی گاو
در شهر آهنها
تمام روز برندگانِ قرضآلحسنه را
شماره کردیم"
و باد،
در کنگرههای چهار فصل
بوی بابونه و تریاک
میپراکند هنوز
او نگاه میکند از بلندی
و رگههایِ خون بر رجهای تازهباف،
"آه، دختران حسرت و شرم"
او هنوز اینجاست
آن مردهی مغرور
آنسان که باد هست
درخت هست
و ریههای پر از لذتِ بردگی.
- اکنون
بغض فروماندهای
در گلو
و صدای نیممردهی کسی
در سر؛
ای کوچهها توفان بیاید کاش
شنبادِ خونافشان بیاید کاش
وقتی کرامت نیست در چشمی
آغامحمد خان بیاید کاش
حامد عسگری
بانوی ترم پنجم من! ای فرشتهنام
دزدمونای زندگیِشاعرانهیِ درام
هارمونیِ منظم آثار بتهوون
مانتوکلوش؛ خانم دانشکده؛ سلام!
ازبس قدم زدم به دلیل همین غزل
بر گرده های شهر به جا مانده ردِ پام
این روزها بدون تو نه سینما ... نه پیت-
-زا... من نشستهام و همین بستهی آدام-
-سی که تو آن دوشنبه به من هدیه دادهای
با یک بغل به قول خودت عشق و احترام
آدامس میجوم و به تو فکر میکنم
بر مبلهای کهنهی سلمانی غلام
هی قرص؛ هی مسکن اعصاب، هی غزل
بیخوابیِ من و دو سه بسته لورازپام
تقصیر تو ست پای دلم را وسط نکش
ای در کنار شعر من آهنگ بیکلام
این ترم واحد غزلم را تو پاس کن
آن ترم زیر برگه ی من بود 9 تمام
مصراعِ آخری چهقدر پاک و ساده است؛
حامد –همیشه مخلصتان- نقطه؛ والسلام.
زندهیاد مهری خادممظفری
چشمانت رامیفروشی؟
بهکی؟
بهمن.
مهرگیاه را در چشمانش کاشتهاند،
هزار و یک شب قصه؛ دهان بسته.
ببینم سرِ معامله داری؟
من این طرفِ خط، تو آنطرفِ خط؛ نشسته.
سر تکان میدهد، شانه بالا میاندازد.
راه که میروم؛ مثل سایه با من میآید،
خودش کاری با من ندارد.
عجب حوصلهام از دست این "بابا" سر رفته است!
رؤیاهایم را میداند، نامِ کشتیهای شکستهام را.
میداند تمام اسبهای من لنگاند، تمام کتابهایی که خواندهام دروغ.
او قطرههای اشکم را جمعمیکند، میبرد؛ تا از آن مرکب بسازد.
گاهی برای ستارهها نامهی عاشقانه بنویسد.
پیچیده، مبهم.
بابا لنگدراز کسالتبار
دیگر برایت نامه نمینویسم.
او برای پنهانکردن ترسهایش
من برای فراموشیِ اندوهم
لباس سبز میپوشم.
عادت کردهاست،
میدانم؛ گاهی موهایش را میکند، ناخنهایش را میجود،
و به دیوار تُف میکند.
هر کسی برای خودش عادتی دارد.
من عادت دارم روزشماری کنم.
دیر یا زود حوصلهام از این احساس سر میرود.
غلامرضا سیستانی
این هم کلید؛، ساعت نُه... در نمیزنی!
تو قول دادهای و بگو؛ جِر نمیزنی
دور و برِ نشانیِ من تا سرِ قرار
روی زمین و تویِ هوا پر نمیزنی
قدری حنا بزن تو به موهای لَختِ خود
بعد از حنا تو مقنعه بر سر نمیزنی
لو میرود قضیه ی تو؛ اصلا به هیچ وجه
عاشق نمیشوی! به کسی سر نمیزنی
تکرار میکنم که؛ تو با یک حواسِ جمع
آهسته! –این کلید، بیا- در نمیزنی!
زندهیاد احسان زارع جرجندی
کسی که صحبت ما را عجیب میخواند
و التهاب مرا پر فریب میخواند
کسی که روح مرا بین شهر گم کرده
هنوز بغض مرا ناشکیب میخواند
و باز ... باز به حالم -کسی که نفرین کرد-
مسیح شعر مرا بر صلیب میخواند
بنا به گفتهی حافظ در عشق ورزیدن
مرا که شهره ی شهرم؛ غریب میخواند!
قسم به حضرت احساس عاشقانهی تان
دلم برای تو "امنیجیب" میخواند
مطلب مرتبط:
چند شعر از محمدعلی جوشایی
كتاب با مگس شروع شد، طناب بسته شد
و بعد ... زير بيني كثيف شاعري حباب بسته شد
و بعد ... چند بيت احمقانه ... بعد باد
و بعد ... يك دريچه با شتاب بسته شد
و بعد عشق، بعد كوچه، بعد زن
و رختخواب باز شد، و رختخواب بسته شد
مگس پريد روي بيت بعد، روي قاف قند
چه با حلاوت است زندگي ... كتاب بسته شد.
كتاب بسته شد.
مطلب کامل