
دالتونیسم تحمیلی ادبی
علیرضا سیف الدینی

شتاب کردم که آفتاب بیاید، نیامد (خطاببه پروانهها- براهنی)
غلامحسین ساعدی را خودم به دلیل دلبستگی ام به قصه ،به خصوص قصههای ایرانی، کشف کردم. کم سن وسال بودم ،اما ویترین کتابفروشی های زادگاهم، تبریز،ساحتی بود که دربرابرشان،مانندکسی که سحرشده باشد،خشکم می زد؛انگارکه باانگشتک افسونگری ازدور.خیالم اما ،هربار،تنوره می کشید وغولی می شدتا من را به آرزوی سه گانه ام برساند.
دریکی ازاین سنگشدنها وتنوره کشیدنهای پیاپی جسم وخیالم بودکه دربرابرویترین یکی از همان کتابفروشی ها نگاهم به کتابی افتاد به اسم :عزاداران بَیَل.بَیَل را باوجود آن دوفتحه ،بیل خوانده بودم؛چون معنای بَیَل را نمی دانستم وندانستن آزارم می داد.شوق داشتن آن کتاب وادارم کردتا دو،سه باررفتم برگشتم؛به دلیل این که پول خریدش رانداشتم.وغولی که قراربودآرزوهای من را برآورده کند تمکن مالی چندان خوبی نداشت.،وفقط بلد بود دلداریام بدهد.
تااین که روزی ازروزها انگارخوابآلوده چشم گشودم وکتاب را دردستهایم دیدم،ودیدم درست وسط کتابفروشی ایستادهام،هاج وواج.دلم به حال غول سوخت .حالا کتاب مال من بود،اما باور این برایم آسان بود. چراهیچ وقت باورنکرده ام صاحب چیزی هستم؟این کتاب ها ووسایل واشیا؟
وعزاداران بیل را خواندم،اماتا سالها بعدبه صرافت این نیفتادم که آنچه خوانده بودم رنگی نداشت؛ مثل تلویزیون ِپایه دار«آزمایش»مان که سیاه وسفیدبودوآن را درمحلهُ «ده وچی» ٍتبریزخریده بودیم، سال ها داشتیمش تا این که یک روز ،ناگهان،تصاویر،رنگی شدوتلویزیون پایه دار قدیمی مان،که مدت ها دردانه ًحسن ترقه مان بود،ازچشممان افتاد.حالا،ازیک طرف تلویزیون سیاه وسفیدازچشممان افتاده بودوازطرف دیگروسعمان نمی رسید که تلویزیون ِرنگی بخریم.ازهمین رو،روحمان موقع تماشای تصاویر سیاهسفید تلویزیون مان حالت ِدهانی جمع شده از طعم گس را داشت ودرآرزوی دست یافتن به تلویزیون ِرنگی می سوخت ومی گداخت.
بی رنگی را می دیدم ،ودراین میان این سؤال به ذهنم خطورکردکه رنگ چیست که تااین حد باعث شادی ونشاط می شود.بعدبه این صرافت افتادم که ارتباطی هست میان تصاویرسیاه وسفید ومحیطمان.انگارآرام آرام داشتم متوجه کوررنگی ام می شدم.این حاصل مقایسه ًرنگ وبی رنگی بود.اولی درذهن ودومی درعین.وهمین فکر من را به فضای عزاداران بیل ِساعدی بازگرداند.
عزاداران بیل را دوباره خواندم ؛چاپ سوم آن را که دردوهزار نسخه دربهمن ماه 1349منتشرشده است.وهمین طورآثاردیگرساعدی را: دندیل، ترس ولرز، گوروگهواره ، واهمه های بینام ونشان و... وبیش ازپیش باورم شد که فضایش سیاه است یا بهتراست بگویم رنگی نیست.
ودراین میان ،ازنظرما، رنگ،همچنان ،درصفحه آن جعبه جادویی بودکه ازما و محیط ما دور بود.چنان که وقتی خاموش بود، دیگرآن رنگ اندک وساختگی هم وجود نداشت؛ نه در خانه مان ونه درآن مکان که درواقع محیط زندگی ما محسوب می شد.اما این رنگ ها چرا هیچ ارتباطی بامحیطمان نداشتند؟ چرا نشت نمی کردند به مکان حضورما؟چه عاملی آن ها را ازما جدا می کرد؟ وچرا جدا می کرد؟ رنگ مثل آن پنیرپشت شیشه بودکه وقتی گرسنه مان می شد بایست نانمان را به روی آن می مالیدیم وبه این خیال که لقمه پنیراست میخوردیمش.وهمه این ها ، تنها زمانی که توانستیم تلویزیون رنگی ابتیاع کنیم و، به اصطلاح، رنگ رابه خانه بیاوریم، اتفاق افتاد. رنگی که وقتی تلویزیون خاموش بود، دیگرنبود؛ رنگ های موقت،لذت موقت -وانگاراین ها همه دایمی است - این بودکه ما بی اختیار به رنگ فکرمی کردیم.به رنگی که نبود-وانگار نخواهدبود-ورفته رفته نبود ِ رنگ برایمان به کابوس بدل شد.وقتی کابوس هامان را برای هم تعریف می کردیم ،باشگفتی ،آن ها را شبیه قصه های ساعدی می یافتیم.توی کابوس هامان نزدیک مکان هراسناکی زندگی می کردیم که هیچ تفاوتی با «پوروس»نداشت.اما نه ،انگارهمه جا پوروس بود،ظلمانی،وماپوروسی های رنگ گم کرده ای بودیم که دراصل مفهوم «دیدن» را نمی دانستیم.وآن که می دانست یاد اردوگاه هایی می افتادکه درآن انسانیت انسان به فراموشی سپرده می شد.ما ساکن «کولیما»(1)و«بوخنوالد»(2)های درونی مان بودیم،وشخصیت های ساعدی گویی ازاردوگا ه های درونی می آمدندودرمکان های تیره وتار ظاهرمی شدند؛ ظاهرشدنی شبیه ساکنان عکس های سیاه وسفید ِرنگ ورو رفته. اینها، همه عاملی شد تا چند سؤال اساسی برایم طرح شود:
آیا این بی رنگی بازتاب صرف بی رنگی محیط است؟آیااین نوع حرکت اعتراض آمیز نیست ؟ وآیا این حرکت اعتراض آمیزچارچوب خاصی دارد؟اما بااین حال ،سؤال اساسی دیگراین بودکه چرا چنین پرسش هایی به ذهنم خطورکرد؟آیاعلت طرح این سؤال ها حضورساعدی وآثارش درآن برهه ًآلوده به سیاست نبود؟ نکتهً مهم نخست این بودکه آثار به نگارش درآمده درآن مقطع تاریخی من حیث المجموع سیاه بودند.بعید می دانم کسی بتواند این موضوع را انکار کند.این به این معنی است که کوررنگی تحمیلی بسیاری از نویسندگان را به افرادی بدل ساخته بودکه ادبیات را وسیله ای برای انتقام به کار می بردند.یعنی اگر بگوییم بیش از هشتاد درصد نویسندگان با این پشتوانه -سیاست- به ادبیات می پرداختند،پربیراه نگفته اییم.اما دراین جا ،چنین به نظرمی رسد که ما گویی به نحوی تلاش می کنیم تا آثار ساعدی ازهرگونه آلودگی سیاسی برهانیم.
آیاواقعا این ما هستیم که چنین تلاشی ازخود نشان می دهیم؟دراصل ،چنین نیست.به دلیل این که شکلی ازجنس همین تلاش وکوشش درخود آثار ساعدی هم مشهوداست.بخش اعظم آثاراو ،خواه قصه ورمان وخواه نمایشنامه ،فاصله ًقابل ملاحظه ای باسیاست دارند ،چرا؟وچگونه ؟ازآن جاکه قرائت یک موضوع هم ممکن است فردی ،هم اجتماعی باشد ،درافکارساعدی -فضای ذهنی او-این موضوع بوده است که بایدسوارزمان شد.ازنظراوقصه مکانی بود برای ظهور کابوس ها ،هرچند عنصرحاکم برجامعه ، یا به قول رومن یاکوبسن عنصر مسلط ، سیاست وکارها ی سیاسی بود.اما اوراه دشواری را آغاز کرده بود ؛ازکابوس های جمعی وقومی به سمت کابوس های فردی رفته بود.از«لال بازی » ها به سمت زندان رژیم.
«ازکوررنگی می گوییم...اما این می تواندبه غایت وضعی متفاوت باشد وهیچ کدام ازاین وضع هاهم آشکارا ازدیگران نیست.این راهم فراموش نکنیم که یک شخص می تواند بدون این که کوررنگی معلوم شود ،زندگی را بگذراند،مگر اینکه موقعیت خاصی آن را آشکار کند.» (3) موقعیت خاصی آن را برای کسانی آشکار کرده بود.عده ای اعتقادی به این نداشتند که بایدسوار زمان شد.زمان حال دردناک وهول انگیزاست. بخشی ازکوررنگی تحمیل شده براثر شناخت وتأمل فردی ،ازمیان رفته بود.
آفتاب «دیدن » طلوع کرده بود،اما درعین حال دوزخی از پس «دیدن»نمایان شده بود.وبی رنگی ، محصول همین دوزخ بود.عده ای خود دوزخ را عین دیدن می انگاشتند.حال آن که دوزخ راهی برای رسیدن به دیدن است.دوزخی درعمق جان.برای همین ،بی رنگی فضای آثار ساعدی بازتاب صرف بی رنگی محیط نیست.درنظر او، نوشتن به معنای نوشته شدن بود.وتحقق آن زمانی است که نویسنده ،تنها ابزاری است برای نوشته شدن خود:عزاداران بیل.
بنابراین،ساعدی دربرابرکوررنگی تحمیلی ،که ادبیات را به حوزه سیاسی بدل می کند،به جای سیاست درآثارش به ادبیات پناه می برد.ازهمین روست که نوشته های او نه شعارسیاسی که گفتگویی است بااعماق جان.سخن به اعماق می رود،چندان که آن جا بیشتر عناصر ،عناصر مربوط به ناخودآگاه جمعی است تا فردی.شاید به همین دلیل است که به جایی می رسد که ،به خودی خود،ازشعارهای سیاسی ای مخالف جریان ها ی مروج ومبلغ کوررنگی به مراتب جاندارتر وکاراتر عمل می کند.ودرچشم مخالفان اندیشه آزاد به پدیدهای سهمناک بدل می شود.
پانوشت ها:
1و2-اردوگاه های کاراجباری درشوروی وآلمان.
3-درباره رنگ ها، لودویک ویتگنشتاین ،لیلی گلستان،نشر مرکز،چاپ سوم 1381












