
تبعید خودخواسته
داستانِ "عافیتگاه" بهانهای برای یک نقد
سعید موحدی

در این نوشته کوتاه سعی شده است بهوسیله تحلیل محتوا، یکی از داستان های کوتاه ساعدی به نام " عافیتگاه" برگرفته از کتاب "دندیل" (انتشارات امیرکبیر/ چاپ چهارم / 2536 / تهران / صص 69 – 49) بررسی شود. پس از خوانش خلاصهداستان، تحلیل محتوای آشکار داستان و در پی آن تحلیل محتوای پنهان داستان با نگاهی به دیگر نوشتههای ساعدی و دیدگاههای او خواهد آمد.
خلاصه داستان:
مردی به نام " کاف" که از طرف یک موسسه تحقیقاتی خارجی برای جمعآوری لغات لهجه محلّی به بندر " دیِّر" فرستاده شده، به علت طغیان رود " موند" سه ماه است که اجبارا در بندر ماندهاست. وی بی قرار و ناراحت برگشت است، در حالی که کسی در موطنش چشم به راه او نیست. هیچ ماشینی نمی تواند از " موند " عبور کند و خلبان هواپیمای کوچک پست هم از بردن او به عذر کمی جا، خودداری می کند. پاسخ هیچ یک از نامههایش نیز نرسیده و او درمانده و مستاصل است.
ناخدا " مانولو " اعتقاد داد که " کاف" با دریا قهر کرده و خاک او را گرفته است. به همین خاطر به او پیشنهااد می کند که با آنها به دریا برود. " کاف" با بی میلی به دریا می رود اما آن چنان از دریا و ماهیگیری خوشش می آید که جاشو می شود و بر روی جهاز ناخدا مشغول به کار میشود. حتی وقتی که آب "موند" پایین می آید، او دست از جاشویی نمی کشد و همانجا ماندگار میشود.
محتوای آشکار داستان:
" کاف، مامور یک موسسه زبانشناسی خارجی است که چند ماهی تعلیم دیده به این ولایت آمده تا برای هر کلمهای که می برد مبلغی بگیرد. " ( خطوط 28 – 30 ).
با این جملات، در ابتدای داستان، ما با کاف آشنا می شویم و در سطور بعد و درباره زندگی گذشته او در گفتگوی بین او و خلبان هواپیمای پس چنین می خوانیم:
" – ولایت خودت خیلی خوش می گذشت؟
- نه، اونجام خوش نمی گذشت. اگه خوش می گذشت که اینجا نبودم.
- پس چرا عجله داری؟
- دلشوره دارم، آروم و قرارم بریده. " ( خطوط 109 – 113 ).
کاف که اهالی بندر به او رییس میگویند، به ماموریتی پژوهشی آمده و تحقیقش را به پایان رسانده است. داستان هنگامی آغاز می شود که کاف می خواهد برگردد، اما طغیان رود موند به او اجازه نمی دهد. هیچ قسمت داستان مربوط به پژوهش کاف نمی شود، اما ما متوجه می شویم که او صرفا تعدادی لغت جمع کرده است و با مردم بومی، آشنایی صوری دارد و وارد زندگی آنها شده است. به نوعی می توان گفت که پژوهش وی صرفا از نوع غیرمشارکتی است و او به طور مطلق، به بومیان فقط به شکل گویشورانی جدای از محیط شان نگاه می کند.
زمانی که پریشانی کاف به اوج خود می رسد، برعکس او که توجّهی به زندگی ندارد، آنان نگران وی هستند: " کاف تمام دو هفته را توی آبادی، زیر بادنمای فرودگاه یا کنار دریا قدم زده است. هیچ چیز او را آرام نمی کند. همه مردم زیر چشمی مواظبشند و از اضطراب او رنج می برند. " ( خطوط 170 – 173 ).
در این زمان ناخدا مانولو که شخصیتی خاص دارد، به او پیشنهاد می کند که به دریا بروند:
" – یه روز حرف منو گوش کن رییس. فردا با من بیا دریا. " ( خط 194 ).
کاف نیز از روی بیکاری یا کنجاوی می پذیرد.
او ابتدا دو روز به عنوان تماشاچی به همراه ماهیگیران به دریا می رود و در روز سوّم با قلّاب به ماهیگیری می پردازد و بزرگترین ماهی آن روز را صید می کند. در پایان روز، ناخدا یک دست لباس ساده ماهیگیری و مقداری قلّاب و طناب به او می دهد و گفتگوی زیر، بین آنان صورت می گیرد:
" – اینا رو بپوش و کار دریا رو جدّی بگیر. تا " موند" پایین نیومده تحمّل داشته باش.
- هرچی تو بگی گوش می کنم ناخدا.
- از فردا عین یه ماهیگیر میای به جهاز و عین یه ماهیگیر هم سهم می بری. " ( خطوط 253 – 257 ).
کاف می ماند و جاشو می شود. حتی با پایین رفتن موند هم به کار خود ادامه می دهد و گویا زندگی جدیدی را کشف می کند. زیرا به نامه هایی که آنقدر منتظرشان بوده نیز اهمیتی نمی دهد.
نکته اصلی داستان، پارادوکس بومی شدن است. کاف که به عنوان یک محقق یا حداقل یک گردآورنده به دی یر رفته است، لغات موردنظرش را گردآوری کرده اما در زندگی مردم بومی داخل نشده است. بالا آمدن موند باعث اقامت اجباری وی می شود. وقتی کاف به پیشنهاد مانولو به دریا می رود، با زندگی حقیقی مردم آشنا می شود و با مشارکت در این زندگی، به سوی بومی شدن پیش می رود.
از دید اهالی بندر، او از همان روز سوّم بومی شده است. گفتگوی مانولو با کاف بیانگر این امر است. مانولو قبل از به دریا رفتن کاف، از او دعوت می کد. اما در پایان روز سوم و هنگامی که وسائل کا را به او می دهد، آمرانه با او صحبت می کند. این تغییر لحن گفتگو، نشانگر این امر است که مانولو ( و احتمالا به تبع او اهالی بندر ) به کاف مانند یک جاشو نگاه می کنند.
در حقیقت بومی شدن کاف از پایان روز سوم دریا رفتن او آغاز می شود. او زندگی دیگری را شروع می کند و در پایان داستان، آزادانه از بازگشت خودداری کرده و رسما بومی شدن خود را اعلام می دارد.
نمادهای به کار رفته در داستان ساده هستند. کاف پس از " سه " روز به " دریا " رفتن، " لباس " ماهیگیران را می پوشد. به عبارت دیگر، بومی شدن کاف پس از تطهیر در دریا، آن هم به مدت سه روز و با پوشیند لباسی که نمادی از زندگی نوینی است، آغاز می گردد.
محتوای پنهان داستان:
دکتر غلامحسین ساعدی یکی از برجسته ترین شخصیت های ادبی ایران است که در زمینه های مختلفی مانند داستان کوتاه، رمان، فیلمنامه، نمایشنامه و تکنگاری دست به فعالیت زد و به جرات میتوان گفت که در تمامی آنها نیز موفق بود.
نوشته های ساعدی را از لحاظ محتوا می توان به دو دسته تقسیم کرد. یکی داستان ها و نمایشنامه های نمادین یا رمز گونه. مانند: شبنشینی باشکوه، آیباکلاه،آیبیکلاه، دیکته، زاویه، پرواربندان، ما نمیشنویم ...
دسته دیگر داستان ها و نمایشنامه های واقع گرایانه او هستند و اعم از رئالیسم جادویی یا رئالیسم معمولی. در این داستان ها، ساعدی برشی از زندگی عادی شخصیت های داستانش را نشان نمی دهد. بلکه در داستان های او همواره اتفاقی می افتد که داستان حول محور این اتفاق به علاوه پس زمینه زندگی شخصیت ها به جلو می رود. این اتفاق همواره مثبت نیست اما شخصیت های داستان های ساعدی عموما سعی در ساختتن زندگی بهتری دارند گرچه ممکن است به دام زندگی بدتری بیفتند. مانند: عزاداران بیل، واهمههای بینامونشان، آرامش در حضور دیگران، بهترین بابای دنیا، چوب بهدستهای ورزیل، دندیل و ...
داستان کوتاه "عافیتگاه" یکی از 4 داستان کتاب دندیل است. این داستان ساخت ساده ای دارد و در حد یک طرح است. ساعدی فیلمنامه ای نیز به همین نام دارد که تقریبا همین داستان را دارد اما با جزئیاتی بیشتر و پس زمینه ای مشخص تر. علت انتخاب داستان کوتاه " عافیتگاه" برای تحلیل محتوا، این است که ساعدی در این داستان کوتاه، به طرز مشهودی به بیان عقاید خود می پردازد.
محتوای پنهان این داستان نیز پارداوکس بومی شدن است اما متفاوت با آنچه در محتوای آشکار داستان دیده می شود. در اینجا ما با پارادوکس بومی شدن ساعدی سر و کار داریم.
ساعدی در اغلب داستان ها و نمایشنامه های خود به شکلی به تحقیر زندگی شهری و بیان کردن از خودبیگانگی این شیوه زیست می پردازد . در داستان ها و نمایشنامه هایی که به زندگی روستایی می پردازند نوعی تحسین و رازگونگی این نوع زندگی از دیدگاه ساعدی به چشم می خورد. گرچه ساعدی هرگز از بیان فقر و بی سوادی روستائیان روی بر نتافته، اما به شکل زندگی و دیدگاه آنان از زندگی ارج می نهد.
این دیدگاه در تک نگاری های او بسیار به چشم می خورد تا جایی که در برخی موارد علنا به تعریف و تمجید از اهالی بومی می پردازد و از بیان علمی فاصله می گیرد. شکل بارز این بیان را در تک نگاری "ایلخچی" می توان دید.
این نگرش ساعدی به نوشته های او نیز راه یافته است. نمونه بارز این دیدگاه را در همین داستان کوتاه " عافیتگاه " و فیلمنامه همنامش و در رمان " تاتار خندان" که پس از مرگش به چاپ رسید، می توان یافت. شاید بتوان تاتار خندان را عافیتگاه آرمانی ساعدی نامید. تاتار خندان داستان پزشکی است که در پی شکست در عشق به درخواست خود راهی روستایی به نام تاتار خندان می شود و در آنجا برخلاف انتظارش به آرامش ، آسایش و دوستانی خوب و سرانجام همسری مناسب و در شان خود دست می یابد. عافیتگاهی که ساعدی عمری به دنبال آن بود و نمی دانم که آیا در تبعید خودخواستهاش در پاریس توانست به آن دست یابد یا نه؟












