
به بهانهی ساعدی
فریدون حیدری مُلکمیان

زمانی که عزیزِ نویسندهای همچون یوسفعلیخانی مهربانانه و با دلایلِ قاطعِ محکم آدم را مامور ـ و به زعمِ این کوچکِ قدرناشناس: مجبورـ میکند تا با بضاعت ِ مزجاه ِ خویش مطلبی درباره ی غلامحسین ساعدی ِ داستان نویس قلمی کند، بسیار طبیعی است که راقم ِ این سطور چنان چون همیشه نخست وحشت کند ، یکّه بخورد، دست و پایش را گم کند، عقب بنشیند و دیگر در پی آن باشد که از ُبن ِ بار ِ این تکلیف ِ مضاعف شانه خالی کند! و لیکن در اثنای این تردید و تمرّد تو گویی سرانجام به تحریک ِ حسّی غریب و شیطنت بار دربیاید و بگوید: باشد، اما به سیاق ِ خودم. و نه آن گونه که معمول و متداول است و این نادان هیچ از قواعد ِ آن نمی داند و باز نه در پیرامون ِ آثار ِ داستانی ِ ساعدی به طور ِ اخص، بلکه ترجیحا به بهانه ی ساعدی به مقصدی و منظوری دیگر. و پیداست اگر چنانچه این به انجام رسد، اما به مذاق ِ حضرت ِ علیخانی خوش نیاید و این آسمان ریسمان بافی را به حق به زباله دانی بیفکند، هم نگارنده سرآخر به نوعی کار ِ خود را به انجام رسانیده و هم سپارنده تشخیص ِ کاملا درست داشته است. در غیر این صورت اما وای به نویسنده و خواننده ی این مقال هر دو!
یک وقتی مالکولم کولی، منتقد آمریکایی گفته بود: " کتابها هم مثل انسانها میمیرند و تنها تعدادِ کمی از آن ها زندگی جاودانه مییابند" اگر این را بخواهیم بپذیریم در مورد ِ آثار ِ ساعدی چه میتوان گفت؟ آیا با مرگ ِ ساعدی کتابهایش هم مردند؟ یا نه در کنار ِ بوف کور ِ هدایت، کلیدر ِ دولت آبادی، گیلهمردِ بزرگ علوی، شازده احتجاب ِ گلشیری، عزاداران بیل، ترس و لرز و توپ هم حکم ِ همان قلّه هایی را دارند که از مه بیرون است، همچنان که احمد شاملو هفده هجده سال پیش در مصاحبه ی آدینه اش گفته بود. در همان مصاحبه، شاملو خبر داده بود که آثار چاپ نشدهای از نویسندگان ِ خودمان را خوانده است که به جرات می تواند بگوید وقتی منتشر بشود، ادبیات ِ غرب را منفجر خواهد کرد.
چند سال بعد هم نویسنده تازهنفسی موسوم به عباس معروفی مدعی شد: می خواهم رمانِ بعدیام بهترین رمان دنیا باشد. اما نه؛ خبرِ شاملوهرگز تحقق یافت، همچنان که بعدتر عبدالعلی دستغیب به کلی منکر ِ آن شد و نه "سال بلوا" ی معروفی آنی بود که انتظارها را برآورد و هنوز بوف کور بر اریکه ی بلامنازع ِ ادبیات داستانی فارسی نشسته بود و نشسته است. تو گویی که بعدیان هیچ کدام هرگز " بوف کور " را نخوانده باشند و به راستی ندانند که قلّه کجاست!
پس عجب ندارد اگر دوستان ِ قلمزن ِ ما از سر ِ بی حوصلگی چرکنویسهاشان را با عجله به چاپ بسپارند و اتفاقی هم نیفتد. حالا انفجار ِ ادبیات غرب بماند!
جوایز ِ ادبی این چند سال ِ اخیر هم بیش از آن که تشویق و ترغیبی برای خلق ِ یک اثر ِ خارق العاده باشد، انگار رسمی است از رسوم که به هرحال باید به جایش آورد. و این بیشتر به نان به هم قرض دادن می ماند تا هر چیز ِ دیگر. نشان به آن نشان که صفدری ِ بزرگوار بر می گردد به منیرو روانی پور معزّز می گوید:" این ها رمان نمی فهمند! " و پا می شود و محل توزیع ِ جوایز را ترک می گوید. اما چه زیباست وقتی نویسنده ای بی خبر در خلوت ِ خود نشسته است و ناگهان زنگ می زنند که تو برنده ی جایزه ی ... شده ای و نویسنده به درستی نمی داند آیا آن چه را که شنیده است واقعا حقیقت دارد یا نه، سر به سرش گذاشته اند!
مثل اینکه نیوتن بود که گفته بود: " نبوغ یعنی حوصله" و بعدتر ادیسون: " نبوغ یعنی یک درصد الهام و نود و نه درصد عرق ریختن بر روی مسئله ای واحد". انصافا کدام داستان نویس ِ ما به راستی حوصله می کند و برای یک درصد الهامش که گاه بسیار هم زیباست، نود و نه درصد عرق می ریزد؟! مگر نه آن که گوستاو فلوبر گاه روزها و هفته ها دنبال ِ یک کلمه یا یک صفت ِ مناسب می گشت! گویا دیر زمانی پیش در همین دیار گاه اتفاقات ِ زیبایی در مجالس ِ شعرخوانی شاعران می افتاده است: شاعری با شعری از یک شاعر ِ دیگر چنان به وجد می آمده و قله را چنان رفیع می یافته که ترجیح می داده کتاب ِ اشعارش را یکجا در آتش بیفکند!!!
اما این ها چه ربطی به غلامحسین ساعدی دارد؟ اصل قضیه این است که به واقع ربطی هم ندارد. نکته مهم در داستان های ساعدی این است که باید نوشته می شده گویی که " پیش از مرجان خلائی بود در اندیشه ی دریاها " و این به ویژه در آثار ِ برجسته ی ساعدی به خوبی احساس می شود. ولی آیا در ادبیات داستانی ایران نسبت به چند اثر، گذشته از قوت و ضعف شان، می توان این احساس ِ صرف را داشت؟ منهای بوف کور که تحسین ِ آندره برتون، اکتاویوپاز و امثالهم را برانگیخت و همان چند قلّه ی دیگری که شاملو برشمرد، واقعا چه اثر دیگری را می توان به این فهرست انگشت شمار افزود؟ سال های ابری؟ مدار صفر درجه؟ طوبا و معنای شب؟ سمفونی مردگان؟ فرار فروهر؟ ثریا در اغما؟ رازهای سرزمین من؟ روزگار سپری شده مردم سالخورده؟ گاوخونی؟ هیس؟ سلوک؟ همنوایی شبانهی ارکستر چوبها؟ چراغها را من خاموش میکنم؟ اسفار کاتبان؟ من ببر نیستم، پیچیده به بالای خود تاکم؟ ووو... بگویید! کدام؟ واقعا چه کسی می تواند از این همه، با جرأت روی یکی انگشت بگذارد؟ بی رودربایستی واقعا کدام یک از این آثار قابلیت ترجمه شدن به زبان های دیگر را دارند؟ گیرم که ترجمه هم شده باشند؟ چه اتفاقی می افتد؟ مگر أزرقیان ِ آن سوی آب ها کم از این کتاب ها دارند؟!
عظمت کار ِ ساعدی و دیگرانی که در زمانی پیش از این می نوشتند آن بود که بیشتر دغدغهی داستان نوشتن داشتند، گیرم که حتی هرگز موفق به چاپ آن نمی شدند. حتی در پیچیده ترین کارهای دوره های پیشین صمیمیتی موج می زند که آثار داستانی امروز به کلی از آن بی بهره اند، تصنعی آزارنده که تنها همان خوانندگان " بامدادِ خمار"ی را خمارتر می کند. از این دسته ی اخیر کدام داستانی است که انصافا به دوباره خواندنش بیرزد؟ واقعا چه کسی حوصله می کند حتی اثر ِ جایزه گرفته ی تقدیر شده ی به چاپ های مکرر رسیده ای همچون "چراغ ها را من خاموش می کنم " یا " همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها " را دوباره بخواند؟
ساعدی اگر چخوف ِ بزرگ جهانی نبود، لااقل یک چخوف ِ کوچک وطنی بود که در مقیاسِ ادبی روی هم رفته کوچک ایران بزرگ بود یا به تعبیر براهنی " بزرگ در محدوده ی ملی ". پزشکی که گویی " صدای مهربانی از دور او را صدا می زد " و او ناگزیر از نوشتنش بود و شاید همین ناگزیری است که یک نوشته را زیبا، صمیمی و ماندگار می کند. اما گذشته از این، ساعدی با مصالح کارش هم به خوبی آشنا بود. جمال میرصادقی می نویسد: " ساعدی آگاه به ویژگی های بیانی خود از همه ی امکانات آن، استفاه می برد و داستان هایش را با ایجاد فضا و رنگ و تصویر سازی های موثر و برگردان های قوی و مکالمه های تو در تو و کوتاه و بریده بریده، می آفریند. جوهر و ذات داستانی در هر نوشته ساعدی چنان قوی و نیرومند است که خواننده را تا به انتهای داستان نکشاند، رها نمی کند". گاه جزئیات چه خوب به چشم می آیند و گاه اما چه پنهانند در آن پشت پسله ها!
ساعدی ِ عزاداران بیل و توپ اگر نه از هدایت ِ بوف کور صرفا و از دولت آبادی ِ کلیدر و جای خالی سلوچ صرفا و هم از گلشیری ِ شازده احتجاب صرفا، برتر بود و لیکن از همه ی نویسندگان پس از خود تا به امروز خواندنی تر است. حتی از گلشیری ِ جن نامه هم و حتی از دولت آبادی ِ سلوک هم، هرچند که با وجود حجم قلیلش – در قیاس با ده جلد ِ کلیدر ِ رشک انگیز و خواندنی – کمتر کسی آن را تا به آخر خوانده است.
علت را تنها در یک چیز می توان جست و جو کرد: درونی بودن اثر. هر اثری قائم به ذات خالقش است و به تمامی از گوشت و پوست و خون و رگ و پیه همو تغذیه می کند. گویی گیاهی انگلی: دارواش. اما درختی که خود ریشه هایش خشکیده باشد چگونه تواند دارواشی بر شاخه هایش داشت؟ و این حتی در دوره های آفرینش هنری یک نویسنده ی خاص هم قابل تشخیص است. بگیریم خود ِ ساعدی ِ عزاداران بیل از ساعدی ِ ترس و لرز صمیمی تر و َقدَرَتر است، همچنان ساعدی ِ توپ از ساعدی ِ دندیل. و پیداست که در اینجا البته بیشتر افول مطمح ِ نظر است تا عروج.
گابریل گارسیا مارکز ِ صدسال تنهایی و پاییز پدرسالار و گزارش یک مرگ کجا و مارکز ِ سرگذشت یک غریق و از عشق و شیاطین دیگر و گزارش یک آدم ربایی کجا؟
باید منصف بود. ساعدی اگرچه به چشم اندازی بزرگتر نظر داشت و همین است که جای تحسین دارد ولیکن در قیاس با قلهی هدایت به تعبیر آزاد "متوسط" باقی ماند. شاید مرگ مجال نداد. شاید گاه عوامل بیرونی هم بایست که رج باشند. شاید حساسیت هنری پوستی کلفت میطلبد. شاید شکوفایی یعنی قادر باشی چاپ اول شاهکارت را نخستین بار نه در بمبئی و با چاپ سنگی در نسخ معدود، بل در تهران و با تبلیغات گسترده به انجام برسانی. شاید ادبیات یعنی ... !












