
به اكبر رادي
ساعت بيست دقيقه به سه است و تا مسجد هم همين مقدار زمان راه است . بهتر است ديگر برگردد. ناگهان چرخيد و با زني سينه به سينه شد . زن نرم بود ، و گرم . سرخي لب هاي زن را بيشتر از جاهاي ديگرش ديد و بعد هم به بوي او معطر شد . گفت ، دستپاچه : معذرت مي خواهم .
زن جوابي نداد . راهش را كشيد و رفت . اخم هم كرده بود . حالا مگر چي شد ؟ از روي عمد كه نبود . صاف كاري رنگ هم كه لازم نداري . كافي بود لبخند بزني تا برايت يك شعر بگويم به نام فائزه يا حتي داستاني بنويسم . به همين سادگي . آره ، همين طورها به داستان هاي ما راه پيدا مي كنيد ...
راه افتاد . چرا احساس مي كند توريست است ؟ و اين پياده رو نه پياده روي خيابان سهروردي كه پياده رويي در يكي از خيابان هاي ايتالياست با كفي سنگفرش ؟ اين بايد تكه اي از يكي از داستان هام بشود كه من در تهران بودم اما تهران تهران نبود ، ايتاليا بود ، كدام شهرش ؟ و وقتي از پيرمردي كلاه شاپو بر سر كه شبيه جمال زاده بود ، سوال كردم تا مسجد امام حسن چقدر راه است ، جاي آن كه با فارسي شكر است جوابم را بدهد، سرتكان داد و شروع كرد با ريتم تند زبان ايتاليايي حرف زدن ... آهان، سيسيل... من اهل دامغانم سينيور ... و شهرتم پسته است . هر چقدر شما در اين جا آلوده ي دوديد و داد ، ما در آن جا ... و گرا تسيا از لطف شما ...
دستي به ريشش كشيد.به احترام ساعدي . گفتم : كم از خواندن داستان هاش لذت برده ام ؟ و مگر جز همين دوسه روز ريش گذاشتن كار ديگري از دستمان براي آن در غربت درگذشته بر مي آيد ، فائزه ؟ پس انصاف داشته باش و زبري اش را ...
آگهي مجلس ترحيم را در روزنامه خواند و متاثر شد و عزم جزم كرد كه حتما در مراسم ختم شركت كند، مخصوصا كه پاي آگهي ترحيم غلامحسين ساعدي اسم نويسنده ي مورد علاقه اش را كه خيلي دوست داشت از نزديك ببيندش ، ديده بود : ف...ش ، داستان نويسي چيره دست كه
هم اوقاتم را خوش كرده هم از طريق داستان هاي او به كشفي ديگر از دنيا رسيده ام . واقعا بايد اين ها را كه به نوك قلم شان دنياي آدم را شكيل تر مي كنند ، از نزديك ديد ، و گرنه همين حسرتي كه حالا از نديدن ساعدي ...
مغازه ها شكيل اند و آسمان از اثر باران ديشب صاف است و چون ساعدي را از نزديك نديده ، با اندوهِ مرگش انگار سال ها فاصله دارد . در اين يكي دو روز ترس و لرزش را دوباره خواند و گشتي در عزاداران بُيُل زد و داستان گدا را دوباره خواني كرد و در هر جمله جاي خالي اش را احساس كرد و افسوس خورد كه چرا بايد عمر متوسط نويسنده هاي ايراني اين قدر كم باشد ؟ پنجاه سال كه سني نيست . بيشتر نويسنده هاي خارجي تازه بعد از سنين شصت و هفتاد خود را آماده مي كنند كه در مراسم نوبل سخنراني كنند ، آن وقت ما به پنجاه و شصت نرسيده يا خودمان مي ميريم يا كشته مي شويم . ما ؟ من هم هستم ؟ نيستم ؟ چرا ، هستم . در اين دو سه سالي كه داستان مي نويسد ، عجيب خود را با جماعت نويسنده مانوس مي بيند و سعي مي كند هر طور شده ، از آن ها خبري به دست آورد . دوره ي مجله هاي قديمي را ورق مي زند و هر جا خبري از داستان نويسي مي بيند ، به دقت مي خواند . فضا اين جا تو تهران براي شما بازتر است ، آقاي ك ، ز . من تو شهرمان اين قدر امنيت ندارم كه حتي به دور و بري ها م بگويم نويسنده ام . ناباور نگاهم مي كنند . نويسنده ، جناب پ ، س ، در نظر هم ولايتي هاي من موجودي است ماورايي كه گوشت و پوست و خون ندارد و عنواني است كه در وجود من و امثال من نمي گنجد . بد بختي اين كه آقاي ه ، گ ، من از نظر آن ها فقط اداي نويسنده ها را در مي آورم و حرف هام هم اگر نغز است و پخته و سنجيده ، از خودم نيست ، حرف هايي است كه از تو كتاب ها جمع مي كنم يا به عبارت اين دوستان ِ بدتر از دشمن بلند مي كنم و به آن ها تحويل مي دهم ! حالا شما بگوييد چه كنم ؟ هرچه دارم ، بفروشم و دست فائزه را بگيرم بياييم تهران ِ شما يا نه ، تو همان دامغان بمانم و به جريبي از باغ ِ پسته اش دلخوش باشم كه به نام من است ؟ ه ، گ گفته بود تا داستاني ازت تو مطبوعات چاپ نشود يا كتابي منتشر نكني ، جدي نمي گيرندت . اما اين يكي دو كاري كه من ازت خوانده ام ، داستان نيست ، انشاي دخترهاي دبيرستاني است ...
نظر ه ، گ روزگارش را تا چند روز نه آن كه سياه اما تلخ كرده بود . فائزه گفت : بيخود كرده ! با اين نظر دادنش ! داستانت را من بايد بپسندم كه پسنديده ام . گفتم نقل اين حرف ها نيست فائزه جان ، من كه بچه نيستم گول ِ اين حرف ها را بخورم . من ناراحت ِ اينم كه چرا از آن فضاي ادبي دورم و امكان اين را ندارم كه مدام با نويسنده ها دمخور باشم و ازشان ياد بگيرم و همين طور اين جا دارم هرز مي روم . فائزه گفت : اگر داري با اين حرف ها مقدمه چيني مي كني كه همه چيزمان را بفروشيم برويم تهران زندگي كنيم ، بايد بگويم كه كور خوانده اي . من يكي تهران بيا نيستم . اما اگر خواستي گاهي يكي دوتا شان را دعوت كني ، ازشان پذيرايي مي كنم . از فكر دعوت نويسنده ها كه فكر ِ بكر ِ فائزه بود ، به خود لرزيده بود . يعني مي آيند ؟ چرا نيايند ؟ شما بياييد ، هم فال است هم تماشا . اولين نفر ، م ، ا ، ق بود . آره . چقدر هم به سير ترشي علاقه دارد . تو يكي دو روز يك شيشه ي هفت ساله را تمام كرد . نوش جانش . كي بخورد بهتر از او ؟ موقع خوردن چاي آخرين داستانم را برايش خواندم . فائزه از تو آشپزخانه گوش به زنگ ِ نظرات او بود . تهديد كرده بود اگر نگويد داستانت خوب است ، توي دوغش شكر مي ريزم. م ، ا ، ق پوست بيني و لبش را به هم كشيد كه اِي ، بدك نيست . نگران نگاهي به سمت آشپزخانه انداختم . اما وقتي گفت : استعداد خوبي داري ، نفس ِ راحتي كشيدم . پرسيد بورخس را خوانده اي ؟ اسمش را هم نشنيده بودم . گفت : اگر ساعت دوازده شب نبود ، وادارت مي كردم بروي در خانه ي كتاب فروش شهرتان و از ش با التماس بخواهي در مغازه اش را باز كند و يك نسخه از هزارتوهاي بورخس را با سه برابر قيمت ... نفر بعدي م ، ا ، ر ، بود . بگو ببينم از كافكا چيزي خوانده اي ، دامغاني جان؟خيلي ارتباط برقرار نمي كنم . ارتباط برقرار نمي كني ؟ اين را ديگر به كسي نگو يي ، مسخره ات مي كنند . عاشق مرباهاي فائزه شده بود . مرباي توت فرنگي را با قرمه سبزي قاطي كرد و خورد و من تمام مدتي كه برايش داستان مي خواندم ، نگران بودم نكند بالا بياورد ، اما او با چايش هم نه قند كه مربا ي بالهنگ خورد . گفت : رييس جان ، تو توي دامغان زندگي مي كني و از تهران مي نويسي ؟داستانت، البته اگر بشود اسمش را داستان گذاشت ، داد مي زند كه چقدر از روابط شهري مثل تهران به دوري . اصلا تو بايد كتاب هاي داستايوسكي را همين طور كه من اين مرباي هويج را با ميل مي خورم ، بخوري . فائزه گفت: اين كه همه اش از خوردن حرف مي زد . گفتم منظورش از فعل ِ امر ِ بخور اين است تا من به اهميت داستايوسكي بيشتر پي ببرم . و پاي همين چند نويسنده كه به خانه اش باز شد و البته هر كدام فقط يك بار ، خود را از شر ِ دو سه دوستي كه باورش نمي كردند ، راحت كرد. م، ا، ق ، يا ح ، ج يا ص ، چ ، برخلاف دوست هاي هم ولايتي دنياي داستاني او را حتي گاه مي ستودند و البته مي دانستم كه اغراق شان از باب ِ رودربايستي است . نمك گير شده بودند ، اما من خامه ي رودربايستي را از روي نظرها كنار مي زنم تا به طعم ِكيك ِ حقيقت ِ آثار داستاني ام پي ببرم و ...
از دور هم مي شد ازدحام جمعيت را ديد كه هنوز ساعت سه نشده ، جلو مسجد جمع شده بودند . چند تاشان ساعدي را از نزديك ديده اند ؟ بله ، مهم است كه ديده باشند . از نظر من مهم است . درست است كه حرف اصلي را اثر نويسنده مي زند ، اما وقتي كسي را از نزديك ديده باشي و دستش را لمس كرده باشي ، فقدانش برايت ملموس تر مي شود . الان ساعدي براي من يك صورت مشخص ندارد ، بلكه در صورت ِ شخصيت هاي داستاني اش تكثير شده و من با آن كه عكسش را در قابي از گل هاي رنگارنگ مي بينم ، چهره اش برايم ملموس نيست . چقدر از اين كلمه بدش مي آيد . ملموس ...
ماشين گشت گذشت . نزديك سه ونيم است و هنوز چهره ي آشنايي نديده است . ماشين گشت گذشت . جمله ي من تكراري نيست خواننده هاي عزيز ، ماشين هاي گشت تكراري اند . و نوشتن جبران ِ آن مقدار هوايي است كه نيست . اين مصراع از كدام شاعر است كه گفته نمي توانيم نفس هاي عميق بكشيم ؟ دو احساس موازي در من : يكي اندوه مرگ ساعدي ... ديگري شوق ِ
كودكانه ام از ديدار ف ، ش . نويسنده اي كه با خواندن داستان هاش در عمقي فرو مي روم كه جز به خلوت باغ پسته آرامم نمي گيرد و آن درختان را بله انگار كلام مي خواهد آهنگ بگيرد و دارد ساز مرا كوك مي كند ! اما چرا اين جا ؟ وقتي آهنگ مي گيرد كلام ، يعني من از شوق ِ نوشتن پر شده ام . پشت ِ آن ميز كوچك كه هديه ي فائزه . از پس اندازش از خرجي . آخر روي زمين نوشتن ديگر سخت شده بود و در شأن هم نبود . چقدر پشت آن ميز راحتم . ساعدي هم حتما همين طور بوده . معلوم نيست كيست پشت ميز. من يا ساعدي؟ متفكر نشسته اند . نشسته. قلم لاي انگشت . نگاهشان نگاهش در جسمي نزديك چيزي دور را مي جويد . دور ميز با كتاب بالا آمده . همان طور كه در بچگي دورم را با متكا ديوار مي كشيدم تا در آسايش خانه ي خود رها شوم . پرده هاي اتاق ساعدي هميشه كيپ اند . منظره ي پشتشان واقعيت را تف كرده است . خلط ِ معاني يعني همين ؟ بيشتر شب ها را بيدار مي مانم نه من ساعدي من روزها بايد بروم اداره ي بهداشت نه ، من نه ، اين منم نه ساعدي . من شب ها را بيدار مي ماندم و روز ها را در خواب مي گذراندم تا از سر و صداي كوچه تا از سروصداي محله تا از سرو صداي مغازه ي بقالي پدرم كه اتاق من آن وقت ها پيش از فائزه رويش بود ، در امان باشم . ساعت پنج صبح كه پدر كركره ي چرك ِ مغازه اش را بالا مي كشيد ، من تازه مي خواستم بخوابم . صداي زرزر ِ صف شير بلند مي شد و پدرم پستانش را در دهان ِ مشتري هاش مي گذاشت تا آن ها بمكند و من خوابم ببرد . چراغ ِ مطالعه ي هم من هم ساعدي حتي در روز هم بايد روشن باشد . تنظيم است . واي به وقتي كه حس ِ نوشتن باشد و برق نباشد ، آن وقت بداخلاق مي شد ، ساعدي ، و من ، كه حتي خودش هم از خودش مي رميد . و حالا هست . لطيف هم هست . اين از آن تنهايي هاي در جمع است . درست است جناب ِ ساعدي ؟
چند رشته چراغ رنگي سر كوچه روشن بود . يعني است و نه هست .چه جمعيتي ! حتما بخشي از هويتشان را از تو كسب كرده اند كه چنين متراكم ايستاده اند . پس اين آشناها كجايند ؟ آ قاي ف، ش ، شما كداميك از اين هاييد ؟ وجود شما براي من در فقدان ِ غلامحسين ساعدي تسليت است .
ماشينِ گشت تكرار شد . يكي بود يكي نبود . پسري بود وردست پدر سال ها اما بقالي نياموخت . داستان نويسي كار غريبي نيست كه سرت را اين طور تكان مي دهي . شخصيت هاي داستان هام را از مشتري هات وام گرفته ام . خودت هم هستي . مردي كه منفعتش از همه كس از همه چيز در پيش است ...
چند قدم مانده به سالن ايستاد . صف بود . شبستان بايد خالي شود تا دسته اي ديگر بتوانند داخل شوند . براي يك بار ، صف ، اين عارضه ي گريبانگير ِ ناخوشايند خوشايند شده است . كاش آمده بودي ، فائزه . خوش مي گذشت ، آن خوشي كه از باهم بودن است نه اين كه خوش بگذرانيم. گفت : جلو چاپ كتاب يكي ديگر را گرفته اند ، تو ناراحتي ؟ برايش از روح جمعي نويسنده ها گفتم و اين ها همه في البداهه بود ، چرا كه فائزه خوب تخيلم را به كار مي اندازد و اگر او نبود ، ول مي كردم مي آمدم تهران . گفتم : درد هر نويسنده اي درد من هم هست ، فائزه ، چرا كه امروز جلو چاپ كتاب ه ،گ را گرفته اند ، فردا جلو چاپ كتاب م، ا، ق را مي گيرند و پس فردا جلو چاپ كتاب مرا ...
كسي هل نمي داد ، اما هل خود به خود ايجاد مي شد و اين هم خوشايند است . مجبور شد قدمي به عقب بردارد . كسي از پشت سر گفت : آخ !
چرخيد و مردي را ديد به بويي خوش معطر . كراوات مشكي اش بيشتر از جاهاي ديگر به چشمش آمد . پاي او را ناخواسته لگد كرده بود . گفت : خيلي معذرت مي خواهم .
كفش طرف را خاكي كرده بود .
مرد گفت : اشكالي ندارد .
گفت : اجازه بدهيد پاكش كنم .
مرد گفت : فداي سرت ،آقا جان .
وبا محبت بازوي او را فشرد و لبخند زد . گفت : آخرش بايد برگرديم به همين خاك .
گفته ي مرد را كه متواضعانه ادا شد ، با تكان سر تاييد كرد و لبخند زد . پشت به ديوار داد تا مبادا پاي كسي ديگر را له كند و نگاه كرد به ميز ِگوشه ي ديوار . دسته گلي بر آن است . سفيد . بزرگ . بخشي از عكس ساعدي از پشت ِ شاخه ها ي گل پيدا بود . تصويرهاي عيني بده ، دامغاني و اين حق را براي خواننده قائل شو تا يك پا شريك داستاني شود كه مي نويسي . او را تماشاگر صرف باقي نگذار. وارد ماجراش كن . صداش را بشنو ، صداي نفسش را ، آن وقت ببين كه همين صدا همين نفس با تو و با داستان تو چه خواهد كرد ! بسيار خوب ، آقاي ح ، ج . اين هم چند تصوير عيني براي خوشايند شما . و البته بيشتر از آن كه خوشايندي ح، ج مد ِ نظر باشد ، براي محك زدن توانايي هاي خودم . شايد شما را بتوانم گول بزنم ، اما به خودم كه نمي توانم دروغ بگويم : دور قاب سياه است. با سفيدي گل ملازمه داشت . يا دارد ؟ اين كه ذهني شد . ميز قهوه اي است ، و سطحش ترك ترك . نمي توانم آقاي ح ، ج ! آخر توصيف به خودي خود چه مفهومي
دارد ؟ بايد به استفاده ي داستان بيايد يانه ؟ اين عين بايد مفهومي از ذهن باشد ، وگرنه بهترين توصيف ها وقتي جايگاه خود را نيابند و به معنايي در ساختار دست نيابند ، ول معطلند . اين را من نمي گويم ، ف ، ش مي گويد .
مردي دفتري را گذاشت روي ميز با خودكاري برآن و رو به جمعيت گفت : دوستان محترم ، خواهش مي كنم به رسم يادبود براي نويسنده ي بزرگمان ، مرحوم غلامحسين ساعدي يكي دو خط قلمي بفرماييد .
تقريبا از همه به ميز نزديك تر بود ، اما خجالت كشيد . نگاهي به سرِكوچه انداخت . جمعيت بيشتر شده . افسري وسط خيابان ايستاده بود و با حركت تند ِ دست و با سوت زدن ماشين ها را وا مي داشت براي سرعت گرفتن ِ ترافيك ِ جلو كوچه مكث نكنند .چند تا پليس هم سر كوچه بودند . يكي شان با بي سيم حرف مي زد . حضور شما براي چيست ؟ آخر در مجلس ختم با سلاح ؟ چه معني دارد ؟ نه ، شما بفرماييد برويد . من تضمين مي دهم كه اين سوگ به يك انقلاب ختم نشود . شما هم جاي رو ترش كردن مثل ما متاسف باشيد كه مردي از اين ميان رفته است كه به نوك خامه ي قلمش ...
زني مشغول نوشتن شده بود . توري بلند روي سر انداخته . قدش آن قدر بلند هست كه به اين كفش هاي پاشنه دار نيازي نباشد . اين يك بار را حساسيت نشان نده ، فائزه . او نه رقيب
توست نه قرار است باشد ، پس بگذارتوي داستان من بماند با اين اندام و باآن پنجه هاي كشيده اش پنجره هاي داستان مرا باز كند به روي خواننده هاي من و عطر و بويش را بپراكند در مشام خواننده هاي من كه اينك صدايشان ، صداي نفسشان به كشيدن عطر او به مشام فعال است . باور كن آقاي ح، ج هم خوشحال مي شود و مرا به نقدي كه خواهد نوشت در ستايش ، خواهد نوازيد . آهان ، دست از نوشتن كشيد . چرخيد . گونه هاش سرخ است ، نه از آرايش ، از شدت گريه انگار . و چشمانش با ديدن آن مرد ، همان كه من كفشش را البته لنگه ي راستش را لگد كرده ام خاكي شده است ، برق زد و لبخند زد و سر تكان داد و بلند گفت : سلام استاد ! و جلو آمد و دست داد . آه ، فائزه ، فائزه ، فائزه ، بگذار باشد و حذفش نكن . اصلا من اصلا ما براي چه داستان مي نويسيم ؟ مگر نه اين كه اين جواني را اين طراوت را همين طور كه هست ، زيبا حفظ كنيم ؟ اسم شما چيست ، خانم ؟ ساعدي در مورد شما اگر ننوشته ، من خودم مخلصتان هستم . درست است كه شما زيباييد ، اما اين زيبايي مال شما نيست . مال ِ چشمان ِ تشنه ي ماست كه از اين همه سياهي آستيگمات شده ايم . فارسي آستيگمات چي بود ؟ اصلا داريم ؟ و حفظ اين زيبايي جزء وظايف لاينفك ِ داستان نويسي است . مطمئنم اگر ه، گ شما را ببيند ، بلافاصله دست هايتان را وارد يكي از داستان هايش خواهد كرد . اما من يكي حاضر نيستم شما را با اجازه ي فائزه قصابي كنم ...
جمعيت تكان خورد و او هم مجبور شد تكان بخورد و جلو برود . نمي خواست . زيبايي زن قفلي شده بود بر پاهاي او . شده است بر پاهاي من . وارد سالن نشد . اگر فائزه بفهمد . باور كن شهوت نيست ، فائزه ، درك و حس ِ زيبايي است و نگاه ِ گوشه ي چشم من به او نه به قصد ِ تصاحب كه براي رسيدن به تناسب است .
زن رفت . نرو . خراميد نش بين جمعيت محو شد . خوب شد او را پيش از رفتنش وارد داستانم كردم ، وگرنه حالا رفته بود بي هيچ نشاني و اين است كه درد ناك است ...
- اجازه مي فرماييد ؟
همو بود كه پايش را و كفشش را ...
گفت : خواهش مي كنم . بفرماييد .
راه داد . مرد لبخند زد و عبور كرد . مي خواست داخل شبستان شود ، اما بيرون آمدن يكباره ي جمعيت مانعش شد . دريغ از يك آشنا ! عقب تر ايستاد تا جمعيت بگذرد . از اين جا عكس ساعدي بي حضور لكه هاي نور بهتر ديده مي شود . البته اگر جمعيت بگذارد و هر لحظه نگاه او را قطع و وصل نكند . مو ها ش بلند بوده . از وسط فرق باز كرده . اين همه مو براي چيست ؟ شايد مشغوليتي براي رهايي از وحشت ِ ترشيدگي آن دخترك هاي زنبورك خانه ؟ يا بي پناهي محمد احمد علي كه از سر ِ بي پولي قادر به زن گرفتن نيست . و عجيب تنهاست . بايد او را وارد يكي از داستان هاي خودم بكنم و براي تنهاييش ... ياآن پيرزن گدا . روايت خطي داستانت را نپسنديدم . بايد به نقطه ي شروع ديگري فكر مي كردي كه گرفتار اين تقسيم بندي هفت تايي نشوي . فضا سازي خيلي خوب است . شخصيت پردازي همين طور . ديالوگ ها . اما امان از اين روايت هاي خطي . مرا عجيب كسل مي كنند ، استاد . به نظرم اگر شما نقطه ي شروع را آن جايي قرار مي دادي كه پيرزن آمده خانه ي امينه براي سرزدن به وسايلش ... وسايل بهترين بهانه اند براي اين گداي پيرِ زخمي ِ بيمار ِ از همه جا رانده تا ماجراهايي را كه در اين روايت آورده اي ، سياليت ذهن كند و... بايد بنويسم ... يك روزي مي نويسم ... اما آن كودك ِ بيلي عالي است كه بزرگ ترهاي بُيُل ، هر چه مي دوند ، به او نمي رسند ؟ ناله هاي گاو ناك ِ مشد حسن ات هم يكسره در گوشم است مشد غلامحسين . مشدحسن آدم با معرفتي است . همين دور و بر است . برايت گريه مي كند . با مشد اسلام . سلام كدخدا . دنبال مشد غلامحسين اگر مي گردي ، رفته است زير خروارها خاك . مي دانم احساس يتيمي مي كني ، اما نگران نباش ، بُيُل را طوري ساخته كه در نبودش از پاي در نيايد ، حتي به سيل و به زلزله . پس با خيال راحت كدخدايي كن ...
راه بازتر شده بود و حالا ديگر مي توانست وارد سالن شود . نوشتن در دفتر يادبود باشد براي وقتي كه از سالن بيرون آمد . خواهد نوشت : مرگ هر آشنايي مثل زنگ ِ ساعتي كوك شده در ساعتي معين است كه سر وقت زنگ خواهد زد ، اما اين زنگ نه براي بيداري كه براي خوابي ابدي است . پس هرچه مي خواهيد بگوييد و هرچه نوشتني است ، بنويسيد كه مقروض به ادبيات از اين دنيا نميريد ...
م ، ا ، ق و ح ، ج كنار در سالن ايستاده بودند و ميزباني مي كردند . عجب ! اين همه مدت دنبال آن ها گشت و حالا ... او را كه ديدند ، آغوش گشودند . چقدر گرم ، فائزه ! م ، ا، ق گفت : واقعا زحمت كشيده ا ي !
ح ، ج گفت : اين همه راه را فقط كسي مي آيد كه ادبيات را عاشقانه دوست داشته باشد .
اشك تو چشم هاش جمع شد . اگر آن دوست هاي بدتر از دشمن مي شنيدند كه او به خاطر فوت ساعدي مي خواهد به تهران بيايد ، چه مسخره بازي ها كه در نمي آوردند . گفت : اين كمترين كاري است كه كرده ام .
م ، ا ، ق لبخند زد و دست او را محكم تر فشرد و گفت : كار جديد چي داري ؟
گفت : يكي دو تا داستان كوتاه .
م ، ا، ق گفت : امشب قرار است خانه ي يكي از دوستان جمع شويم و مراسمي خصوصي براي مرحوم ساعدي برگزار كنيم . تو هم بيا .
گفت : خيلي دلم مي خواهد . اما بايد برگردم . خانمم نگران مي شود .
ح ، ج گفت : مگر خانم را نياورده اي ؟
گفت : دلش مي خواست ، ولي نمي شد . پا به ماه است .
ح ، ج گفت : اِ ...تبريك !
م ، ا ، ق دستش را باز فشرد . گفت : چه خبر خوبي !
و با دو سه نفر از تازه واردها سلام و احوال پرسي كرد . ح ، ج دست او را از دست م ، ا ، ق درآورد . گفت : بيا برويم با يكي آشنات كنم كه هميشه سراغش را از ما مي گيري .
و او را دنبال خود كشيد .
گفت : منظورتان كيست ؟
گفت : ف ، ش ، ديگر !
به هيجان آمد ، مخصوصا وقتي وقتي وقتي ح ، ج او را مقابل همان مردي ايستاند كه انگشت پايش له شده بود كفشش خاكي شده بود ...
1364












