صفحه‌ی اول | تماس | RSS



شعری از بيژن باران‏

سحر شعر

ای افسونگر افسانه اي

اوراد ساکر غنچه سرخ دهانت

سوار بر نوار رنگين لايزال؛

رقص انگشتان ساحرت

کلامی آهنگين بر صفحه تصوير.

ای جادوی اسطوره اي

مرا در ديگ معجون اکسير عشق خود بجوشان!

اگر فلفل و نمک بيش طلب کردم؛

بگو "فضولی موقوف!"

زيرا تو در تغيير حال لحظه اي

با يک ناسزا آغاز؛

و دهها قربان صدقه ي بعدي

فضای زندگی را معطر دايم ميکنی.

روزها ميگذرد.

با سکوت خود مرا چيز خورد ميکني.

با حلقه ۴۰ کليد خود

طلسم دروازه قفل قلعه الموت را شکسته

روزهاي مرا پر از قوس قزح تمنا ميکني؛

شبهاي مرا پر از شهاب هوس.

اي پري دريايي

کي از آستانه ي در آيي؟

خيس و آب چکان بسوي آتشگاه خانه بازآيي!

**

سه پر سيمرغ بايد.

تا با آتش آن، جن حاضر مرا بتو برساند -

زيرا نشان تو ندانم.

از خاله سراغ تو گيرم؛ مرا برد پيش

سيد جلال، دعانويس ته اميريه.

بادست مبارک، آقا طومار کوتاه قلمي کند.

درآب استکان کمر باريک، تبرک دستنويس اضافه شده

تا عارضه زايل شود.

عمه در را باز؛ فالگير کوچه را تو حياط کشد.

مشدي بر لبه حوض نشسته اسطرلاب انداخته تا جن زدگي باطل شود.

- نگويد براي هميشه يا فقط امروز!

خواهر مرا پيش مادام ارمني برده

که در فنجان قهوه من خيره شده

در دالبرهاي خشک جدار دروني آن

ردپاي ترا يآبد تا مرا بسوي تو راهنمايي کند -

تا از بيچارگي بيرون آيم.

مادر برايم سرکتاب باز کند: خوب، بد، متوسط.

سپس تند نذري به امامزاده داوود برده؛

نظرقرباني بگردنم آويز کند.

در برگشت بره قرباني بر سفره امام اضافه کرده؛

ميخواست آش اوماج نذري دهد که باران گرفت.

از دوست خواستم.

"خانه دوست کجاست" را ازبر زمزمه کرد.

جلدي زد بچاک تا ۷ چنار

دخيل برايم ببندد؛ خواسته ام مستجاب شود.

برادر برايم شعر لرمانتوف خواند:

"ني خشکي جدا کرد از نيستان

که ميلرزيد از گستاخي باد.."

سپس رفت براي خريد ۲۴ جلدي کليات پوشکين يا لنين.

پس از شنيدن وصف جمال تو و شيدايي من

مادر بزرگ نخست گفت مرا "نظر زده اند."

از پستو سکه و تکه ذغالي؛

از دولابچه ي تل نمک تخم مرغي؛

از جيب کت پشمي دستمالي آورد.

چارقد خود بر قاليچه هريز پهن کرد.

سکه بر تخم، زير خيمه دستمال بدست چپ

بادست ديگر ل هاي وارونه کشيد با ذغال سياه

روي تخم سفيد با خواندن نام

همه کسانيکه مظنون بودند.

حتي آنها که او ابا داشت و فشار بيشتر بر سکه ميداد.

همه ي خويشان را نام برد و تخم نشکست.

دوباره رفت تو پستو؛ از صندوق چفت و رز دارش

کتاب ازمابهتران را درآورد.

با ورق زدن صفحات چاپ سنگي کاهيش

عکس خانوادگي آنها را

با انگشت مسن سبابه اش نشان داد.

رو بمن کرد؛ ملايم گويد:

"اين از تخم و ترکه پريان است."

در اين تصوير آل، دواله پا، جن، ديو، پري، غول

- نيم انسان نيم جانور: سمدار ،دمدار، ناخندار، پرمو ، بيمو، بيدم

شاخدار، بيشاخ، قوي، ظريف - رديف ايستاده.

دايي با داعيه خواندن کتاب سينوهه مصري در لندن،

سودازدگي و بي اشتهايي مرا به غلظت خون و صفرا ربط دادند.

دستور فرمودند مرا هجمه کرده؛

زالو گير دوره گرد را امر کردند تا از کيسه خود ۶ زالو

گذاشت به سينه و بازو -

براي مکيدن لختگي خون.

نيم ساعت بعد اين جوخه سياه کرمان کلفت شده.

اينبار دايي دستور دادند براي من

عناب، برگ تربچه و ليوان آب انار؛

سپس جوشانده، گزنگبين و نبات.

براي ناهار هم آش گشنيز با قلم گوسفند و هويج.

ولي از آروغ عافيت و چورت قيلوله خبري نشد.

از پدر بزرگ پرسيدم؛

ازغزليات حافظ با نيت من شاهد آورد:

"پيرهن چاک.."

پدر سطوري از شاهنامه، اميرارسلان و بينوايان خواند.

عمو روزنامه را ورق زده به قسمت

بروج فلکي حواله ام کند.

در همان صفحه سطري با ۳ واو رايانه يآبم.

در تارنما نشاني ترا خواستم.

صفحات متوالي نام، مشخصات، عکس و نشاني

در عدسي چشمانم ظاهر شدند.

روزها و شبها در "طلب يار" گذشت.

از شهرها، کشورها، قاره ها رود مصور نامها جاري شد.

من دنبال او بودم؛

ولي طومار نامها و زبانها مرا دربر گرفت.

باز قطرات پيام و نامه از دور ميچکد.

**

آه معشوق من پري ست؛

اوبا منست ۲۴×۷ ايام.

شب بر شاخه توت فرتوت مرا صدا ميزند.

صبح سحر کنار چشمه

با ۲ کبوتر مغرور بر ۲ قايق خوشتراش و زانوي مخدرش

در استتار "پيرهن چاک " مرا اشاره ميدهد.

در صلات ظهر، در هرم لغزان گرماي صحرا

زير سايه درخت گردوي سر به فلک،

رقصي پرپيچوتاب ميکند.

سپس از پاواز رود به کناره خاوري رفته

زير سايه درختچه هاي آلبالو، موازی ماهی خزر،

روي چادر سفيد گلريز پهن خود.

در تولد دوباره اش

خورشيد کسوف ميکند.

چشمان باز مرا خيره؛ سپس خواب ميکند.

با تماس دست من با اين برج عاج بپهلو فتاده

برق فشار قوي ز بازو گذشته مرا با صرع رعشه اي زمين ميزند.

در قفل قامت افقی ۲ نخل شناور کارون

از گهواره پرفشار آبهاي خليج فارس

به اقيانوس آرام ميبرد.

غروب بر شيب مطبوع اخرايي تپه

بر گيسو۱۰۰۰بار شانه ميکشد.

از پشت پرده مشکي مويش

۲ چشم ميشي مرا نظاره ميکنند.

وشب، باز شب، در روياي خواب و بيدارمن

با کش وقوس مرا اسير امواج هوس ميکند.

در خيسي سرد سحر، قبل از خروس خوان؛

تحريک نيمرخ ماهرنگ او

با آبشار سياه گيسو

پرده ي مهدار پنجره را پر وخالي ميکند.

**

اي خانم محترم کوچه ي چاله حصار

گرد و ادويه اي بمن دهيد

که در هيچ عطاري اي پيدا نشود تا

بدور خانه او بپاشم تا

در کاسه تاسه کباب او يا

در ليوان شربت سکنجبين او بريزم.

با جادو و جنبر اورا تسخير کنم.

تا قرار گيرد اين تصوير سکر فررار

در سکون قاب ديوار .

تا هرگاه که خواستم او را ببينم.

نه هرگاه که خواست او را ببينم.

متولد تهران، دكتراي برق و اتم. شعر شكار لحظه ي ميرا ست برای آموزش، لذت، و تاریخ یا بقول حافظ "ثبت در جریده عالم"؛ بدام كشيدن نگاه گذران در بيان ابدي. لحظه اي كه در خواننده تكرار مي شود. شاعر موفق کسی ست که بلسان نيما "پي ت بگرفته نوخيزان ز راه دور بس آيند."

كتابهاي چاپ شده- مجموعه شعر: راه و رود و ديوان غربي.

آماده چاپ- مجموعه شعر: ديوان شرقي.



نظر خوانندگان: 13 نظر
 
 
نقل مطالب تنها با لینک مستقیم و ذكر نام و آدرس مجله ادبي قابيل، آزاد است