

جادوگر كجاست و جادو كدام؟
راستش اگر اين مطلب را مي نويسم ، به دليل سفارش خود گلشيري در مصاحبه اش با آدينه است ، آن جا كه گفته : ديگران نيز بايدبتوانند به صراحت در باره ي من يا ديگران بگويند و بنويسند تا اين فضاي مسموم « تو خوبي ، من هم خوبم » يا « او بد است پس من خوبم » به گفتگو و بده بستان صريح و بي تحاشي تبديل شود . در اين راه حتي اگر اشتباه كنيم يا تهمتي بر ما ببندند مهم نيست . لازمه ي رسيدن به جامعه ي قبيله اي ، گذشتن از اين در تنگ و حقير دارو دسته ها و خانواده ها و حتي منيت هاي حقير است و به حكم تعلق خاطر به فرهنگ اين سرزمين بايد عواقبش را به جان خريد . ..(1)
او در مقام يك داستان نويس جز به اعتلاي داستان فكر نمي كرد و همان طور كه در داستان معصوم سوم خود ، استاد را فرهاد اين دوران مي كند كه شيرين در هنرش متجلي شده ، من نيز گلشيري را فرهاد ي مي دانم كه شيرين عشق را در داستان مي جست و داستان تنها سلاح او در برابر جور زمان بود .
روحش شاد .
اما هسته ي مركزي داستان « دست تاريك دست روشن » اين است : رحمت حاجي پور كه معتقد است « همه ي اين قصه ها ، اين معتقدات، عادات فراموش مي شوند » به جمع آوري ده روايت از يك قصه پرداخته و سال ها پيش آن ها را در يك مجموعه گرد آورده ، زيرا از نظر او « هر قصه مثل يكي از همين بوته هاي علف يا گل نادر است : يكي اول از جايي از دل خاك جوانه مي زند ، بعد باد تخمش را مي برد جايي ديگر . همين طورها يك دفعه مي بيني در يك كفه همه اش يك گل است يا يك نوع گياه .» در كتابي هم كه چاپ كرده ، فقط ده تا قصه است و هر كدام هم از يك ده . او اسير ذهن و زبان هاي بسياري بوده . حقيقت در نظر او در اين كلمه يا آن واقعه نبوده ، بلكه هر« تكه ايش آويخته ي ذهني بوده كه اگر في المجلس ثبت نمي شده ، فراموش مي شده ، مثل جسدي كه از پس سي سال باز مي شود در گورش يكي ديگر راخاك كرد...»
اما قصه اي كه ده روايت از آن وجود دارد ، از اين قرار است كه شب هنگام غريبه اي به پاي حصار شهري كه دروازه اش بسته بوده ، مي رسد و مجبور مي شود شب را در بقعه سر كند . نيمه شب از صداي خش خش بيدار مي شود و مي بيند حيواني مشغول كندن گوري است . شمشيرمي كشد كه حيوان را بزند ، اما حيوان به او حمله مي كند . او هم مي زند و چنگ حيوان را قطع مي كند. صبح مي بيند به جاي چنگ دستوانه اي است كه توي آن دست ظريف زني قرار دارد . رد خون را مي گيرد تا به خانه ي قاضي شهر مي رسد و در مي يابد كه دختر قاضي كفن مي دزديده و قاضي هم براي اين كه راز فاش نشود، دخترش رابه عقدمسافر در مي آورد ...
عين همين واقعه براي رحمت حاجي پوراتفاق مي افتد : « اول كه ديدمش ، فكر كردم لاشخور است . وقتي ديدم كه كسي دارد گور رامي كند ، باز فكر كردم حيوان است . سنگش زدم . ديدم به طرفم آمد ، همان طور چهار دست و پا . رفتم طرف امامزاده كه پنهان بشوم ، باز آمد ، من هم شمشير تعزيه را برداشتم كه اگر حمله كرد ، از خودم دفاع كنم . آمد جلو ، بعد هم روي دو پا بلند شد كه مثلا چنگ بزند به صورتم ، من هم با همان شمشير زدم به دستش كه ناله اي كرد و گريخت . وقتي شمعي روشن كردم ديدم به جاي چنگ يك دستكش آهني است و توي آن هم دست ظريف يك زن . »
رد طرف را مي گيرد و به ماهدخت پير زماني دختر دكتر پير زماني مي رسد و با او ازدواج مي كند ، اما چون زايچه شان به هم نمي خورد ، ازهم نه اين كه رسماجدا شوند، اما دور از هم زندگي مي كنند ، به فاصله ي بيست و سه سال . رحمت از جسم ماهدخت فقط يك بار برخوردار مي شود با اين شرط كه برود و ديگر بر نگردد و در همان يك بار احساس مي كند ماهدخت در آغوش او چون مار است . رحمت به جادوي عشق ماهدخت كه تحت تعليم پدرش به رموز جادو گري مسلط شده ، در آمده ، طوري كه جز او با زن ديگري نتوانسته يا نمي خواسته طرف شود. ماهدخت كه از روي نسخه ي ده روايت از روي يك قصه عمل كرده بوده ، تا شبي كه توسط رحمت دستش قطع مي شود ، سيصد و دوازده كفن دزديده . پدرش از ماجرا بي خبر بوده و فكر مي كرده ماهدخت روغن داغ درست كرده و دستش را در آن فرو برده . رحمت هم حالا يا تحت نفوذ ماهدخت يا به اراده ي خود هم احضار روح مي كند هم كفن دزدي هم نبش قبر و به حكم خود دست خود را به كمك دوستي قطع مي كند كه خود را تعزير كرده باشد يا به حكم تقارن در اندام به قرينه ي اندام ماهدخت در آيد ...
مي بينيم كه مصالح براي آن كه داستاني جذاب و نفس گير نوشته شود ، فراهم است ، موضوعي در حال و هواي معصوم هاي پيشين گلشيري كه در كمال قدرت نوشته شده اند و جزء آثار ماندگار ادبيات داستاني ما هستند ، داستان هايي كه اگر گلشيري جز همان ها و شازده احتجاب داستان ديگري نمي نوشت ، چيزي از آنچه اكنون هست ، كم نمي داشت . داستان اخير در سال هفتادو دو نوشته شده و فكر مي كنم بيست سالي با معصوم هاي قبلي فاصله داشته باشد و كاش اين يكي نيز همان وقت ها نوشته مي شد ، چرا كه هر نويسنده اي در هر دوره اي حال و هواي خاص خود را دارد و مطابق آن حال و هوا مي تواند يكي دو رمان يا چند داستان كوتاه بنويسد و بعد به اجبار بايد به حال و هوايي ديگر تن بدهد و داستان هاي ديگرش را بنويسد . اما در اين ميان گاهي عواملي باعث مي شوند نويسنده رجعتي به گذشته داشته باشد و هوس كند داستاني در حال و هواي دوره اي بنويسدكه آن را از سر گذرانده است .يكي از اين عوامل مي تواند طعم خوش دوره اي باشدكه داستان نويس در آن داستان هاي موفقي نوشته و مورد تحسين واقع شده و همين اورا به هوس مي اندازد كه مطابق همان حال و هوا داستاني بنويسد كه اغلب موفقيت آميز نيست . يكي از دلايل توفيق معصوم ها در ايجاز آن ها بود ، ايجازي كه بلور داستان را هرچه شفاف تر مي كرد و بر قدرت آن مي افزود بي آن كه آن ايجاز مخل بر انسجام معنايي داستان شود و نقصي بر تماميت آن وارد آورد . ايجاز امكاني است از سوي نويسنده براي به كارگيري شعور مخاطب در ساختن دنياي داستاني كه مرحله اي بس پيشرفته تر از همذات پنداري است ، همدلي كه جاي خود دارد . مخاطب با حدس زدن وارد دنياي داستان مي شود و با استفاده از تجربياتي كه خود از هستي دارد ، دنياي داستاني نويسنده را كامل مي كند و از اين شراكت حظ مي برد . اين نقش فعالي است كه داستان نويسي مدرن در اختيار خوانندة علاقه مند قرار داده و سطح توقع او را از داستان بسيار بالا برده است . در معصوم ها اين ها همه بود و گلشيري به زيبايي از پس آن ها بر آمده بود ، اما در اين يكي داستان ...
به كاظمي خبر مي دهند كه طبق وصيت رحمت حاجي پوركه به سكته ي مغزي در گذشته ، در مراسم خاك سپاري او شركت كند . اين دو سي سال پيش مسيري را باهم پياده گز كرده اند و آنچه دليل حضور اكنون كاظمي در مراسم خاكسپاري است ، جمله اي از رحمت است كه در آن پياده روي دو نفره به هنگام استراحت در بقعه اي بر زبان او رفته : « جاي خوبي است . » كه به گمان خواهر متوفي ، همدم ، او با اين جمله محل مزار خود را تعيين كرده است و وجود كاظمي از اين نظر ضرورت دارد تا آن نقطه را به طور دقيق مشخص كند . سفر آن ها از تهران با لندرور پس از تحويل گرفتن جسد رحمت از سردخانة بيمارستان شريعتي شروع مي شود . جز همدم خواهر متوفي ، محسن حاجي پور، خواهر زادة رحمت و دو تا دو قلوهاش و آقاي صبوري ، مديرمدرسه اي در فرا دنبه حضوردارند . اين سفر تا به مقصد برسند ، با شرحي طولاني و كسل كننده بيست صفحه از داستان را به خود اختصاص داده كه جز بيان مقداري اطلاعات ناقص نه تنها هيچ كمكي به واقعة اصلي نمي كند ، برعكس ، آن را از نفس نيز مي اندازد . در اين مسير كسالت بار ما با راوي آشنا مي شويم و با همدم كه شخصيتي عجيب و نچسب است ، و اين نه به دليل روان مردانة قوي او كه به دليل رفتاري است كه خلاف انتظار ما از زني برادر مرده سر مي زند . البته او برادر را طي مراسمي شبه آييني مي آرايد ، اما در مجموع رفتاري نا خوشايند د ارد . راوي هم كه ناشري حسابگر است و دغدغه اش نه اعتلاي فرهنگ كه سود وزيان خود است . محسن ، خواهر زادة متوفي و دو قلو هاش رنگي نمي گيرند و نشان مي دهند كه بار اضافه اي بر داستانند و اگر گلشيري لحظة شروع را درست انتخاب مي كرد و مثلا داستان را از لحظه خاكسپاري رحمت شروع مي كرد ، محسن كه اكنون حضوري بي خاصيت دارد و ماجراي قهر زنش با او باري بر داستان شده ، حضوري جدي تر از اين مي يافت . حتي فكر كردم گلشيري دو قلو ها را در پي بحث تقارن وارد داستان كرده تا حس آن را از وجود دوقلو ها در داستان جاري كرده باشد ، اما بعد فكر كردم كه چي ؟ اگر حضور آن ها فقط به اين دليل باشد كه پس همه چيز روي هواست . حتي صبوري هم با آن كه حامل مقداري از بار اطلاعاتي داستان است ، آن طور ها كه بايد ، رنگ نمي گيرد و به نظر تكه اي لخت بر داستان مي آيد. تو جه كنيد اگر نقطه ي شروع داستان زماني بود كه كاظمي هنگام خاكسپاري داستان از راه مي رسيد و با شخصيت هاي اصلي كه از آن لحظه به بعد با آن ها جمع مي آيد ، محشور مي شد ، داستان از چه حشو و زوائدي نجات پيدا مي كرد . و باز توجه كنيدكه نقش دو قلوها از وقتي به باغ ماهدخت مي رسند ، فراموش مي شود ، نقشي كه تا آن جا آتش سوزاندن آن هم فقط درمرحلة حرف بوده است ، و گرنه در عمل حركتي از آن ها سر نمي زند كه داستان را معطوف به خود كند . يا همين طور است نقش محسن . در طول راه راننده اي بي خاصيت است و از خاكسپاري به بعد هم يا خواب است يا كاري كه كارباشد و به حيات او درداستان ضرورت ببخشد ، از او سر نمي زند . حالا فكر كنيد اگر مثلا راوي حكايت ها را خودش خوانده بود وديگر لازم نبود ازاين نظر به زنش متكي باشد، چه باري از دوش داستان بر داشته مي شد . به اين ترتيب ديگر نيازي نبود دو باربه قصد تلفن زدن برود و با تلفنچي به بحث هايي بپردازد كه با توجه به شناختي كه از رفتار راوي در مورد رحمت سراغ داريم ، تكرار همان چيز هايي است كه قبلا دانسته ايم . درنظر او تلفنچي نه يك محقق قابل احترام كه مزاحمي است كه چون براي او امكان تلفن زدن فراهم آورده ، انتظار دارد كاظمي تحقيقاتش را چاپ كند . او به اين دليل به نظرات زنش در مورد آثار ديگران متكي است كه مجبور به باج دهي به اهل قلم نشود ، زيرا چنين تصور مي كند آن ها انتظار دارند« آثار گهر بار» شان در يك بده بستان حرفه اي چاپ شود . اصولا كسي كه ضربه اي اساسي به پيكر اين داستان زده ، همين راوي است . با آن كه به عنوان يك شخصيت خيلي خوب پرداخت شده ، اما سوال اين است كه چرا او ؟ در معصوم سوم، راوي شخصيتي است كه چشم استاد را نسبت به عملي كه انجام مي دهد ، بازتر مي كند . در واقع آن دو لازم و ملزوم يكديگرند ، زيرا استاد از طريق راوي از سطح غريزي عمل كردن به شناخت و آگاهي مي رسد و همين بر قدر عمل او كه فرهاد دوران شدن است ، مي افزايد ، اما در اين داستان چه ؟ ميان راوي و رحمت چه بده بستاني بوده كه رحمت پس از سي سال كه رابطه اي هم ميان آن ها برقرار نبوده ، وصيت به حضور كاظمي در حكم ناشري مي كند كه كتاب او را چاپ هم نكرده ؟ آيا رحمت خود نمي توانست در وصيت نامه اش قيد كند كه كجا خاكش كنند ؟ چرا جاي اين كار وصيت مي كند به سراغ كاظمي بروند تا او محل مرگ او را مشخص كند ؟ راوي هم كه در اين مورد گيج نشان مي دهد و اصلا نمي داند قضيه چيست . اين سوالات است كه انگيزة حضور راوي را ضعيف مي كند . اگر انگيزة راوي و عمل او را با اجازة استاد جابه جا كنيم ، فكر مي كنيد چه اتفاقي مي افتد ؟ مثلا كاظمي كه ناشر كتاب رحمت و دوست اوست و از قبل او منافع مادي و معنوي بسيار برده ، با شنيدن خبر فوت او خود را براي خاكسپاري مي رساند و بي آن كه كارآگاه بازي در آورد ، خواننده را با خود همراه مي كند و در اين جستجوي غير پليسي پي به راز مرگ رحمت حاجي پور مي برد . در اين صورت آيا داستان از حشو و زوائد بسياري كه اكنون گرفتارآن است ، پاك نمي شد و راوي با انگيزه اي قوي به آن ميزان از اضطراب تحقق نايافته ا ي كه نياز فضاي رواني اين داستان است ، دست نمي يافت ؟ اصلا راوي فعلي خود مخل ارتباط گيري با داستان شده . لحن او كه شيوه ي روايت را تعيين كرده ، عامل فصل است نه وصل . ما تمام مدت در حواشي داستان قرار داريم و وارد به آن نمي شويم . دريا را از دور مي بينيم هرچند سخت ميل به شنا در آن داريم . گلشيري شيفتة لحن راوي در لحظات تاثير گذار داستان شده ، يعني آن جا كه قرار است ما از نظر حسي درگير عواطف داستان از هر سنخش بشويم ، راوي در موضعي ضد حس عمل مي كند و اين تكنيك اگر يكي دو جا كارساز باشد ، ادامه اش آزار دهنده مي شود. در صفحه بيست و پنج ، لحظه اي كه همدم پاي جنازه ي برادر به مويه مي افتد ، راوي حس و حال همدم را چنين روايت مي كند : « چطور بايد بنويسم ؟ روايت يك واقعه ، حتي اگر به واقع اتفاق افتاده باشد ،براي من صفحات نوشته شده اي است كه ، چه خوش خط باشد چه بد خط ، بايد داد به حروفچيني تا تميز و منظم بچينند و بعد هي خواند و خواند تا غلط پيدا نكند كه شرمنده ي اهل قلم بشويم . بعد هم كه فيلم و زينگ است و هي دوندگي تا در آيد ، و آدم ها بيايند و زيرو روش كنند ، به عطفش دست بكشند ، آخرش هم بخرند يا نخرند . پس مثلا اگر زني ضجه بكشد ، كشيده است ، و من فقط بايد چاپش كنم . نمي دانم . به دلم نمي چسبد بگويم كه چه ضجه اي مي زد ، يا رود رود مي كرد ، يا انگار كه ريشة آدم به ميان جناق سينه اش باشد و او مدام بكشد. مي دانم كه صيحه را گاهي ما با مسامات پوستمان مي شنويم ، ولي اين هم انگار ، به قول معروف گفتني ، باسمه اي است . اين ها را صد ها بار غلط گيري كرده ام و هر باردقت كرده ام كه ت مسامات فقط دو نقطه داشته باشد و پ پوست سه نقطه ... »
اين تكه به خودي خود عالي است و موثر . من چند بار آن را خواندم ولذت بردم . گلشيري با اين شيوه چهار لايه ي معنايي را عرضه مي كند : اول عجز كاظمي در بيان آن حسي كه داستاني است و به گمان او نوشتنش نويسنده اي چيره دست را مي طلبد ، بيشترين تاثير را بر مخاطب مي گذارد .دوم اين كه راوي كه به دليل سرمايه گذاري براي چاپ آثار اهل قلم خود را بر آن ها سوار مي بيند ، غير مستقيم عجز خود را در برابر همة نويسنده ها از جمله رحمت مي نماياند. سوم اين كه نگاه مادي و تخصصي ناشر را در برخورد با مصالح كار كه همان جانمايه فرهنگ است ، روشن مي كند و نشان مي دهد آنچه براي او اهميت دارد ، جز ماديات نيست و چهارم اين كه جاي احساساتي كردن مخاطب كه درگير عواطف همدم شده ، احساس شفقت را در او بيدار مي كند و به انديشه وامي دارد . اما همين شيوه كه ممكن است در چند جابه طور جزئي موفق عمل كند ، در كل لطمه زننده است . مي خواهم بگويم حضور ناشر كه جا به جا اعلام مي كند داستان نويس نيست و تكرارش ملالت بار شده ، با توجه به اين كه مدام مسائل شخصي خود را چه در ارتباط با خانواده اش ، چه در ارتباط با شغلش ، چه در ارتباط با درگيري اش با كدخدا يا حضورش در ميان فاميل توضيح مي دهد ، مخل هستة مركزي داستان شده ، داستاني كه تحقق يافتن يكي از ده روايتي است كه رحمت آن ها را جمع آوري كرده و نوشته و چاپ كرده و بازيگران نقش اين دورة روايت ها رحمت و ماهدخت هستند كه گويي براي آن كه روايت ها زنده بمانند و از ياد ها پاك نشوند ، با زندگي كردن آن ها استمرار شان را حتي با قطع دست حفظ مي كنند . اما توجه كنيد كه اين فكر زيبا را راوي چگونه با افزودن حشو و زوائد و فقط براي آن كه شخصيت خودش را قوام بخشد ، به زير مي كشد وبار سنگيني را بر اين هستة مركزي مي افزايد و آن را ساقط مي كند . گلشيري با انتخاب اين راوي هواپيمايي را به هوا بلند كرده كه چند برابر ظرفيتش باردارد و سقوطش اجتناب ناپذير است ...
1- باغ در باغ ، نوشتن صبر ايوب مي خواهد ، ص771