اذان ظهر بود که پسرک را آوردند به کلانتری، ديگه برف نمی باريد. برف از صبح يکريز باريده بود، تا اينکه نزديکی های ظهر وقتی همه جا را کفن پوش کرد وايستاد، اما بجايش سوز گزنده ای تو هوا پيدا شد که تا مغز استخوان نفوذ مي کرد.
پسرک پيش ازظهر که هنوزبرف ميباريد، از سرما رفت تو تعزيه ای در مسجدی که بين چهارراه زرينه و چهارراه آزادی بود. کارش همين بود، وقتی سرما بهش فشار می آورد، راه می افتاد و تعزيه و مجلس عزايی پيدا مي کرد و مي رفت تو، آنجا هم گرم بود و هم ميتوانست چای و قهوه بنوشد يا ميوه و حلوا بخورد. اما آنروز وقتی خواست برود تو مسجد، چشمش افتاد به يک جفت چکمه بچگانه. آخه يک لنگه از کفشهاش سوراخ بود و آب تويش نفوذ کرده بود، پاهايش از زور سرما کرخت شده بود. برای همين تصميم گرفت کفشهايش را با آن چکمه ها عوض کند، اما عجله کرد. بجای اينکه صبر کند تا چند نفر برخيزند و ميان شلوغی يواشکی چکمه ها را با کفشهايش عوض کند، تندی بسوی چکمه ها رفت و آنها را پايش کرد، انگار کفشهای خودش است. اما تا خواست بزند بيرون، مردگردن کلفتی که از اقوام صاحب عزا بود دست انداخت بازوشو گرفت. بعد هم که خواست وانمود کند اشتباهی آنرا پا کرده، يک پس گردنی محکم نوش جان کرد. بدتر از آن تندی او را تحويل پاسبانی که آنجا بود دادند. پاسبان هم بهش دستبند زد و يکراست آوردش کلانتری چهارراه عشرت آباد. تازه آنجا فهميد چه بدبياريی آورده است. از حواس پرتی و هول، بجای کفشهای کهنه خودش، يک جفت گالش پاره پايش کرده بود. اگر کفشهای خودش فقط يک سوراخ داشت، اينها هر دو تا لنگه اش سوراخ بودند. بعد هم تو راه که آمد زير لب گفت: «لامصب پاهام ليچ آب شده، خُّب شايد يکی زبل تراز مُو، کفشهامو با ای گالش ها تاق زده!»
پاسبانی که او راآورده بود، بردش توسالن کلانتری و ازش خواست روی نيمکت آنجا بنشيند. سالن شلوغ بود و گرم. با اينکه هنوز پاهايش خيس بودند و از سرما مورمور مي شدند، اما از گرمای سالن کيف کرد. بعد هم خودش را روی نيمکت کلانتری ولو کرد و مشغول ورانداز کردن آدمها شد. دفعه اولش نبود که او را به کلانتری می آوردند. برای همين بيشتر آدمها را از شکل و قيافه می شناخت و می فهميد چکاره اند. در آن لحظه مثه هميشه ميان کسانی که آنجا بودند، چند متهم را شناخت، اين را از دستبدی که بدستهايشان زده بودند فهميد. چندتايی هم شاکی بودند. چون نه دستبند داشتند و نه ترس در قيافه هايشان ديده ميشد.
پسرک با اينکه متهم به دزدی شده بود اما نمي ترسيد، مي دانست موقعی بايد بترسد که مال دزدی پيدا نشود، چون آنوقت متهم را بدجوری کتک مي زدنند، حتی از سقف کله پا آويزان مي کردند. اما حالا با او کاری نداشتند، تازه اگر زندانی اش هم ميکردند، باز اهميت نداشت، حتی خوشحال هم می شد، مي دانست آنجا نه گرسنه خواهد ماند و نه سرما خواهد خورد. برای همين با بيخيالی مشغول ورانداز کردن آدمهای تو کلانتری شد. نزديکش دو تا زن چادر مشکی کـه آرايش تندی کرده بودند، داشتند با هم بگومگو مي کردند. سعی کرد به حـرفهای آنها گوش دهد. يکی از زن ها که جوانتر بود يکريز مي گفت:
ـ «پول خودُمه، نمُخوام بهت بدُم، مگه زوره!.»
زنی که از او پيرتر بود، در جوابش گفت:
ـ «پس مُوچی؟ کی برات مشتری چاق و چله جور مکرد.»
ـ«خُب مُخواستی نکنی،مُو مشتری نمُخواستم. با يه عشوه ده تا مشتری پيدا مُکردم. تازه مگه حق حساب نمگرفتی!»
اما در همان لحظه ناگهان هردو ساکت شدند. بعد هم برگشتند و دور و بر خود را برانداز کردند، شايد احساس کردند ديگران حرفهايشان را می شنوند، چون بعد از آن آهسته با هم صحبت کردند. پسرک هم ديگر حرفهايشان را نشنيد. اما هنوز چيزی نگذشته بود که زن مسن يهو پريد و موهاي زن جوانتر را کشيد و باهاش دعوا کرد. همه کسانی که تو کلانتری بودند، متوجه آنها شدند. اما بيش از آنکه کار بجای باريک بکشد، پاسبان درجه داری از ته سالن آمد و دخالت کرد. پاسبان در حاليکه اجازه نداشت به آنها دست بزند، چند بار سرشان داد زد. بعد هم آنها را برد پيش افسر نگهبان. چند نفر با هم پچ پچ کردند، اما زود حواسشان به خودشان شد.
پسرک اينبار متوجه چند تا زن و مرد شد. سر يکی از مردها شکسته بود و باندپيچي شده بود. حدس زد دعوا کرده اند. آنوقت دو تا جوان را با دستبند آوردند که دزدی کرده بودند. با ديدن آنها همدلی خاصی به آنها پيدا کرد، برای همين ذوق زده به آنها نگاه کرد، اما جوانها بهش محل نگذاشتند، او هم رويش را برگرداند و دوباره تو خودش رفت.
چند ساعتی گذشت تا نوبت پسرک شد. همينکه رفت پيش افسر نگهبان زد زير گريه. اين کار شگردش بود. افسر نگهبان چندتا سئوال کرد، بعد هم کمی نگاهش کرد، دلش به رحم آمد. دست آخر هم چون دانست شاکی اش نيامده است، با يک تعهد آزادش کرد.
پسرک پس از اينکه تنگ غروب آزاد شد و از تو کلانتری گرم زد بيرون، بدجوری سرما بيرون تو تنش افتاد. فهميد هوا از صبح بيشتر سرد شده است. تصميم گرفت هرچه زودتر برود پيش دوستانش، تا هنوز هوا کاملا تاريک نشده جايی را برای خوابيدن پيدا کند. بی معطلی از چهارراه زرينه بسوی پاتوق هميشگی اش که خيابان آزادی و نزديک باغ نادری بود راه افتاد.
روی زمين برف زيادی نشسته بود، حتی روی ديوارها و پشت بام ها هم سفيد شده بود. بدتر از آن باد و کولاک بود که شروع شده بود و گه گاه برفهای روی درختها را تو هوا معلق مي داد.
پسرک دستهايش را زير بغل هايش زد و قوز کرد و تند راه افتاد. اما هنوز چند قدم برنداشته بود که يک لنگه گالشش از پايش بيرون آمد و تو برف ماند؛ تا برگشت آنرا بيابد، پايش تو برفها فرو رفت و تا زير زانو خيس شد. بعد هم سرما از نوک انگشتان تا مچ پايش را بی حس کرد.
ماشين ها بوق زنان با عجله درحرکت بودند. نگاهی با حسرت به آنها انداخت. هماندم هم دلش از گرسنگی مالش رفت. از ديشب تا حالا جز يک استکان چای و چند دانه خرما که تو مسجد بهش داده بودند، چيز ديگه ای نخورده بود. فکر کرد اگه خودشو برسونه نانوايی فروغ، تو گنبدسبز که داداش ممدسيا شاطر اونجاست، ميتونست لقمه نونی گير بياره. اما سرما بيشتر از گرسنگی کلافه اش کرده بود، بدتر از آن با اين گالش ها قادر نبود يک قدم درست و حسابی راه برود.
سرما و گرسنگی تو شقيقه هاش مي کوبيد و سرش گيج مي رفت. هر چند قدم که ميرفت می ايستاد و گالش هايش را سفت ميکرد. از سرما تنش مور مور می شد و چانه اش ميلرزيد.
کمی جلوتر جلو يک ساندويچ فروشی ايستاد. بوی روغن و چربی گوشت سرخ شده تو سرش پيچيد. دهانش پرآب شد. آب دهانش را تو دل تهی اش فرو داد. اما حالش بدتر شد. تصميم گرفت برود تو شايد لقمه نونی بگيرد، اما زير لب گفت: «اين غذاها مال آدمای پولداره و بيخود خودمو علاف مُکنم.» برای همين تندی رويش را برگرداند و راه افتاد. يک کم که رفت به چند تا مدرسه و دبيرستان رسيد. گروهی از پدر و مادر بچه ها جلوی مدرسه جمع بودند. ماشين های زيادی هم کنار خيابان ايستاده بودند، چراغ بيشتر ماشينها روشن بودند. آدمها را ديد که تو ماشين گرم و نرم نشسته بودند. آرزو کرد چقدر خوب بود می توانست تو يکی از آنها لم می داد و چرت می زد. تو همين فکر و خيال بود که زنگ مدرسه زده شد و يکباره عده زيادی دختر و پسر ريختند بيرون، از همه سن و سالی بودند، از کوچک تا بزرگ. کمی وايستاد و آنها را تماشا کرد. چشمش روی زمين بود تا اگر چيزی از جيب آنها بيفتد تندی برود بردارد. همانطور که آنها را تماشا مي کرد، ناگهان صدای بوق ماشينی او را بخود آورد، بعد هم صدای جيغی را شنيد. آنوقت ديد عده ای از بچه هايی که از مدرسه بيرون آمده بودند، بسوی خيابان دويدند. او هم رفت جلو تا ببيند چه اتفاقی افتاده است. با سختی خودش را به جمعيت رساند. از ميان مردم راه باز کرد و جلو رفت. آنوقت ديد دخترکی به سن و سال خودش رو برفها مچاله شده است. پهلوی دخترک لکه بزرگی از برفها قرمز شده بود. همانوقت بود که يک جفت نيم چکمه ديد که در يک قدمی اش روی برفها افتاده است. در حاليکه حواسش به چکمه ها بود، صدای يکی را شنيد که گفت:
ـ «بابا عجله کنين و برسونش مريضخونه، شايد هنوز زنده باشه!.»
بعدهم چند نفر ديگرصحبت کردند. اما او حواسش فقط به چکمه ها بود، يکی دو قدم رفت جلوتر و نزديک چکمه ها ايستاد. تصميم داشت آنها را با گالش هايش عوض کند، اما ميترسيد مثل ظهر کسی او را ببيند. قلبش تند تند ميزد. نگاهی به دور و برش انداخت. هيچکس ملتفت او نبود، همه به دخترکی که روی برفها افتاده بود خيره شده بودند. نگاهی ديگر به چکمه ها انداخت. ديد لايه داخلش از پوست است. مي دانست به اين چکمه ها سرما کارگر نيست. زير لب گفت: «اينارو خدا برای مُو رسونده. خدا نمُخواست از تو خانه اش دزدی کنُم، برا همی مُو را آورد اينجا! وگرنه چرا از همه جا پيش پای مُو بيفته؟.» با اين فکر بر ترسش چيره شد، در حاليکه خم مي شد و وانمود ميکرد دارد به دخترک نگاه می کند، تندی گالش هايش را در آورد و چکمه ها را پا کرد، آنوقت ديگر آنجا نماند و بتندی از ميان جمعيت بيرون آمد. در آخرين لحظه نگاهی به جمعيت انداخت، همينکه دانست کسی او را نديده است، از کنار خيابان با سرعت بسوی چهارراه زرينه راه افتاد. حالا ديگر احساس سرما نمی کرد. چکمه ها گرم و نرم بود. با خودش گفت: «خدا جون ممنون! ننه ام راس مُگفت که هيچ کارت بی حکمت نيس، از خانه ات دزدی کرُدم، برا همی اول گوشماليم دادی بعد اينارو جلوم انداختی!» از خوشحالی شروع به آواز خواندن کرد و چندبار چرخ زد. ديگر ترسی از ليز خوردن نداشت. با جسارت قدم برمي داشت و راه مي رفت. همانطور که بي خيال پيش مي رفت، يادش آمد صاحب کفشها زخمی و غرق خون تو خيابان افتاده است و او با نامردی کفشهايش را دزديده است. از اين موضوع کمی دلش به رحم آمد، حتی ايستاد و خواست برگردد و آنها را جای اولش بگذارد، اما دلش نيامد، برای اينکه خودش را راضی کند، زير لب زمزمه کرد: «معلومه دختره باباش پولداره، حتما بابا جونش برايش يکی ديگه ميخره. خدا اينارو برا مُو رسو...» هنوز حرف تو دهنش بود که دستی قوی گردنش را چسبيد و از زمين بلندش کرد، بعد هم کله پايش کرد و چکمه ها را از پايش کند و پشت سرآن محکم با کف دستش گذاشت تو سرش و او را ميان خيابان پرتاب کرد. از شدت درد سقف دهنش مور مور شد. مثه پارسال که برق گرفته بودش. چند بار خواست آب دهانش را قورت دهد، اما فهميد فايده ندارد. دهنش خشک شده بود. بعد هم چشمهايش سياه تاريک شد. به هر سختی بود سرش را بالا آورد وتوانست زير نور چراغ خيابان پاسبانی که ظهر دستگيرش کرده بود را بشناسد. پيش از آنکه بتواند حرفی بزند، پاسبان بسويش آمد و غريد:
ـ «ببينم، اينا از کجا ؟»
با گريه ساختگی گفت آنها را پيدا کرده است، اما پاسبان به حرفش گوش نداد و آمد جلوتر و يک اردنگی ديگر نثارش کرد. بعد هم بدون توجه به او در نور چراغ مشغول وارسی چکمه ها شد. پسرک با پای برهنه روی برفها افتاده بود، اينبار براستی از شدت درد و ناراحتی با صدای بلند گريه کرد و جيغ و داد راه انداخت. اما هرکار کرد نتوانست چکمه ها را پس بگيرد، پاسبان مدتی آنها را وارسی کرد، بعد هم تصميم گرفت برود، اما پسرک که حاضر نبود، به آسانی آنها را از دست بدهد، برخاست و بسويش دويد و پاهايش را چسبيد و با گريه گفت:
ـ «چکمه هامو بده! اونا مال خودمه»
پاسبان کمی نگاهش کرد، بعد با پنجه هايش پس گردنش را گرفت و او را از خودش جدا کرد و دوباره لگد محکمی به پهلويش زد و او را به گوشه خيابان پرت کرد. اينبار چنان از درد به پيچ و تاب افتاد که تا مدتی نتوانست جم بخورد، بعد هم که سعی کرد برخيزد سرش گيج رفت و ناچار شد روی برفها دراز بکشد. احساس کرد بار سنگينی رويش افتاده است. بعد هم درختهای کنار خيابان روی سرش چرخيدند و دور و نزديک شدند. با اينکه نميتوانست خودش را تکان دهد، اما هنوز چشمهايش همه جا را ميديد. پاسبان را ديد که به او نگاه نمی کرد و چکمه ها را تو بغلش جا داد و از آنجا دور شد. خواست فرياد بزند چکمه ها را خدا براش فرستاده است، اما صدايش درنيامد. تصميم گرفت کمی همانجا روی برفها دراز بکشد تا حالش جا بيايد. اما همانوقت بود که به سرفه افتاد. بعد هم خون گرمی از گوشه لبهايش سرازير شد. ناخودآگاه سرش را روی برفها گذاشت وچشمهايش را بست. بزودی از سرما بدنش بيحس شد، آنوقت احساس کرد خوابش می آيد. ديگر سرما را احساس نمی کرد. حالت خاصی داشت، با اينکه قادر بود همه جا را ببيند و فکر کند، اما نمی توانست خودش را تکان دهد. حتی قادر به حرف زدن نبود. مثه پارسال که وقتی رفت خانه ديد مردی گردن کلفت مثه همين پاسبان افتاده رو مادرش، آنوقت او هم دويد و پريد رويش و بهش فحش داد. اما آن مرد برگشت و چندتا بد و بيراه بارش کرد، بعد هم انداختش يک کناری، همانجا بود که سرش خورد به ديوار و مثل حالا بيحس شد. اما مي ديد که آن مرد مادرش را بغل کرده بود و تند تند ماچ می کرد. با اينکه همه چيز را ميديد اما نميتوانست کاری بکند. نفهميد چقدر گذشت تا بحال آمد.مادرش همچنان دراز کشيده بود، اما آن مرداز خانه شان رفته بود. با اينکه با مادرش دعوا کرد چرا آن مرد بيگانه را تو خانه راه داده است. اما مادرش از اين موضوع ناراحت نبود. آنوقت بود که دانست مادرش خودش ميخواسته است، برای همين از خانه فرار کرد. آنروزها خيلی خوشحال بود که از خانه فرار کرده است، چون با دوستانش تو خيابانها ول می گشت و هرجا که مي خواست مي رفت و هرکار که ميخواست مي کرد، اما مدتی که گذشت از اينجور زندگی کردن خسته شد. حتی يکبار برگشت خانه، اما تندی فهميد مادرش هميشه مردان غريبه را تو خانه می آورد. از ناچاری دوباره نزد دوستانش برگشت. با دوستانش کارش شده بود دله دزدی و ولگردی، آنقدر که خسته شد، آنوقت چندبار خواست برگردد به خانه، اما رويش نشد. همچنانکه به گذشته اش فکر ميکرد دوباره سرفه اش گرفت. بعد هم سوزش دردناکی را تو سينه اش احساس کرد، همه آرزويش اين بود که بتواند برخيزد و به خانه برود. ديگه حتی از اينکه مادرش مردهای غريبه را به خانه بياورد ناراحت نميشد. اما حتی نتوانست چشمانش را باز نگاه دارد، بزودی چشمانش سنگين شد.آنوقت همانطور که سرش رو برفها بود، چشمانش را رو هم گذاشت و خوابيد.
مشهد ـ زمستان 68

متولد سال ۱۳۳۷ مشهد. از دهه شصت شروع به نوشتن کردهاست. در زمينههای ادبياتداستاني، تاريخسياسي و تاريخاديان کتابهايي به چاپ رساندهاست. رمان تاريخي "سياوشانوشک" و جزوه تحقيقي "بررسي ديدگاههاي جنبشهاي اجتماعي صدسال معاصر" و نيز تعدادي از داستانهاي کوتاه در دو کتاب به نام هاي واکسي و هاينريش بُّل و نويسنده ايراني و همچنين مجموعه مقاله ها از او به چاپ رسيده است. ضمن اينکه دو رمان ديگر به نام قرباني و غروب خروشخوانان آماده چاپ دارد.
آرام
سایتی نیز دارد که برای آشنایی بیشتر بد نیست سری به آنجا بزنید.