
اين متن بهخاطر آوردن و بازگو كردن وقايعي است كه يك پسر دهساله در برخورد با زمين سوخته ي احمد محمود و نوجواني سپري شده اش داشته است. پسري كه اين مكان ها را در اهواز ديده و از زبان احمد محمود آنها را به خاطر سپرده.
چند پسر دهساله با دوچرخههايشان
زمين سوخته ؛ اولين روايت از اولين روزهاي جنگ
قلم برداشتن و نوشتن به ياد كسي كه ديده هاي كودكي و نوجواني تو را نوشته و نشاني خيابانهاي بمباران شده را به تو داده به سختي فكر برگرداندن گلوله توپ به دهانه عراده خودش است . تنها مي تواني نوشتن را خيال كني و يا بايد به باور كني كه نه ! اصلاًهيچ اتفاقي نيفتاده تا بتواني از خيال نوشتن منصرف شوي ، تازه اگر به پنج دقيقه ركاب زدن برسي به خانه اش ، حسّي ديگر پا پيش مي گذارد به تو جرات مي دهد كه : بنويس شايد بشود گلوله را از زمين خوردن منصرف كني اما صداي انفجار چيز ديگري مي گويد . نه ! اين زمين ، سوخته اما تو بنويس .
صداي زوزه توپ ها مي گويد كه مي خواهد كجا زمين بخورند . چند پسر دهساله با دوچرخه ، صدايشان را دنبال مي كنيم . گاهي با هم شرط بندي مي كنيم كه اين گلوله مقصدش كجاست : نادري ، نه خسروي ، نه پاداد …..
ركاب مي زنيم و خط دود را دنبال مي كنيم تا چند لحظه ي قبل اين گلوله بود كه دنبال ما مي كشت. حالا ما بايد گلوله را دنبال كنيم .
« طرفاي سيلو را زدند .» بعد « دود غليظي كه از پشت سيلو برخاسته است ، مثل كلاف از هم باز مي شود و رو به شرق تنوره مي كشد …… عصر آتشباره هاي دشمن خاموش مي شوند . صداي خفه ي گلولهي توپ هاي خودي است كه گاه گاه از دور دست به گوش مي رسد بوي دود همه جا را پر كرده است . غبار سنگيني توي هوا سرگردان است . مردم از خانه ها بيرون مي ريزند . همه چيز آشفته و درهم است …. »
زمين سوخته يا اهوازِ سالهاي پنجاه و هشت ، پنجاه و نه و شصت …. برگشتن و نگاه كردن به آلبومي به وسعت يك شهر ، به وسعت يك كشور و به وسعت يك تاريخ است . آلبومي كه در هر تصوير آن بويِ خون و باروت به مشامت مي رسد و تكه هاي گوشتِ بدنِ « همسايه ها » راكه با تركش به ديوار فرو رفته اند مي بيني .
« بيش از سي نفر شهيد شده اند . حتي يكي از كساني كه تركش گلوله خورده به اتاق نمي رسد . يا جا به جا شهيد مي شود يا تو راه بيمارستان تمام مي كنند .
ــ تنها فرصت كرده بود دستشو رو قلبش بذاره
ــ كي ؟
ــ تقي .
ــ كدوم تقي ؟
ــ تقي چاووشي
ــ تركش خورده ؟
ــ درست تو قلبش .
سرم سِر شده است . حرفها مثل وزوز زنبور آزارم مي دهد .
ــ تا سر همي چارراه زنده بود
ــ حالا كجاس ؟
ــ تو سردخانه !
ــ زير آوار مانده بود .
به آمبولانس تكيه داده ام . انگار چشمم جايي را نمي بيند . همه چيز تار و گنگ و درهم است .
سياهي ها قاطي هم مي شوند و از هم جدا مي شوند و باز هم در هم مي شوند
ــ خون ! ….. B+ ! »
جانپناه شهيد محمد اعطاء
ـــ حتماً همين جا شهيد شده كه اينو ساختن ، چند پسر دهساله از هم مي پرسند .
تا سالها جانپناهي كه بياد برادرش محمد اعطاء ساخته بودند بر قرار بود . تا عابراني كه به ناگاه با بمباران روبرو مي شوند پناهي براي جان خويش بيابند .
از چند پسر دهساله كسي باقي نمانده .. نمي دانم آنها كجا رفتند حتي ديگر نمي دانم آنها كيستند . زنده مانده اند يا نه ؟ شايد هم يكي از همان گلوله بالاخره آنها پيدا كرده
« اين روزها ، خبر كشته شدن اين و آن ، ديگر تكانمان نمي دهد . مي شنويم و اگر از دوستانمان باشد چند ساعتي تو فكرش هستيم ، به مجلس ختم اش مي ريم و بعد ، اگر شهر آرام باشد مي رويم بهشت آباد كه فاتحه اي بخوانيم .»
از چند پسر دهساله دوچرخه اي هم نمانده است « پل تو تاريكي شب ، انگار كه رو هوا معلق است . قايق ها موتوري ، همه كنار كارون پهلو گرفته اند . »
همه جا آرام است ، صداي گلوله نمي آيد . شايد خيال نوشتن ، گلوله را به دهانهي عراده اش برگردانده . انگار هيچ اتفاقي نيفتاده . به زمين سوخته كه نگاه مي كنم بيادم مي آيد كه اين اولين رمان جنگ است . شايد هم خاطرات چند پسر دهساله كه محمود به جاي آنها نوشته .