صفحه‌ی اول | تماس | RSS

محمدحسن شهسواري

مهم، آن پرسش است...

محمد حسن شهسواری را همه می‌شناسیم. او پیش از این‌که منتقد و سخن‌ورِ و حاشیه‌پرداز ادبیات‌داستانی باشد؛ خودْ قصه‌نویس است. و این است که در نقدهایش بیش از این‌که دنبال عیب‌جویی و پیدا کردن نقصانی در چهره‌یِ عروسِ اثر باشد، به‌دنبالِ کشفِ زوایای از چشم پنهان‌مانده‌یِ اثر است. دنبال پیدا کردن زیبایی‌هایی که می‌تواند وجود داشته باشد. و زیبایی‌ای که او احتمال وجودش را می‌دهد همیشه غافل‌گیر کننده است. این وجهه‌ نقد در بینِ منتقدینِ ما مهجور مانده. نوعی آموزش برای خواندنِ اثر هنری. مطلب زیر کنکاشی‌ست که یک قصه‌نویس با یک سوال از خود آغاز می‌کند. به‌گفته‌ی خودش این مقاله‌ مقدمه‌ی یک نقد بوده که به درازا کشیده و خود مستقل شده. خواندنی‌ست.

و ما کماکان آرزوی رویتِ رمانش را داریم؛ "پاگرد".

برای خواندن یادداشت های ادبی محمدحسن شهسواری اینجا را کلیک کنید

تحریریه‌ی قابیل

مهم، آن پرسش است...

 

به گمان من هر داستان‌نویس واقعی، همواره خود را در انتهای تاریخ داستان‌نویسی و در برابر یک پرسش مهم می‌بیند. آن پرسش این است: «داستان چیست؟». پرسشی که از فرط سادگی به طرز هول‌انگیزی سخت است. واقعا داستان چیست؟ این پرسش را داستان‌نویسان زمانی می‌پرسند که درک عمیقی از مدیوم مورد استفاده خود می‌رسند. پیش از این، داستان‌نویس می‌نویسد چون مثلا کار دیگری بلد نیست. و یا می‌نویسد چون دلش می‌خواهد بنویسد. او عاشقانه دوست دارد بنویسد و از این کار لذت می‌برد. او درکی از جهان مدیوم خود ندارد. هنوز آن‌قدر مسحور جهان نوشتن است که به نفس نوشتن فکر نمی‌کند. مانند کودکی که آن‌قدر شیدای زندگی ‌است که به «چرا زندگی؟» نمی‌اندیشد. او باید آن‌قدر بزرگ شود و ملال بودن را درک کند تا برایش «چرا بودن؟» مسئله شود. در جهان داستان‌نویسان انبوهی از نویسندگان هستند که همیشه کودک می‌مانند. به همین واسطه همواره از شکلات‌های هدیه‌ خوشنود می‌شوند. آن‌ها از انبوهی خوانندگان، خوشنود می‌شوند. از تایید منتقدان خوشنود می‌شوند. از گرفتن جایزه خوشنود می‌شوند و آن‌ها از هر آن‌چه بوی طعم شکلات‌های دوران کودکی می‌دهد، خوشنود می‌شوند. آن‌ها می‌میرند بدون آن‌که ملال بودن را درک کنند . آن‌ها می‌میرند بدون آن‌که روزی قلم‌شان را (آن مرکب راه‌وار را) با عصبانیت به گوشه‌ای پرتاب کنند و در میانه‌ی کوره‌ی نوشتن از خود بپرسند واقعا داستان چیست؟

اما ببینیم نویسندگانی که خود را در انتهای یک مسیر تاریخی می‌بینند و سنگینی بار امانت همه‌ی آن تاریخ را بر دوش خود حس می‌کنند، برای پاسخ‌گویی به پرسش چه راه‌هایی را طی می‌کنند. داستان‌نویسان برای پاسخ دادن به این پرسش به طور معمول دو مسیر متفاوت را در می‌نوردند. در واقع این دو دسته‌گی از تلقی نویسندگان در مورد مهم‌تر بودن دو وجه داستان‌نویسی، یعنی «چگونه نوشتن؟» و «چه نوشتن؟»، آغاز می‌شود. گروه اول درگیر آن‌ چیزهایی هستند که تنها داستان توانایی گفتن آن را دارد و گروه دوم نفس چگونگی داستان‌گویی را مورد پرسش قرار می‌دهند. بنابراین آن پرسش اساسی به دو پرسش دیگر منجر می‌شود. 1- داستان چه بگوید؟ 2- داستان چگونه بگوید؟

تاریخ داستان‌نویسی در پاسخ به این دو پرسش است که معنا پیدا می‌کند. آن که خود را در انتهای تاریخ «چه گفتن؟» می‌بیند همواره به این فکر می‌کند که اسلاف من چه گفته‌اند تا من با دانستن آن‌ها، به دوباره‌گویی نیفتم. اگر «سروانتس» رویای رمانتیسیسم قرون وسطایی را به نقد می‌کشد، «فیلدینگ» به تاثیر فرد و اهمیت فردگرایی برآمده از رنسانس می‌پردازد، «داستایفسکی» به دهلیزهای روان انسان مدرن، نورافکن می‌اندازد، «تولستوی» بر تاثیر عنصر نااندیشیده، بر تاریخ انگشت می‌گذارد، «پروست» در درون محراب‌های رویا گام برمی‌دارد، «کافکا» از تاثیر دیوان‌سالاری دست‌ساز انسان بر هویت او سخن می‌گوید، «جویس» بر تاویل‌پذیری زمان خطی پای می‌فشرد، «سلین» بر جدیت و تئوریزه شدن آدم‌کشی می‌خندد، «فاکنر» اهمیت غریزه را در تصمیم‌گیری‌های بشری آشکار می‌کند، «هدایت» به درهم‌آمیزی مدام خیر و شر اشاره می‌کند، «ساعدی» و «مارکز» از جادوی تاریخی که بر سرنوشت ما چنگ انداخته است، سخن می‌گویند، و «صادقی» به بی‌اهمیتی آن‌چه مهم می‌انگاریم، می‌نگرد، من، منی که بر انتهای این تاریخ مملو از نغز‌گویی‌ها ایستاده‌ام، چه بگویم تا با دوباره‌گوییِ خامدستانه، تن نیاکانم را در گور نلرزانم.

اما تو ای نویسنده‌ای که به «چگونه گفتن؟» می‌اندیشی، تو همواره از خود می‌پرسی اکنون که «سروانتس» از عنصر بازی و خرده‌روایت، «فیلدینگ» از انبساط و فشردگی ذاتی درام و اهمیت پلات، «داستایفسکی» از چرخش ناگهانی شخصیت‌ها در طول روایت، «تولستوی» از تک‌گویی درونی، «پروست» از شکستن روایت خطی با استفاده از رفت و برگشت‌های خیال و رویا، «جویس» از بازی با روایت از طریق درهم‌رفتگی اجزا زبان، «کافکا» از حذف علیت برای عمل داستانی، «سلین» از قضاوت مدام در طول روایت از طریق خونسردی، «فاکنر» از هم‌عرض کردن دانایی راوی و شخصیت، «هدایت» از درهم‌آمیزی شرقی واقع و فراواقع، «ساعدی» و «مارکز» از تزریق عنصر جادو در ظرف سربی رئالیته و «صادقی» از زیان بی‌روح مقاله برای داستان‌گویی شهری، استفاده کرده‌اند، من، منی که بر انتهای این تاریخ پر از جدال و نوآوری ایستاده‌ام، چگونه داستان بگویم تا به دام آسان‌فریب دوباره‌گویی نیفتم و لبخند تمسخرآمیز اسلافم را در قفای خود نبینم.

امیدی کوچک و نا امیدی‌ای بزرگ، چراغ راه این دو گروه است. آنان که به «چه گفتن؟» می‌اندیشند هنوز خردک شرری از امید به تغییر جهان به واسطه نگارش کلمات دارند. آنان مدام از گذشته و حال مثال می‌آورند که کلمات هنوز آن‌قدر حقیر نشده‌اند که تنها بازی دست کودکان شوند. آنان نه به آشکار اما در نهان امیدوارند هنوز آن تاثیر خردکننده‌ی اسلاف خود را بگذارند و آن نور جاویدان، از کلمات آنان نیز ساطع شود. (آن هنگام که آنان سبک‌بالانه خود را در اختیار آنان می‌گذاشتند و غوطه خوردن در جهانی جدید را تجربه می‌کردند). اگر «فاکنر» توانسته، نگاه دویست نفر را به جهان تغییر دهد و آدمیان را با یکدیگر مهربان‌تر کند، (با حقیر شمردن خواسته‌هایشان از طریق نشان دادن تاثیر هولناک غریزه بر رفتارشان) چرا من نتوانم این تاثیر را بر بیست نفر بگذارم؟ پس زنده‌باد امید حقیر. که اگر نبود، در سراب‌های بیهوده‌ی «چگونه گفتن؟» گم می‌شدیم. و چه بیهوده گم‌شدنی؟!

اما رود راویانی که به «چگونه گفتن؟» می‌اندیشند، از یک نا امیدی بزرگ سرچشمه می‌گیرد. آنان در ناامیدی آوردن حرفی جدید در زیر سقف چرخ گردون، تنها به «چگونه گفتن؟» می‌اندیشند. آقایان و خانم‌های محترم! آیا شما هم‌چنان امیدوارید از «تولستوی» و «استاندال» بزرگ‌تر شوید. آیا گمان می‌کنید می‌توانید حرفی بزنید که پیش از شما همه‌ی بزرگانی که نامشان برده شد و نشد، نزده باشند. پس ما در انتهای تاریخ «چگونه گفتن؟» ایستاده‌ایم. زیرا که تنها این تاریخ است که خطی است. تاریخ «چه گفتن؟» از دایره‌هایی تودرتو پدید آمده است که همواره وقتی احساس می‌کنی در انتهای یک راه هستی (خوب که دقت بکنی) می‌بینی که در ابتدای راه دیگری ایستاده‌ای . پس زنده‌باد ناامیدی بزرگ. که اگر نبود، در باتلاق‌های «چه گفتن؟» فرو می‌رفتیم. و چه ناصواب فرو رفتنی؟!

اما دوستان من! همه‌ی آن‌چه گفته شد، در برابر آن‌چه که انتهای راه این دو دسته است، شگفت‌انگیز نیست. آن‌که صواب را در رسیدن به پاسخ «چه‌گفتن؟» می‌بیند، اگر برگزیده و راهرو باشد، حرف جدیدی خواهد یافت. اما معادله به همین سادگی نیست. زیرا این حرف جدید دقیقا به همین سبب که تا به حال گفته نشده، در فرم‌های پیشین نمی‌گنجد. زیرا که هر مظروفی، ظرف خاص خود را می‌طلبد. مگر می‌شود حرف «تولستوی» را در فرم «داستایفسکی» پیچید؟ به همین دلیل است که نویسنده‌ی صادق ما چه بخواهد و چه نه، فرمی جدید می‌آفریند.

اما آن که حق را، پی‌گیری «چگونه گفتن؟» می‌دانند، اگر به میزان کافی از هوش و پشتکار برخوردار باشد، خواهند دید که با آفرینش فرمی جدید، (از دگرگونه کردن ساخت زبان یا چینش دیگرگونه‌ی اجزا روایت و ...) به یک «چه‌ی؟» جدید، دست یافته‌اند. آخر مگر می‌شود شما ابعاد لیوان را دگرگون کنید اما باز هم لیوان داشته باشید؟ آن چه اینک در دست شماست یا پارچ است یا استکان و یا هر چیز دیگر. اما هر چه هست دیگر لیوان نیست. به همین سبب است که با توصیفات «تولستویی» نمی‌شود جهان «چخوفی» خلق کرد.

عجب طرفه حکایتی! راهیان «چه گفتن؟» در انتها به یک «چگونه‌ی» نوظهور می‌رسند و سالکان «چگونه گفتن؟» به یک «چه‌ی» نوآمده.

اما اینک که به پایان رسیده‌ایم، نتیجه اخلاقی داستان ما چه می‌شود؟ ؛ واضح و مبرهن است که بزرگان را نه شکلات‌های کودکی بلکه ملال‌های بزرگ‌سالی، بزرگ می‌کند. ملالی که در ابتدا پرسشی دارد و در انتها (برای ثابت قدمانش) شهد شیرین برگذشتن. برگذشتن از یک تاریخ نه برگذشتن از چند جایزه و چند تایید و چند تیراژ و چند نویسنده‌ی کودک‌ماب سرخوش از شکلات. برگذشتن ازخود. آری! برگذشتن از خود با یک پرسش: «داستان چیست؟»



نظر خوانندگان: 8 نظر
 
 
نقل مطالب تنها با لینک مستقیم و ذكر نام و آدرس مجله ادبي قابيل، آزاد است