صفحه‌ی اول | تماس | RSS



گفتگو با دان شائون، نویسنده / مترجم: فرشید عطایی

چگونه نويسنده شدي؟ و چرا مي نويسي؟

به نظرم نويسنده شدن من يك اتفاق بود. من در يك جامعة كوچك روستايي در «نبراسكا» بزرگ شدم و به هيچ وجه پيشزمينة ادبي نداشتم. به نظرم نويسنده شدن من بر مي گردد به طبقة اجتماعي ما كه طبقة كارگر بود. پدرم كارگر ساختمان بود و مادرم خانه دار. هيچ كدامشان از دبيرستان فارغ التحصيل نشده بودند. در سنين نوجواني، هيچ آدم بزرگسالي را دور و بر خودم نمي ديدم كه براي لذت بردن كتاب بخواند.

ولي اين وضعيت مرا دلسرد نكرد و من خودم دنبال مطالعه رفتم و به خواننده اي دوآتشه تبديل شدم، هرچند البته از نظر ديگران كمي عجيب بود. در واقع بايد بگويم كه من بچه اي نسبتاً عجيب بودم؛ مثلاً در خواب راه مي رفتم، با خودم حرف مي زدم، و وقت زيادي را صرف بازي هاي خيالي مي كردم كه بعضي وقت ها باعث شرمندگي والدينم مي شد (مثلاً تا چندين روز وانمود مي كردم كه كور هستم). خلاصه اگر والدينم كمي وضع مالي شان بهتر بود من مي بايست بخش اعظم دوران كودكي ام را به روان درماني مي گذراندم.

البته من از خودم مي پرسم كه يك روان درمانگر چه كاري مي توانست برايم انجام بدهد چون حقيقت اين است كه من در دوران كودكي، «واقعيت» برايم مفهوم بسيار ظريفي بود. اولين خاطره اي كه از كودكي ام به ياد دارم مربوط به 2 سالگي ام است؛ يكي از روز هاي كريسمس با مادرم به يك فروشگاه بزرگ رفته بودم؛ من در ميان پيراهن هايي كه از چوب رخت هاي مدور آويزان بودند پنهان مي شدم. با خودم مي گفتم كه گم شده ام؛ از نظر من دور تا دورم فقط پيراهن نبود بلكه يك جنگل كامل و بي پايان مرا احاطه كرده بود، و به همين دليل نمي دانستم چگونه بايد از آنجا خارج شوم. به ياد ندارم كسي صدايم كرده باشد، فقط يادم هست وقتي سرانجام پيدايم كردند، مادرم عصباني بود و فروشگاه نيز خالي و تعطيل. نكتة عجيب در مورد اين خاطره اين است كه من به ياد دارم كه مادرم و يك مرد كه كت قرمز روشن با دكمه هاي طلايي رنگ و يك كلاه مشكي دراز پوشيده بود، من را پيدا كردند. من خودم مي دانم كه چنين مردي وجود نداشت هرچند اين مرد، به طور خيلي واضح در خاطره ام وجود دارد. مادرم ادعا مي كرد كه اين اتفاق به هيچ وجه رخ نداد؛ او مي گفت من هرگز در يك فروشگاه بزرگ گم نشدم، و حالا وقتي خودم فكر مي كنم مي بينم مثل آن فروشگاهي كه در خاطره ام بود در منطقة روستايي محل سكونت ما، وجود نداشت. در نتيجه من اصلاً نمي دانم آيا اين خاطرة بخصوص هيچ پايه و اساس واقعي دارد يا نه.

من كودك عجيب و غريبي بودم و بعد كه نوجوان شدم عجيب و غريب تر شدم، در آن سال هاي گذر از كودكي به نوجواني، اوج خوش شانسي ام بود كه در كلاس هفتم با معلم فوق العاده اي آشنا شدم؛ آقاي «كريستي» معلم انگليسي ما. او در زمينة نويسندگي خلاق به ما تكليف مي داد و ما مي توانستيم براي كسب امتياز بيشتر، هر كتابي كه مي خواستيم بخوانيم. من از همين جا نوشتن را شروع كردم، خيلي مي نوشتم، تا اينكه اتفاق مهم بعدي رخ داد. در اواسط سال تحصيلي، آقاي كريستي تكليفي به ما داد مبني بر اينكه براي نويسندة مورد علاقه مان نامه اي بنويسيم. نويسندة مورد علاقة من «ري برادبري» بود. من هم نامه اي براي او نوشتم ولي من از بچه هاي ديگر كلاس پيشي گرفتم و رفتم نشاني پستي برادبري را در يك دفتر راهنما پيدا كردم و آن نامه را به همراه چند تا از داستان هايي كه نوشته بودم براي برادبري فرستادم؛ اين داستان ها تقليد برده واري بودند از داستان هاي خود برادبري. شگفت انگيز اينكه برادبري جواب نامة مرا داد؛ از داستان هايم تعريف كرد و حتي پيشنهاد كرد كه نقدي هم براي داستان هايم بنويسد. برادبري بسيار مهربان بود و در مورد كار هاي من خيلي اغراق مي كرد؛ گفت كه به نظر او من به زودي مي توانم كار هايم را منتشر كنم. من حدود 13 سال داشتم و در همين موقع بود كه تصميم گرفتم نويسنده بشوم. شروع كردم به فرستادن داستان هايم براي مجلات، و نمي دانستم نامه هاي عدم پذيرش كه از مجلات به دستم مي رسيد نامه هاي تشريفاتي و فرماليته هستند. تا زماني كه براي رفتن به دانشگاه به شهري ديگر بروم، نوشتن برايم عادتي هميشگي بود. در دانشگاه استادانم مرا تشويق به نوشتن مي كردند، از جمله «رجينالد گيبنز» يكي از مربيان تمام عمرم، كه سرانجام كتاب اول مرا با عنوان «Fitting Ends» منتشر كرد.

حالا كه فكرش را مي كنم مي بينم من آدم بي نهايت خوش شانسي بودم. پدر و مادري داشتم كه هرچند رفتار عجيب و غريب من گيج شان مي كرد ولي مهربانانه تحملم مي كردند؛ در سال هاي جواني و دانشكده درست سر بزنگاه با معلماني آشنا مي شدم كه مرا تشويق مي كردند؛ و سرانجام با آدم بسيار سخاوتمند و بزرگواري آشنا شدم كه اگر مهرباني او نبود من هرگز اعتماد به نفس لازم براي طي كردن مسيري را كه پشت سر گذاشته ام، نداشتم.

در جواب به اين پرسش كه چرا مي نويسم نمي توانم هيچ هدف بزرگي را ذكر كنم. نوشتن براي من موجب لذت و آرامش است، شايد نوشتن، عملي وسواسي است كه اتفاقاً به لحاظ اجتماعي داراي هويتي قابل قبول است. انتخاب نويسندگي، به هيچ وجه عملي منطقي نيست؛ من نمي دانم آيا احساس غرور كنم يا شرمندگي از اينكه زندگي ام را وقف كاري كرده ام كه از خيلي جهات بچگانه و احمقانه است و توجيه كردنش دشوار. من دوست دارم در نوشته هايم ادا در بياورم، شخصيت و موقعيت خلق كنم، كلمات را دوست دارم، جملات زيبا را دوست دارم. من هيچ هدف والا و متعالي براي نويسندگي در ذهن ندارم؛ هرچند، البته، بايد معتقد باشم كه ادبيات بعضي وقت ها داراي نيروي مرموزي براي دگرگون كردن آدم ها است، چون من هم يكي از قربانيان ادبيات هستم.

كمي توضيح بده وقتي مي خواهي داستاني را خلق كني چه روندي را طي مي كني. از كجا الهام مي گيري؟ چگونه به داستاني دست پيدا مي كني و چگونه آن را به پايان مي رساني؟

جواب دادن به اين سؤال برايم مشكل است چون من در نگارش هر داستان به شيوة متفاوتي عمل مي كنم، و از طرفي توضيح روند نويسندگي من اساساً كار كسل كننده اي است. من داستان هايم را معمولاً به صورت بخش هايي كوچك مي نويسم و اين بخش ها ذره ذره كنار هم جمع مي شوند؛ براي نوشتن داستان هايم از هر چيزي الهام مي گيرم؛ گزارش روزنامه ها، شايعات، چيز هايي كه به طور گذرا مي بينم، خاطرات. بخش هاي كوچك مزبور دوباره نويسي مي شوند، صيقل داده مي شوند، و در طول هفته ها يا ماه ها و يا سال ها تبديل به داستان واحدي مي شوند. وقتي نوشتن داستان را به پايان بردم ديگر برايم دشوار است كه چيزي با عنوان «روند» را به ياد بياورم چون كل اثر از بسياري حالات ذهني كوچك من آنچنان جدا مي شود و از طرفي من آنقدر در دنياي خيالي داستان به سر برده ام كه داستان ديگر اثري «خلق» شده به نظر نمي رسد. طوري است كه انگار شخصيت هاي داستاني و دنيايشان هميشه وجود داشته؛ آنها قيل از شروع داستان وجود داشتند، و پس از پايان يافتن داستان همچنان به زندگي خود ادامه مي دهند.

با نوشتن يك داستان سعي داري به چه چيزي دست پيدا كني؟ مي خواهي خواننده با خواندن داستانت چه جور تجربه اي را از سر بگذراند؟

من برنامة از پيش تعيين شده اي ندارم، حقيقتش وحشت دارم از اينكه برنامة از پيش تعيين شده داشته باشم. عقيده اي وجود دارد مبني بر اينكه داستان كوتاه يا رمان يك بستة كادو پيچ شده است كه درونش يك «ايدة بزرگ» يا «فكر عميق» وجود دارد، و اين طرز تفكر رايج در آموزش نويسندگي به جوانان است. (مثلاً بر روي يكي از برگه هاي تمرين پسرم اين جمله نوشته شده: «مضمون» اين داستان چيست؟ به نظر شما نويسنده چه مي خواهد بگويد؟) به نظر من يكي از بزرگ ترين مشكلات يك هنرمند در جامعة معاصر اين است كه بايد همه چيز را براي مصرف آسان، به صورت بسته بندي در آورد. «واكر پرسي» در مقاله اي با عنوان «» به اين نكته پرداخته؛ او در اين مقاله در مورد تقسيم بندي بين «متخصص و غير متخصص» و «سازنده و مصرف كننده» در يك جامعة تكنولوژيك مدرن، صحبت مي كند. به اين معني كه «متخصص و سازنده» «مي داند و مي سازد» ولي مصرف كننده «نياز دارد و مصرف مي كند»؛ سازنده، «تجربه اي تفريحي» را مي آفريند تا «نيازي تفريحي» را مرتفع كند. ما در جامعه اي به سر مي بريم كه مي تواند اثر هنري شخصي اي مثل «جيغ» «ادوارد مونك» را به يك نمونة زيركانه از «كيش» تبديل كند با يك كارخانة كوچك در پشت سر آن.

به نظر من يكي از علاقه هاي اصلي من به عنوان يك نويسنده آن لحظاتي هستند كه غير قابل بسته بندي اند و اينكه برعكس، چيز هايي را كه پيشاپيش بسته بندي شده اند دوباره مرموز و مبهم جلوه بدهم. ما در جامعه اي به سر مي بريم كه مدام دارد خود را به صورت چكيده و خلاصه در مي آورد و از وجود «بصيرت هاي بي بو و خاصيت» و «مضمون» و «پيام» حسابي ورم كرده. من اصلاً به اين عقيده كه در ادبيات داستاني بايد «تجلي حقيقت» وجود داشته باشد، علاقه اي ندارم. در عوض، چيزي كه براي من بسيار ارزش دارد «ابهام» و «عدم قطعيت» و «رمز و راز» است. فكر نمي كنم بتوانم روي يك سكو بايستم و چيزي را به طور قانع كننده وعظ كنم؛ ترجيح مي دهم من و خواننده ام روي زمين در كنار هم بايستيم و هر دومان در برابر لحظات غير قابل توضيحي كه پيشتر در موردشان صحبت كردم گيج و متحير بشويم.

به نظر تو اهميت فرهنگي داستان كوتاه در چيست؟ به اين معني كه داستان كوتاه چگونه بر جهان تاْثير مي گذارد؟ (البته اگر تاْثيري بگذارد)

فكر نمي كنم وظيفة من (يا هر نويسندة ديگري) باشد كه بخواهد جهان را براي مردم توضيح بدهد يا جامعه را كه مفهومي بزرگ است به صورت يك كپسول در آورد و خلاصه كند. هر چند سال يك بار نويسنده اي در صفحات مجلة «هارپرز» گلوي خود را پاره مي كند كه اهميت فرهنگي او چيست. اينگونه نويسندگان قدرت نويسندگان قرن نوزدهمي مانند «ديكينز» را دستاويز قرار مي دهند ”تا با جامعه سخن بگويند و بر آن تاْثير بگذارند“ و از اين حرف ها. نويسندگان ادبي مختلفي هستند كه آرزوي زندگي در گذشتة درخشان را دارند چون آن وقت مي توانستند در جهان قدم بزنند و بيانيه صادر كنند؛ آن زمان هايي كه «شخصيت هاي بزرگ ادبي» بر روي زمين راه مي رفتند: فيتزجرالد! همينگ وي! مِيلر!

در مورد خودم بايد بگويم كه فكر نمي كنم آنقدر ها زرنگ يا جاه طلب باشم كه «از نظر فرهنگي مهم» باشم، و فكر نمي كنم دلم بخواهد چنين اهميتي داشته باشم. من طرفدار «بيانيه هاي بزرگ» و «خلاصه كردن جامعه» نيستم. نويسندگاني كه من تحسين شان مي كنم و الگويم هستند وارد «فرهنگ» نمي شوند، آنها وارد «افراد» مي شوند، تقريباً هم پنهاني. داستان هاي كوتاه و رمان هاي بخصوصي هستند كه من بار ها و بار ها آنها را خوانده ام؛ اين آثار، تجارب و درك من از جهان را غنا مي دادند؛ آنها به لحاظ شخصي برايم بسيار اهميت داشتند. از ميان اين آثار به اينها مي توانم اشاره كنم: «Imagine a Great White Light» اثر «شيلا شوارتس»، «The Progress of Love» اثر «آليس مونرو»؛ «The Man Who Was There» اثر «رايت موريس»؛ «Escapes» اثر «جوي ويليامز»؛ «Brothers and Keepers» اثر «جان ادگار وايدمن»؛ «Death of the Heart» اثر «اليزابت بوون»؛ داستان كوتاه «That Evening Sun» و رمان «The Sound and the Fury» اثر «ويليام فاكنر»؛ و بسياري آثار ديگر. اين آثار مثل ارواحي بر لبة خودآگاهي روزانه پرواز مي كنند در تمام مراحل زندگي همراهم هستند؛ آنها هميشه بخشي از تفكرات من هستند. من اگر هم سوداي تاْثير گذاري بر جهان را داشته باشم براي من به اين معنا است كه چيزي بنويسم كه يك خواننده، يك فرد بخصوص، آن نوشتة مرا هر جا مي رود در ذهن داشته باشد، نوشته اي كه خواننده آن را بسيار دوست خواهد داشت و تمام عمر آن را به ياد خواهد داشت. همين لحظات ارتباط خصوصي بين نويسنده و خواننده براي من خيلي جالب تر از اين است كه نويسنده در سطح عمومي و گسترده داراي جذابيت باشد؛ اين را هم بگويم كه افراد بسياري هستند كه من دوست ندارم جزو خوانندگان من باشند. مثلاً هنگامي كه براي تبليغ كتابم به سفر مي رفتم، مواردي پيش مي آمد كه دلم مي خواست كتابم را از دست يك سري افراد قاپ بزنم (اين افراد هم متاْسفانه بيشتر شان روزنامه نگار بودند) و به آنها بگويم: ”اين كتاب به درد شما نمي خورد. من اين كتاب را براي شما ننوشتم. اگر برويد يك كتاب ديگر برداريد بخوانيد راضي تر خواهيد بود.“ البته نمي خواهم اين به حساب نخبه سالاري گذاشته شود، هر چند به نظرم نخبه سالاري محسوب مي شود. من نمي خواهم كتابي بنويسم كه براي هر كس باشد، كتابي كه براي يك نسل باشد، براي يك كشور يا قوميت بخصوص باشد؛ در عوض، اميدم اين است كه با خوانندگان آثارم ارتباط برقرار كنم، خوانندگاني كه چيزي براي دوست داشتن در اين داستان ها بيابند. يكي از نكات دردآور و زيبا در مورد رمان «ساعات» «مايكل كانينگهام» اين است كه نشان مي دهد چگونه يك كتاب اين قدرت را دارد كه به ملايمت و به آرامي و در عين حال عميقاً بر انواع مردم در گذر زمان، در گذر يك قرن، تاْثير بگذارد و اينكه آن مردمي كه آن كتاب بر آنها تاْثير گذاشته به لحاظ معنوي مثل يك زنجيره به هم متصل شوند. اين البته لزوماً تاْثير فرهنگي نيست ولي به نظر من خيلي خيلي بهتر و زيبا تر و اميد بخش تر است و به كار كرد فرضي هنر نيز بسيار نزديك تر است.

به نظر تو بزرگ ترين مانع براي يك داستان نويس چيست؟

به نظر من احتمالاً تنهايي. فكر مي كنم بيشتر آدم ها يك دورة كارآموزي را طي مي كنند كه در طي آن خيلي كم پيش مي ايد كار آدم تاْييد شود، براي داشتن يك زندگي معمولي هم كه كلي فشار ها را بايد تحمل كرد (پول در آوردن، عاشق شدن، بچه بزرگ كردن) تمام اينها باعث مي شوند صرف زمان زياد براي نوشتن سخت شود؛ نوشتن اثري كه ممكن است خيلي خوب از كار در نيايد و اگر هم خوب از كار در بيايد شايد ناشري برايش پيدا نشود. بايد كسي را داشته باشي تا مدام تو را تاْييد كند و بگويد كاري را كه داري انجام مي دهي ارزشمند است، حتي موقعي كه شناخته شدي و اثرت منتشر شد و نقد هاي خوبي هم بر ايش نوشتند. شخص نمي تواند (يا دست كم من نتوانسته ام) ارزش كاري را كه انجام مي دهد زير سؤال نبرد، به نظرم به همين دليل هم هست كه روي همان قضية «اهميت فرهنگي» متمركز مي شوند. بخش اعظم رضاي خاطر گذراندن ساعات طولاني در تنهايي بايد بلافاصله از درون نويسنده حاصل شود، ولي بخش زيادي از رضاي خاطر طولاني مدت، به طرز عجيبي از بين مي رود. مثلاً من كتاب «در ميان گمشدگان» را در سال 1999 به پايان رساندم، هرچند بابت تمام نقد هاي خوبي كه براي آن كتاب نوشته شد خيلي خوشحالم و به خودم مي بالم ولي حقيقت اين است كه احساس مي كنم آن كتاب ديگر مال من نيست. من الان روي كار جديدم متمركزم، كه البته دارد در خلوت تنهايي خلق مي شود. طبيعتاً اين ترس را دارم كه كتاب جديدم به هيچ وجه خوب از كار در نيايد، عليرغم تمام حرف هاي خوب و مثبتي كه مردم دارند در مورد كتاب «در ميان گمشدگان» مي گويند.

داستان هاي تو ظاهراً با راز و رمز هاي اساسي و شناخت ناپذير زندگي كلنجار مي روند. آيا نوعي ايمان مذهبي يا فلسفة معنوي موجب مي شود كه به اين مسائل بپردازي؟ يا اينكه خود عمل داستان نويسي تو را به اين قلمرو مي كشاند؟

من آدم مذهبي به معناي سنتي اش نيستم؛ تقريباً با شرمندگي بايد بگويم كه من اساساً انسان گرايي نادين مدار هستم؛ قسمت اعظم آرامش معنوي را از آدم هايي به دست مي آورم كه بسيار دوستشان دارم و نيز از آثار هنري و ادبي اي كه بر من تاْثير گذاشته اند. البته به اين قضيه معتقدم كه عمل نوشتن داستان يا هر گونه عمل خلق اثر هنري، داراي وجه معنوي است. ولي اگر هم فلسفة معنوي داشته باشم اين فلسفه مدام در حال تكامل و تحول است و من هنوز در حال كشف چنين فلسفه اي هستم و اميدوارم هميشه در حال كشف آن باشم. به نظر من وابستگي خشك و مطلق به هر گونه باور در زمينة «حقيقت»، عامل بسياري از شرارت ها در جهان است. «مهرباني» ارزشي عام است كه من مي توانم از آن دفاع كنم، ولي همين عمل نيز مي تواند به عملي پيچيده و چند وجهي و خطرناك تبديل شود.

به نظر مي رسد بسياري از داستان هاي تو در مرز «رئاليسم جادويي» قرار دارد؛ مثلاً «مرد ايمني»، «من بزرگ». آيا اين قضيه خودآگاهانه است؟ لحظاتي بود كه حس مي كردم داستان هاي مجموعة «در ميان گمشدگان» به سمت داستان هاي خيال پردازانه و سوررئال تغيير جهت مي دهند. آيا مي تواني در اين مورد توضيح بدهي؟

خب، به نظر من اين قضيه از يك طرف بر مي گردد به آثاري كه آن اوايل بر من تاْثير مي گذاشتند؛ من با خواندن مداوم كتاب هاي علمي-تخيلي و ترسناك بزرگ شدم، و هنوز هم به اين نوع كتاب ها را دوست دارم. از طرف ديگر، من احساس مي كنم كه زندگي آمريكايي ها اغلب نسبتاً عجيب و غريب و مضحك و مرموز و اضطراب آور است، هم در حوادث بزرگ و هم در جزئيات ريز. به اين مثال ها توجه كن: هواپيماي مسافربري اي به درون يك آسمان خراش مي رود؛ دختر بچه اي را آرايش غليظ مي كنند و لباس زن هاي پتياره را تنش مي كنند؛ مادري در تگزاس در راهرو خانه دنبال پسرش مي دود تا او را بگيرد و در وان حمام خفه اش كند؛ قورباغه ها درياچه اي در «مينسوتا» دو سر و پا هاي اضافي دارند. آيا اينها رئاليسم جادويي است؟ من آن موقع كه در شيكاگو زندگي مي كردم، پير مردي را ديدم كه در يك خيابان شلوغ سكندري خوران مي دويد و فرياد مي زد: ”خانه ام اتش گرفته! خانه ام آتش گرفته!“ در حالي كه مردم بي توجه به او شتابان به سر كار خود مي رفتند. بچه كه بودم همسايه مان گوزن هايي را كه شكار مي كرد از شاخ شان از يك درخت نارون آويزان مي كرد، و وقتي طوفان مي شد من پشت پنجره مي ايستادم و گوزن ها را كه در باد دور خود مي چرخيدند تماشا مي كردم. يك بار به هنگام دانشجويي، ناگهان وسط شب از خواب پريدم و وقتي به خودم آمدم ديدم پشت ميز تحريرم نشسته بودم و در حالت خواب داشتم بر روي يك برگ كاغذ، دايره مي كشيدم. شايد من حساسيتي بيمارگونه دارم، ولي اينها چيز هايي هستند كه من به آنها توجه مي كنم و به ياد مي سپارم. من اغلب اين نگراني را دارم كه زندگي خودم تغيير جهت بدهد و سوررئال و خيالپردازانه بشود، به نظرم به همين دليل است كه زندگي ام را به داستان تبديل مي كنم.

نقدي بر كتاب «در ميان گمشدگان» اثر دان چائون

نويسنده: بورلي لوري

در اواخر دهة 1970 يك ترانة سنتي مد بود كه در آن با اندوه به اين واقعيت اشاره مي شد كه در هر حال و در هر شرايطي ”هميشه يك نفر از پيش ما مي رود.“ در مجموعة داستاني فراموش نشدني و هراس انگيز دان چائون با نام «در ميان گمشدگان» اين موضوع كه كسي ما را ترك خواهد كرد به طور مداوم وجود دارد.

يك شوهر جوان در آشپزخانه كله پا مي شود، و تا وقتي همسرش او را پيدا كند جسدش كاملاً سرد شده. پسر 15 ساله اي با بي خيالي براي دوست خود دست تكان مي دهد و مي گويد: ”شايد فردا ببينمت“، بعد هم مي رود پشت يك بوتة گل ياس و ناپديد مي شود؛ 15 سال مي گذرد ولي هنوز اثري از او نيست. چهار تا از جوان ترين و شاداب ترين برادران ايالت «وايومينگ» براي 25 سال به زندان فرستاده مي شوند. يك عمو، برهنه بر روي صخره اي مي نشيند و مغز خود را بيرون مي ريزد. نوزاد ها مرده به دنيا مي آيند و يا اندكي پس از تولد مي ميرند. يك مرد جوان تنها و بي كس، پس از رفتن به يك «بانك اسپرم» بر روي تخت خود دراز مي كشد و با خود فكر مي كند آيا در جايي از اين دنيا كسي شبيه به او هست.

مادران به سفر مي روند، پدران دست به فرار مي زنند. در بعضي موارد آدم ها از جايي به جاي ديگر مي روند و تبديل به چيزي مي شوند كه يكي از شخصيت ها آن را كاريكاتوري از خويشتن قبلي شان مي خواند. تصور مي كنند كه دارند كوچك تر مي شوند، دارند زندگيِ فرضيِ كس ديگر را تجربه مي كنند يا در شرايط بي هوشي به سر مي برند. «آيا وجود داريد؟“

ولي آدم هايي كه اين سؤال از آنها پرسيده مي شود در واقع جواب را نمي دانند. يكي از آنها اينگونه نظريه مي دهد: ”بعضي وقت ها پيش خودم فكر مي كنم اگر كسي تو را نشناسد تو هيچ كس نيستي.“

در داستان بسيار زيباي عنوان كتاب، يك اتوموبيل به طرز مرموزي به درون بزرگ ترين درياچة «نبراسكا» مي رود. هيچ كس اتوموبيل را در حال پرتاب شدن به درون درياچه نديد، هيچ كس صداي افتادن اتوموبيل به درون درياچه را نشنيد، و بنابراين اتوموبيل براي مدت شش هفته در آن درياچه مي ماند، اين اتوموبيل تبديل مي شود به تابوتي براي خانوادة «موريسن» كه قضية گم شدنشان را همه مي دانند؛ آنها با كمربند هاي بسته و چشمان كاملاً باز و مو هاي پريشان در اتوموبيل نشسته اند و مادر هم پشت فرمان است. پليس در اين بين تصاويري از خانوادة موريسن را به مردم شهر نشان داده: سه بچة خردسال شان، و مادر و پدرشان. مردم شهر گمان مي كنند كه آن خانواده را مي شناسند، ولي از آنجايي كه قضية خانوادة موريسن از جاي دوري چون «اكلاهما» گزارش شده، به ذهن هيچ كس نمي رسد كه درياچه را زه كشي كنند.

راوي كتاب «در ميان گمشدگان» يكي از پسر هاي محل است، يك دانشجوي ترك تحصيلي به نام «شان» كه در يك ويديو كلوپ كار مي كند. او به ما مي گويد: ”مادرم يك كلبه در كنار درياچه داشت. اين كلبه از آن قسمت از درياچه كه جسد ها پيدا شد چندان دور نبود. وقتي اتوموبيل را از آب بيرون مي كشيدند مادرم از ايوان پشتي نگاه مي كرد. او مي توانست صداي بي وقفة زنجير يدكي را بر روي سطح ساكت و آرام درياچه بشنود. اتوموبيل وقتي بالا آورده شد، آب قهوه اي و خاكستري رنگ از پنجره ها و صندوق عقب و كاپوت آن بيرون زد. پنجره هاي اتوموبيل نيمه باز بودند و اولين گمان مادر من اين بود كه احتمالاً حيواناتي نيز درون اتوموبيل هستند: ماهي مكنده و ماهي كپور و گربه ماهي و لابستر. بر روي بدنة سفيد اتوموبيل خطوطي از جلبك چسبيده بود. مادرم وقتي ديد تعداد پليس ها دارد زياد مي شود روي خود را برگرداند.“

مادرِ «شان» تمايلي به ديدن جسد ها ندارد. او خودش به اندازة كافي غم و غصه دارد، و در فكر اين است كه بالاخره روزي به سفر برود. وقتي هم سرانجام مي رود، «شان» در حالي كه به به ياد خانوادة موريسن مي افتد، براي پيدا كردن مادر خود، مي دهد درياچه را زه كشي كنند ولي اثري از مادرش نيست، نه در آن درياچه و نه هيچ جاي ديگر. و او مدام از خود مي پرسد كه مادرش كجا رفته.

در داستان «مرد ايمني»، شخصيتي به نام «سندي»، كارمند بيمه، به شكل ديگري دچار نگراني مي شود. ”او (سندي) به معني دقيق كلمه احساس پارانويي بودن نمي كند، هرچند بوي حوادث، بوي مرگ ناگهاني و غير قابل توضيح، هميشه همراه او است.“ سندي در تلاش است تا با مرگ شوهر جوان خود كنار بيايد. البته سندي بيشتر ساعات زندگي خود را در فعاليت مي گذراند؛ از دو دختر 8 و 10 سالة خود مراقبت مي كند، سر كار مي رود، با دوستي ناهار مي خورد، با مادر بد قلق خود كنار مي آيد. اما ناباوري مانند توده اي مه، افكار او را احاطه مي كند. او مي ترسد كه دير يا زود مردم بفهمند ”كه او واقعاً يكي از آنها نيست؛ اينكه او كاملاً در يك مكان متفاوت به سر مي برد.“

سندي فقط با وجود يك عروسك بادكنكي در اندازة طبيعي يك آدم واقعي به نام «مرد ايمني»، است كه به آرامش مي رسد. در بروشور اين مرد عروسكي اين جمله آورده شده: ”يار و ياور زنان براي زندگي شهري. يك عامل بازدارندة بصري براي اينكه وقتي در خانه تنها هستيد يا در اتوموبيلتان داريد رانندگي مي كنيد ديگران گمان كنند كه كسي از شما محافظت مي كند.“ سندي هر روز صبح «مرد ايمني» را باد مي كند و آن را در اتوموبيل خود روي صندلي قسمت شاگرد مي نشاند. شب هنگام او را روي يك صندلي در كنار صندلي مي نشاند، رماني را در دستش قرار مي دهد (هر شب نيز يك كتاب تكراري را كه اثري از ميلان كوندرا است) و يك چراغ مطالعه را روشن مي كند. اما سندي به وسيلة اين عروسك به آرامش فراواني دست يافته. او با اين عروسك صحبت مي كند، حتي در كنار آن مي خوابد.

در داستان «مي خواهم بدانم مرا داري كجا مي بري“، «چريل» ـ زني اهل شيكاگو كه به زادگاه شوهرش در وايومينگ انتقال داده شده ـ از يك پرندة سخنگو به نام «بيل وحشي» نگهداري مي كند. بيل وحشي در واقع به «وندل» برادر كوچك شوهرچريل تعلق دارد؛ وندل به اتهام تجاوز به عنف در زندان به سر مي برد، و حال در غياب وندل، چريل از بيل وحشي نگهداري مي كند. بيل وحشي نيز به مانند «مرد ايمني» جايگزين ترسناكي براي مورد واقعي است.

اين ترسناكي در داستان «مسافران، آرامش خود را حفظ كنيد“ شكل ديگري به خود مي گيرد. اين داستان اينگونه آغاز مي شود: ”اين ماري است با دختري در دهانش.“ ماجراي اين داستان در يك كارنوال مي گذرد و از ديد شخصيت 22 ساله اي به نام «هوليس» روايت مي شود؛ هوليس نظاره گر رنج و عذابي است كه اين دختر از سوي خواهر زادة جوان خود «اف. دي.» متحمل مي شود. هوليس از وقتي كه برادرش ناپديد مي شود نقش پدر اين بچة 8 ساله را به عهده مي گيرد. همانگونه كه در ادامه مشخص مي شود، دختري كه دستش در گلوي مار است دختر صاحب باغ وحش است؛ او فراموش كرده بود كه بعد از غذا دادن به موش صحرايي دست خود را بشورد. پدرش او را دعوا مي كند: ”روزارييو خيال كرده كه تو موش صحرايي هستي!“ و از بازديد كنندگان مي خواهد كه آرامش خود را حفظ كنند و به آنها مي گويد كه همه چيز تحت كنترل است. سرانجام دست دختر به زور از دهان مار خارج مي شود، ولي هيچ كس آرامش ندارد، و هيچ چيز تحت كنترل نيست، همانطور كه اين قضيه در بسياري از داستان هاي اين مجموعه وجود دارد.

داستان هاي مجموعة «در ميان گمشدگان» عليرغم عدم قطعيت هاي تيره و تاري كه بر آنها سايه افكنده، با قطعيت خاصي دزدانه به طرف شـما مي آيند. دان چـائون كه مـجموعة داسـتـاني پـيشين او بـا عـنوان «Fitting Ends» مورد استقبال قرار گرفته بود، گاه گاه آثاري مي آفريند كه بيشتر مثل طرح هاي قلم انداز هستند تا داستان هاي كوتاه كامل، ولي بيشتر كار هاي او زندگي و طنزي تلخ را زمزمه مي كنند. ترفندي كه او در اينجا با مهارت بسيار به كار برده اين است كه با قطعيت در مورد آدم هايي نوشته كه خود از قطعيت بي بهره اند. اگر شخصيت هاي داستاني او احساس مي كنند كه، همانطور كه «شان» به هنگام توصيف خانوادة غرق شدة «موريسون» مي گويد، ”مانند عالم خواب و رؤيا، نوعي مه تار در اطراف خود دارند“ ولي دان چائون به طور قطع و يقين چنين مهِ تاري را در اطراف خود ندارد.



نظر خوانندگان: 2 نظر
 
 
نقل مطالب تنها با لینک مستقیم و ذكر نام و آدرس مجله ادبي قابيل، آزاد است