
” پرنده بيپرواز“
درباره رمان 141 صفحهاي ” پرنده من“ حرفهاي بسياري گفته و نوشته شده است .مخصوصا كه كتاب ، جايزه رمان بنيادگلشيري و يلدا را برنده شده بود. به نظر ميرسد تعلقات مختلف و نه چندان متفاوت نويسندگان و گويندگان به منابع و دلايل روشن و نا روشن بسيار ،آنقدر باعث بودند ، در آنها چه در مقام مخالف و چه درشان موافق ، صحبتهاي رك و اساسي كمتر به چشم خورده و در كليشه هميشگي كليگوييها گرفتار ماندهاند. البته كه نگارنده هم به عنوان جزئي از اين جرگه تعلقات خود را با خود دارد اما و با اين وجود، لااقل خواهد كوشيد آنچه را كه تكرار شده بازهم مكرر نكند .
با وفي و نوشتههايش پيشتر از اين سالها آشنا شده بودم ،يعني قبل از پرندهاش و حتي ”حتي وقتي ميخنديم “ و البته بعد از” درعمق صحنه“.تلاش او را در داستانهايي كه در هفتهنامه ”آدينه“ تبريز و با همت غلامحسين فرنود مرتب چاپ ميشدند ميستودم.در مقالهايي كه در جريده عصرآزادي تبريز چاپ كردم ، روح در عمق صحنهاش را با رمان ” دعوت به مراسم گردن زني“ ولاديميرناباكف مقايسه كرده ، جسارتش را درپرداختن به مسايل اجتماعي ممنوع با جسارت به يادماندني فروغ عزيز همسان ديدم. تا اينكه اتفاق ”پرنده من“ و طرح آن در تاريخ داستاننويسي ايران به وقوع پيوست و بالاخره طرح مسايل زيادي كه توانست اين كتاب و نويسندهاش را بهانه بروز خود سازد.
” پرنده من“رماني است با روايت خطي ، با جملات كوتاهي كه كمترين حروف ربط را در خود نشان دادهاند تا قاطعيت خود را در زماني به اثبات رسانده باشند كه جملههاي بلند و مرتبط ، خواننده را به عمل انديشيدن واداشته و از اين راه آزادي اعتراض و حتي انكار را اعطاء ميكنند.به عبارت ديگر خاصيت جملات كوتاه در داستان ، به پايان آوردن سريع كلام است براي تمام كردن حرفي كه ميتوانست فعلا محل مناقشه باشد. براي اين منظور پاراگرافهاي كوتاه و گاه يكيدو جملهايي و فصلبنديهاي با سطور اندك هم كمك شاياني كردهاند. اين اتفاقات وقوع داشتهاند تا رمان درست و كيپ در حجم حوصله كوتاه خواننده متوسط وعمومي ادبيات امروز بگنجد .
ماجرا مربوط ميشود به تكگويي يك زن راوي . او نتوانسته با خود و درون خود به آن تنهايي برسد كه او باشد و كلمه و درهم شدن ذهن او و جسم آنها بلكه پيشاپيش به ياد دارد كه براي ديگران (شنونده يا خواننده ) مي نويسد ، دوستاني كه بايد توقع اذهان آنها را در نظر گرفته و حرفهاي نزديك دلشان را گفت.شوهرش قصد دارد براي گريز از مشكلات اقتصادي خود و خانوادهاش و رسيدن به احتمالا آزادي متصور فردياش ، به كانادا برود. تا باكو ميرود .مدتي در آنجا مشغول كار ميشود سپس به خاطر خيلي چيزهايي كه همين جا داشت اما نميديد بازميگردد. اما راوي از جايگاه يك زن ايراني به اطراف خود نگاه ميكند. همه چيز را نابسامان ديده ،نميداند چرا ميخواهد آنها را چگونه به سامان بياورد.عليرغم تاكيدات ناشيانه راوي ، او در كليت رمان ، نماينده زن ايراني ميماند، سفرهاي براي تاراج وبهرهجويي و بالاخره ناشكري مردان. او ستمديده ، متحمل ، صبور و تودار است. اگر اعتراضي داشته باشد و دادوبيدادي ، از جايگاه ستمديدگي است و ناليدن ، نه در مقام پياده كردن ايدهايي. اما چرا ، در هرحال ارزش بزرگواري پنهان را هميشه با خود نگه ميدارد.
رمان قصد دارد شكوائيهايي باشد بر اين چگونه جايگاه ، اما نميتواند. چون زماني هم كه در آخر آن ، راوي دنبال پرنده بازيافتهاش ميرود، در واقع جاي دوري نرفته ، بلكه در نهايت و با همه ترديد و دودليها در كنار يا نزديك جعفر عشقي ايستاده كه پرنده دارد و زيرلبي براي او ( پرندهاش) سوت ميزند.
نوعش را شما يا نويسنده ميتواند مشخص كند كه چيست اما اين حالت ، حالت آرامش و به اسكان رسيدن روح و فكر است .يعني پايان اتفاق در تاريخ كنش و واكنش شخصيت در داستان و سرانجام سير و جريان حوادث ، براي استنتاج نتيجه مطلوب. و اگر اينگونه است، يعني سقوط همه هيجان خواننده در نايافت انتظاري كه از ايجاد بحران در روحيه او يافت شده بود.
پرنده من يك رمان ساده است ، درزبان ، روايت ، آرايش ساختاري و نگاهي كه به خود وپيرامون دارد. فاقد تصوير پردازي نمايشي است اما پر از تصويرسازي وصفي و روايي از نوع قديمي و خستهكننده.روايت ، از تنوع و جا به جايي تكنيكها ، چنانچه ذهنيت رمان اكنون داراست ، به دور است و تاكيد دارد به ارايه گزارش مستقيم از آرايش اجزاء محيط اطراف نه در شكل جسميتها كه در قالب مفاهيم مثبوت. از ارجاع به اندامسازي در خود ميگريزد . نگاهش به خود وساختبندياش ، ثابت وبيروني است و دوست دارد آنچه از خود نمايش ميدهد يك نماي غير متغير باشد نه گرفتاري در فرم ايجادگر محتواي ديگر و حركت تازه و ناشناخته. حركت اشياء و اشخاص آن از نقطهايي به نقطه ديگر به شكل يك جريان نيست ، لوليدني يا غلت خوردني در خود و با ديگران است ، بي كه تاسفي جدي را برانگيزد.خوانش آن قرار نيست منجر به توليد تفكر داستاني يا هر تفكر ديگري بشود. قرار است حرف دل جماعتي را بازگو كند كه ناچاري بزدلانه ، همه اعتراضشان را در خطر كرده است . اگر تمردهايي هم وجود دارد يا از شدت خستگي است يا از شيطنتهاي پنهاني و ندامتبار كه وجود انديشههاي تاريخي و ديني پرحضور بزودي آنها را رفع يا بينتيجه خواهد كرد. زبان سرراست و بيتظاهر است و اگر گاهي به خطركردني نزديك شده است با آميختن به طنزهاي دمدستي بياثر شده است . زندگي در راهي هموار اما شوسه در حركت است و روايت در سطح ، وقتي فلاكتها را توصيف ميكند رمان را از هر هيجان و احساسي عميق تخليه ميكند. توصيف آن ازشخصيت زن ، بالاخره مقاله بهمن بازرگان را به ياد ميآورد كه در يكي از شمارههاي مجله تكاپو چاپ شده و تاكيد كرده بود : ” زن ايراني در تاريخ آرمانخواهي خود آنچه ميخواهد ، مزرعهايي است با اجاقي روشن در كنار كلبهايي ، شويي و بچههايي در كنار و در ميان حصاري براي دور مزرعه كه اندازه تملك را مشخص كرده باشد . “
گيريم كه در كل متن رمان پرنده من از اجاقي روشن و مزرعهايي ، خبري نيست اما با اين و جود آن ، به سكوني و امكاني تاكيد دارد كه راوي زن آن را ميجويد و نمييابد.
به اين ترتيب ” پرنده من“ نميخواهد يك رمان جدي بوده ، ترجمه جهان امروز ادبيات و دغدغههايش باشد.حتي در واقعگرايي افراطياش به تظاهر درك پيچيدگي ، به پيچيدگي واقعيات امروز نزديك نمي شود . گرفتاريها همانند كه هستند و در پوسته يك متورم ، متورم شده و خوب هم نميشوند.يك زنداني بهتر است همانقدر بداند كه چند ديوار قطور به هم پيوسته ، او را دربرگرفتهاند ، نه بيشتر. اگر غير از اين باشد زندان بزرگ و تو در تو شده ، او را در خود گم خواهد كرد .گم شدن، دلي بزرگ ميخواهد ، شايد آن را نداريم .البته منظورم تاكيد به انديشههاي حاضر جهان و جهاني نيست بلكه حتي مسايل كلان داخل چهارچوب به اصطلاح وطني هم از ديد رمان در كنار مانده است . در واقع خانم وفي در اين رمان حتي از تواناييهاي در عمق صحنه هم عقب نشسته و متني را به وجود آورده كه در نوع خود بارها وبار وجود داشته است . متني است كه عمل پيامرساني را در خط روايت داستاني عاريه ، جاگير كرده و گزارش از محيطي ميدهد كه به آن نگاهي عاجل و سطحي و گذرا داشته است .
با اين همه رمان در همين سطح موفق است . چون به هزارو يك دليل ذائقه خوانندگان متوسط را ارضاء كرده است .سرگرمي خواندن را فراهم آورده ، امكاني داده به نق زدنها ( نه اعتراضي جدي و مداوم ) .تلنگري زده به سكوت، عادت و فراموشي درباره مسايل و گرفتاريهاي روزمره و شامل.از طرفي آنچه ميتواند نوشتههاي اينگونه را اين چنين در پيش عموم قابل قبول جلوه كند احساس فاجعه در عقبماندگي ساختارهاي خانوادگي و اجتماعي است كه رمان واقعيت آن را بازهم مثل يك حقيقت تلخ يادآوري كرده است .مانند دفترچه يادداشت روزانه كه دانستههاي ما را بازهم به ياد ميآورد. ولي اين چندان به ادبيات ،آن هم ادبيات جدي امروز در سطح جهاني ، ربطي ندارد . با اين وجود ، دليلي وجود ندارد رمان را انكار بكنيم . واقعيت اين است نوشتههاي اين گونه ، مخاطبان خاص خود را دارند و در چند سال اخير توانستهاند شايع بوده باشند . كار ” چراغها را من خاموش ميكنم “ ، با توجهي ديگر اما نزديك ، ” بامداد خمار “ و ... نشانههاي خوبي هستند . اينها در جذب خوانندگان خود موفق عمل كردهاند ، به همين دليل هم ارزش فرهنگي بالايي دارند . تا اينجاي مسئله هيچ مشكلي وجود ندارد . اگر منتقدين تا اين حد ، مخالفت كنند ، ديگر خطاست . بالاتر از هر چيز ديگر ، نفي ضرورتهايي است كه منجر و منتهي به توليد چنان آثاري هستند. از سوي ديگر ، نفي آزادي نوشتن و خواندن هم هست . به اين معني كه ، اگر اثري خواننده دارد ، توليد آن از ضرورت وجود آزادي آنها در خواست خود ونوع آن بوده است . مشكل از جايي ديگر شروع شده است . از آنجا كه پرنده من و آثار مشابه با عنوان آثار برتر ادبي ( نه برتر در نوع خود ) قلمداد و معرفي شدهاند . برخورد با چنين نگرشي ، نمي تواند يك اختلاف ساده و قابل گذشت باشد . بلكه چون مفهوم كل ادبيات در ميان كشيده ميشود ، تبديل به يك تعارض خيلي جدي ميشود .
زمانيكه كتابي مانند بامداد خمار با تيراژ چند ده هزاري ، بازار خواننده را درو كرد ظاهرا شوك عظيمي و عجيب بر نويسندگان و منتقدين داستان وارد آمد كه براي نبود خواننده دست به دامن تئوريهاي حتي مريخي شده بودند .آنها نميدانستند يا باور نميكردند دلايل ديگر وزيادي وجود دارند كه بتدريج خوانندگان را از كتاب وداستان و شعر رم دادهاند . بنابراين ناخواسته و ناگفته به آثاري گرايش پيدا كردهاند كه خطوط پذيرش توليد در ميان مخاطبان عمومي را مشخص ميكرد . عدد آنها را ميشد بعدها با عناوين كيفي ديگر جعل كرد.اهداء جايزه به رمان ” چراغها را من خاموش ميكنم “ اولين نشانه و اقدام عملي براي ظهور ديگرگشت پنهاني بود ، و ادامه آن جايزه به رمان پرنده من . نگارنده هيچ مخالفتي با اهداء آن جوايز و جايزههاي احتمالي بعدي ندارد . تاكيدم به نتيجه ذهني و عملي آن نوع اقدامها است . منتقدين و داوران اعلام نكردند به كدام نوع اثر و در چه سطح بررسي جايزه ميدهند . اگر اين اتفاق ميافتاد، مرزبنديهاي مشخص شده ، هر اعتراضي را غيرمنطقي جلوه ميداد. آنها جوايز خود را به آثار برتر داستاني دادند . بنابر اين آثار مذكور را در اين برهه جزو بهترين شمردند. شايد چنين نگرشي ، ميتوانست يك نوع سليقه محدود يا حتي اشتباه تلقي شود و حرف و حديث ديگري داشته باشد .اما حرفها و رفتارهاي بعدي در قبال مخالفتها ، به نظرم را كار را بدتر كرد.
شنيدهها حكايت ميكنند دوستان منتقد و داور گفتهاند اقدام آنها عملي بوده از سر ناچاري و براي تشويق آثاري كه در جذب خواننده موفق بودهاند .چون ادبيات امروز بشدت با كمبود خواننده مواجه شده است . جذب تدريجي خواننده با روشهاي تشويقآميز و بوجود آوردن جماعت كتابخوان ، باعث طرح آثاري جدي نيز خواهد شد . يعني همان خزندگي تا گزندگي .
وقتي يكي از آنها در پاسخ به سئوال ” چگونه رمان صفدر تقي زاده نميتواند در برابر پرنده من موفق به اخذ جايزه شود ؟“ ميگويد ، رمان ايشان خيلي پيچيده است و باعث خستگي خواننده ميشود ، در واقع همان بينش را به عيان ميگفت .يا صحبتهايي كه در جايزه يلدا و جاهاي ديگر سر انتخاب رمان پرنده من شنيده شد ، باز هم نشان از آن تصميم بود .احتمالا دكتر عنايت سميعي در جلسه بررسي نحوه انتخاب آثار براي جوايز، در سراي اهل قلم در موسم نمايشگاه كتاب كه نگارنده هم در مجلس حضور داشت ، صادقانهترين اعتراف داشتند كه گفتند :” اينكه ما به رمان وفي جايزه داديم نه بخاطر اين بود كه آن را رمان خوبي ميديديم بلكه به خاطر اين بود كه رمان برتر وجود نداشت “. يا جواب مدياكاشيگر به ناهيد توسلي كه: ” اسپانسرهاي جوايز طيف كتابهايي را كه بايد جايزه بگيرند مشخص ميكنند و داوران در چهارچوب مشخص شده نظر ميدهند“.
بيان چنين حرفها و حرفهاي مشابه ميتواند نماينگر حقايقي و البته حقايقي تلخ باشد . ميتوانند در حكم راهبردهاي مدبرانه تلقي شوند . نتايج به بار آمده احتمالا گرهگشايي براي منظورهاي انديشيده شده باشد . به هر حال به جامعه كتابخوان ميتوان اميدوار بود . اما از جامعهاي كه كتاب را جدي نميگيرد نميتوان اميد ديگري داشت . همه اينها بيان صادقانهايي هستند كه تا حال از ترس و غرور به ميان نيامدهاند. با اين همه ، اتفاق ديگر نيز افتادني است . ناخبر و ناخواسته ، ذائقه خواننده را هم تعيين و رهبري كردهايم . به ياد ميدهيم از كدام مزه خوشش بيايد ، به او ميفهمانيم رمان يعني اين ، شعر يعني اين ، داستان يعني اين. او در تعريفهاي ارائه شده گرفتار خواهد ماند ، عادت خواهد كرد . روي ديگر سكه هم هست ، حركت نويسندگان از نفي تلاشمنديهاي مكرر به سوي ساده انگاري و سادهنويسي . وقتي جدينويسي سخت است و حاصل ، انزواي ناچار ، پس از مسايل دمدستي خواهيم نوشت . از بازيهاي ساده با زبان سهلالفهم و سرگرم كننده. كمي مسايل سياسي آلوده و آميخته به كمي مسايل اجتماعي ممنوعالبيان كه ديگر زياد هم ممنوع نيست. بقيه هم مربوط ميشود به مديريت روابط براي چاپ و طرح و توزيع.
نه، اين راه گيج به هيچستان ميرود و بس.
مظاهرشهامت
Shahamat729@yahoo.com
www.shahamat.persianblog.com