
در سال 1351 در تهران به دنیا آمد. فعالیت ادبی خود را از سال 69 با سرودن شعر آغاز کرد. از سال 73 به جمع داستان نویسان پیوست و در سال 79 مجموعه داستان " یازده دعای بی استجابت" را منتشر کرد. داستان "کجایی؟" از این مجموعه به عنوان یکی از داستان های برگزیده سال 79 بیناد گلشیری انتخاب شد.
فرجی هم اکنون مجموعه دوم خود را با عنوان " چوب خط" آماه چاپ دارد که داستان "بابا" از این مجموعه در قابیل منتشر می شود. او روزنامه نگار است و همراه با همسر و دختر خود در تهران زندگی می کند. برای آشنایی بیشتر با محسن فرجی، می توانید به
وبلاگ او سری بزنید.
بابا
محسن فرجی
بی مقدمه به رکسانا گفتم آماده شو برویم خانه ی بابا.
نشسته بود وسط اتاق، یک چشمش به تلویزیون بود و داشت سیب زمینی و پیاز رنده می کرد. برگشت و با تعجب به من نگاه کرد که روی مبل نشسته بودم و داشتم جوراب هام را درمی آوردم. با پشت دست، عینکش را بالا زد و چشم هاش را خشک کرد. یک لحظه ی کوتاه، شکل واقعی چشم هاش را بی آن که پشت شیشه های ضخیم عینک باشد، دیدم. آخرین باری که رفتیم چشم پزشک، دکتر گفته بود نمره ی عینکش شش شده است.
گفت پس چرا جوراب هات را درمی آوری؟
فنرهای مبل غژغژ کردند. جوراب هام را گلوله کردم، انداختم زیر میز. نگاه کردم به قوس کمرش. گفتم بوی گند می دهند. از صبح پام بودند. عوضشان می کنم.
کمرش را راست کرد. نیم رخ اش را دیدم که یک لحظه مچاله شد. گفت شرمنده ام، وقت نکردم جوراب هات را بشورم.
گفتم دست هات درد می کند؟
وسایلش را از زمین برداشت و بلند شد. از بوی پیاز چشم هام به سوزش افتاده بود. گفت نه، درد نمی کند. صبر کن شام درست کنم بخوریم، بعد.
گفتم باز هم دروغ می گویی؟
فهمید ناراحت شده ام. رنده و کاسه و سینی را گذاشت روی اپن آشپزخانه. چشم هاش سرخ شده بود. خندید. سرش را به چپ و راست تکان داد، مثل بچه ها گفت نه گلکم، من خوب خوبم.
می دانستم راست نمی گوید. وقتی می رفت اداره، پشت میز کامپیوتر می نشست و یک ضرب حروفچینی می کرد. من می فهمیدم که مدام درد دستش بیشتر می شود. قوس کمرش هم بیشتر شده بود.
رکسانا که روغن را توی ماهیتابه می ریخت، از آشپزخانه گفت خسته ای نازگلک؟
با کنترل، کانال تلویزیون را عوض کردم. گفتم ای.
خندید. گفت بیشتر از "ای" به نظر می آید؟
چیزی نگفتم. همه ی کانال های تلویزیون را گرفتم. هیچ کدام برنامه ای به درد بخوری نداشت. رکسانا دست هاش را شست و آمد توی اتاق.
گفتم تلویزیون چیزی ندارد، خاموشش کنم؟
با سر اشاره کرد که همین کار را بکنم و از توی کشوی نوارها نوار درآورد و در ضبط گذاشت. دکمه ی پخش را زد. ماهی قزل آلای شوبرت بود.
گفتم عوضش کن.
گفت چی بگذارم؟
گفتم یک چیز مبتذل.
و هر دو خندیدیم. رکسانا دوباره رفت توی آشپزخانه و لب گاز ایستاد. وقتی برگشت به اتاق، روبه روی من نشست. زل زد توی چشم هام، موهاش را با دست عقب زد.
گفت حوصله نداری؟
گفتم جاسیگاری کجاست؟
رکسانا بلند شد ضبط را خاموش کرد. دوباره تلویزیون را روشن کردم. تلویزیون تبلیغ ماکارونی نشان می داد. بوی روغن سرخ شده در اتاق پیچیده بود.
رکسانا گفت باید هود بخریم.
گفتم فعلا که اصلا حرفش را هم نزن.
وقتی آگهی بازرگانی به دختر کوچولویی رسید که با ناز، ماکارونی را برمی داشت و به طرف دهانش می برد، رکسانا گفت آخیش، نازی، مثل فرشته هاست.
گفتم آره. جاسیگاری کجاست؟
می دانستم خیلی وقت است دلش بچه می خواهد، اما بابا گفته بود که شرمنده، حاج خانم حوصله سروصدای بچه ها را ندارد. می دانستیم که دروغ می گوید و از مصرف آب و پرشدن چاه می ترسد. وقتی هم که آمده بودیم خانه ی خودمان، قسط و بدهی ها خیلی سنگین شده بود. دکتر به رکسانا گفته بود اگر بچه می خواهید، باید عمل شیرودکا کنی تا جنین سالم بماند. کل مدت بارداری را هم باید استراحت کنی. اگر رکسانا خانه می ماند، از عهده بدهی ها برنمی آمدیم.
رکسانا جاسیگاری را گذاشت روی میز. گفت یکی بیشتر نکش. کارو بار چه خبر؟
سیگار را روشن کردم و پاهام را گذاشتم روی میز. گفتم وحشتناک.
پشت به من، همان طور که داشت به طرف آشپزخانه می رفت، گفت ولش کن، خسته می شوی.
گفتم چی را ول کنم؟ صد جا بدهکاری داریم.
گفت جدی گفتی امشب برویم خانه ی بابا؟
از بیرون سروصدای بچه ها می آمد که از پله ها بالا و پایین می رفتند و جیغ می کشیدند. صدای جیغ و داد بچه ها با صدای بستن محکم در آپارتمان، درهم شد. بعد هم چند نفر شروع کردند با صدای بلند در پاگرد حرف زدن.
سیگار را مچاله کردم در زیرسیگاری و بوی گند فیلترش درآمد. گفتم می بینی بی شعورها یک ذره فهم ندارند؟
رکسانا زیر گاز را خاموش کرد. با لب خند آمد طرف من و نرم گفت ول کن عزیزم، اعصابت را خرد نکن.
گفتم آخر صبح، ظهر ، نصفه شب، همه اش دارند سرو صدا می کنند چقدر الاغ و نفهمند.
رکسانا به آشپزخانه رفت و در یخچال را باز کرد. بطری دوغ را درآورد گذاشت روی اپن. بعد با دست راستش شروع کرد به مالش دادن دست چپش. وقتی فهمید دارم نگاهش می کنم سریع دستش را شید و وانمود کرد که مشغول آماده کردن شام است. واحد بغلی، چنان محکم درشان را بست که در ما هم لرزید. از واحد بالا هم صدای جاروبرقی می آمد.
دوباره تلویزیون را روشن کردم و همه کانال ها را گرفتم. هیچ کدام برنامه ی جالبی نداشت. گفتم وقتی خانه ی بابا بودیم لااقل این قدر سروصدا نداشتیم.
رکسانا داشت در سینک ظرف شویی چیزی می شست. گفت حالا تازه آمده ایم این جا. کم کم عادت می کنی. یادت نیست خانه ی بابا چه قدر سختی کشیدیم.
خانه ی بابا قدیمی و بزرگ بود. یک طرف حیاط ما می نشستیم و یک طرف هم بابا با زن و بچه هایش. توالت و حمام مشترک بود. هر وقت رکسانا می خواست برود دستشویی، باید چادر سر می کرد. چون یا پسرهای بابا خانه بودند و اگر آنها هم نبودند خودش از در پشتی بقالی اش رفت و آمدهای توی حیاط را کنترل می کرد. مغازه اش وصل خانه بود و همیشه با جلیقه خاکستری کهنه و پیراهن آبی کم رنگ اش آن جا نشسته بود و همه جا را می پایید. چون خیلی مشتری نداشت. یخچال هم نداشت که لبنیات بیاورد. بابا نمی توانست برای خرید برود. پسرهاش بیکار بودند ولی کمکی به پدرشان نمی کردند. بیشتر روزها توی خانه می ماندند و معلوم نبود چه کار می کنند.
می خواستم باز سیگار روشن کنم که رکسانا سیگار را از روی لبم برداشت و گفت تازه خاموش کرد. بگذار برای بعد شام.
اوایل که تازه ازدواج کرده بودیم و مستاجر بابا شده بودیم، یک شب دیدم در اتاق را می زنند. در را باز کردم. بابا توی تاریکی ایستاده بود. بدون هیچ حال و احوالی گفت پسر این جا سیگار نکش. حاج خانم تنگی نفس دارد.
شوکه شده بودم. گفتم چشم.
و آمدم تو. خیلی عصبی بودم و زانوهام می لرزید. به رکسانا گفتم فردا می روم بنگاه، دنبال خانه. رکسانا گفت بچه نشو، با این پول پیش هیچ جا خانه پیدا نمی کنیم.
راست می گفت، ولی من هم خیلی ناراحت بودم. خانه ی آنها سمت دیگر حیاط بود و اصلا دود تا آن جا نمی رفت. از آن شب به بعد، آخرین سیگار را توی کوچه می کشیدم و می آمدم خانه. سنگینی نگاه بابا را هم حس می کردم که دارد از در پشتی بقالی نگاهم می کند.
هر وقت هم که مهمان می آمد، گرفتاری دوباره شروع می شد؛ اگر مهمان ها سیگاری بودند باید یک جوری حالی شان می کردم که در خانه ما سیگار ممنوع است یا به یک بهانه ای می بردمشان به کوچه تا آن جا با هم سیگار بکشیم.
خانواده بابا همیشه تا نصفه شب برق هایشان روشن بود، اما یک شب که میهمان داشتیم و حسابی مشغول حرف و خنده بودیم، در اتاق را زدند. همه ساکت شدند. من رفتم در را باز کردم. بابا بود. با صدای بلند گفت چه خبر است؟ بی خواب شدید قرص خواب بیاورم از مغازه؟
پشتم خیس عرق شد. وقتی آمدم تو، مهمان ها به روی خودشان نیاوردند که حرف های بابا را شنیده اند، ولی آهسته آهسته بلند شدند و رفتند. آن شب تا صبح از فکر و خیال نخوابیدم.
چند روز بعد با رکسانا می خواستیم برویم بهشت زهرا. خیلی وقت بود که می گفت یک روز برویم بهشت زهرا، اما فرصت نمی شد. بابا داشت از توالت درمی آمد. آستین هاش را بالا زده بود و روی پیشانی اش قطرات عرق می درخشید. کمربندش را زیر شکم بزرگش سفت کرد و نفس نفس زنان عصایش را که به دیوار توالت بم گذاشت، برداشت. سلام کردیم. چند بار سرش را تکان داد، دهانش به خنده باز شد و با مهربانی گفت خوبی پسر؟
در بهشت زهرا اول سراغ پدر رکسانا رفتیم. آب آوردیم و سنگش را شستیم. اگر حالا بود، خیلی پیر شده بود. ولی باز هم خوب بود. وقتی من با رکسانا ازدواج کردم، پدرش خیلی سال بود که مرده بود و او با مادرش زندگی می کرد. خواهر و برادری هم نداشت.
از پیش پدر رکسانا رفتیم سرخاک پدربزر گ من. سنگ قبرش را گرد و خاک و سوزنی های خشک شده کاج پوشانده بود. نشستیم. همان لحظه یک نفر با پلاستیک مشکی پر از آب، پیداش شد و آب را خالی کرد روی سنگ. بعد همان طور که سنگ را می شست، شروع کرد به قرآن خواندن. وقتی پول گرفت، خواندنش را نصفه کاره گذاشت و رفت. من زل زده بودم به سنگ قبر پدربزرگم و کلمات خیس روی سنگ را می خواندم . تصویری که از او داشتم خیلی مغشوش و مبهم بود.
باید بلند می شدیم و سری هم به مادربزرگم می زدیم. خاک پدربزرگ و مادربزرگ پدری ام تهران نبود، خود پدر و مادرم هم تهران نبودند. ما در تهران فقط مادر رکسانا را داشتیم. به غیر از او فقط چند تا دوست و رفیق های خودمان بودند که هر چند وقت یک بار، شب به خانه ی ما می آمدند و بعد از شام می رفتند، چون جا برای خوابیدن چند نفر نداشتیم.
از بهشت زهرا که برگشتیم ظهر بود. در را باز کردیم و داخل حیاط شدیم. بابا صدایمان کرد. من فکر کردم می خواهد درباره ماجرای آن شب صحبت کند. با رکسانا از پله های آجری رفتیم بالا و از در پشتی، وارد مغازه اش شدیم.
بابا حرف هایی زد که نامفهوم بود یا شاید ما خسته و گرما زده بودیم و نمی فهمیدیم چه می گوید. گفت که خواهر زاده اش دانشجو شده یا درسش را تمام کرده یا یک همچون چیزهایی ، بعد می خواهد برود شهرستان، با خانواده اش بیاید تهران یا این که اول درس بخواند و برود شهرستان. خلاصه به ما فهماند که می خواهد اتاقی را که دست ماست، بدهد به خواهرزاده اش. من تمام مدتی که بابا داشت حرف می زد، به بسته های خاک گرفته لواشک نگاه می کردم که به شکل انار درست کرده بودند. حرف هاش که تمام شد، گفتم یکی دو ماه بعد وام بانک مسکن مان آماده می شود و خودمان کم کم می خواستیم دنبال خانه بگردیم.
چیزی نگفت.
وقتی وسایل مان را جمع کرده بودیم ، بابا آمد کنار خاور ایستاد و گفت رفتی پسر؟
گفتم با اجازه شما.
گفت برو به امان خدا.
بعد دست کرد از جیب جلیقه اش پول پیش ما را درآورد و گفت بیا بگیر. بیست تومان کم کرده ام برای پول آب و برق و گاز. بعدا بیا تتمه اش را حساب کنیم.
ما دو نفر بودیم و آن ها پنج نفر، اما پول آب و برق و گاز را نصف می کرد.
بابا ریش زبرش را به صورتم مالاند. بعد رو به رکسانا گفت مواظب خودت باش دختر، آره بابا جان.
قبل از این که رکسانا متوجه شود سیگار بعدی را روشن کردم و نگاه انداختم به ردیف کتاب ها در کتاب خانه و رنگارنگی جلدهاشان. چه قدر کتاب نخوانده داشتم. رکسانا سفره را پهن کرده بود و داشت بشقاب سبزی را وسط سفره می گذاشت. گفت چه خبر شده، پشت سر هم؟
گفتم هیچ چی.
تمساحی پای بچه آهویی را گرفته بود و داشت می کشید داخل آب. بچه آهو تقلا می کرد که خودش را آزاد کند. نتوانستم نگاه کنم. کانال تلویزیون را عوض کردم.
بعد شام، اصلا توان نداشتم که به رکسانا کمک کنم. همان جا کنار سفره دراز کشیدم و سیگار را روشن کردم. رکسانا همان طور که با دستمال، سفره را پاک می کرد، پرسید جدی الان برویم خانه بابا؟
گفتم آره، دو قدم که بیشتر نیست. یک جعبه شیرینی می گیریم، می رویم.
چیزی نگفت و با سفره و بشقاب خرده نان ها رفت به آشپزخانه. چشم هام را بستم. صدای آب و به هم خوردن ظرف ها آمد. خاکستر سیگار، بلند و خم شده بود. چشم هام را باز کردم. تلویزیون داشت چند کشته فلسطینی را نشان می داد که لای پرچم پیچیده بودند. بلند شدم که کانال را عوض کنم، خاکستر سیگار ریخت روی فرش. باز هم صدای بلند به هم خوردن در و سروصدای همسایه ها در پله ها پیچید. رکسانا در میان صدای شستن ظرف و صداهای راهرو، از آشپزخانه گفت می دانم تا خانه ی بابا راهی نیست، ولی اصلا چرا؟
پک آخر را به سیگار زدم. گفتم خسته ام رکسانا، خیلی . دلم برای بابا تنگ شده.
8 / 8 / 1382