صفحه‌ی اول | تماس | RSS



گفتگوي فرشيد عطايي با «اندرو شن گرير» و داستانی از این نویسنده

اندرو شن گرير كه فرزند يك زوج دانشمند است به سال 1970 در واشنگتن دي. سي. به دنيا آمد. او در دانشگاه «برؤن» تحت نظر «رابرت كوور» و «ادموند وايت» نويسندگي آموخت. گریر پس از تجربه كردن مشاغل مختلف نظير رانندگي خصوصي، نويسندگي براي تلوزيون و كار در سالن تئاتر، به شهر هاي مختلف آمريكا سفر كرد. وی تا پيش از انتشار اولين مجموعة داستاني خود، داستان هاي كوتاهش را براي مجلات معتبري نظير پاريس ريويو، اسكواير و استوري فرستاد. وقتي دومين رمان او با عنوان «اعترافات مكس تيوولي» در فورية 2004 منتشر شد، جان آپدايك در نقدي در مجلة نيويوركر، گرير را با پروست و ناباكف مقايسه كرد. ساير منتقدان نيز او را با كافكا و گوگول مقايسه كرده اند.

گفتگوی فرشید عطایی با اندرو شُن گرير Andrew Sean Greer

اولين بار كي بود كه خواستي داستان بنويسي؟ آيا هدفت از نويسندگي دستيابي به آرزو هاي دنيوي بود يا اينكه نويسندگي برايت حكم نوعي تلاش معنوي را داشت؟

من از بچگي دلم مي خواست داستان بنويسم؛ يادم مي آيد «رمان» هاي يك صفحه اي در مورد زندگي خودم مي نوشتم با عنوان هايي مثل ”قلدر ها» يا «معلم»؛ نوشتن اولين رمان واقعي ام را در 16 سالگي به پايان رساندم و آن را براي ناشران فرستادم. البته ناشر ها آن را رد كردند؛ واقعاً وحشتناك بود. ولي از همان زمان همچنان نوشتم و كار كردم تا بتوانم اثري از خودم را منتشر كنم. وقتي اولين بار كارگزار ادبي ام از من پرسيد (آن موقع 25 سالم بود) هدفم از نويسندگي چيست در جواب گفتم: ”هدفم اين است آنقدر پول در بياورم كه بتوانم به نوشتن آنچه مورد علاقة خودم است ادامه بدهم.“ هدف من هنوز همين است. من هميشه پيشنهاد شغل در زمينة نويسندگي سفارشي را رد كرده ام، در عوض ترجيح داده ام به پول كمتر بسازم ولي چيزي را بنويسم كه مورد علاقة خودم باشد. هيچ چيز ديگري در زندگي تا اين اندازه مرا ارضا نمي كند.

پدر و مادر تو دانشمند هستند. با توجه به پيش داوري هايي كه در مورد نويسندگي وجود دارد، آنها وقتي فهميدند كه تو نويسندگي را به عنوان يك حرفه براي خودت برگزيده اي چه واكنشي نشان دادند؟

اتفاقاً پدر و مادر من از طرفداران پر و پا قرص ادبيات داستاني هستند. مادرم وقتي در دانشگاه بود نزديك بود ليسانس انگليسي اش را بگيرد، ولي همانطور كه خود او مي گويد به نظر او هر كسي با كار سخت مي تواند دانشمند بشود ولي براي نويسنده بودن بايد نابغه باشي. البته مادر من خودش يك نابغه است (او امسال برندة جايزة بهترين زن شيمي دان كشور شد) ولي به دليل همان عشق قديمي اش به ادبيات او اكنون خوشحال است كه هر دو پسرش نويسنده هستند (برادر دوقلوي من هم نويسنده است). به نظر من تنها نگراني پدر و مادر من، فقر ما بود. آنها هر از گاهي به ما پول مي دادند تا ما كه نويسندگي را به عنوان حرفه انتخاب كرده بوديم زنده بمانيم و از گشنگي نمي ريم.

در جوابي كه به سؤال هاي كلي من دادي، گفتي كه ايده هاي داستاني ات را از طريق گوش دادن به داستان هاي ديگران به دست مي آوري. «جويس كرول اوتس» در مصاحبه اي گفت كه همة آدم ها وجودشان پر از داستان است ولي نمي دانند چگونه آنها را بيان كنند. به نظر تو چرا همة مردم نمي توانند داستان هايي را كه در وجود خود دارند استخراج كنند و به داستان هايي بر روي كاغذ تبديل كنند؟ آيا اين توانايي در وجود نويسندگان، نوعي استعداد خدا دادي است يا اينكه همه مي توانند با آزمون و تلاش، نويسنده شوند؟

به نظر من قسمت مهم تر نويسنده شدن همان آزمون و تلاش است، همانطور كه انجام دادن دستور هاي نوشته شده در دستور عمل پخت يك كيك، مهم ترين عامل پختن يك كيك خوب است. ولي يك چيزي هست كه آدم راتبديل به يك آشپز خوب مي كند، اينطور نيست؟ مثلاً نوعي تمايل به انجام دادن كاري كه ممكن است خراب شود يا شما را شرمنده و خجالت زده كند. زندگي من در مقايسه با زندگي خيلي ها معمولي و بدون حادثة است ولي در كوچك ترين حادثه ها دنبال داستان مي گردم (مثلاً مسافرت به جزيرة «بلاسكت»). به نظرم اكثر آدم ها گمان مي كنند كه «داستان خوب» خارج از زندگي خودشان وجود دارد.

مشكل ترين قسمت نويسندگي براي تو چيست؟

مثل هر كس ديگري، نشستن در برابر كاغذ سفيد. البته اين وضع از قبل سخت تر شده، چون آخرين كتابم آنقدر مورد توجه قرار گرفته كه مدام ئي-ميل هاي زيبايي مثل ئي-ميل تو و دعوت براي سخنراني و غيره باعث حواس پرتي ام مي شوند. من البته خيلي دوست دارم كه به اين كار ها نيز برسم ولي وقتي كاغذ سفيد در برابرم قرار مي گيرد تمام اين چيز ها در ذهنم مي چرخند. بخش مشكل نويسندگي پاك كردن ذهن از اين حواس پرتي ها است و انجام دادن كار اصلي، و نيز درك اينكه فقط قدرت اراده سر راه كلمة بعدي قرار مي گيرد.

نوشتن داستان كوتاه «جزيره نشين ها» چقدر طول كشيد؟ وقتي نوشتن اين داستان را شروع كردي دقيقاً به چه چيزي فكر مي كردي؟ آيا مي دانستي داستانت چگونه قرار است به پايان برسد؟ چگونه مي فهمي كه اولين جملة داستانت را چگونه بايد انتخاب كني؟

من اين داستان را تابستان پارسال وقتي در «كولوني هنرمندان مك داول» بودم نوشتم؛ نوشتنش هم دو هفته طول كشيد. البته من به طور فشرده مي نوشتم، بعد هم قبل از اينكه آن را براي نيو يوركر بفرستم چند باري ويراشش كردم. اين داستان بر اساس سفري كه خود من با يكي از دوستانم به ايرلند داشتم نوشته شد؛ البته خودم فكر مي كردم كه داستان ساده اي در مورد دوستي از آب در بيايد، به همين دليل وقتي ديدم قهرمان داستانم را به خطر انداخته ام متعجب شدم. من آن صحنه از داستان را به حال خود رها كردم تا به هر كجا كه مي خواهد برود. يكي از بخش هاي هيجان انگيز نويسندگي، همانطور كه مي داني، همين كشف اتفاقي در حين نگارش داستان است.

وقتي داستان «جزيره نشين ها» را مي نوشتي آيا فيلم «تلما و لوئيز» را در ذهن داشتي؟ آيا داستان كوتاه «چيز توي جنگل» نوشتة «اي. اس. بايت» را كه در نيو يوركر چاپ شده بود، خوانده اي؟

نه، هيچ كدام از اينها را در ذهن نداشتم، ولي مطمئنم خيلي از داستان هايي را كه موضوعشان دوستي تواْم با بد خلقي دو زن است در ذهنم بود. به نظر من هميشه جالب است آدم به دوستي دو زن بپردازد كه در عين حال كه نسبت به هم محبت عميقي دارند با هم دشمني مي كنند.

نثر داستانت در بعضي جا ها به طرز زيبايي شاعرانه مي شود. چرا با نثر شاعرانه مي نويسي؟ آيا نويسندة آمريكايي اي را سراغ داري كه نثر شاعرانه داشته باشد؟

چه تمجيد زيبايي! يادم مي آيد چند سال پيش يكي از همكلاسي هايم به من گوشزد كرد كه حواسم باشد جملاتي ننويسم كه ”صرفاً زيبا“ هستند و من هنوز از خودم مي پرسم كه «صرفاً» زيبا يعني چه؟ به نظرم اين نـوع نثر هيـچ وقت براي مـدت طـولاني مد نشد. به نـظرم «مـايكل شي بان»(Chabon) و «مايكل كانينگهام» دو نويسندة معاصري هستند كه عاشق زبان اند. از نويسندگان متوفي نيز به اينها مي توانم اشاره كنم: ناباكف، ويليام مَكسوِل، ويرجينيا وولف، و غيره.

در داستان كوتاه «جزيره نشين ها» از زاويه ديد مؤنث مي نويسي. آيا نوشتن از زاويه ديد جنس مخالف كار دشواري نيست؟

براي من نوشتن از ديد شخصيتي كه از خودم دور باشد خيلي راحت تر است: حال اين شخصيت يك زن باشد، يا يك بچه، يا يك آدم پير، يا كسي كه در يك دوره زماني يا مكان متفاوت زندگي مي كند. مشكل ترين كار براي من نوشتن در مورد مردي است كه مثل خودم باشد و در موقعيتي مثل من قرار داشته باشد. شايد مثل خيلي از مردم نتوانم جذابيت اين كار را متوجه بشوم. ولي مثل آشنا شدن با يك غريبه در يك سفر طولاني با قطار، يك شخصيت متفاوت هميشه داستان جذابي با خود دارد.

نوشتن داستان كوتاه سخت تر است يا رمان؟

داستان كوتاه. دو سال را داستان كوتاه نوشتن سخت تر از دو سال رمان نوشتن است؛ چرا كه مدام بايد از اول شروع كني، شخصيت ها و موقعيت هاي داستاني جديد خلق كني؛ مدام داستاني را وارد زندگي مي كني؛ در واقع نويسندة داستان كوتاه، تبديل به يك «كازانووا» مي شود. ولي در مورد رمان، عليرغم تمام آن رنج ها و ترديد ها، هميشه مي داني كه انرژي ات براي چه هدفي دارد صرف مي شود. هميشه وفاداري.

ادبيات داستاني پست مدرن را چگونه تعريف مي كني؟ پدر داستان نويسي پست مدرن چه كساني هستند؟

سؤال خيلي سختي پرسيدي. من البته منتقد نيستم به همين دليل خيلي خودم را با جنبش هاي ادبي يا تعريف اصطلاحات درگير نمي كنم. من اكنون متقاعد شده ام كه هيچ نويسندة بزرگي روز خود را با اين جمله شروع نمي كند كه: ”مي خواهم با نوشتن اين داستان، غوغايي در دنياي ادبيات پست مدرن به پا كنم.“ هر نويسنده اي براي ارضاي يك ميل ناشناخته در درون خود و براي اينكه در درجة اول چيزي براي خودش خلق كند، مي نويسد. مثلاً من خودم جوان تر كه بودم داستان هاي «پست مدرن» مي نوشتم: داستان هايي كه روايت و نويسنده و شخصيت و غيره را به زير سؤال مي بردند. داستان هاي افتضاحي بودند. «رلبرت كوور» (يكي از معلم هاي قديمي ام) مي تواند با نبوغ خاصي از اين داستان ها بنويسد ولي من نمي توانم. با اين حال اعتقاد دارم دقيقاً سرشت قديمي داستان هاي ام است كه از تاْثير رايرت كوور بر من ناشي شده، چون تمام تجربه گرايي او ناشي از عشقي است كه به روايت دارد و اينكه روايت را كالبد شكافي كند تا بفهمد كه روايت از چه چيزي تشكيل شده. پدر داستان پست مدرن «توماس پينچون» است و «دونالد بارتلمي» و «جان بارت». به نظر شخص من، داستان «پست مدرن» را مي توان عشق به داستانگويي و زبان تعريف كرد، و اين در تقابل با عشق مدرنيست ها به «شخصيت پردازي» در داستان است. ولي باز بايد يادآوري كنم كه من منتقد نيستم؛ نمي دانم كسي با اين عقايد من موافقت مي كند يا نه.

به نظر تو چه چيزي يك داستان كوتاه را بي نظير مي كند؟

اينكه با خواندن يك داستان، صدايي وارد ذهنت شود، تو را اغوا كند كه از مسيري عبور كني، بعد تو را از يك پرتگاه به پايين پرتاب كند، و تو هم در حالي كه گيج و مبهوت شده اي و بسيار لذت برده اي مشتاق باشي كه دوباره اين سورتمه سواري را تكرار كني. بايد وقتي آخرين صفحة داستان را مي خواني از شدت بهت و هيجان نفست بند بيايد. من از داستان هايي كه ايجاد هيجان نمي كنند خوشم نمي آيد.

داستان كوتاه نويسان مورد علاقه ات چه كساني هستند؟

آليس مونرو، لوري مور، آنجلا كارتر، بري يورگرؤ،. البته مي دانم اكثر اين نويسنده ها قديمي شده اند.

داستان هاي كوتاه مورد علاقه ات كدامند؟

«Fall River Axe Murders» نوشتة آنجلا كارتر، «People Like Us Are the Only People Here» نوشتة لوري مور، «سارا كول: نوعي داستان عاشقانه» نوشتة راسل بنكس، و هزاران هزار داستان ديگر كه فعلاً حضور ذهن ندارم.

فيلم هاي سينمايي مورد علاقه ات كدام ها هستند؟

من در زمينة فيلم خيلي بد ذوقم. اين را صادقانه مي گويم. از آنجايي كه معتقدم به ضرورت شغلم بايد عواطف ظريف را به دقت زير نظر بگيرم خودم را در معرض تماشاي طيف وسيعي از فيلم ها قرار مي دهم. مثلاً از فيلم هاي شلوغي مثل «نشويل» و «ماگنوليا» خوشم مي آيد؛ از فيلم هاي آرام و ساكتي مثل «ساعات» و فيلم هاي «تروفو» خوشم مي آيد؛ فيلم هاي خارجي و كوتاه را دوست دارم؛ عشق مرموزي دارم براي فيلم هاي پر هيجاني مثل «The Umbrellas of Cherbourg» ولي اين جور فيلم ها را فقط تنها به سينما مي روم؛ از فيلم هاي جنجالي و رزمي هم خوشم مي آيد. تنها چيزي كه بدم مي ايد اين است كه فيلمي ادعاي چيزي را مطرح كند ولي وقتي فيلم را مي بيني متوجه بشوي كه فيلم به هيچ وجه در حد آن ادعا نيست. مثلاً درام هاي هاليوودي كه برندة اسكار مي شوند و تظاهر مي كنند كه اثر هنري اند ولي بازسازي احساساتي كليشه هاي قديمي اند. اين فيلم ها واقعاً توهين آميزند.

آيا در مورد ادبيات معاصر ايران چيزي مي داني؟ ”يا چيزي در مورد نويسندگان ايراني مي داني؟ در مورد سينماي ايران چطور؟

اطلاعات من در مورد ادبيات معاصر ايران بسيار اندك است؛ چند تايي نويسندگان ايراني را كه در آمريكا زندگي مي كنند مي شناسم ولي به آن صورت با نويسندگان ايراني آشنا نيستم. سينماي ايران در اينجا بهتر معرفي شده، مخصوصاً اين اواخر: مثلاً من يكي از طرفداران پر و پا قرص فيلم «خانة دوست كجاست؟» عباس كيارستمي هستم و براي نگاشتن بعضي از آثارم در مورد زندگي كودكان از اين فيلم الگو برداري كرده ام.

جزيره نشين ها


نوشته: اندرو شُن گرير Andrew Sean Greer

ترجمه: فرشيد عطايي

البته در مسافرت هاي بعدي شان در چنين باراني بيرون نخواهند رفت. باراني سنگين و ساكت كننده، دستي بر روي دهان آسمان، درب اتومبيلي كه به روي پناهنده اي بسته مي شود. آنها در آن هنگام مسافراني صبور خواهند بود؛ راحت در كافي شاپ هاي ويكتوريايي خواهند نشست و گذر پياده رو هاي خيس آب را تماشا خواهند كرد، يا كاغذ يا پليور يا هر چيز ديگري كه دوست دارند، خواهند خريد. ولي اينكه درست در آغاز يك سفر يك روز را تعطيل كنند، نقشه هاي و برنامه هاي شان را تكه پاره كنند، نه، انجام دادن چنين كاري غير ممكن است. مثل اين است كه يك زوج ماه عسل شان را جداگانه سپري كنند.

پس بيرون به زير باران مي روند، و با ماشين از كنار مكاني عبور مي كنند كه طبق كتاب راهنما اسمش «دژ عصر برنز» است. تپه هاي كم ارتفاع در پشت سرشان سر بر مي آورند، تپه ها به خاطر بارش باران سايه اي خاكستري بر روي شان افتاده، در سمت چپ شان سنگ ها و دريا وجود دارند. دريا چيزي نيست جز نقطه اي كور در ميانة ريزش باران. آنها در ايرلند هستند.

همچنانكه از كنار آن دژ مي گذرند، «مَدي» كتاب راهنما را مي خواند. او حدود چهل سال دارد؛ زني كوچك اندام و مهربان كه به همرا قديمي ترين دوست خود به تعطيلات آمده.؛ او استاد زبان شناسي در دانشكده اي در كاليفرنيا است و عادت دارد كه مسؤليت چيزي يا آدم ها را به عهده داشته باشد. ولي او اينجا مسؤليتي ندارد؛ دوستش «كَت» مسؤليت رانندگي را به عهده دارد. ماشين به صخره اي مي خورد و مدي از جا مي پرد. از نهري مي گذرند و مدي با صداي بلند كتاب راهنماي خود را مي خواند طوري كه انگار مطالب كتاب را بلد است: ”’در اين نقطه هرگز پلي وجود نداشته.‘“

كَت در حالي كه با هيجان بسيار از ميان نهر ماشين را مي راند، خنده كنان مي گويد: ”خداي من، آن كتاب راهنما را از كجا پيدا كردي؟“

كت يك سال از مدي بزرگ تر است، يك نيويوركي با يك باراني سياه بر تن، عينك ضخيم قاب سياه، و موهاي بلوند كوتاه؛ او تا اين لحظه از عمر خود توانسته تمام علايم مربوط به فقر دوران كودكي خود را از بين ببرد. او در كار واردات عينك از چين (كه از نظر او كاري مضحك است) موفق بوده. او تقريباً يك متر و هشتاد سانتيمتر قد دارد. باراني اي كه بر تن دارد از توي يك كيف چرمي بسيار بزرگ بيرون آمد؛ اين كيف براي مدي منبع بي پاياني از عجايب بود. كت از درون اين كيف توي هواپيما وسايل دارو درماني و بالش بيرون آورد. همين ديشب: يك روسري بسيار بزرگ نارنجي رنگ از توي آن كيف خارج كرد (كه حالا به جاي حمايل استفاده مي شد). البته تا چند هفتة ديگر، مدي مثل هر دستياري كه با يك گروه نمايش شعبده بازي به سفر مي رود، قلق و محدوديت هاي كيف را ياد خواهد گرفت. ولي امروز دوست قديمي اش هنوز مي تواند او را مبهوت كند.

كت تكرار مي كند: ”هرگز در اين نقطه پلي وجو نداشته. كدام كتاب راهنما هست كه به آدم بگويد چيزي در جايي وجود نداشته.“

”زني كه توي فروشگاه بود اين كتاب را پيشنهاد كرد.“ آزردگي در درون مدي صدايي مثل وررر ايجاد مي كند، مثل صداي پرواز حشرات در تابستان. اين سفر نوعي پيوند دوباره دو دوست است، سفري ناگهاني و مخصوص پس از سال ها دوري، و شايد برعكس دوران جواني، دوستان قديمي ديگر كاملاً به هم عادت ندارند. جوك هايي كه ديگر باعث خنديدن شان نمي شود. تغيير مزاج كت. سكوت هاي ناگهاني مدي.

كت مي گويد: ”اين مزرعه را ببين. اين مزرعه اصلاً ميدان جنگ نيست.“

خندة زمخت كت براي فضاي داخل ماشين خيلي بلند است، و مدي هم حال و حوصله ندارد. مدي به كتاب راهنماي ناقص خود نگاه مي كند. او تا فصل مربوط به «جزاير بلاسكت» را خوانده است. چند فصل بعد كتاب دربارة «تينكر» ها است؛ آنها گروه مرموزي هستند كه دور تا دور ايرلند را مي چرخند و كلاهبرداري هاي كوچك انجام مي دهند و يا بعضي وقت ها جرم هاي بزرگ تري مرتكب مي شوند: توريست ها را با اغواگري لخت مي كنند يا كتك مي زنند يا كار هاي بدتر انجام مي دهند. ولي مدي هنوز به آن فصل از كتاب نرسيده.

كت بود كه اولين بار در مورد «بلاسكت» ها به او گفت؛ او سال ها پيش، از وجود آنها مطلع شده بود و نسبت به آنها وسواس پيدا كرده بود. مدي نگران است كه بلاسكت ها يك انگيزة الكي براي اين سفر باشند؛ سفري كه هيچ هدف مشخصي ندارد جز اينكه كت يك روز صبح زود از نيويورك زنگ زد و مثل هميشه بي توجه به تفاوت زماني گفت كه مي خواهد مدي را با خود به ايرلند ببرد. «جِيسن» شوهر مدي را نه، فقط مدي. مدي در حالي كه نيمه بيدار بود، پرسيد: ”چرا ايرلند؟“مدي سعي داشت جيسن را بيدار نكند، جيسن در خواب خيلي عصباني به نظر مي رسيد، طوري كه انگار به هنگام شب ترديد هاي خود را از بين مي برد تا بتواند به هنگام صبح دوباره شوهر مدي باشد؛ مدي نمي دانست كه فقط با پرسيدن همين سؤال پيشاپيش در راه ايرلند قرار دارد، و پيشاپيش جزو نقشه ها و برنامه هاي سفر كت شده است.

او جواب داد: ”خب، كي هست كه دلش نخواهد برود ايرلند؟“

طبق معمول هميشه، وجود هر دنيايي به جز دنياي كَت غير قابل تصور بود. مدي اين ويژگي كت را اكنون به ياد مي آورد، آن ويژگي كودكانة او را: پر از رفتاري شادمانه تواْم با كله شقي.

تنها چيزي را كه كَت در مورد بلاسكت ها مطمئن است اين موضوع است كه آنها تعدادي جزيره هاي تپه اي سرسبز و كوچك هستند كه تنها در چند كيلومتري شبه جزيرة «دينگل» قرار دارند، و مه چون كفني خيزان آن را پوشانده؛ در اين مكان روستايياني كه به شيوه هاي قديمي زندگي مي كردند تا همين اواخر هم سكني داشتند. او معتقد است كه اين روستايي ها سلتي هاي كافري بودند كه «خدايانِ باروري» را مي پريستند؛ مدي به كَت مي گويد اين موضوع را از فيلم «The Wicker Man» فهميده است، و اينكه كتاب راهنما چيزي در اين مورد ندارد. كَت اخمي مي كند و مي گويد كه او هم ”واقعاً به آنها علاقه مند شده“، و لحظاتي بعد آنها اينجا هستند: جزاير بلاسكت، پشته هايي گوژپشت با صخره هاي پراكنده و علف هايي چون خز. راهي دور در آن سوي درياي نا آرام. چند نقطة سفيد كوچك قابل ديدنند: خانه هاي رها شدة جزيره نشين ها. يك شهر ارواح دور از ساحل ايرلند.

كَت ماشين را نگه مي دارد و مي گويد: ”مي بيني كه به خاطر بلاسكت ها هم كه شده ارزشش را داشت بيايم اينجا. ارزشش را داشت كه اين همه راه را بيايم.“ و در اين حين شيشه را پايين مي كشد. اندكي از باران ريز و هواي دريا وارد ماشين مي شود. كت با دهان بسته خنده اي مي كند و مي گويد: ”هي، مدي. در اين نقطه هرگز كسي از عشق نمرد.“

تابلويي در آنجا آنها را از ميان علف هاي بلند و خش خشي به جايي به نام «مركز بلاسكت» هدايت مي كند؛ كتي از ديدن اين تابلو آشكارا خوشحال است. باوركردني نيست؛ پس از هفته ها ديدن خانه هاي كوچك سنگي يا نيمه چوبي، هيچ چيز نمي توانست ايرلندي تر از آنچه پيش روي شان قرار داشت باشد: يك ساختمان بزرگ از جنس شيشه و چوب، مثل هتلي اسكانديناويايي، كه بر روي يك پرتگاه مشرف به جزاير گمشده، قرار داشت. يك كسي براي يك عالم ماشين پاركينگ درست كرده، هرچند فقط چند تايي ماشين در پاركينگ هست و اتوبوسي هم در كار نيست. حال كه باران دارد بند مي آيد چيزي كه نشان از صبر و اميد دارد در صداي علف هاي مواج به گوش مي رسد. كت و مدي در سمت چپ خود در فاصله اي دور صداي پارازيت دريا را مي شنوند.

مردان پشت باجة فروش بليت جوان و خوش تيپ اند. ولي وقتي از انها بپرسي مي گويند كه خون بلاسكت ها را در رگ هاي خود ندارند. در حالي كه از يك گالري كه صدا در آن اكو مي شود عبور مي كنند، مدي به كَت مي گويد: ”ناراحت شان كردم؟“ در انتهاي گالري مي توانند چشم انداز قاب گرفته و باشكوهي از جزاير بلاسكت را ببينند؛ تاق نما هاي كناري به گالري ها و نمايشگاه هاي ديگر اشاره مي كنند ولي خبري از بازديد كننده نيست. به انها اطلاع دادند كه امروز غذاي مخصوص رستوران «شامي ماهي تايلندي» است و اين برايشان يك سورپريز بود و نيز اينكه فيلم الان شروع شده. همين الان الان. آنها مي توانند به فيلم برسند اگر دوان دوان بروند. اين كلمه اي است كه ان مرد هاي خوش تيپ استفاده مي كنند: «دوان دوان. » صداي پاي كت و مدي كه دارند مي دوند تا نورگير هاي سقف اكو مي شود.

سالن سمعي بصري بوي رويه دوزي تازه و چسب مي دهد؛ وقتي چشم شان به تاريكي عادت مي كند مي بينند كه براي بيش از صد نفر در آن سالن صندلي هست. ولي آنها در انجا كاملاَ تنهايند؛ فيلم در سالني خالي دارد نمايش داده مي شود. شايد يك كامپيوتر دارد فيلم را پخش مي كند. مثل بچه هاي نوجوان نجواكنان چيزي مي گويند و تقريباً در انتهاي سالن روي صندلي مي نشينند و كَت از توي همان كيف جادويي بسته هايي را بيرون مي آورد. مدي مي پرسد: ”اينها چي اند؟“ ولي نمي تواند جواب كت را بشنود، بنابراين به نشان اعتماد چند تايي بر مي دارد.

ظاهراً قسمت هاي مهمي از فيلم را از دست داده اند، چون براي لحظاتي فيلم براي شان گيج كننده است. پيرمردي يك چوبدستي را توي تلي از برگ ها فرو مي برد و در اين حين صدايي كه به آدمي پير تر از ان پيرمرد تعلق دارد، شعر متكلفي را كه دربارة يك گناهكار است مي خواند؛ مدتي طول مي كشد تا كت و مدي به لهجه هاي توي فيلم عادت كنند.سرانجام يك فيلم كوتاه سياه و سفيد و پر از لك جزيره نشين هاي بلاسكت را نشان مي دهد؛ جزيره نشين هاي بلاسكت (يا به قول كت «بلاسكتي» ها) مثل فيلم هاي پر از پرش صامت، در اطراف خانه ها و گلة گوسفندان خود حركت مي كنند و در اين حين به فيلمبردار چشمك مي زنند. حدود سي نوع گل و انواع پروانه در جزيره هست. مدي مي گويد چيزي كه دارد مي خورد كشمش شكلاتي است. بر روي فيلم موسيقي يك ويولون عالي در حال زده شدن است و در اين حين پرنده ها و دريا نشان داده مي شود؛ صدايي بر روي فيلم به بيننده مي گويد كه جزيره نشين هاي بلاسكت در قرن نوزدهم در اين جزيره ديده شدند. فيلم كشيشي را نشان مي دهد كه با قايق خود را مي رساند تا آيين عشاء رباني را اجرا كند؛ پس آنها كافر نبودند.

كت در تاريكي درگوشي به مدي مي گويد: ”ديگر علاقه اي به آنها ندارم.“

برگشت به سياه و سفيد؛ شايد حدود دوازده مرد در مراسم دعاخواني شركت كرده اند. به نظر مي رسد كه زن هاي اين جزيره تمام شده اند و مردها خيلي پير، و جوان ها براي دستيابي به يك شيوة ديگر زندگي، جزيره را ترك كرده اند و به سرزمين اصلي رفته اند. دولت ايرلند در سال 1953 باقي بلاسكتي ها را مجبور به تخلية جزيره كرد. در اين مورد هم فيلم كوتاهي نمايش داده مي شود: پير مرد هاي تحقير شده اي كه با قايق از جزيره به سرزمين اصلي برده مي شوند، به دنيايي كه براي شان كاملاً ناشناخته است؛ در واقع آنها را دارند به همان نقطه اي مي برند كه كت و مدي هم اكنون نشسته اند. پيرمردي كه چوبدستي داشت معلوم مي شود كه پسر يكي از اين مرد ها است كه در «اسپرينگ فيلد» واقع در ايالت ماساچوست زندگي مي كند. ظاهراً جامعة كاملي از بلاسكتي ها در اسپرينگفيلد وجود دارد. فيلم ناگهان و بي مقدمه قطع مي شود؛ شايد كامپيوتر تصميم گرفته نمايش فيلم را زود به پايان برساند.

آنها دو باره در بيرون هستند، در گالري پرنور، هر دو تايشان بهت زده اند. كت در حالي كه به تصاوير آخرين بلاسكتي ها خيره شده، نجوا كنان مي گويد: ”همين؟ تمام شد؟ موزه به اين گندگي براي اين آدم هاي بدبخت و بيچاره؟“ حالتي فلزي در صداي كَت در حال برخاستن است.

مدي اضافه مي كند: ”شامي ماهي تايلندي را هم بگو.“

كت مي گويد: ”پس جاي تعجب ندارد كه كسي اينجا نمي آيد!“ مدي اين لحن كَت را باز مي شناسد؛ لحني كه نشان از خنده دارد، خنده به شيوه اي تازه، سر خوشانه و بي رحمانه. ”منظورم اين است كه طوري فيلم را نمايش مي دهند كه انگار دارند در مورد «يهود كشي» فيلم نشان مي دهند؛ آن همه موسيقي ويولون و شعر خواني و آن همه آدم هاي غمگين. ولي آنها فقط هشتاد سال در آن جزيره بودند. تازه يك چيز ديگر: آنها را به اين دليل مجبور به تخلية جزيره كردند كه بي لياقت بودند، همين!“

در قيافة كَت شادي و سرخوشي موج مي زند؛ مدي سرانجام از خود علاقه نشان مي دهد، درست مثل دوران جواني شان. مدي اداي لهجة غليظ ايرلندي گويندة آمريكايي فيلم را در مي آورد: ”بياييد به معماي جزيره نشين هاي بلاسكت بپردازيم. آنها چرا اينقدر خنگ بودند؟“

كت با مدي همراه مي شود: ”تقصير گوسفند ها بود؟ يا تقصير شعر ضعيف؟“

”يا تقصير پروانه ها؟“

در آن سوي گالري متصدي ها با قيافه هاي نگران به آنها زل زده اند و به خاطر اينكه صداي خنده هاي آن دو در گالري اكو مي شود نگرانند. در اين سوي گالري، درست مثل عكسي قديمي، خود «جزيرة بزرگ بلاسكت» قاب گرفته پشت شيشه قرار گرفته است: موقر، تپه هاي سرسبزش تُپُل، و يك باران اختصاصي سرش را پوشانده.

مدي وقتي جوان بود مواقعي پيش مي آمد كه از خود مي پرسيد آيا آدم دوست نداشتني اي است. اين فكر او فكر احمقانه و آسان گيرانه اي بود، نفرتي پنهاني كه آن را براي بعد از ظهر هاي داغ ماه مه هنگامي كه تنها روي تخت دراز مي كشيد، نگه مي داشت. بر روي همان تخت و در همان هنگام بود كه فكر خودكشي به شكلي خفيف و غير جدي به سراغش مي آمد. در بيست و دو سالگي هيچ مردي عاشقش نشده بود؛ تا مدت ها هيچ مردي به او توجه نمي كرد؛ آخرين نامزدش بعد از دو ماه، رابطه با او را پايان داده بود. وقتي از او علتش را پرسيد، پسر (با صراحتي بيرحمانه كه بخشي از معصوميت و جواني است) جواب داد: ”مطمئن نبودم كه به تو علاقه دارم يا نه.“ مطمئن نبود. پسر دو ماه انتظار كشيده بود تا مطمئن شود، در اين دو ماه از همه نظر او را زير نظر گرفته بود، تا اينكه سرانجام پاسخ خود را يافته بود: نـه.

به ياد داشتن جملة آن پسر، و اينكه آن جمله (”مطمئن نبودم”) را در ذهن خود تكرار كند، زجر ارضا كننده اي داشت. مدي عادت داشت كه اين قضيه را در بدترين لحظات زندگي اش به ياد آورد، مثل آدم مال دوست با جواهري گران قيمت.

ولي البته بعد معلوم شد كه او فقط بد شانسي آورده بوده. هر آدم بزرگ تري مي توانست اين را به او بگويد. او آدم بي ارزش يا افسرده اي نبود؛ آن ترديد وحشتناك تا اواخر دهة بيست سالگي اش از بين رفته بود، چون انواع مرد هايي كه پس از آن ديده بود برايش هيچ جذابيتي نداشتند. در عوض او مرد هايي را مي ديد لبخند به لب و مشتاق كه طوري رفتار مي كردند كه گويي او عامل تمام لحظات خوش آنها است، مرد هايي مهربان و وفادار مثل جيسن؛ مرد هايي كه وقتي او را نمي ديدند دلشان برايش تنگ مي شد، مرد هايي كه دست بردار او نبودند. او ديگر آن دختر دوست نداشتني را به كلي فراموش كرده بود.

ولي آن موقع ها، در آن روزهاي ناخوشايند، كت بزرگ ترين حامي او بود. او در يك كلاس نمايشنامه نويسي با كَت آشنا شده بود؛ آن روز در كلاس به دو نفرشان، به عنوان دو يار، به طور مشترك تكليف داده شده بود. آن دو از همان موقع هميشه با هم بودند، آن دو نوشتن يك نمايشنامه را با هم شروع كرده بودند؛ نمايشنامه طبق ديدگاه كَت در يك سالن رقص شروع مي شد و تمام زن هايي كه به آنجا مي آمدند مثل «اسكارلت اَهارا» لباس پوشيده بودند. كت دختري ناسازگار و ناهماهنگ بود؛ مثلاً بارها مي شد كه به مدي زنگ مي زد تا او را راضي كند كه با هم به سينما بروند، ولي اگر مدي مي خواست خلوت او را بر هم بزند با عصبانيت به مدي پرخاش مي كرد. او به مدي ياد داد به زبان پرتقالي آواز بخواند، از فروشگاه ها ريمل بلند كند؛ مدي براي كَت راز هاي مربوط به ماجرا هاي عاشقانه اش و آرزو هاي بلند پروازانه اش را تعريف مي كرد، و به كت شكيبايي خندان خود را، شيفتگي خود را، و وفاداري بي امان خود را مي داد. آنها بعد از فارغ التحصيلي از دانشكده، مدت دو سال در آپارتماني در «وست ويليج» با هم شريكي زندگي مي كردند. در آنجا مدي ترس هاي خود را به طور محرمانه با كَت در ميان مي گذاشت و كَت نيز در اين حين زير پوستري از «بلوندي» [يك خوانندة معروف/م.] مي نشست و گوش مي داد. وقتي حرف هاي مدي تمام مي شد كت تنها چيزي كه مي گفت اين بود: ”ترس هايت احمقانه است.“ هيچ مردي در زندگي كت وجود نداشت و هيچ سابقة عشق و عاشقي نداشت. او مي توانست با خانه اي دور افتاده از آنِ خود بر اندوه مدي چيره شود، درست مثل هر دوست مؤنث ديگر، و اين كار را با بحث در مورد اينكه چه كسي زشت تر يا دوست نداشتني تر است انجام مي داد. در عوض، كت مي گفت عقايد خودش مهم است. اينكه اين حرف احمقانه است. اينكه مدي بي نهايت دوست داشتني است. بالاخره هر چه باشد كت مدي را خيلي دوست داشت و برايش غير قابل تصور بود كه كسي با عقايد مدي موافق نباشد. عقايدش در مورد: فيلم ها، كتاب ها، آدم ها. عصباني مي شد اگر مي خواست در اين مورد جور ديگري فكر كند.

”اين حرف احمقانه است.“

آيا او قصد داشت زندگي مدي را نجات دهد؟

آنها از يك كليساي دلگير ديگر ديدن مي كنند؛ اين كليسا مثل يك قايق معكوس بود؛ و نيز از سنگنوشتة «اُگام» [نوعي الفباي كهن ايرلندي/م.] در يك گورستان كه به طرز مرموزي متروك بود؛ و سرانجام از خانة يك قديس ديدن مي كنند. سپس براي صرف ناهار در كنار يك كافة تاريك و كم نور توقف مي كنند؛ اين كافه ظاهراً تازگي صاحبش عوض شده چون صاحبش از ديدن اسم هر نوع غذايي در ليست منو دستپاچه مي شود، و سرانجام لبخند زنان مي گويد كه فقط بيفتك دارند. در منظرة آنجا گاو ها و ديوار هاي سنگي كوتاه و آب كدر ديده مي شود. مدي از گشنگي دارد مي ميرد ولي كَت غرق تفكر است؛ كَت لحظه اي بعد داستان رمان علمي تخيلي اي را كه تازگي به پايان رسانده و دوستش نداشته براي مدي تعريف مي كند. او قاشق سوپ را تا نزديكي دهان خود مي برد ولي همچنان به تعريف كردن داستان ادامه مي دهد، ولي او آنچنان غرق تعريف كردن داستان رمان خود است كه هر بار مي خواهد سوپ خود را بخورد چيز تازه اي از داستان يادش مي آيد و شروع مي كند به تعريف كردن آن؛ او همچنان به اين وضع ادامه مي دهد تا اينكه بعد از گذشت چهل دقيقه قاشق را به دهان خود مي برد. مدي از اين رفتار عجيب، متعجب و اندكي آزرده مي شود. كت كه نمي داند مدي در مورد اين حالت او چه نظري دارد، يك خوراك ريواس براي توي راه مي خرد.

از شبه جزيرة دينگِل خارج مي شوند، و از گردنة «كانر» عبور مي كنند. منظره آنجا تماشايي است. طبق نوشتة كتاب راهنما در آنجا چهارده طيف رنگ سبز وجود دارد. مسير باريك تر و صخره اي تر مي شود ولي كَت كه هنوز در حال رانندگي كردن است ظاهراً به روي خودش نمي آورد. مقصد شان «باليواگان» و مهمانخانة خانم «مور» است. كت پيشاپيش براي رفتن به مهمانخانة خان مور برنامه ريزي كرده بود و حالا پيش مدي آشكار مي كند كه خانم مور در اتاق مهمانخانه خدمات ماساژ و بو درماني هم ارايه مي كند. او خانم مور را جادوگر محل تصور مي كند؛ او اين شوخي را به خود مي گويد و در اين حين به منظرة بيرون زل مي زند. باران بند آمده، دست كم فعلاً بند آمده؛ آفتاب بيرون زده. نهر سردي از ميان صخره ها جريان دارد و از وسط مسير مي گذرد. پايين، بر روي خليج، آب مثل چشمي شيشه اي آبي است. وجود علف نشان دهندة زنده بودن مزارع است. اين منظره به طرز باورنكردني زيبا است.

مدي بيدار مي شود و در اطراف خود مناظر مشابه مناظر قبلي مي بيند منتها زير آسماني كينه توز و خشمگين. وقتي متوجه مي شود ماشين در حركت نيست و خودش در ماشين تنها نشسته متعجب مي شود؛ ماشين در يك پاركينگِ شن ريزي شده در آن سوي يك قلعة پوشيده از خز، پارك شده. در آسمان آن سوي پاركينگ ديگر خبري از آفتاب نيست. مدي در حالي كه در صندلي راست مي نشيند صداي كسي را مي شنود؛ صداي كَت است؛ در يك باجة تلفن در آن نزديكي دارد صحبت مي كند.

كت با لحن تندي توي گوشي تلفن مي گويد: ”نه.“ مدي از پشت شيشة ماشين كه قطرات باران دانه دانه بر روي آن نشسته مي تواند صورت دوست خود را ببيند؛ لب هايش به نشان چندش و نفرت جمع شده. او روسري نارنجي را در دست ديگر خود مچاله كرده. ”نه، ما گم شده ايم. به همين خاطر دير كرده ايم.“ بعد يك بار ديگر مكثي طولاني برقرار مي شود؛ سپس كت با لحن محكمي مي گويد: ”خودمان را مي رسانيم، خانم مور.“

مدي به ساعت ماشين نگاه مي كند؛ دو ساعت گذشته. چيزي تغيير كرده. چيزي در درونش اين تغيير را حس مي كند؛ مي تواند اين تغيير را از روي درب ماشين بفهمد، از روي باجة تلفن. خود را آماده مي كند. چيزي در وجود كَت تغيير كرده؛ اتفاقي افتاده.

كَت گوشي را مي گذارد و براي لحظه اي به آن زل مي زند. سرد و تنها به نظر مي رسد. سپس نگاهش را به طرف مدي كه شيشة ماشين را پايين كشيده، مي گيرد.

مدي در حالي كه خود را به خواب آلودگي مي زند، مي گويد: ”سلام. ما كجاييم؟“

كت چيزي نمي گويد. مدي خودش را زده به آن راه كه مثلاً اين سؤال يك سؤال معمولي و عادي است، ولي البته نيست. او خيلي خوب مي داند كه گم شده اند. پس اين سؤال، سؤالي آزارنده است؛ سرزنش كننده است.

ولي نمي تواند نگويد: ”به نظرم گم شديم.“

كت ناگهان و با لحني ملامت كننده مي گويد: ”تو خواب بودي.“ فرق سرش در زير باران باز شده؛ مدي متوجه مي شود كه قسمت پاييني ريشة موهاي كَت سياه است، او تا پيش از اين متوجهِ اين مساْله نشده بود.

”بايد بيدارم مي كردي. من خوب از نقشه سر در مي آورم.“

”آره مي دانم.“

تغيير مختصري در موضوع صحبت: ”با خانم مور داشتي صحبت مي كردي؟“

”آره، خانم مور بود. يك جوري سر و ته قضيه را هم آوردم.“

مدي نمي تواند يك گوشه و كناية ديگر به كت نزند: ”مي خواي من رانندگي كنم؟“

كت با دلخوري او را نگاه مي كند؛ او مثل آدمي به نظر مي رسد كه چيزي نمانده دچار نفرت شود. مدي اين نگاه كت را از دوران جواني باز مي شناسد و سعي مي كند به ياد بياورد در مقابل اين نگاه چه كار مي كرده، ولي يادش نمي آيد. كَت به مدي مي گويد: ”من دارم مي روم آن طرف.“ و در آنجايي كه با دست نشان مي دهد يك فروشگاه كوچك به طرز سحر آميزي ظاهر شده. ”بر مي گردم.“

احتمالاً موقعي كه مدي خواب بوده، كَت دنبال يك سراب را گرفته – تابلويي به نشان وجود يك صومعه، يك غار مصنوعي، لانة يك پري دريايي – و در مسيري رانندگي كرده كه به ناكجا منتهي مي شده، يعني كه فقط و فقط سرگردان شده اند و حال در كنار اين قلعه پارك كرده اند؛ كت احتمالاً شرمنده است، ناراحت است، و به خواب خودخواهانة مدي حسادت مي كند. مدي مي توانست اين وضع را درك كند و مهربان باشد، ولي به دليلي او حاضر نيست اينگونه رفتار كند. خيلي از اين بابت خسته است. پيش خود مي گويد، وظيفة من نيست كه او را خوشحال كنم. از ماشين پياده مي شود و درب را مي بندد؛ از باران خبري نيست، هوا خنثاي خنثا است. به ماشين تكيه مي دهد، چشمان خود را مي بندد، و از آخرين باقي مانده هاي خواب كه اكنون چون امواجي از او دور مي شوند در وجود خود لذت مي برد، و در اين هنگام براي لحظه اي تصور مي كند كه دوستي شان دارد به تدريج محو مي شود.

به جيسن فكر مي كند و اينكه همراهي با او چقدر آسان است؛ جيسن هرگز اينگونه رفتار نمي كند؛ هرگز اين طور بچگانه رفتار نمي كند و از كاه كوه نمي سازد. در بدترين حالت، از اتاق بيرون مي رود و وقتي مدي به دنبالش راه مي افتد، جيسن به او مي گويد به او نزديك نشود و براي لحظه اي او را تنها بگذارد؛ بعضي وقت ها هم به دستشويي مي رود و در را پشت سر خود قفل مي كند. بعد وقتي نزد مدي باز مي گردد يك دستش را روي سينه اش گذاشته و هميشه هم پشيمان است: ”تو تند تند داشتي صحبت مي كردي، من نمي توانستم به تو برسم، ولي خوب در موردش فكر كرده ام و مي خواهم كه تو خوشحال باشي.“ جيسن هرگز از خوشحال كردن مدي غافل نمي شود، حتا يك لحظه. او هرگز طوري به نظر نمي رسد كه گويي از مدي متنفر است. مدي هرگز فكر نمي كند كه امكان دارد جيسن را از دست بدهد.

كسي بازوي او را لمس مي كند؛ او از جا مي پرد.

كت نيست، بلكه يك زن بلوند تپل كه موهايش را به شكل بدي فر كرده و نوزادي هم در بغل دارد. پيراهن بلندي با نقش گل هاي رنگ و رو رفته و شلوار راحتي و صندل پوشيده؛ صندل پلاستيكي اش از گرد و خاك رنگ پريده و مات شده. صورت نرمش ثابت است و حركتي نمي كند، متمركز شده. زن بسيار آرام و ساكت است. مدي يك قدم به عقب بر مي دارد. زن بار ديگر جلو مي آيد و با صدايي زمخت مي پرسد: “خانم، مي دانيد تا «دانكن» چقدر راه هست؟“ زن ايرلندي است.

مدي آرزو مي كند كه كاش جواب سؤال آن زن را بلد بود، چون خيلي دوست دارد كه متخصص باشد. در حالي كه دنبال جواب مي گردد به شكاف ديوار هاي سنگي در بين تپه ها نگاهي مي اندازد ولي خودش هم نمي داند كجا هست. ”ببخشيد، من اهل اينجا نيستم.“

”خانم، ما بنزين تمام كرديم، بچه هم همراهم است.“ مدي وقتي براي دومين بار نگاه مي كند متوجه مي شود كه آنچه زن بغل كرده بچه است نه نوزاد، شايد حدوداً دو ساله، ولي كوچك و كثيف است و به هر جايي زل مي زند به جز مدي. باد سردي از طرف دريا شروع به وزيدن كرده، بوي باد مثل بوي برگ ها است، مثل بوي موجودات زنده.

”متاْسفم، شايد آن فروشگاه...“

زن مي پرسد: ”مي توانيد در خواندن نقشه كمكم كنيد؟“ هنوز نگاهش روي مدي متمركز است، به همان شدت و صراحت. ”نقشه توي ماشين است.“

در پس ذهن مدي زمزمه اي مثل صداي پشه راه مي افتد. ولي شايد بلد باشد؛ بالاخره هر چه باشد كَت راه را گم كرد نه او. مدي هميشه در خواندن نقشه ها خوب عمل كرده. ”البته بگويم كه من يك توريستم.“ خب البته آن زن حدس مي زد كه او توريست باشد.

در حالي كه به دنبال زن به طرف پاركينگ ماشين مي رود متوجهِ مجسمة كوچكي در كنار جاده مي شود. مجسمة زني در ميان امواج. بر روي تابلويي نوشته شده: ”«كالين باؤن»: زني افسانه اي كه با فريب با او ازدواج كردند و سپس غرقش كردند.“ مدي با خود مي انديشد، خب اگر براي هر كدام از آنها مجسمه اي وجود داشت...“

زن مي گويد: ”بنزين مان خيلي كم است.“ مدي پيش خود مي انديشد، پوست آن زن مثل كاغذِ پشت-پارچه اي رنگ پريده و زمخت است، مثل پوست آدم هاي سيگاري.

زن با صدايي بي حالت و يكنواخت مي گويد: ”پول هم نداريم.“ در صداي زن هيچ نشاني از التماس يا غم وجود ندارد.

حالا به ماشين رسيده اند، مدي اين مدل ماشين را هرگز نديده بود، ماشيني كوچك و زنگ زده، بايد متعلق به بيش از ده سال پيش باشد. غريزه اش به او مي گويد كه به ماشين نزديك نشود، ولي اين كار را نمي كند. در صندلي عقب كپه اي لباس هست و يك پاكت با مارك ساندويچ مك دونالد. انگار زن و بچه اش توي آن ماشين زندگي مي كنند. ولي ساندويچي مك دونالد را كجا پيدا كردند؟

مدي مي گويد: ”من نقشه نمي بينم.“ باد شديد مي شود و مو هاي مدي را به اين سو و آن سو مي كشد. مدي با دست مو هاي خود را نگه مي دارد.

زن بچه را در بغل خود جا به جا مي كند و با اشارة چشم مي گويد: ”آنجاست، زير كتم.“ بچه به قلعه زل مي زند. مدي متوجه مي شود – عجيب اينكه ذهن چه بي وقفه و بيهوده كار مي كند – كه قلعه براي فروش است. به طرف ماشين بر مي گردد، نگاه مي كند، حس مي كند كه بايد نگاه كند. زن با آن يكي دست خود درب قسمت راننده را باز مي كند.

مدي توي ماشين را نگاه مي كند و يك بادگير قرمز را مي بيند كه مچاله شده روي صندلي قسمت شاگرد افتاده. بسيار قرمز. زمزمه اي از هشدار.

مدي رويش را بر مي گرداند به طرف بوته هايي كه از وزش باد خش خش صدا مي دهند، ولي زن به ماشين اشاره مي كند: ”ما فقط نگران بنزين ايم. براي اينكه بتوانيم براي خوردن غذا خودمان را به جايي برسانيم.“

مدي نا خودآگاه مي گويد: ”من پولي ندارم كه به شما بدهم.“

زن با حالتي كه معلوم است خجالت كشيده مي گويد: ”نه، من فقط مي خواهم در خواندن نقشه به من كمك كنيد.“

زن به ماشين اشاره مي كند: ”خانم، فقط اگر امكان دارد آن نقشه را برايم برداريد...“

مدي داخل ماشين را نگاه مي كند؛ خيلي كثيف است. وزش باد متوقف شده، ولي مدي باز هم صداي خش خش بوته ها را مي شنود. ”شايد من. . .“

زن مي گويد: ”همانجا ست.“

”نه اينكه من. . .“

زن بچه را به طرف مدي مي گيرد و مي گويد: ”خيلي خب، اين بچه را از من بگيريد.“ ولي مدي مي داند كه نبايد اين كار را بكند، شايد نتواند ساية مرد را ببيند كه در ميان بوته ها در حال حركت است ولي فوراً در مي يابد كه تمام اينها يك كلك است. اگر او بچه را بغل كند، باري به روي دوشش مي افتد و در اين حالت هيچ كاري نمي تواند انجام بدهد و هر بلايي ممكن است سرش بيايد.

بچه – كه ظاهراً دختر است – براي اولين بار مستقيم مدي را نگاه مي كند و او را ورانداز مي كند. طوري مدي را ورانداز مي كند كه انگار قبلاً چنين قيافه اي را ديده: اين زن هاي بيش از اندازه تحصيل كرده كه اكنون در كاليفرنيا زندگي مي كنند و به هيچ كس، حتي شوهران خود، نمي توانند بگويند كه چقدر دلشان براي نيويورك تنگ مي شود، چون در نيويورك هر چيزي در هر لحظه اي امكان دارد تغيير كند؛ در نيويورك ممكن است ناگهان سر راهت به يك دوست قديمي بربخوري، يا جانت را از دست بدهي؛ اين زن هايي كه دربارة انواع نژاد سگ ها و شير آب و كف كاشي كاري شده يا از جنس چوب سخت، حرف مي زنند. اين زن هايي كه به ايرلند مي آيند چون نه واضح است و نه غير منتظره، نه عجيب است و نه آشنا؛ مثل هر چيز ديگري است كه انتخاب مي كنند؛ زندگي شان است؛ احتمالاً چيزي است كه از مرگ انتظار دارند.

زن بچه را به طرف مدي مي گيرد؛ بچه دستان خود را به طرف مدي دراز مي كند تا مدي بغلش كند. مدي هم چاره اي ندارد جز اينكه دست خود را به طرف بچه ببرد و بغلش كند. راه ديگري ندارد. هيچ راهي براي باز كردن اين گره ندارد، به هيچ طريقي نمي تواند وضعيت را تغيير دهد، حتي اگر صداي خش خش كفش هاي كسي را روي شن ها بشنود، يا در بازگشت مختصر آفتاب، برق زدن شئي را ببيند كه هر كس ديگري بود مي گفت چاقو است.

ولي از جايي در آن سوي علف ها صدايش مي آيد: صداي تيز و نافذ يك سوت.

سال ها پس از اين، زندگي مدي بار ديگر نياز به يك نجات دهنده پيدا خواهد كرد. او پير خواهد شد؛ جيسن پير خواهد شد. در اتاق انتظار بيمارستان خواهد نشست و در اين ضمن پرستار ها شوهر او را براي ملاقات مدي آماده مي كنند. صبح زود خواهد بود، پرستار ها به مدي تلفن خواهند كرد و به او خواهند گفت كه جيسن از كماي كوتاه مدت – فقط چند روز وحشتناك – خارج شده؛ اين كما نتيجة يك ويروس ويران كننده و غير منتظره بوده. طبيعي است كه بيماري كه در كما فرو رفته حافظه اش كمي دچار مشكل شود؛ مثلاً او شخصي به نام مدي را به ياد نمي آورد. ولي به او خواهند گفت كه او همسرش است و امروز قرار است بيايد. پرستاري با كفش چوبي از اتاق جيسن بيرون خواهد آمد و با صدايي آهسته به نجوا به مدي خواهد گفت كه مي تواند او را ببيند. در دستان مدي: گُل، كوكب هاي قرمز روشن، تا شايد بتواند با آنها حافظة او را به كار بيندازد، آنقدر روشن و غير منتظره كه مغزش از عشق زنده شود. وارد اتاق جيسن مي شود؛ اتاق به رنگ سبز مات است و نور آفتاب آن را روشن كرده. جيسن را مي بيند كه شق و رق در تخت نشسته و به پرستار لبخند مي زند، همان لبخند هميشگي اش. ”آقاي «دين»، همسر شما اينجا است.“ جيسن مدي را نگاه خواهد كرد و مدي آن را در چشمان او خواهد ديد. جيسن خواهد گفت: ”سلام. شما همسر من هستيد؟“

ولي مدي خواهد فهميد كه جيسن به چه چيز دارد فكر مي كند. چشمان جيسن به مدي خواهند گفت، لابد اشتباه شده. فكر نمي كنم زني مثل شما را براي همسري انتخاب كرده باشم.

اين وضعيت مدي را مجبور به ديدن كت در نيويورك مي كند، يك هفته خوردن و نوشيدن و صحبت هاي طولاني در اتاق نشيمن تاريك كَت، تا به اين طريق بتواند دوام بياورد. ولي مثل هميشه كَت است كه او را نجات مي دهد. كَت كه حالا پير و چاق و عبوس شده و در آپارتمان بزرگي كه پر از آثار هنري مربوط به جزاير كاراييب زندگي مي كند و روسري بسته، هنوز با يكدندگي و سرسختي معتقد است كه بايد قدر مدي را دانست، اين اعتقاد او ناشي از وفاداري صرف نيست. او به خاطر تنهايي، خودپسند و بدخلق و فرسوده خواهد بود. او موضوع را عوض خواهد كرد، خواهد گفت: ”يادت هست رفته بوديم ايرلند؟ آنجا گم شديم. من خيلي از دستت عصباني شده بودم، تو هميشه غير قابل تحمل بودي. يادت هست جانت را نجات دادم؟ رفته بودم به آن فروشگاه و آن سوت هاي سبز را خريدم؛ وقتي آمدم ديدم در ماشين نيستي. ولي بعدش تو را ديدم، يك مرد داشت به طرف تو مي آمد، و من آن سوت را به صدا در آوردم. و تو به طرف من دويدي. يادت هست؟“

”آره.“

”راستي، يك چيز ديگر را يادت هست؟ معماي بلاسكت ها. آنها چرا آنقدر خنگ بودند؟“ سپس به طور غير منتظره صدايي قديمي تكرار مي شود: ”و در اين نقطه هرگز كسي از عشق نمرد.“ و به دنبالش خنده اي بلند و آشنا.

ولي چيزي كه مدي به يادش مانده هواي مرطوب آن روز است و نيز آن بادگير قرمز. چشمان آن بچه، و سايه اي كه در ميان بوته ها به انتظار نشسته بود. صداي طلسم-شكنِ صوت وحشتناك كَت و اينكه چگونه صداي آن سوت همه چيز را دگرگون كرد، و اينكه مدي چگونه داشت مي دويد، علف ها را در حين دويدن كنار مي زد تا دوست خود را كه منتظرش بود پيدا كند، دوستش مثل بچه ها روي سوت زدن متمركز شده بود، روي باراني اش لكه هاي گِل بود، و روسري نارنجي را به دور سرش بسته بود. عجيب است كه حامي خودت را بشناسي، اسمش را بداني، و چهره اش را در حين اينكه به سمت مدي نگاه مي كند، و يك ابروي خود را بالا ميدهد، عين علامت عشق.

نيويوركر 17 مه 2004

برای دیدن سایت این نویسنده اینجا را کلیک کنید



نظر خوانندگان: 1 نظر
 
 
نقل مطالب تنها با لینک مستقیم و ذكر نام و آدرس مجله ادبي قابيل، آزاد است