
متولد 1340 ، رودبار زیتون. این نويسندهی گيلانی سالهای زيادی است كه داستانمینويسد اما اولين مجموعه داستان او اخيرا با نام "وسوسههایارديبهشت" توسط انتشارات دشتستان منتشر شده است. علی قانع در قزوين زندگی میكند. دومين مجموعه داستان این نویسنده به زودی منتشرمیشود.
قانع
وبلاگی نیز دارد که در فضای اینترنت برای همه آشناست.
آخر داستان000000
علی قانع
تيغ را گذاشت روي نرمي رگ و آرام به طرف خودش كشيد0 يعني فرقي هم نميكرد كه تيغ را محكم بكشد يا آنطور آهسته و با احتياط روي سياهي رگ برقصاند و حركت دهد، مگر آنكه خواسته باشد صاحب دست درد کمتری حس کند0 مگر آنكه خواسته باشد آن مچ باريك و انگشتهاي مينياتوري را كه زيبا و ماهرانه كنار هم چیده شده بودند نوازش کند0 فقط پرسيده بود بزنم...!؟
از همان ابتداي كار خون و لبة تيغ همپا شدند و با هم پايين آمدند، اما همين كه از سر سوزشي نا آشنا غفلتا انگشتها تكاني خوردند و چشمها باز شد و به بريدگي افتاد، بلافاصله خون سرعت گرفت و جلوتر دويد، اول كف دست را پر كرد، بعد سرازير شد و از نوك انگشت كوچك قطره قطره ولي با شتاب روي كاشيهاي سماقي رنگ حياط ريخت0 شمعداني هاي كنار حوض را دور زدو رفت به سمت چاه چة وسط حياط و در دل زمين محو شد . شير آب را از قبل باز گذاشته بودند مبادا لكه اي، لخته خوني روي كاشيها بماسد0 ميخواستند همه چيز شسته و رفته باشد و همانطور تميز و مرتب باقي بماند0
************
هنوز نمي دانست بيدار است يا اينكه در خواب كابوس بيداري هايش را مي بيند، همان تكرار خوابهاي پريشان كودكي كه وقت و بي وقت به سراغش مي آید . هميشه با لذت و شيرني خاصي شروع مي شود، خلسه اي دوست داشتني كه به دل مي نشیند و اورا در خود غرق مي كند . بعد يكباره فاجعه از را مي رسد و تمام خوشي ها را به هم مي ريزد و بعد هم بي قراري، بي قراري تا اينكه يكجوري كابوس به انتها برسد و خلاص شود0 اما هر بار به نظرش مي آید كه همه چيز واقعي است و عينا اتفاق مي افتد. تصاوير طور عجيبي زنده اند، رنگها، صداها، عطرها، خانة قديمي شان، باغچة بزرگ و انبوه درختها و باقي چشم اندازها، بوي آلبالوي رسيده توي حياط و اتاقها و خانه همسايه ها و كوچه هاي دورتر مي پيچيد، شيشه هاي شربت آلبالو و مربا برديف و منظم روي سايه گاه ايوان چيده شده اند که حتی نگاه كردن به آنها هم كام را ترش و شيرين مي كند0 هنوز روي درختها جا به جا شاخه هاي سرخ پر بار نچيده مانده تا پدر بعدا، شايد چند وقت ديگر كه حوصله كند به سراغشان بیاید . نگاه ميوه هاي بالغ، رنگ آب حوض را قرمز كرده است0 مادر استكان كمر باريك شاه عباسي و نعلبكي گل سرخي جهازش را با وسواس خاصي آب مي كشد، چاي تازه دم ميريزد، كنارش هم يك پياله كوچك نقل بيدمشكي و بعد با سيني مي گذارد جلوي پدر كه دارد مثنوي مي خواند، گاهي هم مصراعي را دم مي گيرد و زير لب زمزمه اي مي كند0 پدر يك لحظة كوتاه سرش را از روي كتاب بر مي دارد و به مادر نگاه مي كند و اين شايد يعني تشكر كردن، يعني دست شما درد نكند و خيلي چيزهاي ديگر . مادر فقط لبخند مي زند0 قاليچه اي پهن كرده اند و به عادت عصرهاي تابستاني نشسته اند0 او و خواهرش كنار باغچه بازي هر روزه را سر مي گيرند، مامان بابا بازي ، خاله بازي، اداي زندگي بزرگترها را در آوردن،0 مي بيند كه مادر آنها را نشان پدر مي دهد و حتما مي گويد كه چه بزرگ شده اند اين بچه ها، يا اينكه مي گويد چقدر با هم جورند، خدا كند بزرگتر هم كه شدند همينطور مهربان باشند و غم همديگر را بخورند0 بعد از همانجا او را صدا مي زند و مي گويد مواظب خواهر كوچكش باشد، كه راه نيفتد طرف حوض، خطر دارد، كه ديشب خواب آشفته اي ديده و بي جهت دلش شور مي زند، كه مراقب باشد لباسشان را سرخي آلبالو لك نيندازد، كه حياط را تازه آب و جارو كرده است0 و او فقط مي گويد بچشم و خواهر را نگاه مي كند كه گرم بازي با عروسك هايش است0 مادر موهايش را بالاي سرش سنجاق كرده تا توي صورت كوچكش پخش نشود، سياهي چشمهاي خواهر، حالت نگاهش و لبخند معصومي كه به لبها دارد او را به ياد عكس سياه و سفيد مريم باكره مي اندازد كه از مدتها قبل در قاب فلزي طلايي رنگی به ديوار اتاق ميهماني شان زده شده است و اينكه پدر هميشه با چه علاقه اي به اين تصوير خيره مي شود و به فكر فرو مي رود0 در آسمان كوچك باغچه و حياط خانه، گنجشكها به شاخه هاي بلندتر و دورتر نوك مي زنند0 خواهرش از پيالة خوراكي بازيشان دو جفت آلبالوي رسيده بر مي دارد و به پرة گوشش آويزان مي كند0 يكي از گنجشكها پر مي كشد طرف آنها و مي نشيند روي شانة خواهر. خوشحال مي شوند و با هم مي خندند. درست كه دقيق مي شود مي بيند اصلا گنجشك نيست، پرنده اي ست كه شبیه به آن را جاي ديگري نديده است0 نوك مي زند به گوشواره ها و هر لحظه بزرگتر مي شود، بعد به گونه هاي سرخ رنگ خواهر كه حالا صداي شيونش عالم را برداشته، جاي نوكهاي پرنده سر باز مي كند و خون بيرون مي زند، مي خواهد كاري بكند و او را نجات دهد، نمي تواند، انگار به آن يك تكه زمين ميخكوب شده باشد، لبهايش روي هم قفل شده و هر چه تقلا مي كند صدايي بيرون نمي آيد، فقط ناله اي گنگ و نامفهوم، باد وزيدن گرفته است، به ايوان نگاه مي كند تا از پدر و مادر كمك بخواهد، هيچكدام نيستند و جاي آنها پشته ای از برگهاي پاييزي تلمبار شده و نقش مبهمي را ساخته است0 هيولا تكه اي از گونة خواهرش را جدا مي كند و با خود مي برد و لا بلاي شاخ و برگهاي درختان باغچه گم مي شود0 خواهر از شدت درد،از شدت وحشت يكريز نعره مي زند و دايم او را صدا مي كند تا بدادش برسد0 خون همه جاي كاشيهاي حياط را مي گيرد0 باد سرد بي امان مي وزد0 آب توي حوض بزرگ سنگي، موج بر مي دارد، لب پر مي زند و خون ها را مي شويد0 خواهرش0000، او0000، او0000 خواهرش..... .
************
نفس بريده و سراسيمه كه از جا پريد و مدتي بهت زده به اطراف خود نگاه كرد پي برد اين بار هم كابوس به انتها رسيده و او مثل هميشه هيچ چيز را به خاطر نداشت، از فرط رخوت و بي حوصله گي حتي به خود زحمت نداد در باره اش فكر كند تا چيزهايي را به خاطر بياورد، پاكت سيگار و زير سيگاري را از بالاي تختخواب برداشت و روي سينه اش گذاشت0 همين كه سيگار را گيراند بي اختيار در روشنايي كبريت به تابلوي مريم باكره خيره ماند0 مريم لبخند به لب با لباس سفيد و هاله اي از نور بالاي سرش يك جاي سبز پر گل و گياهي كه حتما بايد بهشت باشد ايستاده و چند فرشته زيبا، شوخ و بازيگوش در اطرافش پر و بال مي زنند0 با اينكه همه توي عكس خندانند اما از همان كودكي هيچ وقت نتوانسته بود باورکند كه تابلو لحظه های شاد و سرزنده اي را از مريم به تصوير كشيده است0 هميشه حس مي كرد در عمق نگاه او و فرشته هاي كوچك مونس اش غم و دردي پنهان موج مي زند، غمي كه دل آدم را به درد مي آورد و شايد همين اندوه نهفته دليل مبهوت شدن دائمي نگاه پدر روي اين تصوير بود0 تا دوباره به خود بيايد0 آتش سيگار لاي انگشتهاي را سوزانده بود0 حالت خاصي نداشت چرا كه ديگر به آمد و رفت كابوس ها عادت كرده بود0 اما بدون هیچ دلیلی دیگر همه چيز را تمام شده مي دانست . سفرش را كه نيمه تمام گذاشته بود تا دوباره به خانه پدري باز گردد0 زندگيش را در غربت كه از مدتها قبل بلاتكليف مانده بود ، عشقي را كه توي كتابها و نوشته ها دنبال مي كرد، علائقش و حتي ديگر كابوسهاي شبانه را هم تمام شده مي دانست0 درست از همان لحظه اي كه عكس قاب شدة پدر و مادر را كنار تابلوي مريم به ديوار اتاق زده بود مي دانست كه بايد داستان را به انتها برساند0 اما روي همين پاراگراف آخر هفته ها وقت گذاشته بود0 تا حد جنون زجر كشيد تا بتواند كلام آخر و حادثه نهايي را بنویسد . دلش مي خواست ماهها و سالها به عقب بر گردد تا يكجوري روند آن قصة تلخ عوض شود. شايد بهتر بود كه مي ماند و با رفتن به آن ديار ناشناخته و غريب زندگي اش را در مسير گردبادي ويران كننده قرار نمي داد، تا مجبور نشود به خاطر مجوز اقامتی ناچيز تن به ازدواجي تشريفاتي بدهد . باورهايش به مرور رنگ ببازد و شاهد صحنه هایی باشد كه از هر كابوسي آزار دهنده تر است. اگر مي ماند، آن سال شوم هر طور شده پدر را منصرف مي كرد كه با آن قلب بيمار دست مادر را نگيرد و راه نيفتند كه مانع جدايي خواهر شوند، شايد ديگر اينطور آن حادثه رانندگي هم اتفاق نمی افتاد. مطمئن بود اگر فرصتي بدست بیاید كه دوباره ماجرا را از ابتدا بنویسد، اينبار حتما آدم بده را از سرنوشت خواهر قلم مي زند و كنار مي گذارد، مردك دروغگوي هوسباز كه وجودش باعث مي شد تمام نامه هاي خواهر حتي وقتي كه از اقيانوس ها مي گذشت و به دستش مي رسيد هنوز بوي گريه بدهد، آرزو كرد كاش هيچوقت بيماري خواهر را توي داستان اش نمی آورد0 دلش مي خواست وقتي تلفني از او پرسيده بود " خوشبختي!؟ " . خواهر مثل دفعه هاي قبل بگويد كه خوشبخت است و او وانمود كند هيچ بغض فرو خورده و خفه اي را ميان حرفهاي خواهر حس نكرده و لرزش صدايش را نشنيده بگيرد0 شايد اينطور سر و ته قضيه هر چند غير واقعي اما يكجوري دلخوش كننده و رضايت آميز به هم مي آمد0
پرسيده بود: " خوشبختي، از زندگيت راضي هستي!؟ "
خواهر گفته بود: ".......... "
پرسيده بود: " داري گريه مي كني.... نمي خواي راستش رو بگي... هيچوقت نتونستي گولم بزني... "
پرسيده بود: " آخه چي شده؟ بايد بيشتر راجع تو و اوضاع اونجا بدونم، حرف بزن......"
خواهر گفته بود:" دلم مي خواد دوباره ببينمت، تا دير نشده، مريضم، بدجوري مريضم..... "
گفته بود:" شايد ديگه وقتش باشه برگردي، تو كه باشي فرق مي كنه، كمتر مي ترسم .... نمي دونم، شايد هم اصلا نترسم..... "
گفته بود:" اگه بيايي، يكي هست كه بدادم برسه، باهام مهربون باشه، يكي هست واسه ام برادري كنه..."
گفته بود:" مثل قديما، مثل بچه گي هامون، بازيهایی که میکردیم..."
************
وقتي به خانه برگشت تا مدتي هيچكدام گريه نكردند0 نه به این دلیل که بعد از چند سال دوباره كنار همديگر بودند و اداي روزها و ايام گذشته را در مي آوردند0 نه بخاطر نشانه های پدر و مادر كه روي در و ديوار خانه نقش بسته بود و يادشان توي فضاي آنجا حس مي شد. نه برای روزگاري كه از كف رفته بود و دوباره بدست نمي آمد و نه حتي بخاطر خوره اي كه به جان خواهر افتاده بود و داشت ذره ذره هستي اش را مي بلعيد0 وقتي هم بياد گريه كردن افتادند ديگر نتوانستند. بغض خشكي روي دلشان لحظه به لحظه سنگين تر شد ولی پايين نيامد0
از ابتداي فصلهاي تلخ ناكامي، مهمان ناخوانده و متعفني لابلاي سلولهاي خواهر ريشه دوانده بود. خونخوار كوچكي كه سيرايي نداشت0 جواب تمام آزمايشها مثبت نشان مي داد0 خواهر مدام خود را در آينه نگاه مي كرد و منتظر بود تا بالاخره لخته هاي گنديدة خون و كثافت از رگها و عضلاتش بيرون بزند0 همانطور كه از رگهاي مردش بيرون زد و تا آخرين دقايق زندگي التماس كرد بخاطر هدية شيطانيش بخشيده شود. اما خواهر هيچگاه آن هيولاي غرق در گناه را نبخشيد0 با هم تمام خانه را رفت و روب كردند0 اتاقها، گنجه ها، چلچراغهاي شيشه اي هم گردكيري شد0 قاليچة نخ نماي قديمي را روي تخت چوبي كنار پله ها انداختندو بساط چاي و عصرانه را چیدند0 صحبت از يادگاري ها و خاطره هاي تلخ و شيرين كودكي بميان آمد0 راه رفتند، حرف زدند، خنديدندو هوا كه رو به غروب آفتاب رفت بهت و واماندگي از راه رسيد .
گفته بود: "در حق ام برادري مي كني ...... "
گفته بود: " نمي خوام كسي ببينه كه افتادم رو زمين و دست و پا مي زنم ......"
گفته بود: " راضي نباش بيش تر از اين درد بكشم0 طاقت نگاه آدمها رو ندارم......."
گفته بود: " مگه سفارش مادرمون یادت نيست كه هوای همدیگه رو داشته باشيم، غم هم رو بخوريم......"
گفته بود: " آخرش رو ديدم، خيلي سخته داداش، همه ازت فاصله مي گيرن، از طاعون بدتره......."
گفته بود:" هميشه جور منو كشيدي، .....يادته.... "
گفته بود: " .............. "
كلاغي غار غار كرد و از روي سرشان پريد 0 چيزي توي تاريك و روشن درختهاي باغچه جنبید و خيلي زود صدایش لابلاي شاخه ها گم شد0 با پشت دست اشكهاش را پاك كرد 0 تيغ را گذاشت روي نرمي رگ و فقط پرسيد، بزنم00000!؟
پاييز 0 8