صفحه‌ی اول | تماس | RSS



چند شعر از هادي خورشاهيان

متولد 1352، نيشابور ليسانس زبان وادبيات انگليسي

آثار چاپ شده وي عبارتند از:

1- انسان پرنده است (مجموعه شعر) روزگار

2 - پله ها را نشمرده آمدم بالا (مجموعه شعر) نيم نگاه

3- عصر روزهاي جمعه (مجموعه شعر) شاهد

4- توي اخبار راديو (مجموعه شعر نوجوان ) مولف

5- باشد ايستگاه بعدي (مجموعه داستان ) روزگار

6- من يك بادبادكم (داستان كودك ) شباويز

چند شعر از هادی خورشاهیان:

گوشي صداي ممتد شب خط نمي دهد

در چارراه عصر- ولي ساعت چهار

حالا چقدر مانده به عرياني قرار

شب –داخل اتاق- دو صفحه به يازده

[عكس پلنگ وحشي آماده ي شكار]

: «خانم اگر اجازه ؟» :«اجازه نمي دهم .»

بعد از اجازه ساعت مردي چهار بار

گوشي . صداي ممتد شب . خط نمي دهد

از روي خط لِي لِي سارا برو كنار

هر شب چقدر ساعت نُه ، اضطراب و ترس

در كوچه ي مقابل پاييز ماندگار

زن از حدود ساعت ده ، دوست دارمت

]اون صفحه اي كه (دوست دارمت ) خونده رو بذار[

حالا درست ساعت دو، زن گريسته ست

در امتداد بودن مردي كه شد دچار

(شهريورت رسيده به پاييز و يخ زده ست

اردي بهشت عطر تنم مانده در بهار)

زن . بوي عطر شب . و اتاقي كه كوچك است

مرد آن قَدَر مرور كه شد صفحه ي هزار

اين دفعه شاهنامه ي ما اولش خوش ست

در انتهاي قصه ، شب و اسب بي سوار

گوشي كه خط نداد، و آن صفحه وهم بود

زن بود و زنگ ساعت مردي كه بي قرار

مردي كه با لبان زن اين قصه را نوشت

از انحناي طرح بدن ، شرم ، انتظار

از طعم بوسه هاي زني كه لطيف بود

اندام رو به راه و حضوري كه رهسپار

شب -داخل اتاق- دو صفحه به يازده

]عكس زني و مرد كنارش چقدر تار[

9/9/1380

دو بچه گربه ي معصوم با كلافي نخ

سلام كرد و پك زد به لحن سيگارش

و تكيه داد به سايه . كنار ديوارش

دو بچه گربه ي معصوم ، با كلافي نخ

نگاه كرد به سردرگمي و تكرارش

براي زن ، زن پيري كه ژاكتي مي بافت

براي مرد -كه هر جا- خدانگهدارش

نشست و سايه ي ديوار را به تن پيچيد

نگاه كرد به زن ، روزگار و آثارش

چروك دست زني كه هنوز مي خنديد

اگر چه بوي كمي قهوه داشت گفتارش :

«غروب بود كه آمد، و داشت مي غريد

رسيد و از زن يعقوب مطلبي پرسيد

درست مثل هميشه ، تفنگ و اسبي داشت

دوباره دختركم از تفنگ او ترسيد

پريد روي زمين ، هيبتش تكانم داد

نشست و دختركم را چه مهربان ، بوسيد

نگاه كرد به من : «زن ! كجاست حيدرخان ؟

كجاست آن سگ پيري كه «ساره » را دزديد؟

به سادگي ته اين كوچه را نشان دادم

: «درست در ته اين كوچه «ساره » مي رقصيد

كه خان قلعه ، كه او هم تفنگ و اسبي داشت

رسيد و چنگ زد و دست «ساره » را چسبيد

چه ساده دختركم را به روي اسب انداخت

چقدر ضجه زدم ، خان صدام را نشنيد.»

سكوت كردم و ديدم كه مرد وحشي من

نشست و خرد شد و شانه هاش هم لرزيد

سپس بلند شد و بچه را نگاهي كرد

و بعد از سر ناچاري اش به من خنديد

پريد روي تن اسب و كوچه را طي كرد

و رفت تا اين كوچه كه مي بينيد.»

دوباره پك زد و سيگار را به دور انداخت

نگاه كرد به ساعت -شتاب رفتارش-

بلند شد، سر خود را به سمت چپ چرخاند

تكاند گرد و غبار از كتان شلوارش

نگاه كرد به سمتي كه زن نشانش داد

به آن طرف كه كمي سايه داشت ديوارش

هنوز درته كوچه ، دو گربه ي معصوم

كلاف نخ ، و زني كه هنوز اصرارش

به اين كه مرد بماند، كتاني كفشش

كه روي سايه ي پاها و باز سيگارش

29/4/1380

شعبده ست اين كه مردي از كلاه خويش ، صندلي

ابرها رسيده اند و روي سطح شانه هاي شان

كوله باري از قديم شرقي ترانه هاي شان

ابرها رسيده اند –تازه- مثل روز روشن اند

مثل روشناي آب رودخانه ، خانه هاي شان

ابرها رسيده اند و باز پچپچه ست بين شان

از زلال آسمان به گوش ، جاودانه هاي شان

جاده اي درست در نهايت جهان ، كنار عصر

جاده اي كنار بچه ها و شادمانه هاي شان

شعبده ست اين كه مردي از كلاه خويش ، صندلي

مي دهد به بچه ها و ساحل از بهانه هاي شان

صندلي و ميز توي جاده اي كه دور مي شود

مرد و زن نشسته اند رو به عاشقانه هاي شان

مرد و زن نشسته اند و حرف مي زنند از طلوع

مرد و زن نشسته اند و حرف از شبانه هاي شان

ابرها رسيده اند و سطح جاده برق مي زند

رعد و برق نعل ها و سنگ ها نشانه هاي شان

ابرها رسيده اند و جاده روي يال ها رهاست

ابرها و گوشواره ها و دانه دانه هاي شان

اسب ها رسيده اند و روي سطح شانه هاي شان

كوله باري از قديم شرقي ترانه هاي شان

29/2/1381

دست هم را گرفته -مي لرزند- مردهايي كه زود آمده اند

دست هم را گرفته -محکم تر- دو قدم مانده تا دهانه ي غار

تخته سنگي رسيد از بالا، مرد از روي صخره رفت كنار

مرد از روي صخره پايين را، اين هيولا عميق خوابيده ست

دره در زير پا روان چون رود، خالي از آبشار تند بهار

خالي از آبشار مي تازد، تا ته ديد چشم ها اين اسب

اسبي از جنگ هاي يوناني ، لخت از زين قهوه اي و سوار

دست هم را گرفته -محكم تر- مرد از صخره رفته بالاتر

يك قدم مانده تا دهانه ي غار، يك قدم مانده تا محل قرار

يك قدم مانده تا به آرامي ، مردها كوله بارها پايين

بگذارند از سر شانه ، خستگي روي شانه ها آوار

قله بالاتر از هر آن چه كه هست ، قله بالاتر از تمام جهان

روي آن برج آن چنان به فراز، پنجه ي تيز رو به هر شكار

كركسي اين چنين هيولاوار، غار شايد دهان او باشد

صخره ها تيزي هر آن چه كه پر، گردنش امتداد اين ديوار

دست هم را گرفته -محكم تر- صد قدم از دهانه دور شدند

روي ديوار غار نوري سرد، روي ديوار طرحي از يك دار

صد قدم آن طرف تر از اين طرح ، روي ديوارها خطوطي گنگ

استخوان ها چقدر روی زمين، مي خزد بر زمين تنوره مار

دست هم را گرفته -مي لرزند- مردهايي كه زود آمده اند

مردهایی سليس در بيرون ، دو قدم مانده تا دهانه ي غار

31/2/1381



نظر خوانندگان: 10 نظر
 
 
نقل مطالب تنها با لینک مستقیم و ذكر نام و آدرس مجله ادبي قابيل، آزاد است